عاشفانه

 

نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی

نخواستی سر این عشـق، امتحـان بدهی

نگو که آمده بودی سـری به من بزنی

و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی

نگو که از اول این راه، عاشقم نشدی

نگو که آمده بودی خـودی نشـان بدهی

چه اتفاق غریبی است اینکه دل بکند؛

کسی که...حاضری...آسان... برایش... جان بدهی

 

نمی دونم از کیه...

 

در کار عشق ما همیشه اما بود

بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

مثل زلال آب من باورت کردم

مینای یک رنگی در ساغرت کردم

 

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

ترانه ای از معین

/ 1 نظر / 11 بازدید
ملیکا

[تایید] آن شب که گفتی باورم کن باتو میمانم دلواپسی های من از صبح فردا بود آن شب که گفتی با تو هستم تاکه دنیا هست باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود....