بی فردا !

می آمدی دوباره باز

با دستهای خالی از پرواز

نگاهت همیشه بدون فردا

باز می بست دلم را به رویا

ز بی فردایی سرگشته و حیران

لب باز می کردم به گفتن فلان و بهمان

برایت چه ساده بود انگار

فراموشی در خماری یار

با رفتنت هر چند چو کابوس

زندگیم گردیده بدون فانوس

شبهایم گردیده چون روز

بی خواب و سرگشته با سوز

همراهی می کندت دلم با آه

تا لحظه ی رسیدن به آخر راه

 

"شاعر بعد از این"

 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
نگار آشنا

با سلام از شما برای مطالعه آخرین مطلب وبلاگ با عنوان "سؤال با طعم پسته"، دعوت می کنم : «...البته قابل توجه بانوانِ کمی فقط کمی بد حجاب: همین خنده بی جاست که کار دستش می دهد و قربانی اش می کند، والّا... » با تشکر "نگار آشنا" : http://lahootian9257.persianblog.ir/

KouroSH

زيبا نوشتی مثل هميشه..

سيب آبي

چقدر سخت بود

فرمولساز

چه قشنگ سختیهایی که تحمل می کنی خلاصه تعریف کردی.

مریم

سلام این وبلاگ مرضی دوست خودمه؟