دنياي آبي

اجتماعی

چه زیبا!
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

خسرو شکیبایی می گفت:

بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت
که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.

زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
(روحت شاد عمو خسرو )

 


 
جملات زیبا
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: جملات زیبا ، نویسندگان دیگر

 

با کسی باش که “تو” را بخواهد
نه کسی که تو را “هم” بخواهد . . .
.
.

 

.
.
.
در تمام دارو خانه ها موجود است
نرم کننده موی سر
نرم کننده پوست دست
کاش می شد برای نرم کردن دل تو هم ، نسخه ای گرفت . . .
.
.
.
.
.
ﺑﻪ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﺩﻭﺭﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻦ ﺭﻓﯿﻖ
پشتم ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ . . .
.
.
.
همه میتونن اسمت رو صدا کنن اما کم هستن کسایی که وقتی اسمت رو صدا میزنن
لذت میبری و با تمام وجود دوس داری در جوابشون بگی : جانم . . .
.
.
.
تو نیستی
خاطراتت ضعیف گیر آورده اند . . .
.

.
بغض کرده ام ، این بغض لعنتی با هیچ چیز نمی شکند !
جز با صدای تو ، صدایت را می خواهم
هستی ؟
.
.
.
قهوه ، بادام ، شکلات
همه تلخی ها را چشیده ام ، هیچکدام قدر نبودنت تلخ نبودند . . .
.

.
نه هوا خراب است ، نه حواسم پرت است و نه کسی دلم را شکسته !
فقط
کمی از من هوای کمی از “تو” را دارد . . .
.
.
 
نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی !
امروز من باش ، حتی لحظه ای . . .

 
عشق به حرف نیست.... هرگز.. به عمل است و بس!
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

ریچارد کوئنمن بیشتر از 50 سال است که با سندی زندگی می کند و تمامی 10 سال گذشته را به تنهایی از او مراقبت کرده است. عشق آنها به هم به همان اندازه ای است که روز اول آشناییشان بوده. چهار بار است که پزشکان به ریچارد گفته اند سندی می میرد و چهار بار است که سعی کرده اند به او بگویند که این آخر کار است ولی ریچارد نمی تواند به سندی اجازه رفتن بدهد. ریچارد می گوید: « وقتی که تو یک نفر را خیلی دوست داری، اون تمام زندگیت میشه. بدون اون من هیچی ندارم.»

هربار که پزشکان به ریچارد گفته اند سندی می میرد ریچارد از آنها خواسته تا هر کاری که می توانند برای سندی انجام دهند و هر بار آنها این کار را کرده اند.

حالا بعد از تمامی اتفاقاتی که بر آنها گذشته، بعد از چندین سال زندگی و عشق ممکن است که فکر کنید که ریچارد برای خداحافظی با همسرش که 51 سال با او بوده آماده است. اما ریچارد برای خداحافظی با سندی آماده نیست.

ریچارد و همسرش سندی دقیقه هایی را با هم در گوشه گوشه ی خانه شان زندگی کرده اند و الان ریچارد در خانه سالمندان 24 ساعته از همسرش سندی مراقبت می کند.

هر روز او را روی صندلی چرخ دار نشانده و با یک دستگاه تنفس که به او وصل است به حیاط خانه سالمندان می برد  در حیاطی پر از گل های سرخ .

ریچارد می گوید: « وقتی با دستگاه نفس میکشه صدایی شبیه موج ایجاد میکنه اما اینا اصلا مهم نیست. مهم اینه که ما همیشه کنار هم باشیم. »

سوالی که در ذهنم به وجود میاد اینه که سندی  با چه امیدی بازهم با بیماریش مبارزه می کنه؟

ساده است. سندی در 71 سال عمرش، 4 بار با مرگ دست و پنجه نرم کرده و با آن مبارزه می کند.


عشق در نگاه اول

ریچارد و سندی در سال 1959 در سالن اسکی رولردوم (Rollerdome) با هم ملاقات کردند. ریچارد آن زمان 26 ساله بود و برادرزاده کوچکش را به اسکی برده بود که سندی را دید. سندی 18 ساله بود و فقط به اصرار دوستش به رولردوم آمده بود تا وسایل اسکی بخرند. سندی هیچ وقت فکر نمی کرد که با هر کسی بدون دلیل آشنا شود.

ریچارد که الان 79 سالشه میگوید: « بیشتر کسایی که اونجا بودن بچه بودن اما سندی میان همه آنها ایستاده بود و من ازش خواستم که با من اسکی کنه »

ریچارد بالافاصله تحت تأثیر سندی قرار نگرفت و فکر نمی کرد که عاشق او باشد اما تنها چیزی که ریچارد را به سمت سندی می کشید احساس متفاوت بودن سندی در میان همه بود.

وقتی که اسکی تمام شد. سندی در گوشه ای از سالن به تنهایی ایستاد اما بعد دوست سندی جلو آمد و گفت: « سندی خیلی خجالتیه. به من گفت که از طرف اون ازتون عذرخواهی کنم. »

ریچارد می گوید: « از حرفش تعجب کردم. بعد به سمت سندی رفتم و ما روی نیمکت نشستیم و صحبت کردیمو صحبت کردیمو صحبت کردیم. »

اما امروز سندی روی تخت بیمارستان خوابیده و به وسیله دستگاه نفس می کشد و بیماری ام اس حرف زدن و راه رفتن را از او گرفته است.

ریچارد از سندی می پرسد: « در همون نگاه اول عاشق من شدی؟ » و همسرش سندی سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد.

ریچارد می گوید که بعدا سندی به من گفت که اگر همان شب از من درخواست ازدواج می کردی با تو ازدواج می کردم و من هم به او گفتم که اگر تو هم همان شب از من می خواستی که با تو ازدواج کنم با تمام وجود این کار را انجام می دادم . اما آن شب سندی خیلی زود از سالن اسکی رفت چون باید از خواهر 6 ماه اش جودی مراقبت می کرد.


اما موضوعات دیگری بر سر ازدواج ریچارد و سندی بود. ریچارد یک شیمیدان بود که در کارخانه تصفیه آب کار می کرد اما از کارش متنفر بود. او در مدرسه پزشکی درس خوانده بود و می خواست دوباره به کالج برود و پزشکی را ادامه دهد. در این صورت ازدواج آنها نزدیک به نظر نمی رسید.

 


دانشکده پزشکی را فراموش کردم

سفر ریچارد به کالیفرنیا همه چیز را تغییر داد. وقتی که ریچارد و دوستش در اسکله سانتامونیکا (Santa Monica) بودند از یک غرفه هنری دیدن کردند که هنرمندان از چهره توریست ها با قیمت 5 دلار پرتره می کشیدند. ریچارد علاقه مند به نقاشی و کشیدن پرتره شد. همان جا یک شغل گرفت و بدون وقفه پرتره می کشید.

ریچارد می گوید: « من راست دست بودم اما مجبور شدم دستمو عوض کنم و چپ دست بشم. »

ریچارد بعد از 4 روز که به اندازه سال ها می ارزید آنجا را ترک کرد. چون در درونش احساس می کرد که بخشی از قلب خود را در مکانی دیگر جا گذاشته است.

ریچارد می گوید: « از وقتی که به سفر رفته بودم خیلی دلم برای سندی تنگ شده بود. » آنقدر که وقتی ریچارد به فورت وین (شهری در ایالت ایندیانا درآمریکا) برگشت خانه ای کوچک در بوئل درایو (
Buell Drive) خرید و سندی را به آنجا برد و چند روز بعد از آن با سندی ازدواج کرد. سال 1962 ریچارد خواهر سندی، جولی را به فرزندی پذیرفت و سال ها بعد آنها صاحب دو فرزند به نام کریستی و مارکو شدند. در این سال ها ریچارد مشغول نقاشی روی دیوارهای برج سییرز (Sears) بود. روزی یکی از دوستان ریچازد از او خواست تا نقاشی ها و پرتره هایش را به یکی از برنده های جایزه پرتره نشان دهد. و او این ملاقات را برای ریچارد فراهم کرد. بعد از این که ریچارد پرتره هایش را به او نشان داد. او از پرتره های ریچارد خوشش آمد و کار او را تحسین کرد. بعد از آن ملاقات بود که ریچارد تصمیم گرفت که دانشکده پزشکی را فراموش کند و یک درجه عالی در هنر نقاشی بگیرد.

ما هر دویمان خوشحالیم

یک روز که ریچارد در بازار داشت از یک پسر جوان پرتره می کشید او به ریچارد گفت که دبیرستان باتلر به یک معلم هنر نیاز دارد. ریچارد خیلی زود به مدیر دبیرستان تلفن زد. مدیر مدرسه گفت که می خواهد با ریچارد صحبت کند. وقتی که ریچارد به مدرسه رفت و از کلاس ها دیدن کرد به مدیر دبیرستان گفت که او شرایط این کار را ندارد ولی مدیر به او گفت که مطمئن است که ریچارد از پس آن بر می آید.

ریچارد می گوید: « وقتی که این شغلو گرفتم احساسم شبیه کسی بود که مرده و رفته به آسمون. رفتن و کار کردن در اونجا مثل کسی بود که به یه سفر ماهیگری میره . آمورش هنر برای من مثل یه سرگرمی بود که هیچ وقت ازش خسته نمی شدم. »

همون طوری که ریچارد آموزش هنر را دوست داشت دانشجوهایش نیز او را دوست داشتند. علیرغم این که ریچارد در سال 1997 بازنشسته شد؛ هنوز هم 1500 نفر از هنرجویانش در صفحه ی فیس بوکش او را دنبال می کنند.

اگرچه هنر هنوز هم با ریچارد آمیخته است و ریچارد و سندی با هم همراه هستند و همدیگر را دارند و هر دویشان خانواده و فرزندانشان را . ولی زندگی همیشه آسان نخواهد بود.

در حدود سال 1970 در سندی بیماری ام اس (
MS) تشخیص داده شد. یک بیماری فلج کننده که به اعصاب مرکزی حمله می کند و تأثیراتش می تواند از بی حسی دست و پا گرفته تا فلج کامل یا کم بینایی باشد.

ریچارد می گوید: « اوایل سندی دچار دوبینی شد و دست و پایش درد می کرد. وقتی که یکی از پاهایش فلج شد بدون اختیار به زمین می خورد. وقتی دکترها در او بیماری ام اس را تشخیص دادند ما نمی دانستیم که او به کدام نوع از بیماری ام اس دچار شده است. پیشرونده آرام یا پیشرونده سریع!»

اما سندی چیزی از بیماریش نمی دانست. به هر حال پیشرفت بیماری به حدی رسید که ریچارد مجبور شد خودش را بازنشسته کند تا مراقب سندی باشد. او دیگر کاملا فلج شده بود .

ریچارد می گوید: « من الان 10 سال است که روی تختخوابی می خوابم که کنار تخت سندی در خانه سالمندانه تا بتونم ازش مراقبت کنم .»

وقتی که دکترها و پرستاران در آسایشگاه از قرص های آرام بخش و نحوه مراقبت از سندی حرف میزنند. ریچارد و سندی درمورد کیفیت زندگی صحبت می کنند و سندی همین طور می خنده و می خنده . سندی خوشحال است و لبخند می زند.

همین طور که ریچارد این قضایا را تعریف می کند روی تخت بیمارستان خم می شود و پاهای سندی را ماساژ می دهد. نوری از پنجره بیمارستان به داخل اتاق می تابد و چهره ی ریچارد را نورانی می کند.

ریچارد به سندی می گوید: « ما باید گوشه های روشن چیزها رو ببینیم . نیمه پر لیوان . »

 



ما باید خودمان خوشبختی را بسازیم

اما در دو سال گذشته کارها آسان تر شده اند. ابتدا سندی به آبسه پیشرفته روده دچار شد. پزشکان می ترسیدند که زیر عمل جراحی طاقت نیارود اما بعد فهمیدند که آن توده پاره شده و عفونت تمامی شکمش را فرا گرفته است. ریچارد به جای اینکه آماده خداحافظی با سندی شود از دوستانش در فیس بوک خواست که برای او دعا کنند. سپس پزشک دیگری پیشنهاد داد که آب ها را با یک لوله از شکم سندی خارج کنند. این روش کار گر شد و سندی از مرگ نجات یافت.

ریچارد می گوید: « وقتی شما عاشق کسی هستید نباید مرگ را به راحتی بپذیرید. این اشتباه ترین کار در دنیاست .»

سه یا چهار ماه بعد سندی به پرتیونیت (نوعی عفونت کشنده) دچار شد. عفونت مرگباری که پزشکان قبلا می ترسیدند سندی به آن دچار شود. پزشک به ریچارد گفت که خیلی متأسفم باید برای بدترین حالت آماده باشی. اما ریچارد در عوض برای سندی دعا کرد چرا که او یکبار دیگر آماده خداحافظی با سندی نبود. این وضعیت برای چندین روز ادامه داشت اما به تدریج سندی رو به بهبودی رفت.

ریچارد می گوید: « من به خدا اعتقاد و باور قلبی دارم و معتقدم که خدا حال سندی را بهتر می کند. »

حدود شش ماه پیش بیماری ام اس دوباره برای سندی مشکل ساز شد و عضلات تنفسی سندی را تضعیف کرد. طوری که سندی دیگر قادر به تنفس نبود. پزشکان به ریچارد توصیه کردند که او را به بیمارستان منتقل کند و به او داروی مسکن بدهد.

ریچارد می گوید: « من می دونستم که حرف پزشکان چه معنایی دار ه ام من آماده نبودم که سندی رو رها کنم. »

آن شب دکتر ریچارد را صدا زد و به او گفت که فکر نمی کند سندی بتواند امشب را سپری کند و اینکه او می تواند به سندی مورفین تزریق کند تا مطمئن باشد که او راحت خواهد بود. دکتر باز به ریچارد می گوید که باید خودش را برای بدترین حالت ممکن آماده کند.

سپس سندی به وسیله دستگاه تنفس مصنوعی وصل شد و توسط آن زنده ماند. سندی به وسیله دستگاه تنفس مصنوعی قدرت خود را بازیافت و بهتر شد و به خانه پیش ریچارد بازگشت.

اما در میانه ماه مارس بود که این اتفاق دوباره رخ داد و این بار سندی به کما رفت. ریچارد می گوید: « او را تکان دادم و فریاد زدم بیدار شو سندی ولی او بیدار نشد که نشد . زمان ناامید کننده ای بود چرا که پزشکان گفتند ام اس باعث نقص در ماهیچه های تنفسی شده و او را رو به مرگ می برد. پزشکان به من گفتند که بایذ با این وضعیت مواجه شوی. این وضعیت اگر قبلا ناامید کننده به نظر می آمد اما الان واقعا هیچ امیدی نیست. »

ریچارد می گوید به کیفیت زندگی اعتقاد دارد. او می فهمد که زمانی باید از سندی خداحافظی کند و نباید کاری بکند که سندی درد بکشد .

ریچارد می گوید: « اگر اینطور می شد باید اجازه می دادم که اتصالات را از سندی باز کنند اما سندی دردی نداشت.»

ریچارد می گوید: « سه بار دیگه من این جمله ها را شنیدم و سندی بهتر شد و پیش من برگشت. »


امروز دوشنبه است . اگرچه سندی نمی تونه به خاطر دستگاه تنفسی که به گلویش وصل شده صحبت کند اما با حرکات دهان و لبهایش با ریچارد حرف می زند . سندی می تواند تا دو یا سه هفته دیگر به خانه بازگردد.


مدت ها گذشته است . سندی بهتر به نظر می رسد اما غمگین است. ریچارد جلو می آید و شانه های سندی را نوازش می کند و سندی عکس العمل نشان می دهد. لبخند می زند و ریچارد می گوید : « به زودی سندی حالش انقدر خوب میشه که می تونه با ما صحبت کنه »



مرا خوشحال کن

به نظر می آید که سندی و ریچارد مشکلات را آسان پشت سر گذاشته اند به ویژه در 10 سال گذشته. اما سندی و ریچارد به اوقات بدی که داشتند نگاه نمی کنند. آنها ترجیح می دهند که به لحظات خوب زندگیشان بنگرند و به آینده ای که پیش رو دارند . سندی به خانه باز خواهد گشت و ریچارد و سندی با هم خواهند بود. و زمانی که پایان کار می رسد، خوب ، فقط یک شروع دیگر خواهد بود.


وقتی که با سندی ملاقات کردم زمانی بود که برای اولین بار بیماری ام اس در سندی تشخیص داده شد و من فکر می کردم که او در حال مرگ است. آن زمان سندی برای من یک شعر نوشت و گفت که از ریچارد بخواهید تا آن را برای شما بخواند. و ریچارد این کار را کرد.

