دنياي آبي

اجتماعی

12 نکته ای که خانمها دوست دارند آقایان بدانند
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: یک ترجمه ، آموزنده
  1. به یاد آوردن موقعیتهای خاص

موقعت خاص

آقایان، به خاطر آوردن روزهای خاص و رفتار خاص در خصوص آن با همسر دلبتدتان هیچ ضرری به شما نمی رساند. آنها به سادگی عاشق این رفتار هستند، اگر شما یک کیلومتر راه بیشتر بروید تا به آنها حس خاصی بدهدی. تولدها، سالگردها یا هر تاریخ مهم دیگری ممکن است برای شما مهم نباشد اما قطعا برای خانمها هست.

  1. همراهی کردن در خرید

همراهی در خرید

این یک واقعیت جهانی است که خانمها عاشق خرید هستند. هیچ فرقی نمی کند که خرید به چه منظوری است، خرید شادی واقعی به یک زن می دهد. و وقتی همسر همراهیشان کند، این شادی افزون می گردد. بنابراین به جای اینکه او را از خرید منع کنید, در خرید همراهی و کمکش کنید. او حتما بعد از اینکه با هم از خرید برگشتید، به شما امتیاز شکلاتی خواهد داد.

  1. ارتباط با دوستانشان

ارتباط با دوستان

اگر همسرتان با دوستان شما خوب کنار می آید, شما چرا نتوانید؟ برای خانمها دوستانشان مثل خانواده دوم هستند. عقایدشان برای آنها خیلی مهم است. بنابراین به دوستانشان احترام بگذارید و یا حداقل سعی کنید با آنها خوب برخورد کنید. 

  1. صادق باشید و دروغ نگوئید.

صداقت

اصلا مهم نیست که در گذشته چندبار اشتباه کرده اید و یا با چه کسانی ارتباط داشته اید. فقط در مقابل همسرتان همه چیز را بازگو کنید. او می تواند همه چیز را تحمل کند به جز دروغ. دروغ گفتن به آنها این احساس را می دهد که شما به اندازه کافی به آنها اعتماد ندارید.

  1. از لحاظ احساسی قابل دسترس باشید.

احساسی

زنها می خواهند همسرشان تکیه گاه احساسی آنها باشد . در مواقعی که از لحاظ احساسی داغون هستند، بتوانند روی او حساب کنند. بنابراین به گونه ای رفتار نکنید که او برای شما مهم نیست و خودش خوب می شود. به حرفهایش گوش کنید، درک کنید، طرف او را بگیرید. درست مثل رفتار او با شما وقتی شما مشکلی دارید.

  1. منصف و انعطاف پذیر باشید.

منصف

قانونها ممکن است گوناگون و شامل همه چیر باشد. اگر شما دوست ندارید همسر شما با کسی صحبت کند یا با شخص خاصی ارتباط نداشته باشد، بنابراین برای خودتان هم همین قانونها را بگذارید. یک رفتار بی غرض کلید ارتباط موفق است.

  1. بدون عشق بازی نوازش کنید.

نوازش

همانقدر که خانمها عاشق عشق بازی هستند؛ از ناز و نوازش هم لذت می برند. این نشان می دهد که شما واقعا او را دوست دارید وبا او خوشحال هستید. این راه احساسی اتصال با شماست. بنابراین نه فقط در مواقع ارتباط عاشقانه بلکه در تمام اوقات به او محبت کنید.

  1. حس طنزتان را بهتر کنید.

طنز

اگر شما حس خوبی از طنز دارید وقتی روی غلتک هستید، بدانید که خانمها عاشق مردهای شوخ طبع هستند. و اگر اهل طنز نیستید، چند جک را به خاطر بسپارید و در موقع مناسب تعریف کنید. بخندانیدش تا او عاشق شما شود.

  1.  به او کمک کنید.

یاریگر

شاید زنها اغلب درخواست کمک از شما نکنند، اما همیشه دلشان می خواهد که شما بتوانید به آنها کمک کنید. در کارهای سخت منزل یا هر فعالیت دیگری، این احساس را بدهید که شما برای کمک به او آماده هستید. زنها احساس می کنند که این یک تضمین بهتری هست و آنها می توانند برای هر کاری به شما تکیه کنند.

