دنياي آبي

اجتماعی

اینجا ایران است...
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، کار

اینجا ایران است... 

از حق خودت که دفاع کنی، به تو می گویند پاچه پاره...

وقتی از حقت بگذری، شاید دسته ای بگویند خیلی خانمی کرد...

و دسته دیگر هم بگویند خیلی پپه هست

اما هر دو گروه یادشان می ماند که می توانند آنها هم جای کسی باشند که تو برایش خانمی کردی...

اینجا ایران است...

وقتی زیاد کار کنی، همه با تو دشمن می شوند. همه آنها که کمتر کار می کنند.. همه آنها که می دانند چگونه مدیران را باید پیچاند تا زیاد کار نکرد و همچنان عزیز بود.

بعد آرام آرام حالت را می گیرند - حال تو را که برای رسیدن ها فقط تلاش کردن بلدی و بس - و به نحوی زیرپوستی آنچنان نظر مدیران را تغییر می دهند که تو تنبلترین و بدترین کارمند می شوی... و همه یادشان می رود که قبلا" کوشاترین و پرتلاشترین بودی... 

اینجا ایران است..


 
هواپیمای مالزی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار ، شغلی

 

این هواپیمای مالزی با ناپدید شدن / غرق شدنش ما را در افکاری فرو برد بس عمیق.

در سفر به مالزی، علاوه بر طولانی بودن پرواز روی دریا که خودش وهم انگیز است،  روی دریا هواپیما تکانهای شدیدتری داشت، به قدری که تمام خدمه هم نشستند و کمربندهایشان را بستند. خنثی

کل هواپیما در سکوت و ترس بودند. معمولا هواپیماهای این مسیر تکان زیاد دارند. اما آنبار فرق می کرد.نگران

همکار من که یک آقای خواب آلود بود، چند دقیقه اول تکانها در خواب شدید بود، خدمه هواپیما به من تذکر داد که کمربندش را ببندم. من هم که نمی خواستم خدایی نکرده دستم به نامحرم بخورد، چند بار اسمش را صدا زدم، اما انگار نه انگار... در خواب عمیقی فرو رفته بود. اول بی خیالش شدم، گفتم اتفاقی نمی افتد، اما تکانها که شدیدتر شد، با خودم فکر کردم، اگر خدایی نا کرده پرت شود و بیافتد و صدمه ای ببیند، من خیلی احمق هستم که به خاطر مسائل اسلامی ، جانش را نجات نداده ام!متفکر

بنابراین خیلی با احتیاط تو مایه های این مسابقات اعصاب سنجی که باید مراقب باشید تا اون میله متحرک به میله ثابت نخوره، کمربند را از کنار دستش آهسته بیرون آوردم و روی دستش و پتویی که رویش انداخته بود، بستم.مژه

چند دقیقه بعد بیدار شد و از ترس شروع کرد به خواندن دعا. فرشته

متوجه شد که من کمربندش را بسته ام اما به روی خودش نیاورد. اما من مثل گناهکارها اعتراف کردم که از ترس جانش کمربندش را بسته ام. او به روی خودش نیاورد، حتی تشکر هم نکرد.قهر

پای خنگولی اش گذاشتم و گذشتم.لبخند

اما خداییش اگر کمربندش را نبسته بودم و تکانها به جایی می خورد و پرت می شد و یک جائیش می شکست، بعدا خودش که نه، بقیه نمی گفتند چرا نبستی کمربندشوووو؟؟؟؟!!

من هم البته دفعه بعد تلافی اش را در آوردم.نیشخند

زودتر رفتم فرودگاه، کارت پرواز گرفتم و او که آمد، گفتم::: هه هه هه من کارت پرواز گرفتم تا دیگر کنارش در پرواز ننشینمچشمک.. به من چه که کمربند این انسان خواب آلود نا محرم تشکر نکن را در موقع خطر ببندم؟زبان

 

 


 
مدیرعامل جدید!
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار

خوشم اومد خدائیش..

خوشم اومد وقتی فهمیدم که این رئیس روسا هم پشت سر ما کارمند کوچولو ها می شینن غیبت می کنند.

اونم نه در مورد مسائل کاری، که در مورد مسائل کاملاْ شخصی!!!

چند وقت پیش بود که این مدیر عامل جدید اومد توی اتاقم و طی مراحلی ، بم گفت که سر سن من با رئیس بزرگ شرط بسته!