صدای ریچارد نرم و بلند بود. چشم هایش جایی را می نگریست که من نمی توانستم ببینم. جایی که فقط او سندی می دیدند. همان جایی که سندی و ریچارد با هم در طول زندگیشان دیده بودند .
ریچارد در هر مصاحبه یک چیز را چندین بار تکرار می کند و خودش می گوید که این خیلی مهم است و او می خواهد که شما آن را درک کنید .

ریچارد می گوید: « فکر می کنم که مهم ترین چیز در زندگی اینه که ما واقعا عاشق کسی باشیم و احساس کنیم که عشق بین ما دو طرفس . این همان چیزی است که من و سندی در زندگی داشتیم. ما 51 ساله که با هم ازدواج کردیم و این اتفاقیه که منو شادترین مرد دنیا کرده. »

موهای قهوه ای سندی روی بالش پخش شده. صدای وزوز دستگاه تنفس مصنوعی، صدای نمایشگر دیجیتال بالای سر سندی و صدای تلویزیون در سالن خانه سالمندان به گوش می رسد . سندی هنوز هم نمی تواند صحبت کند حتی نمی تواند به خانه خودش باز گزدد. اما وقتی که این جملات را از ریچارد می شنود به ریچارد نگاه می کند و لبخند می زند. چیزی می گوید که شاید بلند و واضح نباشد اما غیر قابل انکار است و هیچ اشتباهی در کار نیست. زیر لب می گوید : « و من خوش شانس ترین زن دنیام. »

 

عکسها در ادامه مطلب


 
گاهی لازمه که...
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 



 
   

 
گاهی لازمه....
آدما گاهی لازمه
چند وقت کرکرشونو بکشن پایین
یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :
کسی نمرده.
فقط دلم گرفته.....
 
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند!!
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.
اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...
آن جا که در میان خاک خوابیدی؛
�سنگ تمام� را می گذارند و می روند ...!
 
کافی است سر به زیر باشی...

گرگ شده اند اینروزها...
کافی است سر به زیر باشی

با بره اشتباهت میگیرند

خیز برمیدارند برای دریدنت...
 
در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...
خالق من �بهشتی� دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛
و �دوزخی� دارد، به گمانم کوچک و بعید؛
و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...
�دکتر علی شریعتی�
 
معجزه....
خــــــــدایا
من اینجا دلم سخـــــت معجزه میخواهد
و تو انگار
معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مـــــــــــبادا ....!!
 
گول دنیا را مخور.....
گول دنیا را مخور......!!
ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند.....
 
یادمان باشد!
یادمان باشد!
هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم
قامت یه‌ نفرو خم میکنه.....
 
لنگه های چوبی درب حیاطمان ...
لنگه های چوبی درب حیاطمان؛
گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛
ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند .
 
نماز دو نفره...
خــــدایا
دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است ...
فقط من باشم و تو !!!!!
 
ما دیگر فقیر نیستیم....
خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم
دیروز پزشک روستا گفت:
چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!
 
گرگ صفتان...
نــه صدایش را " نــازک " میکــرد ..
و نــه دستــانش را " آردی "
از کجــا بایــد به گرگ بودنش شک میکــردم؟!!!!!!!
 
دست گیری...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده
ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد
شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می
گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست
 
آهسته رد شو...
اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،
آهسته رد شو
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...
 
اشتباه
وقتی همه با من هم عقیده می شوند ،
تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام!!!
اسکار وایلد
 

خوشبختی یافتنی نیست
خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.
از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید...
دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد...
 

سخت است...
سخت است فهماندن چیزی به کسی که
برای نفهمیدن آن پول می گیرد.
احمد شاملو
 

آنجا ببر مرا...
آنجا ببر مرا که شرابم نبرده است.
 
نان دادن، کار مردان است
خواجه عبدالله انصاری فرمود:
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است...
 
تجربه...
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
 
نخند!!!

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند

و به تو می‌گوید ارباب ،نخند!

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری ،نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود

و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند ،نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!
 

وجدان
متاسفانه بعضی ها هستند که :
بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
بی آب ، دو هفته ؛
بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
 
کمر شکسته ترینم...
اگر...
اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم...



 
ای که بی تو خودمو تک تنها می بینم
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق ، موسیقی

 

من هیچوقت از صدای داریوش خوشم نیامده و نخواهد آمد.

اما واقعیت اینه که ایشون همیشه ترانه هایی با متن زیبا می خواند.

متنهای زیبایی که مفهوم های زیبایی دارند.

مثل ترانه زیر که من دوست دارم:

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم      هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم

 

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود          قصه غربت تو قد صد تا قصه بود

 

یاد تو هر جا که هستم با منه                       داره عمر من و آتیش می زنه

 

تو برام خورشید بودی توی این دنیا سبز         گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرده

 

حالا اون دستا کجاست ؟ اون دو تا دستای خوب        چرا بی صدا شده لب قصه های خوب

 

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد        عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

 

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده             انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

 

یاد تو هر جا که هستم با منه              داره عمر منو آتیش می زنه

 

یادتو هر جا که هستم با منه                 داره عمر منو آتیش می زنه

 


 
باران تاریک
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

آنکه آواز مرا آزرد و رفت

 بهترین تصنیف من را برد و رفت

 

 رفت و گرداب نگاهم را ندید

 رفت و طوفان های آهم را ندید

 

 وای بر آن روز سرد پر غبار

 وای بر آن جاده ی بغض انتظار

 

 من نگاهم سرد و باران خورده بود

 او تبسم بر لبش پژمرده بود

 

 من به عطر هوش خود الکل زدم

 گونه ی خود را برایش گل زدم

 

 این ریای لحظه ی لبخند بود

 این برای گریه ی من پند بود

 

 ناگهان لرزید دست کینه ام

 زخم هق هق باز شد در سینه ام

 

 او لبم را دید لرزان در سلام

 او به بغضم خیره شد در ازدحام

 

 من به گوش خود صدایش می زدم

 سنج ویرانی برایش می زدم

 

 در خزان آخرین دم های او

 گریه کردم بر عزیزم های او

 

 ای مسافر های هایم را ببین !

 زخمی لنگ صدایم را ببین !

 

 بی تو چون تنها شدم با درد من

 با عزیزم ها چه خواهم کرد من

 

 بی تو من با داغ خود دق می کنم

 بی تو احساس شقایق می کنم

 

 قطع کن ای آسمان یک لحظه برف

 ای عزیزم ها بگیریدش به حرف

 

 عشق من ! آتش مزن افکار من

 صبر کن اندازه ی سیگار من

 

 من تو را گم کرده ام دستم بگیر

 من تلاطم کرده ام دستم بگیر

 

 عین بغض سرد دلگیران شدم

 از خداحافظ مگو ، ویران شدم

 

 مثل خنجر تلخ و خونسردی برو

 ای خداحافظ تو نامردی برو

 

 ای خداحافظ خدا لالت کند

 روی نعش گریه غسالت کند

 

 آه چشم پرغبارم را ببین

 وای دست سوگوارم را ببین

 

 من پر از آه تو در آیینه ام

 سر بنه ای مهربان بر سینه ام

 

 من طنین گریه در گوش توام

 من تشنج های آغوش توام

 

 امشب ای کابوس لب ! پیشم بمان

 بر سر بالین تشویشم بمان

 

 من به دنبال سفر زین می کنم

 جاده ها را بی تو نفرین می کنم

 

 بی تو باید زندگی را چید و مرد

 بی تو باید عشق را نوشید و مرد

 

 بی تو لکنت بی تو لعنت بر عبور

 بی تو نفرین بر درختان صبور

احمد عزیزی


 
جامعه شناسی خودمانی
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

اینها را بارها در مباحثه با دیگران گفته بودم... خیلی ها فکر می کردند من طرفداری می کنم از احمدی نژاد. اما این جامعه شناس نظر من را خیلی بسیار زیبا گفته که ارزش خواندن و تامل دارد.

××××××

 
کسی پرسید چرا در یک تمدن2500  ساله کسی مثل احمدی نژاد حاکم شد؟
پاسخ من اینبود:
 
  
احمدی نژاد چهره زشت و عریان شده ما ایرانی ها بود. همان دروغ ها همان بلوف های تو خالی، عدم مسئولیت پذیری و نداشتن دانش کافی. ادعای بسیار و دانش اندک. خود را برتر از بقیه دانستن و نظر هیچ کسی را حساب نکردن از جمله ایرادهای ما نیست؟
 
حرف زدن بسیار عامیانه همراه با توهین. خر فرض کردن دیگران و سوء استفاده. آه که ما ایرانیان استاد سوء استفاده هستیم در هر پست و مقامی از استفاده غیر مجاز از پرینتر شرکت تا سوء استفاده از مدرک و رتبه و مقام. پارتی بازی و دور زدن قانون مگر همانی نیست که همه ما تبحر داریم ؟ خوب چرا وقتی رئیس جمهور این کار را می کند عیب است؟
 
توهین به نظرات دیگران و یک طرفه به قاضی رفتن بدون قائل شدن حق دفاع برای دیگران. عیبی که دارد به شکلی آرمانی و نهادینه می شود، بردن آبروی دیگران !!! بگم بگم ها که یادمان نرفته آنهم به بی انصافی تمام چیزی که اصلا ربطی به ماجرای اصلی نداشت. واقعا وقت آن نیست که حرمت هم را نگاه داریم و در بحرانی ترین شرایط آبروی دیگران را حفظ کنیم؟ مگر رسم انسانی غیر از این است.
 
روزی باید بیاید که انقدر راحت به هم تهمت نزنیم چقدر راحت حتی نزدیکانمان را مسخره می کنیم، این قضیه در مورد خود بنده نیز صادق است متاسفانه. مسخره کردن یعنی دور شدن دلها از هم یعنی از بین بردن اعتماد. مگر این نیست که وقتی عصبانی میشویم دیگر هیچ چیز جلوی مان را نمی گیرد ؟
 
می گوئیم رئیس جمهور بی سواد است. مگر هر ایرانی در روز چقدر مطالعه میکند؟ این درست است که ما جزء کم مطالعه ترین مردم دنیا هستیم چرا
انتظار دیگری داریم؟
 
اورا به گالیور تشبیه کرده اند. بله بجای کار کردن به مسافرت رفتن راحت تر است. اما دوست عزیز مگر ما ایرانی ها کار می کنیم؟ چقدر مولدیم؟ مگر استاد از زیر کار در رفتن نیستیم؟ حرافی و توجیه کردن شغل اصلیمان است.
 
وای از دروغ که ایران را ویرانه کرد و وای از خیانت که هربار کشور خواست به جایی برسد خائنین جلویش را گرفتند. چقدر تا به حال خیانت کرده ایم و حق را به خود داده ایم؟
 
راستی چقدر پیش آمده که از پیشرفت دیگران خوشنود شویم و یا آرزوی موفقیت برایشان بکنیم؟ چرا هیچوقت احمدی نژاد از پیشرفت دیگران تعریف نمی کرد و همیشه بدی هایشان را بزرگ می کرد تا خوبی های کوچکش به چشم بیاید.
 
مگر ما مردمی نیستیم که حق کپی رایت را حفظ نمی کنیم و از نرم افزار ها حتی در سطح ملی، رایگان استفاده می کنیم یعنی دست رنج دیگران را
می دزدیم پس چرا از او ناراحت می شویم که کار های دولت های پیشین را به اسم خود بهره برداری کرد؟
 
و تظاهر .... نگوئید که ما استاد تظاهر نیستیم . اصلا آنقدر متظاهر شدیم که خودمان یادمان رفته.
 
آقای رئیس جمهور به یک چیز شهرت زیادی داشت و آن حاشیه رفتن و در رفتن از زیر سوال آنهم به شیوه خودش یعنی سوال در مقابل سوال و عملا زیر بار هیچ کدام از خطا ها نرفتن. خوب من چند بار در زندگیم به خطا هایم اعتراف کرده ام؟
 
من عیبی را در این مرد شماره دو مملکت نمی بینم که در جامعه، در من و تو وجود نداشته باشد.
 
راستی تا به حال در رفع اشکالاتمان کوشیده ایم؟ یا تنها عیب دیگران را دیده ایم؟ حال چگونه توقع داریم که او عیوبش را اصلاح کند؟
 
حالا هم به جای علامه سیاسی شدن بهتر نیست با این بلایی که بر سر کشورمان آمد (آوردیم) دست به کار شویم و از خود شروع کنیم بدون اینکهادعایمان گوش فلک را کر کند.
 

 
رازهایی از بازار مخوف شیشه که نمیدانید!
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر

 گفتگو با یک تولید و توزیع کننده ماده مخدر شیشه


دنبال کردن او، شبیه چشم بسته دویدن در راه پله‌ای پیچ در پیچ به سمت دخمه ای تاریک در اعماق زمین بود. نخستین پله ها رسید به معتادی خمار و سرگردان در پارک هروی دروازه غار که هذیان می گفت و ساقی اش دیر کرده بود؛ پله های بعدی رسید به ساقی که با موتور آمد و جنس را کوبید کف دست مردی ژولیده و شماره اش را به هوای این که مشتری ام گرفتم؛ مقصد پله های دیگر، خرده فروشی بود بزرگتر از قبلی و بعد خرده فروشی قوی تر و .... پله ها سرانجام رسید به فروشنده مواد مخدری که خرده پا نبود و وصل می‌شد به یکی از تولید کنندگان معروف شیشه در تهران.

او شماره تلفنم را گرفت تا آن را به تولید کننده ای که الف. صدایش می کردند، بدهد و گفت اگر تولید کننده اصلی مایل باشد، خودش با من تماس می گیرد.

الف. مدت نسبتا طولانی بعد تماس گرفت. گفت خودش، دلش خواسته پیدایش کنم. گفت گاهی دلش می خواهد از معتادها عذرخواهی کند. گفت می خواهد تجارت شیشه را بگذارد کنار و به کشوری دیگر برود اما این ها همه حرف هایش نیست او در این تماس تلفنی که در چند قسمت و از باجه تلفن های مختلف انجام شد، برای ما درباره بازار پیچیده تولید و توزیع شیشه و آخرین روش های قاچاق آن در داخل و خارج از کشور حرف زد و بعد به میل خودش تلفن را قطع کرد و از آن لحظه مثل سایه ای شد که با پیوستن به تاریکی، ناپدید می شود.

ویژگی حرف های الف، تازگی آنهاست تا آنجا که حتی من هم با وجود یک دهه فعالیت به عنوان روزنامه نگار حوزه اعتیاد و مواد مخدر، بخش هایی از آن را از زبان هیچ تولید کننده یا توزیع کننده مواد مخدر صنعتی دیگری نشنیده بودم.

- رفیق تان که شماره ام را به شما رساند می گفت بیش از 10 سال است در کار تولید و توزیع مواد مخدر هستید. چرا تا به حال گیر نیفتاده اید؟

من همه انواع مواد مخدر را تولید نمی کنم بلکه فقط شیشه می پزم و پخش می کنم. علت دستگیر نشدنم این است که برای خودم یک دایره امنیتی حرفه ای دارم. هر کسی نمی تواند نزدیکم شود. اگر اجازه نمی دادم شما هم پیدایم نمی کردید.

- اگر جای شما بودم اجازه نمی دادم خبرنگاری، پیدایم کند و درباره اسرار کارم که می دانم مجازاتش صد در صد اعدام است بپرسد، شما دایره امنیتی تان را نقض کردید؟

من دیر یا زود کار را کنار می گذارم و از این کشور می روم. می خواهم زندگی تازه ای شروع کنم. خواستم مصاحبه کنم چون گاهی احساس عذاب وجدان می کنم. دلم برای کسانی که از جنسم استفاده می کنند، می سوزد. باور کنید دوست دارم از تک تک شان عذرخواهی کنم اما بعد به خودم می گویم آنها می توانند نخرند، مصرف نکنند. این گفتگوی درونی را همیشه دارم.

- درباره دایره امنیتی که به آن اشاره کردید، بیشتر توضیح می دهید؟

باید از روش هایی استفاده کرد که پلیس کشف شان نکند برای مثال من مدتی با استفاده از خانه های تیمی، شیشه پخش می کردم.

- منظورتان چه نوع خانه های تیمی است؟

منظورم خانه هایی است که در آنها زنان خیابانی تن فروشی می کنند. بیشتر این زن ها، دختران فراری از شهرستان ها هستند. آنها در طول روز با 10 -15 مرد ارتباط دارند اما در آمدشان حتی به 100 هزار تومان هم نمی رسد. من این دخترها را برای دایره امنیتی ام جذب می کردم.
 