  1.   از کارهایش تشکر کنید.

تشکر

گفتن چیزهای خوبی در مورد همسرتان هیچ زیانی به شما نمی رساند. اما اعتماد به نفس او را زیاد کرده و خوشحالش می کند. بیشتر آقایان از همسرشان انتقاد می کنند اگر کار اشتباهی انجام دهد. اما وقتی کار خوبی انجام می دهند، تعریف و تمجید نمی کنند. بنابراین وقتی برای شما لباس زیبا می پوشند، یک سورپرایز را برای شما برنامه ریزی می کنند، برای شما هدیه می خرند یا برای شما غذای مورد علاقه تان را درست می کنند، آنها را ستایش کنید. حتما یک ستاره در چشمهای او خواهید دید.   

  1. هرگز او را حساس ننامید.

حساس

زنها متنفر هستید که مردشان آنها را حساس بنامد. آنها روی مسائلی زیادی حساسیت نشان می دهند، اما دلیلش مهم بودن آن مساله برایشان است. بنابراین به جای اینکه همسرتان را به حساس بودند متهم کنید، درکشان کنید و در صورت امکان مشکلشان را حل کنید.

  1. به لباس پوشیدن خود اهمیت دهید اما زیاده روی نکنید.

لباس پوشیدن

خانمها دوست دارند همسرشان تمیز و مرتب باشد و باهوش به نظر برسد. اما زیاده روی ناراحتشان می کند. هرگز عضلات خود را نمایان نکنید، لباسهای خیلی تنگ یا شورتهای خیلی کوتاه نپوشید. نشان دادن بدن قابل تقدیر نخواهد بود. اینکار را به خانمتان بسپارید.

 حالا که شما همه نکات مهم در ذهن خانمها را می دانید، اظهار کنید، خوشحالش کنید و مرد رویاهایش باشید.


 
مهمترین عضو بدن!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: یک ترجمه
My mother used to ask me what is the most important part of the body? 
Through the years I would take a guess at what I thought was the correct Answer.
 
When I was younger, I thought sound was very important to us as humans,
so I said, 'My ears, Mommy.'
 
She said, 'No. Many people are deaf.
But you keep thinking about it and I will ask you again soon.'
 
Several years passed before she asked me again.
Since making my first attempt, I had contemplated the correct answer.

So this time I told her, 'Mommy, sight is very important to everybody, so it must be our eyes.'

She looked at me and told me, 'You are learning fast,
but the answer is not correct because there are many people who are blind.'

Stumped again, I continued my quest for knowledge and over the years,

Mother asked me a couple more times and always her answer was,
'No. But you are getting smarter every year, my child.'
 
Then one year, my grandfather died. Everybody was hurt.
 Everybody was crying. Even my father cried.
I remember that especially because it was only the second time I saw him cry.

My Mom looked at me when it was our turn to say our final good-bye to my Grandfather.
She asked me, 'Do you know the most important body part yet, my dear?'
I was shocked when she asked me this now. I always thought this was a game between her and me.

She saw the confusion on my face and told me, 'This question is very important.
It shows that you have really lived in your life.
For every body part you gave me in the past,
I have told you were wrong and I have given you an example why.
 
But today is the day you need to learn this important lesson.
'She looked down at me as only a mother can.
I saw her eyes well up with tears. She said, 'My dear, the most important body part is your shoulder.'

I asked, 'Is it because it holds up my head?'

She replied, 'No, it is because it can hold the head of a friend or a loved one when they cry.
 Everybody needs a shoulder to cry on sometime in life, my dear.
I only hope that you have enough love and friends that you will always have a shoulder to cry on when you need it.'
 
Then and there I knew the most important body part is not a selfish one.
It is made for others and not for yourself. It is sympathetic to the pain of others.
 
People will forget what you said. People will forget what you did .
But people will NEVER forget how you made them feel.

از وقتی به یاد می آورم، مادرم هر چند وقت یکبار از من می پرسید: کدام یک از اعضاء بدن مهمترین است؟

در طی سالها هر بار حدسهای مختلفی می زدم که به نظرم درست می آمد.

