جوجووووو

 

اینروزها به شدت درگیر انجام چند تا پروژه کاری و شخصی هستم. به طوریکه گاهی اوقات از شدت تفکرات اینطوری درست مثل این جوجه گنجشک اهل عسلویه بی حس و حال ولو میشم رو زمین که حتی تلفن رو هم جواب نمیدم.

 

این جوجه گنجشک رو توی شرکت مجتمع گاز پارس جنوبی دیدمش که روی زمین افتاده بود. - این از خواص سر به زیر بودنه ها- اول فکر کردم مرده، اما یکهو دیدم تکون خورد، من هم برش داشتم.

همون موقع یک دختری کارمند اونجا اومد طرفم با کنجکاوی. بهش گفتم تو اینو نگه می داری؟ من نمی دونم تا تهران زنده می مونه یا نه.

اومد جلو دستشم آورد طرف من که بگیردش، آخرین لحظه گفت: واااای نه! می ترسم!

من هم جوجه در کف دست راه افتادم توی شرکت. سر راه چند نفر دیگه هم پرس و جو کردند اما هیچکس حاضر نبود نگهش داره.

اومدم سوار یک تاکسی شدم که برم فرودگاه. راننده یک پسر جوون بود که قبل از اینکه منو سوار کنه متوجه گنجشکه شده بود.

توی ماشین باهاش در مورد اینکه من جوجه کبوتر اینقدری بزرگ کردم صحبت کردم. و اینکه چه جوری باید بهش غذا داد.

اولش گفت که نه من نمی تونم نگهش دارم. اما در آخر اغفالش کردم و حاضر شد نگهش داره.

دلم می خواست بهش بگم لطفا شمارتو بده حال جوجه رو بعدا ازش بپرسم. اما ترسیدم یکوقت فکر کنه حال خودش برام مهمه. بی خیالش شدم.

امیدوارم جوجه گنجشکه در کنار اون آقاهه زندگی خوب و سلامتی رو داشته باشند.

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
ملیکا

مرضی جون تبریک میگم!چقد شجاعی!!!!!! من از 3کیلومتری جوجه هم رد نمیشم!چه برسه بخوام بگیرمش تو دستم!

پرندۀ سنگی

مرضی پس تو از اونایی هستی که عسلویه هم میرن ؟!!!!!!!! آورین آورین [دست]

پرندۀ سنگی

من بچه که بودم ، یه لونۀ نمیدونم چلچله یا یه همچین چیزی رو خراب کردم (جوونی بود و جاهلی[خجالت] ) ، چند تا جوجۀ اینطوری توش بود ، بعد با سرنگ بهشون آب میدادم و نمیدونم چه غذایی ... بعد سپردمش به پسر عموم که راه بنده رو ادامه بده ... ولی بعداً فهمیدم مردن [ناراحت] الآن خیلی برام مهمه که بفهمم چطوری میشه اینا رو بزرگ کرد ؟ لطفاً حتماً بگو چجوری اون کبوترو بزرگ کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