 

- دخترها چگونه امنیت شما را تأمین می کردند؟


خلاف، خلاف است! دخترها خلاف می کردند من هم خلاف می کردم چه فرقی می کند کدام مان چه نوع خلافی انجام می دادیم. من برای کار خودم تربیت شان می کردم. آنها پول، سرپناه و غذا می خواستند من همه اش را برای شان جور می کردم تا مدیونم شوند، رفیقم شوند و به من وفادار بمانند.

بعد خانه های جدیدی برای شان اجاره می کردم و اسکان شان می دادم تا برایم کار کنند. کارشان این بود که به مشتری های شان شیشه تعارف کنند و وقتی معتاد می شدند از همانجا شیشه می خریدند. خود دخترها هم معتاد بودند. آن زمان با مردها کار نمی کردم. چون حوصله اسحله کشیدن و بزن بزن و آدم کشتن نداشتم.

- حالا حوصله اش را دارید؟

هنوز هم ندارم ولی به هر حال کارم را که گسترش دادم و به ناچار با مردها هم کار کردم.

- این نوع خانه های تیمی، معمولا در کدام قسمت پایتخت است؟

من معمولا در آپارتمان های شلوغ، خانه های تیمی را راه می اندازم که قابل تفکیک از خانه های دیگر نباشد و رفت و آمد ساکنان شان کنترل نشود.

- شیشه را در همین خانه ها تولید می کردید؟

نه. در این خانه ها فقط مواد را به دست مشتری می رساندم. برای تولید، خانه هایی با اجاره بالا و پول پیش کم می گرفتم، اجاره را تا چند ماه پرداخت می کردم که صاحبخانه طرف خانه اش نیاید و بعد به قول بچه ها در همان مدت کوتاه، به گند می کشیدمش طوری که دیگر نمی شد آنجا ماند. دست آخر هم، خانه را با اثاثش رها می کردم و متواری می شدم.

- لوازم منزل و پول پیشی که باقی می گذاشتید، ضرر مالی برای تان به حساب نمی آمد ؟

در آن چند ماه تولید، دستکم 50 برابر آن پول پیش را درآورده بودم.

- پس این که برخی می گویند فرآیند تولید شیشه بوی بدی دارد و به همین علت کارگاه هایش را در خارج از محیط شهری بر پا می کنند، درست نیست؟


نه خانم! اصلاً باور نکنید که تولید شیشه فرایند سختی دارد. لوازمی که من برای کارم لازم دارم در یک جعبه موز هم جا می گیرد. به راحتی می شود جا به جایش کرد.

البته قبول دارم که تولید شیشه هم بوی ناخوشایندی دارد، هم دود قرمزی ایجاد می کند که ممکن است به چشم بیاید و هم بسیار خطرناک است چون بیشتر پیش سازهایش (مواد اولیه تولید شیشه) قابل اشتعال است. در زمانی که تولید شیشه را تمرین می کردم دستکم 4-5 خانه آتش زده ام اما به مرور زمان حرفه ای شدم و حالا آسان مکان مناسب تولید را پیدا می کنم.

مدتی در یکی از برج های معروف تهران خانه ای را به عنوان آشپزخانه (محل تولید شیشه) اجاره کرده بودم و آنجا به آسانی دود شیشه را از طریق دودکشی که در پنجره کار گذاشته بودم به بیرون از کارگاه می فرستادم و بالاتر از طبقه ما هم طبقه ای نبود که ساکنانش متوجه دود شوند اما یکبار در طبقه دوم آپارتمانی کارگاه راه انداختم و به دردسر افتادم.

وقتی مشغول تولید بودم ناگهان همسایه بالایی در زد. وحشت زده بود. گفت؛ اتفاق عجیبی در حمام خانه اش افتاده است. من هم خودم را بی خبر نشان دادم. با هم به حمام خانه شان رفتیم، دیدم همه مان تا کمر در دود قرمز شیشه هستیم! تازه فهمیدم چون بخار شیشه اسیدی است، لوله ای را که با آن، دود را از کارگاه به سمت پشت بام هدایت می کردم، حل کرده و نشت کرده به حمام همسایه بالایی. با وجود اینکه کار تولید نصفه بود، مجبور شدم به سرعت خانه را ترک کنم. تصور کنید اگر همسایه می دانست آن دود چیست و به پلیس زنگ زده بود الان همه ما زمین خورده بودیم. (اعدام شده بودیم)

- جنس را بیشتر در کدام شهرها پخش می کنید؟

تهران، همه شهرهای شمالی، بویژه از رشت تا نور، مشهد و کیش. من همه جا مشتری داشته ام. حتی در خارج از کشور هم مشتری دارم.

- خارج کردن مواد مخدر از کشور باید سخت تر از توزیعش در کشور باشد این طور نیست؟

در هر دوره شیوه خارج کردن مواد متفاوت است. مثلا سه چهار سال پیش شیشه به پایین ترین قیمتش رسید و من و تیم ام ناچار به ترانزیت مواد شدیم، حامل های مان، هیچ سوء سابقه ای نداشتند و غیر حرفه ای بودند. ما، بلیت رفت و برگشت جوان هایی را که می خواستند به تایلند سفر کنند، می خریدیم. 5 میلیون تومان هم اضافه بهشان می دادیم. شیشه را می ریختیم توی پلاستیک، بعد توی انگشت دانه های پلاستیکی جا می دادیمش، بعد پلمپ می کردیمش و به حامل ها می دادیم تا با عسل بخورند.

- هر حامل چقدر مواد مخدر را می بلعید؟

بستگی به ظرفیت خودش داشت. در هر انگشتدانه، 100 گرم شیشه جا می شد. بعضی ها تا 500 گرم هم می خوردند.

- مشتری آنطرف مرز را چه طور پیدا می کردید؟

پول پول را می جورد، آب گودی را! خلافکار، طرف خلافکارش را هرجای دنیا که باشد پیدا می کند. رفقایی در تایلند داشتم که مقیم بودند. آنها جنس را آب می کردند. آنجا سودمان شده بود 20 برابر اما به سود سال های اولیه ای که شیشه وارد ایران شد نمی رسید.

- شنیده ام پارچه های مخصوصی وجود دارد که شیشه جذب الیاف شان می شود و گروهی از قاچاقچیان از این راه، شیشه را آنطرف مرز می فرستند!

پارچه مخصوصی در کار نیست ! قبل از آنکه شیشه به مرحله آخر تولید برسد، هنوز محلول است. زمانی تیمی در تهران فعالیت می کردند به اسم "حوله". اگر دقت کنید وقتی حوله ای را داخل آب می اندازید و بدون چلاندن بیرون می کشیدش، مقدار بسیار زیادی آب جذب می کند.

آنها این حوله را داخل محلول شیشه می انداختند و بیرون می کشیدند و خشک می کردند به این ترتیب شیشه جذب تار و پود حوله می شد. این حوله را می گذاشتند توی چمدان و می بردند آنطرف مرز و آب می کشیدند و آن آب را پخت می زدند تا شیشه استخراج شود. این روش خیلی خوب بود اما حرف تو حرف رفت و به گوش مامورها رسید.
 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

- شما هم از این روش استفاده کرده اید؟


نه من از این روش استفاده نکرده ام. کار را پیچیده نکردم. یادم می آید زمانی، هربار به کیش می رفتم محلول شیشه را، به آسانی توی بطری می ریختم و با خودم می بردم و همانجا پخت آخر را می زدم تا پودر شیشه به دست بیاید. روزگاری هم در تایلند، رستورانی سنتی را اجاره کردم و به بهانه این که نیاز به دوغ سنتی دارم از ایران محلول شیشه را در بطری های دوغ می فرستادم. دوغ ... بسته بندی مناسبی برای کار ما دارد چون در تولیدش از پلاستیک غیرشفاف سفید استفاده می شود و محتویات داخلش معلوم نیست. این روش هم دیگر باب نیست.

- تایلند یکی از مراکز تولید مواد مخدر صنعتی است. چرا قاچاقچی های ما به آن کشورها جنس می فرستند؟

چون جنسی که در ایران تولید می شود برای آنها ارزان تر از جنسی است که از کشورهای دیگر می آید یا در داخل کشور خودشان تولید می شود و ا ز طرفی، ما جنس مان را به قیمت بیشتری از آنچه داخل کشور است می فروشیم یعنی شیشه ای که ما تولید می کنیم برای آنها ارزان است برای ما گران.

- درباره هر روشی برای ترانزیت شیشه توضیح می دهید، می گویید لو رفته است. پس حالا از چه روشی مواد مخدر از کشور خارج می شود؟

واقعاً فکر می کنید من در این باره توضیح می دهم؟! در ضمن من دیگر علاقه ای به ترانزیت ندارم و در داخل کشور کار می کنم.

- آخرین روشی که برای خروج جنس استفاده کردید همان استفاده از بطری های دوغ بود؟

آخرین بار که جنسی به خارج از کشور بردم، یک محموله مشترک بود، یعنی تعدادی از قاچاقچی ها با همکاری هم تصمیم گرفتند مقدار بسیار زیادی شیشه، حدود 600 کیلوگرم را، با طرحی جدید از ایران به مالزی ببرند. 130 میلیون تومان از آن بار هم مال من بود. پودر شیشه را ریخته بودیم بین کریستال ها. در واقع اینطور به نظر می رسید که محموله کریستال از ایران به مالزی صادر می شود.

شیشه را توی ظرف های کریستالی ریخته بودند و در هر جعبه هم چند ظرف کریستالی را شکسته بودند که مثلا نشان دهند بار در طول مسیر شکسته است. در همان خرده کریستال ها هم، شیشه ریخته بودند.

- محموله چگونه لو رفت؟

فکر کنم ما را فروختند. نفهمیدم کار کی بود.

- در صحبت های تان اشاره کردید که در تهران هم شیشه می فروختید. بیشتر در کدام مناطق فعالیت می کردید؟

هر فروشنده ای یک منطقه خاص از تهران را دستش گرفته است. این طور نیست که هرکس هرجا دلش خواست شیشه بفروشد. به همین علت هم بسته به نوع جنسی که دست معتادها می دهیم، شیشه ای های هر منطقه با منطقه دیگر فرق دارند مثلاً در منطقه ای همه سرخوش و گیجند، در منطقه ای دیگر همه بهت زده اند و در جایی همه بیقرارند.

در واقع خلق معتادهای هر منطقه بستگی دارد به اینکه آشپز محله کی باشد و چه جور جنسی با چه جور ناخالصی بدهد دست مشتری. برای مثال بعضی از تولید کننده ها از چاه بازکن چنته و آنتی هیستامین هم به عنوان ناخالصی برای ساخت شیشه استفاده می کنند.

- پاتوق شما دقیقا کجای تهران است؟

من میلیون ها تومان پول خرج کرده ام که کسی مرا نشناسد.

- تا به حال در زندان هم شیشه توزیع کرده اید؟

مواد مخدر در زندان فراوان است. کسی خمار نمی ماند.

- شیشه را چگونه وارد زندان می کنند؟

معمولا زندانی هایی که مرخصی می روند بسته های پلاستیکی را می بلعند و در زندان پس می دهند.

- ولی من درباره روش پرتابی هم شنیده ام.

روش پرتابی مربوط به زندان هایی است که اطراف شان آبادی یا محل گذر نباشد. اینطوری قاچاقچی، مواد را در بسته های کوچک به جوان هایی که تازه خدمت آمده اند، می دهند و آنها در ساعت های خاصی بسته ها را از این طرف دیوار به سمت حیاط زندان پرتاب می کنند. زمان بندی باید دقیق باشد و زندانی ها در آن ساعت معین، در حیاط زندان باشند تا بلافاصله مواد را بردارند.

- چرا مواد مخدر جدید نمی تواند بازار شیشه را کساد کند؟

شیوا، یاما و کروکودیل مثال هایی از مواد مخدر جدید است که نتوانسته جای شیشه را بگیرد چون بدن معتاد ایرانی تحمل چنین موادی را ندارد. به معتاد ایرانی اینجور چیزها نمی سازد. تولید کننده مواد مخدر باید مشتری اش را بشناسد.

- تا چه مقطعی تحصیل کرده اید؟

من فارغ التحصیل رشته کارگردانی تاتر هستم.

- چند ساله اید؟


32 ساله ام.

- پیش از تولید شیشه چه کار می کردید؟


فروشگاه ... داشتم. به شهرستان می رفتم و کالا می آوردم.

- چه شد که به فکر تولید شیشه افتادید؟


خب! تولید شیشه از کار خودم آسان تر بود و سودش آنقدر زیاد است که اصلاً نمی شود مقایسه کرد. من یک دهه پیش با پول تولید و توزیع شیشه سه ماشین لوکس و سه خانه در فرشته خریدم و علاوه بر این در بسیاری از استان ها زمین هایی را خریداری کردم. حالا دیگر وضع مثل گذشته نیست. سود کار کمتر شده....

- چرا سودش کمتر شده است؟


در گذشته من 10 میلیون سرمایه اگر می گذاشتم، 120 تا 130 میلیون تومان به دست می آوردم. اخیراً سودم کم شده است. یعنی حالا به طور متوسط با چهار ساعت کار، یک به پانزده، سود می کردم یعنی با چهار ساعت کار در روز، یک میلیون تومانم، 15 میلیون تومان می شد. در چهار ساعت بعدی باز همین سود را به دست می آوردم.

- چرا اخیراً سود کم شده است؟


از یک طرف، دست زیاد شده است و هر خلافکاری، راه و چاه آشپزخانه زدن را یاد گرفته است. از طرفی دیگر، خیلی از کهنه کارها از اعدام وحشت دارند. در گذشته قانونی برای تولید و عرضه شیشه وجود نداشت. قاچاقش، مثل قاچاق دارو بود و جرایم مربوط به شیشه جزو جرایم پزشکی به حساب می آمد.


- به طور متوسط در روز چه مقدار مواد مخدر تولید می کنید؟


تازگی ها هفته ای 20 کیلو تولید می کنم. همه روزها کار نمی کنم. مواد اولیه باید جور باشد و خودم هم رله باشم؛ روی فرم باشم. این کار حاشیه های زیادی دارد. باید مراقب باشم. از وقتی دایره امنیتی ام را قابل نفوذ تر کرده ام مجبورم اسلحه حمل کنم. چندی پیش رفته بودم مشهد بار شیشه تحویل بدهم، 7-8 روز زندانی ام کردند. می خواستند فرمول ساخت مواد به سبک خودم را از زیر زبانم بکشند. گفتم حتی اگر مرا بکشید، نمی گویم.

- چرا شما را نکشتند؟


من جزو 20 قاچاقچی حرفه ای کشور هستم. تیم دارم. کشتنم به این آسانی نیست.

- خودتان هم شیشه مصرف کرده اید؟


نه معتاد نیستم.

- مظنه مواد مخدر در تهران دست تان هست ؟

من در تولید و توزیع شیشه متخصص هستم و درباره انواع دیگر مواد مخدر چیزی نمی دانم. آخرین قیمتی که از شیشه دارم کیلویی 16 میلیون تومان است اما خرده فروشی اش، گرمی 30 هزار تومان تمام می شود. دیگر کسی با سوت (مقیاس سنجش و خرید ماده مخدر شیشه که یک دهم هر گرم می شود) شیشه نمی فروشد.

خرده فروش ها هم، گرمی می فروشند که هم جنس شان بیشتر فروش برود، هم خطرش کم تر باشد. معتاد این طوری از دست مان در نمی رود. وقتی یک گرم شیشه دارد فکر ترک نمی افتد. با خودش می گوید بگذار این یک گرم را تمام کنم به عنوان بازی آخر(اصطلاحی که معتادان برای آخرین بار مصرف مواد مخدر پیش از ترک استفاده می کنند!) اما بیشترشان بازی آخر ندارند. آن یک گرم که تمام می شود، نوبت یک گرم بعدی است و به همین منوال همیشه مصرف می کند به خیال این که بازی آخر است.

- تا به حال وسوسه نشده اید مصرف کنید؟


عوارضش را دیده ام. یکبار با رفیقم که شیشه ای بود سوار ماشین بودیم. بی خوابی های شیشه، دیوانه اش کرده بود. پشت چراغ قرمز، ناگهان از ماشین پیاده شد. دوید طرف خودروی بغلی. راننده را کشید پایین. با سلاخی (چاقوی سلاخی) 10 بیست بار کوبید روی فرق سرش. من فقط فواره زدن خون را می دیدم. آنقدر سریع اتفاق افتاد که کسی نتوانست واکنش نشان بدهد. بعد دوید سوار ماشین شد و گفت فرار کنیم.