وقتی کوچکتر بودم، فکر کردم صدا برای ما  انسانها خیلی مهم است. به همین دلیل به مادرم پاسخ دادم: " گوش، مامان"

جواب داد: " نه، خیلی از آدمها کر هستند. اما دربارش بیشتر فکر کن، باز هم از تو خواهم پرسید."

چند سال گذشت و از آنجائی که فکر می کردم پاسخ صحیح را پیدا کرده ام، قبل از اینکه مادرم دوباره از من بپرسد به او گفتم: "مامان، دیدن برای هر کسی خیلی مهم است، بنابراین مهمترین عضو بدن چشم است."

مادر نگاهم کرد و گفت: " خیلی سریع یاد می گیری. اما جوابت درست نیست، چون خیلی از آدمها کور هستند."

دوباره گیج شدم و تلاشم را برای دانستن پاسخ طی سالها ادامه دادم.

مادر چند بار دیگر ازمن پرسید و هر بار پاسخ او این بود:" نه، اما تو هرسال باهوشتر می شوی دخترم."

سپس یکسال، پدربزرگ من فوت کرد و همه ناراحت بودند. همه گریه می کردند. حتی پدرم هم گریه کرد. خیلی خوب آن را به یاد دارم به دلیل اینکه بار دومی بود که شاهد گریه کردن او بودم.

وقتی برای آخرین خداحافظی با پدربزرگ نوبت ما رسید، مادرم به من نگاه کرد. و پرسید:" عزیرم الان می دونی که مهمترین عضو بدن کجاست؟"

اینبار از شنیدن این سوال شوکه شدم. همیشه فکر می کردم این یک بازی بین من و مادرم است.

مادرم شگفتی را در صورت من دید و گفت: " این سوال خیلی مهمی است و نشاندهنده این است که تو واقعا در طول عمرت زندگی کرده ای. برای هر عضوی که در گذشته به من گفتی، جواب دادم که اشتباه است و مثالی برای علت اشتباه بودن آن گفتم. اما امروز وقتش رسیده که این درس مهم را بیاموزی"

نگاه مادرانه ای به من کرد و اشک در چشمش حلقه زد و گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدن، شانه های انسان است."

پرسیدم: "علتش این است که سر را نگاه می دارد؟"

پاسخ داد: " نه به این خاطر است که وقتی یک دوست یا عزیزی گریه می کند، سرش را روی شانه های تو می گذارد. عزیزم هر کسی در زندگی به شانه هایی احتیاج دارد که به هنگام گریه کردن سرش را روی آن بگذارد. امیدوارم تو به اندازه کافی دوست و عزیز داشته باشی که همیشه شانه ای برای گریه کردن به وقت نیاز داشته باشی."

سپس آنجا فهمیدم که مهمترین عضو بدن، بخش خودخواهانه آن نیست. بلکه برای همدردی به موقع درد دیگران ساخته شده و نه برای خودت.

مردم گفته ها و اعمال شما را فراموش می کنند. اما هرگز احساسی را که به آنها داده اید فراموش نخواهند کرد.


 
Moral Story - داستان اخلاقی
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، یک ترجمه

One old man was sitting with his 25 years old son in the train. Train is about to leave the station. All passengers are settling down their seat..

As train started young man was filled with lot of joy and curiosity. He was sitting on the window side. He went out one hand and feeling the passing air. He shouted, "Papa see all trees are going behind". Old man smile and admired son feelings. Beside the young man one couple was sitting and listing all the conversion between father and son. They were little awkward the attitude of 25 years old man behaving like a small child.

Suddenly young man again shouted, "Papa see the pond and animals. Clouds are moving with train". Couple was watching the young man in embarrassingly. Now its start raining and some of water drops touches the young man's hand. He filled with joy and he closed the eyes. He shouted again,” Papa it’s raining, water is touching me, see papa".

Couple couldn't help themselves and ask to old man. Why don't you visit the Doctor and get treated your son. Old man said," Yes, We were coming from hospital only. Today only my son got the eyes first time in life".

Moral of story is "We must not come to any conclusion until we know all facts".

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

نتیجه اخلاقی داستان: " ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کنیم."