دنياي آبي

اجتماعی

زندگی / رانندگی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: جمله های من ، fb

 

گاهی در ترافیک معمولی تهران، با کسی همراه می شوی که دائما می خواهد از تو جلو بزند، با اینکه راه مال تو است، اول جلویش را می گیری، نمی گذاری پیش برود، چون حق با توست، اما از توی آینه که نگاه می کنی، طرف هی چپ میرود، راست میرود، می بینی اگر بخوای بیشتر جلویش بایستی ممکن است ماشینت آسیب ببیند و اعصابت خورد شود، پس بهتر است که بگذاری رد شود، برود تا به خودخواهیش برسد.

درست مثل زندگی.


 
آقا پلیسه!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، fb

چند روز پیش دیدم شریعتی به سمت همت شرق ترافیک شده، عجیب بود توی اون ساعت. فکر کردم حتما اتفاقی افتاده.

 جلوتر که رفتم دیدم پلیس ورودی را می بندد و راه را برای همتیها باز می کند. با خودم فکر کردم طبق معمول این پلیسها ترافیک ایجاد کردند.
در صورتی که روزهای دیگه که پلیس نبود، همچین ترافیکی نبود اونجا.
یکجور آرتیستی پیچیدم جلو یک ماشین شاسی بلند و خودمو رسوندم به ماشین پلیسه گفتم: آقای پلیس شریعتی بسته شده، اونم توی بلندگوش گفت: فدای سرت، شما فرعی هستید، همت اصلیه.
منم گاز دادم رفتم دیگه... چه می توانستم بکنم؟

آخه برادر پلیس من اگر هدفت رفع ترافیک هست، چرا به نظر یک شهروند که جرات کرده با شما حرف بزنه توجه نمی کنی؟

یعنی حرف باید فقط حرف شما باشه؟ حتی اگر غلط!

 


 
عشق با بازگشت!
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، fb ، عشق

 

ما اغلب برای دیگرانی که میشناسیم و یا حتی دوستشان داریم, در قبال چیزی کاری انجام می دهیم یا لطفی می کنیم.

مثلا" کادوی تولد میدهیم و انتظار داریم که در قبالش کادوی تولد بگیریم.

مثلا" محبت می کنیم و انتظار داریم محبت ببینیم.

اما اگر برای کسی که انتظار برگشتی ازش نداشتیم, کاری انجام دادیم, حقیقی تر است... ماندگارتر است... از لحاظ درونی راضی کننده تر است. و این رضایت خاطر باعث قوی شدن عشق درونی ما می شود به خودمان و دیگران و جامعه...

 

مثل این ویدئوی بسیار زیبا

 

گسترش عشق آرامش می دهد. آرامشی که در جامعه کنونی ما گمشده.

آرامش جامعه ی ما در پشت سایه های خودخواهی های شیک و با کلاسمون نابود شده.

ما با کلاسهای امروزی فاقد عشق واقعی به دیگرانی هستیم. اینگونه آرامش دیگران و خودمان را خدشه دار می کنیم.

اما هنوز هم می توان ...

هنوز هم دیر نشده...

می شود سعی کرد...

می شود کوچولو کوچولو...

ذره ذره شروع کرد...

 

مهربانی

مثال بزنید از محبتهای بی دریغی که دیده اید یا انجام داده اید.

 


 
بررسی نسبتها!
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، fb

 

چند وقت پیش دیدم یکی از نگهبانهای خوب شرکتمون مشکی پوشیده، ازش پرسیدم چرا مشکی پوشیدی گفت: مادربزرگم فوت کرده. بعد از گفتن تسلیت، از اونجا که همیشه برای فوت بستگان همکارها روی برد شرکت آگهی تسلیت می زنند، رفتم سراغ مسئول اداری شرکت و گفتم می دونی که فلانی مادربزرگش فوت کرده؟

گفت: آره.

گفتم: پس چرا براش آگهی تسلیت نزدید؟

گفت: آخه مادربزرگ که نسبت نزدیکی نداره!!!!!!! (حالا بماند که برای خیلی از مادربزرگ و پدربزرگها قبلا آگهی زده بود).

 

دیروز که شنیدیم پسردایی یکی از مدیرها فوت کرده، بلافاصله همون خانم آگهی تسلیتشو زد به دیوار!!!

 

خوب حتما پسر دایی یک مدیر نسبت نزدیکتری دارد نسبت به مادربزرگ یک نگهبان!

 


 
پدر
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، خانواده ، fb

no smoking

 

بابا بعد از 50 سال سیگار کشیدن، حدود یکسال و نیم است که سیگار را ترک کرده ما هم برایش جشن کوچکی به همین مناسبت گرفتیم.

 


 
وجدان کاری
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، fb

 

سر چهار راه پشت چراغ قرمز، دخترک 10 ساله اسفند به دست از این ماشین به آن ماشین می رفت.


تا رسید به من صدقه ای که کنار گذاشته بودم، بلافاصله گذاشتم توی سینی اش که برود.
اما او اسفند دانی اش را از لای پنجره به زحمت تو آورد و چرخاند توی ماشین.

تشکر کردم.

او رفت.


و من به این می اندیشم که: وجدان (کاری) چقدر بستگی به آموزش و فرهنگ دارد و چقدر به شخصیت وجودی هر شخص؟

 


 
احترام به قوانین اجتماعی - FB
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، fb

 

دیروز منتظر تاکسی بودم. یک آقایی پائین تر از من ایستاده بود در یک دست حدود 20 تا نان لواش و در دست دیگرش یک کیف بود.

زودتر از من به آنجا رسیده بود، اما با توجه به اینکه من به چهار راه نزدیکتر بودم، تاکسی برای من ایستاد.

یک لحظه دو دل شدم که به آن آقا بگم شما بفرمائید یا نه. آخه اون آقا با اون وضعیت حتما می خواست که جلو بنشینه و تاکسی ای که برای من ایستاد صندلی جلویش خالی بود. اما سوار شدم.

در صورتی که نوبت او بود.

او اعتراضی نکرد.

اما من خیلی خیلی به خودم اعتراض کردم از دیروز تا حالا!