من پایم را گذاشتم روی گاز و در رفتیم. کسی نتوانست ردمان را بگیرد. وقتی به او گفتم چرا طرف را خط انداختی (چاقو زدی) گفت "همین بود! همین بود! برادر زنم بود. می خواستم بکشمش." به او گفتم من برادر زنش را دیده ام آن بنده خدا نبود. اما اصرار کرد که خودش بود! بعد فهمیدم این حالت هایش مربوط به توهم شیشه است. خیلی ها را به شکل برادر زنش می دید و می خواست بهشان آسیب بزند. یکبار هم رفیقی داشتم جلوی چشم خودم مشغول مصرف بود، یکهو بلند شد پایپ را انداخت هی داد کشید "آمدند ، آمدند ..." تا خواستیم بجنبیم دوید و خودش را از طبقه دوم انداخت تو حیاط. انگار توهم زده بود که مأمورها ریخته اند توی خانه. من توهم زده های شیشه را زیاد دیده ام. به همین علت مصرف نمی کنم. چیزی از مغز نمی ماند.



 
بیزنس درجه یک علی آقا
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: "این مغازه واگذار می‌شود" ..... خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار تو ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود.
ـ مغازه کوچک دم در ورودی مترو
ـ چایی شیرین و ساندویچ نون و پنیر تو ظرف یکبار مصرف که سرپایی هم میشد خوردش.
بله کارها ردیف شده بود. اجاره مغازه که رسمی شد لوازم رو مستقر کرد و شروع کرد به کار.
تابلو زد: "صبحانه علی آقا"، مردم هم ازهمون روز اول استقبال خوبی نشون دادن.
یه چایی داغ و خوشمزه و خوش طعم با نون سنگک و پنیر تبریز. ظرف ٣ یا ۴ دقیقه یه صبحانه خوب می‌خوری، قیمت هم مناسب بود.
آقا چند روزی نگذشت که جلوی در مغازه به اون کوچیکی "صف" می‌بستن! گاهی ١٠ ـ ١۵ نفر تو صف بودن. به قول امروزی‌ها؛ بیزینس عالی ..... توپ! مردم راضی، "علی آقا" هم خوشحال.
تا حالا شنیدین یکی از بس کارش خوب باشه مردمو کلافه کنه؟ !؟!
"ای داد و بیداد، حالا چیکار کنم؟ این جاشو نخونده بودم!!!"
می‌دونین چی شده بود؟ خوب صبحانه علی آقا کارش گرفته بود، متقاضی زیاد بود و صف گاهی طولانی میشد و اون ته صفی‌ها کفرشون در میومد تا نوبتشون بشه. تقریبا یه عده این قدر معطل می‌شدن که قید صبحونه علی آقا رو می‌زدن و دلخور، سر صبحی گشنه، تو صف وایستاده، صبحانه نخورده، ول می‌کردن و می‌رفتن!
شهرت خوبی که بهم زده بود داشت لطمه می‌دید ..... "چیکار کنم؟" به هر راهی بگین زد؛
ـ یه شاگرد گرفت (تو جا به اون تنگی) که چایی‌ها رو ریخته و آماده داشته باشه.
ـ یه بسته‌بندی سفارش داد که یه چایی و یه ساندویچ باهم توش بود که حملش راحت بشه.
ـ قیمتاشو آورد پایین‌تر که واسه مردم بصرفه‌تر باشه ..... ولی مشکل صف و معطلی داشت جدی جدی شاخ میشد .....
"اینطوری نمیشه ..... باید هرطور شده از شر این مشکل خلاص شم وگرنه اسممو عوض می‌کنم". خیلی فکر کرد. روز و شب داشت مرور می‌کرد که چه کاری رو می‌تونه سریع‌تر انجام بده؟ ولی دیگه از این سریع‌تر نمیشد تا این که .....
یه روز شروع کرد وقت گرفتن که از اول رسیدن مشتری تا رفتنش، هر کاری متوسط چقدر طول می‌کشه؟
ـ سلام و احوالپرسی ۵ ثانیه
- گرفتن سفارش مشتری ١٠ ثانیه
- تحویل سفارش مشتری و بسته بندی ١۵ ثانیه
- گرفتن پول و دادن بقیه پول مشتری ٢۵ ثانیه .....!!!!
نتیجه‌گیری مهم سوم: "صبر کن ببینم! یعنی تقریبا نصف وقت من با هر مشتری سر پول دادن میره؟ یعنی اگه یه راهی پیدا کنم که مشکل پول دادن، بقیه پول، پول خورد و …. رو حل کنم دو برابر سریع‌تر می‌فروشم؟ و صف دو برابر سریع‌تر جلو میره؟ خوب اگه اینجوری یاشه، هیچکس دلخور نمی‌ذاره بره. عالی میشه!"
"خوب چیکار کنم؟ کوپنی‌اش کنم؟ اول ماه به هر کی کوپن بدم؟ ..... نه بابا، کسی وقت این کارا رو نداره. چوب خط بزنم و آخر ماه ار هر کی پول بگیرم؟ نه جانم، اینم که صرف نمی‌کنه، کافیه چند نفر نیان تسویه کنن، مگه من چقدر سود دارم؟ آخه این روزا به هیچکی هم که نمیشه اعتماد کرد ....."
"صبر کن ببینم ..... چرا نمیشه؟ ..... عجب فکر بکری! ..... آخ جااااااان، پیدا کردم!"
"اعتماد" کردن به مشتری در روزگار بی‌اعتمادی!
فرداش "علی آقا" رفت بانک و چند دسته اسکناس ١٠٠ و ٢٠٠ و ۵٠٠ تومنی گرفت، دو تا جعبه درست کرد و توی هر کدوم مقداری از اون اسکناس‌ها رو گذاشت. جعبه‌های پول خرد رو گذاشت یه قدری اونورتر، کنار گیشه‌ای که چایی و ساندویچ رو تحویل می‌داد. تصمیم خودشو گرفته بود. با خودش می‌گفت: "من که دزدی نکردم و پولم حلاله ..... ملت هم که با من پدرکشتگی ندارن که پولمو بخورن ..... پس اگه من بهشون اعتماد کنم کار خطایی نیست، تازه اگر صدی چند نفر هم پول ندن ایرادی نداره خودم هم اگه روزی یکی دو نفر بیان و چایی مجانی بخوان که بهشون میدم پس چه فرقی می‌کنه؟"
لحظه بزرگ ..... مشتری اول اومد:
ـ سلام علی آقا صبح به خیر!
ـ سلام عزیز جان خوب هستین انشااله؟
ـ بله، سلامت باشین.
ـ یه چایی شیرین، یه نون پنیر؟
ـ آره جونم.
ـ میشه ۴٠٠ تومن، بفرمایین ..... قابلی هم نداره.
ـ چشم، الان تقدیم می‌کنم ..... (جیب‌هاشو می‌گرده، کیفشو بیرون میاره .....) الان تقدیم می‌کنم.
ـ لازم نیست عجله کنی جونم، یه جعبه اونجا گذاشتم، پول خورد هم توش هست، لطفا خودت پولتو بریز اون تو، باقیشو بردار و برو به سلامت، روز خوبی داشته باشی.
ـ شوخی می‌کنی؟ دستم انداختی؟
ـ نه جون داداش خودت برو ببین.
(مشتری اول با ناباوری رفت سمت جعبه و .....)
دومی:
ـ سلام علی آقا
ـ سلام خانم بفرمایین؟
ـ یه چایی ٢ تا نون پنیر لطفا
ـ چشم .....
چند روز اول تا مردم بفهمند که "علی آقا" چه تغییر مهم و جالبی در کارش داده یه کم طول کشید. حتی بعضیا بیشتر از معمول طول دادن تا مطمئن بشن که درست فهمیده‌اند.
ولی از روز سوم و چهارم مردم اصلا میومدن که خودشون به چشم خودشون این پدیده عجیب غریبو ببینن و اصلا از این نون و پنیر و چایی شیرین بخورن تا باورشون بشه.
از همه مهم‌تر این بود که "علی آقا" چاره کارو پیدا کرده بود. فکرش واقعا درست کار کرده بود و صف تقریبا دو برابر سریع‌تر جلو می‌رفت.
فروش علی آقا دو برابر شد و ..... سودش بیشتر از دو برابر! بگو چرا؟
خوب معلومه! این روزها ١٠٠ تومن پولی نیست. خیلی‌ها از این که علی آقا به مشتری‌هاش این قدر احترام گذاشته بود و بهشون اعتماد کرده بود که پولشون رو خودشون بدن و بقیه‌اش رو هم خودشون بردارن این قدر خوششون اومده بود که اصلا قید بقیه ١٠٠ تومن رو می‌زدن و دستخوش و انعام می‌ذاشتن و می‌رفتن. این سود خالص بود و کم هم نبود!
هیچکس "علی آقا" رو از این خوشحال‌تر و شادتر ندیده بود.
مشتری‌ها هم، همه از دم، روزشون رو با یک اتفاق ساده دلپذیر شروع می‌کردن. بعدها داستان‌های زیادی دهان به دهان شد که چقدر مشتری‌های علی اقا در طول روزشون برخوردهای بهتری با مردم دیگه داشته‌اند و دلیلش یک آغاز خوب با "علی آقا" و اعتماد و روی خوش او بود.
 
 
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!
کاش در باور هر روزه مان 
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار 
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان 
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد

 
انگار یه چیزی مرد
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، موسیقی

 

Adele. Set fire to the rain

 

I let it fall, my heart

گذاشتم قلبم سقوط کنه

And as it fell, you rose to claim it

و تا سقوط کرد تو اومدی ادعا کردی که مالکش هستی

It was dark and I was over

همه جا تاریک بود ومن به آخر خط رسیده بودم

Until you kissed my lips and you saved me

تا تو لبامو بوسیدی و منو نجات دادی

My hands, they were strong

دستام قوی بودن

But my knees were far too weak

اما زانوهام اونقد ضعیف بودن که

To stand in your arms

نتونستن منو تو آغوشت

Without fallin' to your feet

سراپا نگه دارن

But there's a side to you

اما یه چیزی در تو هست که

That I never knew, never knew

من هرگز نفهمیدم هرگز نفهمیدم

All the things you'd say

چیزایی که میگفتی

They were never true, never true

راست نبودن راست نبودن

And the games you'd play

و بازییایی که میکنی

You would always win, always win

همیشه برنده ای همیشه برنده ای

But I set fire to the rain

اما من بارون رو آتش زدم

Watched it pour as I touched your face

وبارششو وقتی داشتم صورتتو لمس میکردم تماشا کردم

Well it burn while I cried

خوب، وقتی که گریه کردم بارون شروع به سوزاندن کرد

'Cause I heard it screamin' out your name, your name

چون شنیدم بارون داشت اسم تو رو صدا میکرد اسم تو رو

When I lay with you

وقتی کنار تو میخوابیدم

I could stay there, close my eyes

میتونستم اونجا بمونم چشمامو ببندم

Feel you here forever

تو رو واسه همیشه احساس کنم

You and me together, nothing is better

منو تو باهم  هیجی از این بهتر نمیشه

'Cause there's a side to you

اما یه چیزی در تو هست که

That I never knew, never knew

من هرگز نفهمیدم هرگز نفهمیدم

All the things you'd say

چیزایی که میگفتی

They were never true, never true

راست نبودن راست نبودن

And the games you'd play

و بازییایی که میکنی

You would always win, always win

همیشه برنده ای همیشه برنده ای

But I set fire to the rain

اما من بارون رو آتش زدم

Watched it pour as I touched your face

وبارششو وقتی داشتم صورتتو لمس میکردم تماشا کردم

Well it burn while I cried

خوب، وقتی که گریه کردم بارون شروع به سوزاندن کرد

'Cause I heard it screamin' out your name, your name

چون شنیدم بارون داشت اسم تو رو صدا میکرد اسم تو رو

I set fire to the rain

اما من بارون رو آتش زدم

And I threw us into the flames

و خودمونو به سمت شعله ها پرتاب کردم

Well it felt, something died

انگار یه چیزی مرد

'Cause I knew that that was the last time, the last time

چون میدونستم این آخرین بار بود آخرین بار بود

Sometimes I wake up by the door

بعضی اوقات با صدای در بیدار میشم

That heart you caught must be waiting for you

این قلبی که ازم گرفتی باید منتظرت بمونه

Even now when we're already over

حتی حالا که همه چیز تموم شده

I can't help myself from looking for you

نمیتونم دست از دنبال تو گشتن بردارم

But I set fire to the rain

اما من بارون رو آتش زدم

Watched it pour as I touched your face

وبارششو وقتی داشتم صورتتو لمس میکردم تماشا کردم

Well it burn while I cried

خوب، وقتی که گریه کردم بارون شروع به سوزاندن کرد

'Cause I heard it screamin' out your name, your name

چون شنیدم بارون داشت اسم تو رو صدا میکرد اسم تو رو

I set fire to the rain

اما من بارون رو آتش زدم

And I threw us into the flames

و خودمونو به سمت شعله ها پرتاب کردم

Well it felt something died

انگار یه چیزی مرد

'Cause I knew that that was the last time, the last time

چون میدونستم این آخرین بار بود آخرین بار بود

Oh

اوه

Oh no, let it burn

اوه نه بذار مشتعل بشه

Oh, let it burn

اوه بذار مشتعل بشه

Let it burn

اوه بذار مشتعل بشه

 


اینم آهنگش برای دانلود


*****

عاشق ترانه هاشم و خودش هم البته خیلی دوست دارم. توپول نانازه


 
برنده تنهاست
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

"برنده تنهاست" اسم یک کتاب جدید هست از پائولو کوئیلو که مثل بقیه کتابهاش من دوستش دارم. هر چند که هنوز خوندنش رو تموم نکردم اما توصیه می کنم شما هم این کتاب رو مطالعه کنید.

توی کتاب آقای آرش حجازی- مترجم مخصوص کتابهای پائولو- یک شعری رو ترجمه کردند که من بارها برای ترجمش اقدام کردم اما هیچوقت ترجمه ی خودم به دلم نشست اما ترجمه ی آقای حجازی رو خیلی پسندیدم. متن شعر رو خیلی دوست دارم. به نظرم خوندنش خالی از لطف و بدون تامل نخواهد بود برای هیچ کس.

 

Two Roads Not Taken

 

دو جاده می گسیختند از هم،

در آن بیشه ی زرد

ناممکن بود گرفتن هر دو در پیش

 بسا دریغ، بسا درد

من که مسافری نبودم بیش،

دیری نگاه کردم آن نخستین راه

تا دورها،

تا گم می شد میان پیچکها؛

 

پس آن راه دوم گزیدم بر خویش

هر دو راه خرم، من این گرفتم پیش

شاید آبستن نویدی به،

که سر سبزتر بود و نفرسوده؛

 گو هر دو راه به رفتن آزموده

مسافران هر دو راه پیموده،

گو هر دو لمیده در میانِ سبزه

برگ و خس و خارِ ِ پا ندیده

 

در آن بامداد هر دو راه،

که هیچ گامی نکرده بودشان سیاه

آه، برای دیگر روز بنهادم نخستین راه!

لیک بودم آگاه که راه،

به دیگر راه می رسد ناچار،

و بازگشتی نیست برایم انگار

 

در زمانی دور، بس دور، در جایی،

می گویم و می کشم آهی:

دو جاده در آن بیشه می گسیختند از هم،

و من راه کمتر پیموده را گرفتم در پیش،

و تفاوت از همین بود،

نه بیش.

 

 

 

اینم لینک دانلود کتاب "برنده تنهاست "

 

 


 
انسانیتم آرزوست...
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام میگوید: روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی و خامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد  وروحانی باشد انسان ارزشمندی است. اما وقتی دردوره ای که دانشگاه تهران   بودم با شخصیت های با فضیلت روبروشدم فهمیدم که در خارج از قم و در اشخاص غیرروحانی هم اشخاص ارزشمند وجود دارند اما باز شیعه بودن را شرط اصلی میدانستم. بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه  شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند یافت میشود.

پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر مردم موحد  نیز انسان ارزشمند وجود دارد. پس از آن در سفر ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که برایم معلوم شد به معنی حقیقی فضیلت و انسانیت زبان و مکان و  نژاد ومذهب و رنگ نمیشناسد. زیرا در پایان سفرآمریکا و هنگ کنگ وارد ژاپن شدم, موقع بازیهای المپیک بود که در ژاپن برگزار میشد و برایشان من  که با لباس روحانی بودم جالب بود و از من عکس و فیلم میگرفتند و.. ...

برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی رفتم و بعد چندین ساعت به جاهای دیگری رفتم ناگهان یادم امد که ساکم را که تمام زندگیم داخل  آن بود را در آن رستوران جا گذاشته ام سراسیمه رفتم و با کمال ناباوری  دیدم ساکم همانجا است و پیرمردی کنار آن نشسته است, اوگفت وقتی  دیدم ساکت را فراموش کردی با این که وقت دندان پزشکی داشتم ماندم تا بر گردی و وقتی از او تشکر کردم و گفتم خدا به شما اجرخواهد داد  و او در جواب گفت: من به خدا اعتقاد ندارم من به انسانیت معتقدم


 
عاشفانه
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

 

نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی

نخواستی سر این عشـق، امتحـان بدهی

نگو که آمده بودی سـری به من بزنی

و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی

نگو که از اول این راه، عاشقم نشدی

نگو که آمده بودی خـودی نشـان بدهی

چه اتفاق غریبی است اینکه دل بکند؛

کسی که...حاضری...آسان... برایش... جان بدهی

 

نمی دونم از کیه...

 

در کار عشق ما همیشه اما بود

بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

مثل زلال آب من باورت کردم

مینای یک رنگی در ساغرت کردم

 

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

ترانه ای از معین


 
نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با جولی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، عشق

 


همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید . او خواب درستی نداشت ،او تنها در روز کمی میخوابید و بسیار به سرعت در طول روز خسته میشد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، او زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، او دیگر از خود مراقبت نمیکرد . او حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد. من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت ...

اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن . میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم . او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم و هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . من به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . من او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم . شما آن را باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد . او هر روز احوالش بهتر شد. او وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد .

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم : زن بازتابی از رفتارِ مَردش است.

 

اگر شما زنی را تا نقطۀ جنون دوست بدارید ،او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.

 


 
خاطره ای از آرون گاندی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند:
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: "ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم."  بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، "اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم." ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، "در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل میراندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر میکنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه میکنیم، مجازات میکرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم.  تصوّر نمیکنم.  از مجازات متأثّر میشدم امّا به کارم ادامه میدادم. امّا این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است.
این است قوّۀ عدم خشونت.
 

 
تفاوت!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

مراقب تاثیری که روی جهان می گذارید باشید.

هیتلر و چارلی تقریبا همسن بودند... هیتلر فقط چهار روز از چارلی کوچکتر بود!

چارلی گفته: این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را بخواند و دیگری بگریاند و اگر سرنوشت می خواست کاملا برعکس می شد...!

 

تفاوت تنها یک کلاه بود!!!

 


 
آرزو
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده


 

در دبستانی، معلّمی به شاگردانش می‌گوید مطلبی بنویسند از آرزوهایشان،هر چه دل تنگشان می‌خواهد بنویسند.  شاگردان مداد در دستان کوچکشان، شروع به نوشتن می‌کنند و آرزوهای ریز و درشت را از درون سینه بر روی کاغذ روان می‌سازند، گویی دل کوچکشان تنگ بود و آرزوها دیگر در لانۀ دل نمی‌گنجید و اینک که فرصتی یافته بودند از آن تنگنا خارج می‌شدند و روی کاغذ می‌دویدند.
آموزگار کاغذها را جمع کرد و در کیفش گذاشت و سپس شاگردان را گفت که بروند؛ به خانه‌هایشان، نزد پدر و مادرشان و خودش نیز روانۀ منزل شد تا به کارهای خانه برسد و چون کارها به پایان رسید، نگاهی به مقاله‌ها انداخت تا نمره‌ای بر پایین صفحه بگذارد تا هر یک از دانش‌آموزانش بدانند در نظر معلّم چقدر نوشته شان ارزشمند بوده استیکی از برگه ها او را سخت منقلب ساخت و عواطفش را برانگیخت و اشکش سرازیر گشت. همسرش در همان لحظه وارد شد و دید که اشک از دیده وی جاری است. پرسید: تو را چه می شود؟ اندوهگینی! زن پاسخ داد این انشاء را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته است. گفتم آرزوهایشان را بنویسند و او اینگونه نوشته است. چقدر دردناک است
مرد کاغذ را برداشت و خواند.  متن انشاء اینگونه بود:
من می‌خواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. می‌خواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی.  می‌خواهم که جایش را بگیرم. جای تلویزیونی را که در منزل داریم بگیرم.  می‌خواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانواده‌ام اطراف من حلقه بزنند. می‌خواهم وقتی که حرف می‌زنم مرا جدّی بگیرند؛ می‌خواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم می‌خواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن می‌رسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم می‌خواهد پدرم، وقتی از سر کار برمی‌گردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بی‌توجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم زیاد چیزی از تو خواسته باشم.  فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم
انشاء به پایان رسید. مرد نگاهی به همسرش انداخت زن آرام  گفت، 
"این انشاء را پسرمان نوشته است


 
تامل
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند،
بعد چشمشون به یه گردو می افته
دولا میشن تا گردو رو بردارن
الماسه می افته تو شیب زمین
قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره
میدونی چی می مونه؟
یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ....
و یه دنیـــــا حســـــــرت

 
عزیزم دوستت دارم
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر


 


 

عزیزم، دوستت دارم
پس از 11 سال، زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود، به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله، موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم، دوستت دارم."
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه، اگر او وقت می گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
....
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.



 
امیر ارسلان نامدار
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، نویسندگان دیگر

 

دانلود کتاب داستان امیرارسلان نامدار

 

امیر ارسلان نامدار

نام کتاب :  داستان امیرارسلان نامدار نویسنده :  میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک ناشر :  پارس بوک زبان کتاب :  پارسی تعداد صفحه :  ۲۸۸ قالب کتاب : PDF حجم فایل :  ۶۲۶  کیلوبایت توضیحات :  داستان امیرارسلان نامدار یکی از مشهورترین داستان‌ های عامیانه به زبان فارسی است.این داستان را میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک، داستانگوی ناصرالدین‌شاه قاجار [...]
 
××××
 
یادش به خیر کلاس اول دبیرستان که بودم، زنگهایی که معلم نداشتیم بچه ها رو جمع می کردم و براشون داستان این کتاب رو که تابستون خونده بودم تعریف می کردم.
هر جاشم که یادم نمی اومد از خودم می ساختم.
قصه گویی بودم برای خودم!
 

 
تا حالا شده این جوری به حرفای خدا گوش کنید؟؟؟!!!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، مذهبی

 

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس  30)  

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87) 

و  مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت   داری. (یونس  24) 

و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی   بگیرد نمی توانی از او پس بگیری  (حج 73)

پس چون   مشکلات از  بالا  و پایین آمدند و  چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت  و تمام  وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان  بردی چه گمان هایی ( احزاب 10)

تا زمین با  آن فراخی بر تو تنگ آمد  پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به  سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118)

وقتی در تاریکی ها  مرا  به زاری خواندی که اگر تو را برهانم  با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  باز  مرا  با دیگری در عشقت شریک کردی (انعام  63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و  رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید  از من ناامید شده ای. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)

غیر از من  خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر 26) 

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام  باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)

مرا  به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را  در  آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره  به هم فشرده می کنم تا  قطره ای باران از  خلال آن  ها بیرون آید و به خواست من  به تو اصابت کند تا  تو فقط  لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود  (روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم  تا به  آن آرامش  دهم و روز  بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم  و  تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام  60)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت  می دهم  (قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه  با هم باشیم (فجر 28-29)

تا یک بار دیگه  دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

و آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یادت هستم (بقره 152)

 


 
خیال کن (شهرام شکوهی)
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غم ، عشق ، نویسندگان دیگر ، موسیقی

 

 
خیال کن روزگارم روبراهه ، خیال کن رفتی و دلم نمرده
خیال کن مهربون بودی و قلبم ، کنار ِ تو ازت زخمی نخورده

خیال کن هیچی بین ِ ما نبوده ، خیال کن خیلی ساده داری میری
خیال کن بی خیال ِ بی خیالم ، شاید اینجوری آرامش بگیری

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم

خیال کن که سرم گرمه عزیزم ، خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم
خیال که زمستونه ولی من ، توی ِ شب هام شب ِ سردی ندارم

خیال کن قلب ِ من شکستنی نیست ، خیال کن حقمه تنها بمونم
خیال کن عاشقم بودی ولی من ، شاید قدر ِ تورو هرگز ندونم

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم
 
 
 
 

 
وحشی
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، غم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کـس در همه آفاق به دلتنگی من نیست


گلگشت چمن با دل آسـوده تــوان کــرد

آزرده دلان را سـر گلگشت چمن نیست


از آتـش ســودای تــو و خـــار جفــــایـت

 آن کـیست که با نو و، ریش کهن نیست


بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

 امـا به ستمکاری آن عـهد شـکن نیست


در حشــر چــو بـینند بـدانند کـه وحـشیست
آنرا که تنی غرقه بخون هست و کفن نیست

 


 
My Heart Will Go On
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

Every night in my dreams
I see you, I feel you,
That is how I know you go on
Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we're one

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

×××

عاشق این ترانه سلن دیون هستم با تمام وجود و تک تک جمله ها و کلمه هاش


 
ضرب المثل ماست ها را کیسه کرد از کجا اومده؟
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است.
مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.
ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه !
مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه.
اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم.
حال کدام می خواهی؟!

 

مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم ببستند.
سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند.
سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی ماست داخل آب بکنی!
چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند

 

 


 
زیباست
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق
 
هوا سرد است.بسیار سرد.اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال 1942چنین روز تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و می لرزم.نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.من فقط یک پسر کم سن و سال هستم.باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.اما تمام این رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم.من تقریبا مرده ام.یعنی از وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این جا آورده شده ام،مرده ام.آیا فردا هنوز زنده خواهم بود؟آیا امشب مرا به اتاق گاز می برند؟


 

 
صمیمیت
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

شما می دانید میان دو نفر که زن و شوهر هستند و همدیگر را دوست دارند فرض و اساس این هست که ان چیزی که اسمش صمیمیت است یعنی در آنچه اسم ان ارتباط هست خودش را نشان می دهد .

یعنی ارتباطی که مبتنی بر صمیمیت است معنایش است که اولا من هرچه را حس میکنم و احساس میکنم و باور دارم و عقیده و نظر من است اول می گویم ، بعد درباره اش فکر میکنم . بعد تصمیم میگیرم که در ان تجدید نظری بکنم یا تغییرش بدهم .

روزی که شما اول باید فکر بکنید و بعدا حرف بزنید معناش این هست که با آدمی که در ارتباط هستید صمیمی نیستید . صمیمیت شرطش این است که من اول حرف میزنم بعدا خودم متوجه میشم اشتباه است . اشکال دارد . گرفتاری دارد .
...

به همین جهت است که در صمیمیت که در گفتگوی میان زن و شوهر هست کسی نمیخواهد چیزی را ثابت کند . هیچ کس نمیخواد ثابت کند که باهوش تر است . هیچ کس نمیخواهد ثابت بکنه که دیگری نادان است . هیچ کس نمیخواهد در گفتگو از خودش دفاع کند. هیچ کس نمیخواهد در گفتگو به دیگری حمله کند. هیچ کس حالت حمایتی به خودش نمیگیرد . هیچ پشیمانی در بیان مطالب ندارد .

علتش هم این است که آنچه رو که حس و احساس کرده بیان کرده است.
 
دکتر هلاکویی

 
گلی به گوشه جمال رشتی ها!
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، ایمیلهای دریافتی


حتما تو فیلم ها دیدین
دزده حین فرار پول پخش میکنه و ملت میریزن به برداشتن پول و دزده هم در میره - ملت هم صاحاب پول باد آورده میشن
این اتفاق  تو رشت افتاد اما بعدش یه صحنه ای اتفاق افتاد که واقعا دیگه حسودی کارهای فرهنگ مدارانه کره ای ها و ژاپنی ها رو نکردم و کلی سرم به سقف خورد از این که ایرانی هستم

سه شنبه مورخ 27/7/91 حدودای ساعت 12 ظهر یه خانم و آقا به بانک مهر شعبه خیابان سعدی رشت مراجعه میکنن تا مبلغ حدود 14 میلیون تومن پول دستمزد کارگری در شالیزار خود و دیگر همکارانشونو از بانک بگیرند
بانک محترم هم تمام این پول رو به شکل اسکناس های 2000 و 5000 تومنی به این بخت برگشته ها میده و اینها هم میگیرین و میرند بیرون

 
 
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
پدر پولدار،پدر بی پول
 
رابرت کیوساکی نویسنده کتاب پدرپولدار، پدر بی پول می گوید: علت عمده ای که باعث می شود غالب مردم در تنگناهای مالی بسر ببرند این است که آنان سالهای سال عمر خود را در مدارس بسر می برند اما در خصوص پول هیچ چیز یاد نمی گیرند. نتیجه این است که مردم فقط یاد می گیرند برای پول کار کنند. ... اما هیچ گاه یاد نمی گیرند چه کنند تا پول برایشان کار کند.
 
رابرت با گذر از فراز و نشیب های بسیار در زندگی توانست در سال 1996 در سن 47 سالگی به استقلال مالی رسیده و خود را بازنشسته کند. وی در این سال کتاب پدر پول دار، پدر بی پول را نوشت که به مدت سه سال پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز و وال استریت ژورنال بود. موفقیت این کتاب سبب شد تا شرکت پدر پول دار تاسیس شود. این شرکت یک موسسه بین المللی آموزشی است که به آموزش تجارت و سرمایه گذاری در هفت کشور جهان مشغول است و ده ها هزار نفر دانشجو دارد. پس از تاسیس شرکت پدر پول دار به دلیل نگرانی فراوانی که رابرت از خلا در حال رشد میان ثروتمندان و فقرا داشت، به خلق بازی گردش پول پرداخت که به آموزش پول و مفاهیم مالی اختصاص دارد. وی درباره ایده خلق این بازی می گوید: من در طول سالهای تحصیلی ام به این نتیجه رسیده که بهترین شیوه یادگیری، تمرین و تکرار است. پس به فکر بازی ای افتادم که بتواند در کنار جذابیت و سرگرمی، مفاهیم مالی، سرمایه گذاری و حسابداری را به افراد بیاموزد. آموزش چنین مفاهیمی با مطالعه کتاب و یا شرکت در کلاس های آموزشی ممکن است برای فرد کمی کسل کننده و دشوار باشد.
 

 
آزمایش آقای جونز: موج سوم
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 


گزارش زیر در مورد یک آزمایش روانشناختی است که چگونگی تسلیم انسان به افسونگری دیکتاتور را نمایش می دهد. آزمایشگر این موضوع را برای درک بهتر چگونگی همراه شدن مردم آلمان به افسونگریهای جنایتکارانه هیتلر، با وجود سطح فرهنگ بالای مردم آلمان آن زمان(که فکر میکنم از سطح فرهنگ امروز خیلی از کشورهای جهان سوم بالاتر بوده) انجام داده است.

ولی میتوان با خواندن آن حداقل از آمادگی ما برای تسلیم به این افسونگریها در آینده نزدیک( با وجود داشتن تجربه تلخ در گذشته نزدیک) وحشتزده شد.

 

 
زیبا از اینترنت..
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

گـــل من گـــاهی بداخلاق,کم حوصــــله و مغـــرور بود...
اما مـــاندنی بـــود...این بودنش بود که او را تبدیل به گـــل من کرده...

" شازده کوچولو __ آنتوان دو سنت‌ اگزوپری "

 

××××××

قاضی به پاپیون(استیو مک کوئین):
اتهام تو قتل کسی نیست.
جرم تو بدترین جرمیه که یک انسان می تونه مرتکب بشه.
من تو رو برای هدر دادن زندگیت محکوم می کنم.
و مجازات تو زندگی به جای مرگ است.
"پاپیون"
فرانکلین جی شافنر، 1973

×××××

عمو خسرو....!
بیا و........
با همون لحن مخصوص خودت.....
همونطوری که توی "خانه‌ی سبز" میگفتی
به اینا بگو:
چه معنی داره تو این دنیا کسی با کسی قهر باشه!
...

چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه!
چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن!
چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه!
چه معنی داره تو ین دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه!
چه معنی داره تو این دنیا زندگی کردن اینقدر سخت باشه ... !!
 
×××××
 
فـرانـک اسـلـیـد (آل پـاچـیـنـو) :تـوی زنـدگـیـم هـر وقـت بـه دوراهـی

رسـیـدم،بـدون اسـتـثــنـا مـی دونـسـتـم راه درسـت کـدومـه،ولـی

هـمـیـشـه راه اشـتـبـاهـو انـتـخـاب کـردم،مـیـدونـیـد چـرا؟

چـون راه درسـت لـعـنـتـی هـمـیـشـه سـخـت تـر بـود!
 
