عزیزم

 

"عزیزم" صدایش می زد.

نه از این "عزیزم" هایی که مردم به در و دیوار می گویند، از آن "عزیزم" ها که از ته دل می آید و قسمی از جان را منتقل می کند، مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

اما "عزیزم" فقط نگاهش می کرد.

نگاه کافی نبود. قرار بود "عزیزم" هم حرف بزند. اما فقط با عجله غذا می خورد و دست نوازش را به شدت نوک می زد.

از وقتی بیماری اش اوج گرفت، "عزیزم" هایش را "عزیزم" با نگاهی مبهوت پاسخ می داد.

اما او همچنان "عزیزم" را با جان می داد.

نفس های آخر جانی نمانده بود برای "عزیزم" گفتن.

فقط نگاهی نفس گیر...

و تمام.

در هیاهوی لحظه های پس از سکوت، صدای آشنایی طنین انداز شد.

"عزیزم"

"عزیزمی" مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

که از نوک نوک طلا فوران می کرد.

درست شبیه طنین صدای گذشته ی سکوت اکنون!

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
نیکی

چه غمگین نوشته بودی :(

navid

[گل] خدا کنه که همه عزیز ها سلامت باشند و در کنار عزیزانشون[گل]

یلدا

سلام عجیجم................. اکسلنت........... شاد باشی تا همیشه..........[گل][ماچ][گل]

پرندۀ سنگی

« اما او همچنان "عزیزم" را با جان می داد. نفس های آخر جانی نمانده بود برای "عزیزم" گفتن. » واااااااااااااااااااااااااااای اینجاش دیوونم کرد ، الآن تقریباً اشکم درومده [ناراحت] ولی خیلیییییییییییییییییییی رمانتیک بود [قلب]

من

عزیزم گفتن‎‌هایش می‌توانست تمام گذشته‌های رفته، خاطره‌های فراموش شده و ناگفته‌های در سینه مانده را زنده کند، برای من که چنین کاری کرد.