خدایی

 

این دو تا فسقلی ها نمی دانند اما من می دانم که اگر از این قفس بیرون بروند، در هوای سرد زمستان دوام نمی آورند.

پس بی خیال نگاههای حسرت بار و حرکت تندشون توی قفس میشم وقتی که بیرون از قفس یک پرنده می بینند که داره پرواز می کنه.

هر وقت دستمو می برم تو که براشون چیزی بزارم برای خوردن یا تمیز کنم قفسشون رو،‌ از ترس زهره ترک می شن و هی خودشونو به در و دیوار می کوبند.

نمی دونم چرا نمی فهمند که دارم بهشون خوبی می کنم!

همش باهاشون حرف می زنم و قربون صدقشون میرم، اما اونها توجهی نمی کنند! شاید فقط صدای نا هنجار من رو میشنوند و عجیبه براشون یاحتی آزار دهنده.

اگر من ازشون غافل بشم، از گرسنگی و تشنگی به راحتی می میرند. اما فکر نکنم خیلی مطمئن باشند از ابن موضوع.

از من فرار می کنند چون نمی دانند من تنها حامیشون هستم و نمی تونند به من  اعتماد کنند.

 هر وقت بخواهم روز می شود برایشان و هر وقت بخواهم شب!

انگار خدا بودن خیلی هم سخت نیست!

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
مسافر

رفتارت با این بیچاره ها ، مثل مادرشوهریه که یه اتاق خونشو به عروس و پسرش داده باشه و با خودش هی فک کنه که داره به عروسش لطف میکنه !!!چرا؟ چون اینجوری دیگه عروس خانم لازم نیست هرروز آشپزی کنه و کارِ خونه بکنه و جهیزیه ش نو میمونه! عجب خدای بی‌فکری هستی تو که حتی نمیفهمی توی دل بنده ت چی میگذره. عجب توجیهی برای اسارت!!! ببخشید ولی حالم بدشد وقتی این پست رو خوندم.

پرندۀ سنگی

مشابهش تو دنیای آدما ، اینکه نمی فهمن خیر و صلاحشونو میخوای و هی خودشونو به در و دیوار میزنن ، تحملش خیلی سخته ، برای من خدا بودن خیلی سخته ، تازه باید جواب حرف مردم رو هم بدی !!!