××××

 
ای کاش!
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر
 
از حافظ
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

                                                  که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

                                                       سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

 


 
یک مادرشوهر آینده اینو نوشته
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، آقایان

 

 
فقط یک نقل قول...
از مادرهایی که اجازه می دهند فرزندشون عاشق باشه و اونقدر بزرگوار هستند که عاشقی فرزندشون براشون قابل تحمله و ترس از دست دادن فرزندشون رو بعد از عاشق شدنش ندارند. به جای ایجاد تردید و بدبینی توی شادی عشقش شریک می شوند:
××××××××
پســـرم!
پسر ِخوبم
میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!
... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....!
که تو حاصل عشقی
پســ ـرم...
مامانت برای تو حرف هایی داره
حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...
عزیزدلم!
یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموه.
روزهایی میرسه که بهونه میگیره.
بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!"
 و اون میزنه زیر گریه....
زن ها موجودات عجیبی هستن پسرم...
موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درشون بیاری...
باید برای اینجور وقتها آماده باشی.بلد باشی. باید یاد بگیری
 که نازش وبکشی...
عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من!!!ناز کشیدن شاید کار مسخره ای
 به نظر برسه اما باید یاد بگیری....
زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره...
میدونی؟
این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...! خیلی پاپی‌
دلیل گریه ش نشو...همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی
 تا بخوای راه حل نشونش بدی....
گاهی فقط باید بشنویش. بذاری توی بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش و بگیری
 و ببریش بیرون یه هدیه کوچولو براش بگیری و بگی که چقدرخوشگله!.
 ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی ...یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو
 آب کنی نه که از غصه آبش کنی......
اگر هم که پای فاصله درمیونه کافیه  نازش کنی .. بهش زنگ بزنی باهاش
 حرف بزنی... اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو .باز هم صداش
کن!!!عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!
بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا 
فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه.
 برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه و...
زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایسادی رو فراموش نمیکنن
 و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...
پسرم!!!! این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو ،
دخترکی که روزی زن میشه. مادر میشه.
مادر تو

 
همه ما در ماتریکس زندگی می‌کنیم،
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

زمانی را به یاد بیاورید که برای نخستین بار فیلم «ماتریکس» را دیدید، آن لحظه‌ای را به خاطر آورید که مورفئوس به نئو گفت که آنچه تا به حال به عنوان واقعیت و دنیای واقعی می‌شناخت، در واقع شبیه‌سازی‌ای از دنیاست که به او سایر انسان‌ها ارائه می‌شده و او در ماتریکس زندگی می‌کرده است.

در آن زمان نشریات سینمایی در مورد برداشت‌هایی که می‌توان از فیلم ماتریکس داشت، قلم‌فرسایی کردند، محور اصلی سخن این بود که اصولا «هویت» و «واقعیت» را چطور معنا کنیم؟ چه چیز اصالت دارد؟
حالا بیایید فیلم را فراموش کنیم و به دنیایی که هم‌اکنون در آن زندگی می‌کنیم، نگاه کنیم. آیا واقعیت را باید عملا چیزی در نظر بگیریم که توسط حواس پنج‌گانه‌مان مستقیما و بی‌واسطه درک کنیم، یا آن واقعیت همان تصوری است که وب و رسانه‌های نوشتاری و تصویری در ما ایجاد می‌شود؟ یا اصولا نیازی نیست که این دو را از هم تفکیک کنیم؟
در یک ماه اخیر سه مطلب خوانده‌ام که قرار دادن آنها در کنار هم در قالب یک نوشته، می‌تواند همه را به تأمل و دقت در مورد این مطلب وادار کند.

 
جمله های اینترنتی!
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

خسته ام پینوکیو!

اینجا آدمها دروغهای شاخدار می گویند و دماغ خود را جراحی پلاستیک می کنند.

 

شما یادتون نمی یاد کلی زور می زدیم زرگری یاد بگیریم حرص بقیه رو در بیاریم "مزثلزن مزثلز ایزین"

 

زن موجود پیچیده ای نیست اگر برای شناختنش به جای غریزه از احساسات استفاده کنی.

 

دیگر به دنبال همراه "اول" نیستم. اینروزها اول راه، همه همراهند... باید به دنبال همراه "آخر" گشت.

 

معدود اشخاص عاشق می شوند زیرا معدود اشخاص قادرند همه چیز خود را از دست بدهند. (کریستین پوبن)

 

 


 
خرد جمعی
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

در یک روز پاییزی در سال ١٩٠۶ دانشمند انگلیسی "فرانسیس گالتون" خانه خود را در شهر پلیموت به مقصد یک بازار مکاره در خارج شهر ترک کرد. گالتون ٨۵ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس می‌کرد اما هنوز از ذهنی خلاق و کنج‌کاو برخوردار بود، چیزی که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست یابد. دلیل شهرت وی یافته‌های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون می‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره سالیانه‌ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعین احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و
 غیره برای ارزش‌یابی و قیمت‌گذاری به آنجا می‌آوردند.

حضور دانش‌مندی مانند گالتون در چنان جمعی غیرعادی می‌نمود. ولی باید توجه داشت که گالتون به دو چیز بسیار علاقه‌مند بود. یکی اندازه‌گیری پارامترهای فیزیکی و ذهنی و دیگری مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عین حال پسرخاله داروین نیز بود شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی، مشخصه‌های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره جامعه
 هستند.

آن روز او در حالی که در میان غرفه‌های نمایش‌گاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسید که در آن مسابقه‌ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ۶ پنس می‌پرداخت و ورقه‌ای مهر شده را تحویل می‌گرفت. در آن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می‌نوشت. نزدیک‌ترین تخمین به واقعیت برنده مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق می‌گرفت.

٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بیازمایند. افراد از همه تیپ و طبقه‌ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک‌ترین نظر را به واقعیت می‌داد تا کشاورز و مردم عامی بی‌تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله‌ای که بعدا در مجله علمی "طبیعت" منتشر کرد به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب‌دوانی، بدون کم‌ترین دانشی در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده‌هایی از دوستان، روزنامه‌ها و این طرف و آن طرف بر روی اسب‌ها شرط می‌بستند.

اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که میانگینِ نظر افراد چیست. او می‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته می‌شود در صورتی که متخصص نباشند از واقعیت به دور است. او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل کرد. پس از این که مسابقه به انتها رسید و جوایز پرداخت شد، ورقه‌هائی را که افراد بر روی آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولین مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد.

مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه یک سری منحنی آماری دست به محاسبه میانگینِ نظرات زد. او می‌خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثریت قاطع را تشکیل می‌دادند.

میانگینِ نظرات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می‌کرد. تخمینِ جمع بسیار به واقعیت نزدیک بود. گالتون نوشت نتایج نشان می‌دهد که قضاوت‌های جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیش‌تری نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می‌توانست گفته باشد.

در خصوص قضاوت "خرد جمعی" ذکر این مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحیح و غلط. اطلاعات صحیح (از آن رو که صحیح‌اند) هم‌جهت‌اند و بر روی یکدیگر انباشته می‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غیرهم‌سو عمل می‌کنند. لذا تمایل به حذف یکدیگر دارند. نتیجه این می‌شود که پس از جمع نظرات آن‌چه که می‌ماند اطلاعات صحیح است.

اقتباس از کتاب تحقیقی "خرد جمعی"
نوشته: جیمز سورویس‌کی


 
درسته!
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
When A Person Laughs too Much Even for Stupid Things, Be Sure That Person Is Sad Deep Inside.
وقتی یه نفر خیلی میخنده،حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده،بدونید اون از درون خیلی عمیقا غمگینه
 
 
 When A Person Sleeps A lot, Be Sure that Person Is Lonely.
 
اگه یه نفر خیلی می خوابه،بدونید که تنهاست
 
 
When A Person Talks Less, And If He Talks, He Talks Fast Then It Means That Person Keeps Secrets.
اگه یه نفر کم حرف میزنه و وقتی هم که حرف میزنه سریع حرفشو میگه و بعد دوباره سکوت میکنه بدونید که رازی تو سینه اش داره
 
When Someone Can't Cry Then That Person Is Weak.
وقتی یه نفر نمی تونه گریه کنه بدونید که  ضعیفه
 
When Someone Eats In an Abnormal Way Then That Person Is In Tension.
وقتی یه نفربا یه روال غیرعادی و با حجم زیاد غذا میخوره بدونید که تحت تنش قرار داره
 
 
When Someone Cry On Little Things Then It Means He Is Innocent & Soft Hearted.وقتی یه نفر واسه چیزای کوچیک گریه میکنه یعنی رقیق القلب و معصومه
 
When Someone Gets Angry On Silly Or Small Things It Means He Is In Love.
وقتی یه نفر سریع و سر چیزای کوچیک عصبانی میشه یعنی درگیر عشقه
 
 
So True, Try To See All These In Real Life, U Will Find All...
اینا جمله های حکیمانه نیستند، حقیقت های ساده ی روانشناسی هستند.به دنیال این حقیقت ها در جامعه ی اطرافتون باشید،پیداشون خواهید کرد
 
Try to understand people..
سعی کنید اطرافیانتون رو درک کنید

 
موفقیت
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

جامعه ما آدم‌های موفق را دوست دارد. همینطور ماجراهای آدم‌های موفق را دوست دارد. به نظرمان زندگی ما در مقابل این داستان‌ها نیاز به تغییر دارد. آیا نباید ما هم "موفق" باشیم؟

من هیچ خانه‌ای نساخته‌ام. هیچ کتابی ننوشته‌ام. مدرک دکترا نگرفته‌ام. ثروتمند نیستم. بازنده و ناتوان نیستم، اما این احساس نیز مرا رها نمی‌کند که بیشتر از این‌ها جا دارم و بهترین چیزی که از دستم بر می‌آمده را انجام نداده‌ام.

احساس "به اندازه کافی خوب / موفق نبودن" امروزه در بین انسان‌ها بسیار گسترده است. دیگران خانواده‌های خوشبخت‌تری دارند، مسافرت‌های بهتری می‌روند، محبوب‌ترند ـ دیگران موفق‌اند و ما (انگار) در جاده موفقیت به دنبال آنان می‌لنگیم. این حس خود کم‌بینی، چندان بی‌دلیل نیست: امروزه، بیشتر از هر زمان دیگری، امکان مقایسه خود با دیگران به وجود آمده است. به دلیل وجود رسانه‌ها، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی شناخت بیشتری نسبت به زندگی دیگران پیدا کرده‌ایم، و به نظر می‌آید که آن‌ها در زندگی به چیزهای بسیار بیشتری نسبت به ما دست پیدا کرده‌اند. در گذشته، گروه انسان‌هایی که خود را با آنان مقایسه می‌کردیم، کوچک‌تر و قابل کنترل‌تر بود. آن زمان تنها خانواده، دوستان، همسایگان و برخی آشنایان دیگر بودند که اساس مقایسه ما را می‌ساختند. امروزه اما ما با روند زندگی‌های بی‌شماری رو‌به‌رو می‌شویم.

خود را با دیگران مقایسه کردن در وهله اول امری طبیعی است و این نیز طبیعی است که در این مقایسه، ما خود را با بالاتر از خودمان مقایسه می‌کنیم و نه با پایین‌تر از خود. وقتی مشاهده می‌کنیم که دیگران به چه چیزهایی دست یافته‌اند، الهام می‌گیریم که از آن‌ها تقلید کنیم. اما نیرو گرفتن از چنین مقایسه‌هایی، تنها زمانی به وجود می‌آید که نتیجه مقایسه برای ما آن چنان منفی نباشد. هنر در اینجاست که با وجود تمام مقایسه‌ها، ارتباط‌‌مان با خودمان (خود ارجاعی) را از دست ندهیم، به این معنی که از این مقایسه‌ها به حرکت درآییم، بدون آنکه راه خود را گم و فراموش کنیم.
شین لوپز (
Shane Lopez) روانشناس موسسه گالوپ می‌گوید: " انسان‌های خود ارجاع خود را مانند یک لنگر می‌دانند. به بازدهی و کارکرد خود توجه دارند، اما خود را دایم با افراد بسیار موفق‌تر از خودشان مقایسه نمی‌کنند. آنها می‌توانند از دیگران الهام بگیرند، اما با آنان رقابت نمی‌کنند، چرا که مقیاس اصلی خودشان هستند. آن‌ها راهی را که دیگران می‌روند را بسیار بهتر از راه خودشان نمی‌بینند. هدف‌های کاملا شخصی و مختص به خودشان را دارند و این اهداف را از چشم دور نمی‌دارند."

اما در زمانه امکان مقایسه‌های بی‌پایان، در کنار خود ماندن کار چندان آسان نیست. به سرعت خود را موظف می‌بینیم که دیگران "از خودمان بهتر" را دنبال کنیم. اگر احساس "من-باید / می توانستم -خیلی- بهتر از - اینی که – هستم - باشم" بیش از حد بر ما مسلط شود، قربانی "سندرم رقابت" (
contendersyndrome) شده‌ایم. در این حالت، این نگرانی بر ما چیره می‌رود که از امکانات خود به اندازه کافی بهره نمی‌بریم، که در "متوسط بودن" جا خوش کرده‌ایم، در حالی که دیگران با نتایج عالی به سرعت از ما جلو می‌زنند. یک سردبیر هر چقدر هم که موفق باشد، اما (تاسف می خورد که) خود کتابی ننوشته است! کاری که (اینطور فکر می‌کند) از بسیاری نویسندگان که نوشته‌های‌شان را منتشر کرده بهتر بلد است. یک پرستار در شغل خود بسیار عالی است، اما خب، دکتر نشده است! و یک مکانیک با یک کارگاه کوچک (اما موفق) و تعداد کارمندان معدود، خود را به چشم یک بازنده می‌بیند.

این احساس که پتانسیل‌های درونی خود را به اندازه کافی به کار نبرده‌ایم، زمانی ایجاد می‌شود که فاصله زیادی بین "خود جاری" یا خود واقعی ( آنچه الان هستم)، "خود ایده آل" ( آنچه دوست دارم باشم) و "خود اجباری" یا خود مفعولی ( آنچه دیگران توقع دارند که باشم) به وجود می‌آید. به عنوان مثال وقتی در زمان نوجوانی دایم از والدین و اطرافیان بشنویم که: " کمی به خودت بیشتر زحمت بده، تو می‌توانی خیلی بهتر از اینی که هستی باشی، تو می‌توانی مقام خیلی بالایی به دست آوری"، یا وقتی که خود را بیش از اندازه تحت تاثیر و سلطه جبرهای موفقیت اجتماعی قرار می‌دهیم.

جامعه ما عاشق داستان‌های موفقیت است. اگر هم زمانی موضوع ناموفق بودن را مطرح کند، تنها برای این است که آنرا باز به یک داستان موفق ختم کند. فیلم‌های هالیوودی مثال‌های خوبی در این باره هستند. داستان واحدی در شکل‌های مختلف نمایش داده می‌شود: هر کسی می‌تواند موفق باشد، اگر تنها بخواهد. آنگاه می‌تواند بر بدترین شرایط نیز پیروز شود. به خصوص اسطوره "از ظرف شور تا میلیونر" به کرات در این فیلم‌ها تکرار می‌شود.

اما این داستان‌ها تنها از طریق فیلم‌های سینمایی به ما نمایش داده نمی‌شوند. رسانه‌ها بارها و بارها افراد حقیقی‌ای را به ما معرفی می‌کنند که با همه سختی‌ها به موفقیت رسیده‌اند. مانند گزارشی در مورد زنی
۳۰ ساله که تنها سرپرست دو فرزند و با درآمدی ناچیز، بدون گرفتن کمکی از پدر فرزندان یا خانواده خود، توانست زندگی خود را بچرخاند و در کنار آن تحصیل دانشگاهی خود را به پایان برساند. نتیجه‌ای که البته بسیار قابل تحسین است. چیزی که اما در گزارش به آن اشاره‌ای نمی‌شود این است که در تمام این مدت این زن متحمل چه فشار سنگینی شده است. پیامی که در گوش مخاطب باقی می‌ماند این است که: ببین چه کارهایی از آدم بر می‌آید اگر فقط بخواهد. چند زن با شنیدن چنین داستانی، به خود با دیده یک انسان شکست خورده نگاه کرده‌اند؟ چند زن با خود فکر کرده‌اند: من که از پس زندگی روزمره خود و بچه‌هایم نیز به سختی بر می‌آیم، چه طور می‌توانستم دانشگاه هم بروم؟ کجای کار من اشتباه است؟ آیا من به عنوان یک مادر موفق‌ام؟ آیا باید بیشتر به خودم زحمت بدهم؟
چنین داستان‌هایی نادر اما بسیار مورد توجه‌اند و به نقطه حساسی از ذهن ما دست می‌اندازند. نتیجه‌ای که بسیاری از جوانان و نوجوانان از برنامه‌هایی مانند سوپر استار می‌گیرند این است که: من هم می‌توانم یک سوپر استار باشم، من هم می‌توانم موفق باشم، فقط باید باور کنم و کله‌شق باشم، هیچ چیزی ناممکن نیست!