آقا منو می گی از شدت تعجب شاخهام در اومد و منفجر شدم از خنده!

چند روز بعدش هم اومد و راجع به گذشته من در این شرکت یک سوالهایی کرد . متوجه شدم اطلاعات دقیقی در این مورد دارد که باز هم فوق العاده تعجب کردم.

به نظرم حتی به ایشون اطلاع دادند که پائیز سال ۸۲ رنگ مانتوی من با مقنعه ام ست بوده یا نه!!!

جالب اینجاست که همه رو هم از روسای عالی مقام احتمالاْ توی یکی از جلسات فوق مهم!شنیدند !!!!

با خودم تصور کردم:

موضوع جلسه: خانم دنیای آبی

دستور جلسه:

۱- سن ایشان

۲- گذشته ایشان (مو به مو)

۳- آینده ایشان چه خواهد شد؟!!!

 راستی از این جهت خوشم اومد که خیالم راحت شد هر چی پشت سرشون غیبت کردیم، اشکالی نداره دیگه این به اون در!


 
اینجوریاست!
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار

توی شرکتمون یک پیرمرد حدوداْ ۶۰ ساله با یک آقای حدوداْ ۴۵ ساله اختلاف شدید دارند. از اون نوعی که هر جا برسند زیر آب همدیگر رو بد جور می زنند!

هر دو شون جلوی من از اون یکی بی نهایت بد می گن! یکجورائی با هردوشون ارتباط کاری دارم. و هر دوشون فکر می کنند من طرفدار اون یکی هستم.

پیرمرد، همش حرصش می گیره که وقتی داره بدیهای اونو می گه، من خوبیهای آقای ۴۵ ساله رو می گم.

اما آقای ۴۵ ساله، بهتر می فهمه و یکروز بهم گفت: این خیلی خوبه که شما می خوای صلح برقرار کنی، اما این آقای فلان فلان شده هیچی نوفهمه! با این همه وقتی چند روز پیش فهمید خودم با پیرمرد، مشکل دارم، گفت: شما که اینهمه ازش دفاع می کردید!

آقای ۴۵ ساله، هیچ برداشت بدی نکرد. اما اون پیرمرد فلان فلان شده، با من که خوب نبود، بدتر هم شد .


 
حالم بد ٍ !!
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار

چه مدیرانی دارد این مملکت!!

فکر می کنید به دولتها بر می گردد؟!! نه.. اصلاْ فرقی نمی کند...توی دولت قبل یا قبلتر توی دولت الان یا دولت بعدی.

به ما بر می گردد به ما!!... به من، تو ، او، ما، شما ، ایشان.

سرم گیج می ره.. دل و روده ام می یاد بالا... چیکار می تونم بکنم؟ هیچی... نمی تونم هیچ کاری بکنم... نماز می خوانند  نماز می خوانند نماز می خوانند

به بهانه های مختلفی به دوستان و آشنایانشان پاداش می دهند. ماهی ۴۰۰ هزار تومن به کسی که (خودش حداقل از ۲ جای دیگر در مجموع ۵/۲ میلیون تومان در آمد دارد) هیچ کاری نمی کند اینجا! هیچ کاری نمی کند اینجا حقوق می دهند!!! ۴۰۰ هزار تومانی که می تواند حقوق ۲ نفر از بیکاران جامعه باشد.

یعنی چقدر از این دزدی ها در سراسر این مملکت اتفاق می افتد؟!!

نمی دانم نمی دانم یعنی اگر من هم جای آنها بودم، همینگونه می شدم!!

شاید خیلی هایشان روزی در جایگاه من بوده اند... نمی دانم ! همینقدر می دانم که حالم به هم می خورد...

این مملکت دزدبازار به کجا ختم می شود آخر؟!!

به نظرم این زبان سرخ، آخر کار خودش را می کند و سر سبز مرا به باد می دهد!


 
دزدتر!
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار

دزدتر!

نمی دونم کدوم یکی دزدتر هستند. این کت شلواریهای شیک پوش که با قانون و تبصره و متمم مال بیت المال رو بالا می کشند و کلی ملک و املاک از این راه دارند. یا اونی که از دیوار این کت شلواریه می ره بالا تا از گرسنگی نمیره.