عزیز

به صورت سفیدتر از همیشه اش نگاه می کنم، نوازشش می کنم، مثل همیشه لطیف و شیرین است.

یادم نمی آید هیچوقت اینقدر ساکت دیده باشمش.

همیشه در حال صحبت کردن و خندیدن و آواز خواندن بود یا موقع درد فریاد می کشید. حتی وقتی منتظر میشد تا گوشی تلفن را به مادر برسانم، آواز می خواند. هیچوقت اینقدر آرام ندیده بودمش.

روی تخت سپید، سپیدی اش زیاد به چشم نمی آید.اینجا همانجائی است که همیشه از بودن در آن وحشت داشت.

حالا نه می تواند تکان بخورد نه حرف بزند از بس که آرامبخش می خورانندش.

مامان می گوید: حرف بزن، صدایت را می شنود. اما صدایم در نمی آید، چه بگویم؟

فقط مراقب بودم موقع بوسیدنش اشکهایم روی صورتش نریزد که احساس کند گریه می کنم برایش.

صورتش هنوز هم زیباست. یادم می آید داستانهایی را که از شیطنتهایش می گفت. اما اما اینبار لبخندی به لبم نمی آید.

 

مادربزرگم سخت بیمار است.

 

/ 20 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روح الله

ایشااله سلامتیشونو دوباره بدست میارن...1+...[گل]

کیاکوچولو

فقط میتونم بگم میفهمم حسی رو که داری[نگران]

يكي مثل خودت

الهم اشفع كل مريض و جز دعا كاري از دستمان بر نمياد مادربزرگها فرشته اند از دست دادمش ايشالله از دستش ندي ياعلي

وقاحت های عاشقانه

مادربزرگ ها بسیار دوست داشتنی هستند اینشالا خدا هر چه سریعتر مادربزرگتون رو خوب کنه

کاکتوس

یا من اسمه دوا و ذکره شفا. ان شاالله زود خوب می شن. [گل]

ممد

این روزا چه روزهای سختین همه یه جورایی گرفتار دوا درمون عزیزشون هستن دعا میکنیم هر چه زودتر خدای متعال شفا بده ایشون رو الهی آمین

سمیرا

برایش دعا می کنیم. یاد مادرجون خودم افتادم. [ناراحت]