آنچه امروزه در مقوله موفقیت نابود کننده است این نکته است که: موفقیت باید ادامه پیدا کند -از همین فردا! کسی که موفق بوده است، اجازه ندارد کندتر حرکت کند، اجازه ندارد روی آنچه انجام داده و به دست آورده استراحت کند. اگر چنین کند، به سرعت افراد موفق‌تر، از او سبقت خواهند گرفت و او دیگر نه "موفق"، بلکه در بهترین حالت "متوسط" خواهد بود. زیگهارد نکل (
SieghardNeckel) جامعه شناس درباره موفقیت می‌گوید: "هنوز آن‌را به دست نیاورده، باید بعدی را شکار کنیم، اگر می‌خواهیم که به دست آورده را از دست ندهیم. فرد در تلاش برای دستیابی به موفقیت، در یک فرار به سمت جلو زندانی است. موفقیت شبیه به یک دوچرخه شده است؛ یا حرکت می‌کند، یا می‌افتد."
کسی که پروژه‌ای را با موفقیت به پایان رسانده است اجازه دوره آرامش طولانی ندارد، بلکه باید فورا به سراغ تکلیف بعدی برود و البته باید در آن هم موفق باشد، حتی الامکان موفق‌تر از دفعه قبل. کسی که در آخر سال نتیجه خوبی را برای بخش داشته باید برای سال بعد هدف بالاتری داشته باشد. کسی که کارش موفق بوده، در هر رشته و شاخه‌ای می‌خواهد باشد، از او انتظار می‌رود کار بهتر و موفق‌تری ارائه دهد. اگر مسافرت‌مان خوب بوده، بعدی باید خیلی بهتر باشد. اگر فرزندمان نمره خوبی بگیرد، باید همیشه نمراتش خوب باشد. اگر در سال گذشته سالم و سر حال بوده‌ایم، باید سال بعدی بهتر از این باشد....

آیا امکانی برایمان وجود دارد که از این فشار اجتماعی برای موفق بودن رهایی پیدا کنیم؟ شاید به این شکل که تصور و دید خود را نسبت به موفقیت گسترش دهیم. چرا که موفقیت تک چهره‌ای نیست و تنها آن چیزی نیست که جامعه به ما معرفی می‌کند.

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست. وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد. وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود.

موفقیت تنها در این نیست که کارهایی بس بزرگ انجام دهیم. کاملا بر عکس: موفقیت‌های کوچک و شخصی هستند که بسیار مهم‌اند! ما موفقیم وقتی که یک دستور غذا را به خوبی آماده می‌کنیم، یک مشتری را راضی نگه می‌داریم، کسی را خوشحال می‌کنیم. ما موفقیم وقتی که اختلافی را حل می‌کنیم، بلیط یک کنسرت محبوب را به دست می‌آوریم، یا به دوستی کمک می‌کنیم. متاسفانه این موفقیت‌های کوچک در برابر رقابت بر سر موفقیت‌های عظیم تا به امروز زیاد به حساب نیامده‌اند، کسی به جز خودمان آنها را نمی‌بیند، برای آن‌ها به ما آفرین نمی‌گوید، حقوق بیشتر نمی‌دهد یا رتبه بالاتری نمی‌گیریم. اما برای این موفقیت‌ها احتیاج نداریم که از کسی سبقت بگیریم یا حتی کسی را به زمین بزنیم، نباید دایم سریع‌تر و بهتر باشیم، و نباید به خاطر آن‌ها با تعجیل از دالان زندگی عبور کنیم. ما در زندگی موفقیم وقتی بتوانیم بر طبق ارزش‌ها و تصورات خودمان زندگی کنیم و به آن‌ها برسیم. آنگاه به کسی احتیاج نداریم که بر شانه ما بزند و تحسین‌مان کند و پاداش‌مان دهد. ما خود بهتر می‌دانیم که چه کاری انجام داده‌ایم، چرا که کاری را انجام می‌دهیم که برای
ما مهم و درست است.

با تلخیص، نوشته اورزولا نوبر(
Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس


 
 
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

علامت اول: تماس چشمی

یک مثقال مکالمه دو نفره به یک من صحبت یک نفره می ارزد.
ناشناس

چگونه متوجه می شوید که فرد مقابل به صحبت های شما گوش می دهد؟ اولین و مهم ترین علامت تماس چشمی است و دیگر هیچ. اگر کسی به شما نگاه نمی کند، آن فرد به حرف های شما گوش نمی دهد.

چند بار با خود فکر کرده اید یا شاید گفته اید، به خصوص به فرزندان تان که "وقتی با تو حرف می زنم به من نگاه کن!" آیا می دانید چه قدر عذاب آور است وقتی با فردی صحبت می کنید، و او به شما نگاه نمی کند، و چه قدر احساس راحتی می کنید وقتی که به شما نگاه می کند؟

تجربه پیشنهادی برایان

در اینجا به تجربه کوچکی اشاره شده که نشان می دهد تماس چشمی در برقراری ارتباط با فرد دیگر چه قدر مهم است. ابتدا به فردی که با او صحبت می کنید، یا کسی که با شما صحبت می کند، مستقیم نگاه کنید. سپس اجازه دهید نگاه خیره تان لحظه ای از او جدا شود، به فردی که صحبت می کند دیگر نگاه نکنید.

او چنان سریع عکس العمل نشان خواهد داد که گویی در همان موقع فرش کلام را از زیر پایش کشیده اند. فرد به محض این که از نگاه کردن به او دست بکشید، در وسط جمله حرفش را قطع می کند. این اتفاق هر بار رخ می دهد.

تجربه شخصی ران درباره خطرات از دست دادن تماس چشمی

در روزهای اول بازیگری، به عنوان بخشی از آموزش، مربی شمشیربازی به نام استنلی کوقان داشتم. او مربی خوب، متواضع و تا حدودی ساکتی بود. اما وقتی کلاه مربی گری اش را بر سر می گذاشت، همه را به وحشت می انداخت. وای به حال کسی که موقع اصلاح کردن یا آموزش دادن یک حرکت دفاعی یا حمله به سمت دیگری نگاه می کرد. با انگشتانی که از ساعد پرقدرتش نیرو می گرفت ناگهان چانه ات را در مشتش می گرفت و در حالی که استخوان های چانه ات زیر فشار خرد می شد، آهسته سرت را به طرف خودش برمی گرداند و به آرامی می گفت: "وقتی با تو صحبت می کنم به من نگاه کن؛ لطفا!" اقرار می کنم که بعد از دو بار تذکر همیشه این کار را انجام دادم.

به گوینده مستقیم نگاه کنید

تماس چشمی مستقیم برقرار کنید. این روش اساسی به افراد نشان خواهد داد که به آنها گوش می دهید. هر چه بیشتر تماس چشمی داشته باشید، به نظر می رسد که بیشتر درگیر صحبت های فرد مقابل هستید.

تماس چشمی تا چه حد درست است؟ برای گوش کردن، چیزی به اسم خیلی زیاد وجود ندارد: به طور مطلوب، باید صد درصد باشد. اگر به دفعات زیاد یا به مدت طولانی روی خود را برگردانید، مطمئنا عکس العمل های منفی در فرد مقابل ایجاد خواهید کرد که با خود فکر خواهد کرد، "خسته شدم، او از من خوشش نمی آید." یا: " او به حرف های من علاقه ای ندارد."

با تماس چشمی ضعیف هیچ تفکر مثبتی به وجود نمی آید. برای این که با جذبه به نظر برسید، باید هنگام گوش کردن تماس چشمی بسیار خوبی برقرار کنید.

راهکارهایی برای جذب دیگران

در گفت و گوی بعدی خود عکس العمل "به موقع" را تمرین کنید. اگر می خواهید با جذبه باشید، حواس تان باید "آنجا باشد." چه یک دقیقه را با فرد مقابل صرف کنید، چه یک ساعت، خود را موظف بدانید که در آن لحظه کاملا متمرکز باشید. اگر حواس تان جمع نباشد نمی توانید با جذبه باشید.

تصمیم بگیرید عادت تماس چشمی مستقیم را هنگام گوش کردن در خود تقویت کنید. هنگام صحبت کردن با افراد یک موقعیت اجتماعی یا تجاری را انتخاب کنید. وقتی دیگران صحبت می کنند، اطمینان حاصل کنید که چشم های تان به چشم های آنها نگاه می کنند نه به برآمدگی بینی، پیشانی، یا پشت گوش چپ شان. توجه خود را متمرکز کنید. اجازه ندهید چیزی حواس تان را پرت کند. وسوسه نشوید که در اتاق به دنبال گروه مهم تر و مطلوب تری بگردید. به صندلی ها یا میز غذا نگاه نکنید؛ اجازه دهید که چشم ها و توجه تان فقط متعلق به آنها باشد تا این که صحبت شان تمام شود.

تکنیک تماس چشمی متمرکز را با اعضای خانواده خود نیز در منزل تمرین کنید. وقتی احساس کردید به طور طبیعی و به راحتی به دیگران با دقت توجه می کنید، آن وقت است که می توانید از تماس چشمی خوب به تماس چشمی برتر تغییر موضع دهید. در کارهای فرد با جذبه و متبحر همیشه یک "باید" وجود دارد. این مبحث در فصل 11 با عنوان "حرکت دادن چشم" دنبال خواهد شد.

علامت دوم: حرکت دادن چشم

علت آن که دو گوش و فقط یک دهان داریم این است که بیشتر گوش کنیم و کمتر حرف بزنیم.
زنو از آتن، 350 سال قبل از میلاد مسیح

برای تماس چشمی برتر، در هنگام گوش کردن به مهارت دیگری نیاز دارید تا به طبیعی بودن آن بیفزاید. همچنین کمک می کند تا احتمال به وجود آمدن ترس ناشی از تماس چشمی کمک می کند تا احتمال به وجود آمدن ترس ناشی از تماس چشمی عمیق از بین برود. علاوه بر این، از عمق ارتباط شما با شخص و درگیر شدن شما با صحبت های او حکایت می کند. این مهارت "حرکت چشم" نامیده می شود.

حرکت چشم چیست؟ حرکت چشم عبارت است از عمل ساده تغییر جهت نگاه خود از یک چشم فرد به چشم دیگرش وقتی به حرف های او گوش می دهید. اگر می خواهید حرکت چشم را در عمل ببینید، دفعه بعد که تلویزیون را تماشا می کنید با دیدن صحنه عاشقانه ای که در آن دختر جوانی به چشم های مرد جوانی نگاه می کند، صدای تلویزیون را کم کنید. وقتی دختر به چشم های او خیره می شود، نگاه کنید که چطور چشم های دختر از یک چشم مرد به چشم دیگر او حرکت می کند. مرد هم همین طور عمل می کند. دختر حتی یک مثلث حرکتی بین چشم ها و لب های او ایجاد خواهد کرد که باعث می شود تماس چشمی بسیار صمیمی و حسی شود. حرکت متقابل چشم های شان به آن دو می گوید که چقدر ذهن و احساس آنها کاملا و فعالانه متوجه یکدیگر است.

گوش کردن واقعی در مقابل گوش کردن ظاهری

شاید شما عکس این توجه کامل را تجربه کرده باشید. فردی به شما نگاه کرده و به احتمال قوی تماس چشمی صد درصدی برقرار می کند، ولی شما می دانید "چراغ ها روشن هستند اما کسی در خانه نیست." فرد مقابل درگیر گوش کردن ظاهری است. او به شما گوش نمی دهد؛ چشمانش نگاه براق و خیره ای داشته و بلافاصله بدترین سوءظن را در شما ایجاد می کند که او واقعا نه به شما و نه به آنچه که می گویید علاقه دارد.
نتیجه آن نگاه خیره چه چیزی است؟ این نگاه فاقد فعالیت چشمی است. این چشم ها به نظر می رسد در یک جا قفل شده و فقط به شما دوخته شده اند. هر چه بیشتر آنجا بنشینید، احساس ناراحتی و حتی عصبانیت بیشتری می کنید.

چشم های تان را تکان دهید

اگر می خواهید مردم متوجه شوند که گوش می کنید، باید چشم های تان را تکان دهید. درست مثل زمانی که به تلویزیون نگاه می کنید، هر چقدر فعالیت چشم بیشتر باشد به نظر خواهد رسید که بیشتر درگیر شده اید و هر چه فعالیت چشمی کمتر باشد به همان نسبت درگیری کمتر است.

نامزد ریاست جمهوری و شخصیت سیاسی مردم آزار، راس پرت نمونه کاملی از "نبود فعالیت، نبود درگیری" بود. هر زمان که او را در تلویزیون می دیدید، چه در حال صحبت کردن و چه در حال گوش کردن، چشم هایش را به ندرت تکان می داد: به نظر می رسید اصلا چشمک نمی زند. او فقط زل می زد. این چشم های خیره و فاقد فعالیت نشان می داد که به نظریات دیگران اهمیتی نمی دهد؛ او ارزشی برای آنچه به او گفته می شد، قائل نبود: فکرش ساخته شده بود. او فقط به چیزی که قصد داشت در آینده بگوید، علاقه داشت.

راهکارهایی برای جذب دیگران

وقتی در هنر برقراری تماس چشمی طولانی مهارت کافی را به دست آوردید، شروع به تمرین و یادگیری تکنیک حرکت چشم در منزل کنید. دفعه بعد که به صحبت های کسی گوش می دهید، تمرکز کنید. دفعه بعد که به صحبت های کسی گوش می دهید، تمرکز کنید و چشم های خود را مابین چشم های او به دفعات پس و پیش کنید. البته در این کار افراط نکنید؛ طوری به نظر نرسد که گویی تیک گرفته اید! بعد از کمی تمرین، به سرعت متوجه خواهید شد که نیازی نیست سعی کنید چشم تان را حرکت دهید؛ این حالت به خودی خود اتفاق می افتد.

اگر نگران این هستید که چند وقت یک بار چشم های خود را حرکت دهید، کافی است که به یک شنونده خوب و دقیق نگاه کنید. به افرادی که در گفت و گوهای دو نفره، برخوردهای اجتماعی، یا حتی در تلویزیون شرکت دارند، نگاه کنید. روشی که آنها از چشم های شان استفاده می کنند، به شما ایده خوبی از حرکت مناسب چشم خواهد داد.

حرکات چشم یکی از بهترین علامت هاست که به گوینده می گوید فرد مقابل علاقه شما را به دست آورده است. اکنون اجازه دهید به روش دیگری برای بیان جذبه بپردازیم.

علامت سوم: کج کردن سر

اعتماد به نفس در گفت و گو سودمندتر از هوش و ذکاوت است.
فرانسوا دولا روشفوکو

حرکاتی که با بدن و سر خود ایجاد می کنید، تاثیر بیش از حدی بر افراد دیگر می گذارد.

چطور کنجکاوانه نگاه کنید

اگر موقع گوش دادن به حرف کسی سرتان را گاه و بی گاه کمی به یک طرف کج کنید، باعث می شود که نگاه تان عمیق و جس و جوگرانه به نظر برسد؛ به نحوی که گویی با توجه عمیق تری به گوینده نگاه می کنید. اگر هنگام گوش دادن به صحبتی که از نظر گوینده مهم است این تکنیک را به کار ببرید، خیلی دقیق و با توجه به نظر می رسید. او این حرکت کوچک را حمل بر جذابیت بی اندازه شما می داند.

راهکارهایی برای جذب دیگران

دفعه بعد که کسی با شما صحبت می کند، به خصوص درباره چیزی که از نظر او مهم است، سعی کنید سرتان را به یک طرف کج کنید. قبل از آن که این تمرین را روی کسی امتحان کنید جلوی آینه انجام دهید تا ببینید چطور به نظر می رسید.

یک قانون دیگر: هنگام گوش کردن سرتان را کج و هنگام صحبت کردن سرتان را صاف کنید.

سپس این سه روش را که تا اینجا آموخته اید با هم ترکیب کرده و تمرین کنید: از تماس چشمی مستقیم در گفت و گو با هر شخصی استفاده کنید، نگاه خود را از یک چشم به چشم دیگر او حرکت دهید و وقتی کسی با شما صحبت می کند سر خود را به چپ یا راست کج کنید.

تمام این علامت ها بخشی از سیستم علائمی است که افراد مشهور برای گفتن: "حواسم کاملا به چیزی است که شما می گویید" استفاده می کنند. این علائم شاخص های کوچک اما موثری از عمق گوش کردن و میزان درگیری شما در گفت و گو است.

