داد از آن راز و نیازی که میان من و توست

شعله ی مهر و وفایی که به جان من و توست

 

قصه ی شوق که بلبل به چمن می گوید

شرح یک خاطره از عشق جوان من و توست

 

××××

اسم شاعر شعر بالا و بقیه ی شعر رو یادم نمی یاد. کسی هست که مرا در این زمینه یاری کند؟

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
آریایی

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست سایه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر وه از این آتش روشن که به جان من و توست هوشنگ ابتهاج

محسن

شعر بسیار زیبایی بود منو می شناسی؟