علامت چهارم: تکان دادن سر

شادترین گفت و گو زمانی است که در آن نه رقابت و نه خودبینی بلکه تبادل آرام و بی صدای احساسات طرفین اتفاق افتد.
ساموئل جانسون

تکان دادن سر یکی دیگر از تکنیک های موثر هنگام گوش دادن به صحبت های دیگران و با جذبه نمودن در نظر آنهاست. بعضی افراد به طور غیرارادی تمایل دارند سرشان را تکان بدهند؛ بعضی افراد هم سرشان را اصلا تکان نمی دهند. اگر به عکس العمل های افراد هنگام گوش دادن به صحبت کسی نگاه کنید، خواهید دید که تکان های سر چقدر می توانند باارزش باشند. در صورت نبود این تکان های سر، جذابیت و انرژی شنونده به طور چشمگیری کاهش می یابند.

تجربه شخصی ران درباره افزودن "سرتکان دادن" به تکنیک گوش دادن

روزی یکی از گزارشگران تلویزیونی در خانه ام با من مصاحبه می کرد. او با یک فیلم بردار پشت سرش وارد خانه شد که به محض مستقر کردن لامپ هایش اداره دفترم را به دست گرفت. ما در این اثنا با هم گپی زدیم و او پیش زمینه ای از سوالاتی که می خواست از من بپرسد در اختیارم گذاشت؛ سپس صحبت هایش را شروع کرد.

در حین صحبت متوجه شدم که فیلم بردار دوربینش را فقط روی من تنظیم کرد و حتی یک بار هم از گزارشگر تصویر نگرفت. با خودم فکر کردم: "اگر همین طور ادامه پیدا کند، به این گفت و گوی یک نفره خاتمه خواهم داد. فقط من و صدای گزارشگر در زمینه بودیم." آن روش کار اصلا مرا راضی نمی کرد.

وقتی گفت و گو تمام شد، گزارشگر به فیلم بردار گفت که از عکس العمل های او هم تصویر بردارد. من کنجکاوانه نگاه کردم و سپس پرسیدم: "چرا عکس العمل های خود را جداگانه ضبط می کنید؟" او جواب داد: "من می خواستم مصاحبه را در دفتر شما انجام دهمم و برایم مقدور نبود که دو دوربین، یکی برای شما و یکی هم برای خودم، بیاورم. حالا می توانم آنها را موقع ویرایش به نوار اصلی اضافه کنم."

من گیج و مبهوت نگاه می کردم، سپس ادامه داد: "اگر بخواهم عکس العمل های هر دوی مان را بگیرم چاره ای ندارم جز این که آنها را جداگانه ضبط کنم." او لبخندی زد و گفت: "ما به این عکس العمل ها "سرتکان دادن" می گوییم."

من گفتم: "سرتکان دادن؟ اما این عکس العمل ها تصنعی به نظر نخواهد رسید؟"

او خندید و گفت: "نه، اگر به خوبی انجام شوند، می توانم به شما قول بدهم که ذره ای هم باعث ناراحتی بیننده ها نخواهد شد."

اعتراف: من خودم مصاحبه را در تلویزیون دیدم و باید بگویم از این که "سرتکان دادن های" او آنقدر طبیعی و قابل اعتماد به نظر می رسید، شگفت زده شده بودم.

سه روش تکان دادن سر

تکان های سر شاخص های موثری هستند برای این که نشان دهند چقدر عمیق گوش می کنید، به چه چیزی فکر می کنید و چه احساسی دارید. در واقع تکان های سر سه نوع مختلف هستند: آهسته، سریع و خیلی سریع. هر کدام مفهوم و کاربر خاص خود را دارند. بیشتر افراد آنها را تشخیص می دهند.

نوع اول، تکان دادن سر به صورت خیلی آرام است که بدین معناست: "من دارم صحبت هایت را دنبال می کنم؛ درباره آن فکر می کنم." تکان دادن آرام سر لزوما به این معنا نیست که من با تو موافقم.

نوع دوم، تکان دادن سر کمی سریعتر است که می گوید: "درست می فرمایید، موافقم."

نوع سوم، تکان دادن خیلی سریع است که می گوید: "موافقم و از چیزی که می شونم به هیجان آمده ام."

آنها را روی دوستان خود امتحان کنید و نتیجه را ببینید.

راهکارهایی برای جذب دیگران

تکان دادن سر به افراد دیگر خبر می دهد که شما فردی با محبت و صمیمی هستید و به آنها توجه می کنید؛ این تکنیک عامل مهمی برای جدب کردن است. هنگامی که افراد دیگر صحبت می کنند، عادت تکان دادن سر و تایید کردن آنها را در خود تقویت کنید. وقتی فراموش می کنید سرتان را تکان دهید و بدون حرکت فقط گوش می کنید، این حالت می تواند آرامش گوینده های بیشتری را به هم بزند.

علامت پنجم: زبان کل بدن

به خاطر داشته باشید که در یک گفت و گو شما بیشتر از طرف مقابل به آنچه که باید بگویید علاقمند هستید.
اندرو اس.رون

وقتی می نشینید، نحوه قرارگیری بدن و طرز نوشتن، میزان علاقه شما را به شخصی که صحبت می کند و آنچه که می گوید، نشان می دهد. وقتی به طرف شخص متمایل می شوید، مثل این است که با بدن تان می گویید: "از نظر من فرد با جذبه ای هستی؛ تو مرا با نیرویی مغناطیسی به سوی خود می کشی." به عقب رفتن شاید به این معنا باشد: "من خسته ام، ترجیح می دهم به یک دوجین کاری که باید انجام دهم فکر کنم تا این که با تو صحبت کنم."

همه چیز به حساب می آید

به عنوان شرط اول، سعی کنید کل بدن خود را به سمت فرد مقابل متمایل کنید. اگر پاهایتان را روی هم می گذارید، پا و زانوی بالایی خود را به طرف فرد مقابل بگیرید. مطمئن شوید که دست های تان باز هستند و از دست های خود برای تاکید هنگام صحبت کردن استفاده کنید. بدین صورت تصویر روشنی از صداقت و پذیرش خلق می کنید.

وقتی می ایستید، باید فاصله ای بین خود و فرد مقابل ایجاد کنید. برای این که تصمیم بگیرید چه فاصله ای مناسب است، عکس العمل های خود را زمانی که مردم به شما خیلی نزدیک شده یا از شما خیلی دور می شوند، بررسی کنید. سپس آنچه را که از موقعیت یابی خود نسبت به دیگران آموخته اید، به کار ببندید. اگر فرد بخواهد به شما نزدیک تر شود، از او خیلی فاصله می گیرید؛ اگر بخواهد از شما فرار کند، به دایره آسایش او حمله می کنید.

دایره های ارتباط

سه دایره هم مرکز را تصور کنید که شما در مرکز آن قرار دارید. دایره اول، تقریبا دو قدم از شما تا شخص دیگر فاصله دارد. این دایره فضای خصوصی یا صمیمی است که به والدین و اعضای عاطفی خانواده اختصاص دارد. اگر به عنوان یک آشنای تجاری یا اجتماعی به این فضا تجاوز کنید، مسلما فرد مقابل را ناراحت خواهید کرد. شاید عکس العمل شما این باشد که فرد سعی دارد با "نزدیک شدن" شما را تهدید کند.

دایره دوم، دو تا شش قدم از شما فاصله دارد و فضای مناسب برای آشنایی اجتماعی یا تجاری است. اگر می خواهید با جذبه باشید، مطمئن شوید که در این فاصله، نه نزدیک تر و نه دورتر می ایستید، می نشینید و صحبت می کنید.

دایره سوم، هشت تا ده قدم از شما فاصله دارد. این دایره فاصله محفوظ یا ایمن است که مابین شما و افراد غریبه استفاده می شود. هر حرکت ناگهانی از سوی فرد ناشناس از این فضا به فضای اجتماعی شما، یعنی نزدیک تر از هشت قدم، به شما هشدار و اعلام خطر خواهد داد.

تجربه شخصی ران درباره ایجاد منطقه آسایش

حیوانات وحشی به ویژه مراقبند که دایره های آسایش خود را سالم و دست نخورده نگاه دارند. من و همسرم در سفر به کشور نامیبیا، از مکان خاصی به نام ساحل اسکلتی دیدن کردیم. به ما گفتند بین 250 تا 350 هزار فوک در زمان معینی در ساحل، آفتاب می گیرند یا در دریا شنا می کنند.

حرکاتی که با بدن و سر خود ایجاد می کنید، تاثیر بیش از حدی بر افراد دیگر می گذارد.

چطور کنجکاوانه نگاه کنید

اگر موقع گوش دادن به حرف کسی سرتان را گاه و بی گاه کمی به یک طرف کج کنید، باعث می شود که نگاه تان عمیق و جس و جوگرانه به نظر برسد؛ به نحوی که گویی با توجه عمیق تری به گوینده نگاه می کنید. اگر هنگام گوش دادن به صحبتی که از نظر گوینده مهم است این تکنیک را به کار ببرید، خیلی دقیق و با توجه به نظر می رسید. او این حرکت کوچک را حمل بر جذابیت بی اندازه شما می داند.

راهکارهایی برای جذب دیگران

دفعه بعد که کسی با شما صحبت می کند، به خصوص درباره چیزی که از نظر او مهم است، سعی کنید سرتان را به یک طرف کج کنید. قبل از آن که این تمرین را روی کسی امتحان کنید جلوی آینه انجام دهید تا ببینید چطور به نظر می رسید.

یک قانون دیگر: هنگام گوش کردن سرتان را کج و هنگام صحبت کردن سرتان را صاف کنید.

سپس این سه روش را که تا اینجا آموخته اید با هم ترکیب کرده و تمرین کنید: از تماس چشمی مستقیم در گفت و گو با هر شخصی استفاده کنید، نگاه خود را از یک چشم به چشم دیگر او حرکت دهید و وقتی کسی با شما صحبت می کند سر خود را به چپ یا راست کج کنید.

تمام این علامت ها بخشی از سیستم علائمی است که افراد مشهور برای گفتن: "حواسم کاملا به چیزی است که شما می گویید" استفاده می کنند. این علائم شاخص های کوچک اما موثری از عمق گوش کردن و میزان درگیری شما در گفت و گو است.

علامت چهارم: تکان دادن سر

شادترین گفت و گو زمانی است که در آن نه رقابت و نه خودبینی بلکه تبادل آرام و بی صدای احساسات طرفین اتفاق افتد.
ساموئل جانسون

تکان دادن سر یکی دیگر از تکنیک های موثر هنگام گوش دادن به صحبت های دیگران و با جذبه نمودن در نظر آنهاست. بعضی افراد به طور غیرارادی تمایل دارند سرشان را تکان بدهند؛ بعضی افراد هم سرشان را اصلا تکان نمی دهند. اگر به عکس العمل های افراد هنگام گوش دادن به صحبت کسی نگاه کنید، خواهید دید که تکان های سر چقدر می توانند باارزش باشند. در صورت نبود این تکان های سر، جذابیت و انرژی شنونده به طور چشمگیری کاهش می یابند.

تجربه شخصی ران درباره افزودن "سرتکان دادن" به تکنیک گوش دادن

روزی یکی از گزارشگران تلویزیونی در خانه ام با من مصاحبه می کرد. او با یک فیلم بردار پشت سرش وارد خانه شد که به محض مستقر کردن لامپ هایش اداره دفترم را به دست گرفت. ما در این اثنا با هم گپی زدیم و او پیش زمینه ای از سوالاتی که می خواست از من بپرسد در اختیارم گذاشت؛ سپس صحبت هایش را شروع کرد.

در حین صحبت متوجه شدم که فیلم بردار دوربینش را فقط روی من تنظیم کرد و حتی یک بار هم از گزارشگر تصویر نگرفت. با خودم فکر کردم: "اگر همین طور ادامه پیدا کند، به این گفت و گوی یک نفره خاتمه خواهم داد. فقط من و صدای گزارشگر در زمینه بودیم." آن روش کار اصلا مرا راضی نمی کرد.

وقتی گفت و گو تمام شد، گزارشگر به فیلم بردار گفت که از عکس العمل های او هم تصویر بردارد. من کنجکاوانه نگاه کردم و سپس پرسیدم: "چرا عکس العمل های خود را جداگانه ضبط می کنید؟" او جواب داد: "من می خواستم مصاحبه را در دفتر شما انجام دهمم و برایم مقدور نبود که دو دوربین، یکی برای شما و یکی هم برای خودم، بیاورم. حالا می توانم آنها را موقع ویرایش به نوار اصلی اضافه کنم."

من گیج و مبهوت نگاه می کردم، سپس ادامه داد: "اگر بخواهم عکس العمل های هر دوی مان را بگیرم چاره ای ندارم جز این که آنها را جداگانه ضبط کنم." او لبخندی زد و گفت: "ما به این عکس العمل ها "سرتکان دادن" می گوییم."

من گفتم: "سرتکان دادن؟ اما این عکس العمل ها تصنعی به نظر نخواهد رسید؟"

او خندید و گفت: "نه، اگر به خوبی انجام شوند، می توانم به شما قول بدهم که ذره ای هم باعث ناراحتی بیننده ها نخواهد شد."

اعتراف: من خودم مصاحبه را در تلویزیون دیدم و باید بگویم از این که "سرتکان دادن های" او آنقدر طبیعی و قابل اعتماد به نظر می رسید، شگفت زده شده بودم.

سه روش تکان دادن سر

تکان های سر شاخص های موثری هستند برای این که نشان دهند چقدر عمیق گوش می کنید، به چه چیزی فکر می کنید و چه احساسی دارید. در واقع تکان های سر سه نوع مختلف هستند: آهسته، سریع و خیلی سریع. هر کدام مفهوم و کاربر خاص خود را دارند. بیشتر افراد آنها را تشخیص می دهند.

نوع اول، تکان دادن سر به صورت خیلی آرام است که بدین معناست: "من دارم صحبت هایت را دنبال می کنم؛ درباره آن فکر می کنم." تکان دادن آرام سر لزوما به این معنا نیست که من با تو موافقم.

نوع دوم، تکان دادن سر کمی سریعتر است که می گوید: "درست می فرمایید، موافقم."

نوع سوم، تکان دادن خیلی سریع است که می گوید: "موافقم و از چیزی که می شونم به هیجان آمده ام."

آنها را روی دوستان خود امتحان کنید و نتیجه را ببینید.

راهکارهایی برای جذب دیگران

تکان دادن سر به افراد دیگر خبر می دهد که شما فردی با محبت و صمیمی هستید و به آنها توجه می کنید؛ این تکنیک عامل مهمی برای جدب کردن است. هنگامی که افراد دیگر صحبت می کنند، عادت تکان دادن سر و تایید کردن آنها را در خود تقویت کنید. وقتی فراموش می کنید سرتان را تکان دهید و بدون حرکت فقط گوش می کنید، این حالت می تواند آرامش گوینده های بیشتری را به هم بزند.

علامت پنجم: زبان کل بدن

به خاطر داشته باشید که در یک گفت و گو شما بیشتر از طرف مقابل به آنچه که باید بگویید علاقمند هستید.
اندرو اس.رون

وقتی می نشینید، نحوه قرارگیری بدن و طرز نوشتن، میزان علاقه شما را به شخصی که صحبت می کند و آنچه که می گوید، نشان می دهد. وقتی به طرف شخص متمایل می شوید، مثل این است که با بدن تان می گویید: "از نظر من فرد با جذبه ای هستی؛ تو مرا با نیرویی مغناطیسی به سوی خود می کشی." به عقب رفتن شاید به این معنا باشد: "من خسته ام، ترجیح می دهم به یک دوجین کاری که باید انجام دهم فکر کنم تا این که با تو صحبت کنم."

همه چیز به حساب می آید

به عنوان شرط اول، سعی کنید کل بدن خود را به سمت فرد مقابل متمایل کنید. اگر پاهایتان را روی هم می گذارید، پا و زانوی بالایی خود را به طرف فرد مقابل بگیرید. مطمئن شوید که دست های تان باز هستند و از دست های خود برای تاکید هنگام صحبت کردن استفاده کنید. بدین صورت تصویر روشنی از صداقت و پذیرش خلق می کنید.

وقتی می ایستید، باید فاصله ای بین خود و فرد مقابل ایجاد کنید. برای این که تصمیم بگیرید چه فاصله ای مناسب است، عکس العمل های خود را زمانی که مردم به شما خیلی نزدیک شده یا از شما خیلی دور می شوند، بررسی کنید. سپس آنچه را که از موقعیت یابی خود نسبت به دیگران آموخته اید، به کار ببندید. اگر فرد بخواهد به شما نزدیک تر شود، از او خیلی فاصله می گیرید؛ اگر بخواهد از شما فرار کند، به دایره آسایش او حمله می کنید.

دایره های ارتباط

سه دایره هم مرکز را تصور کنید که شما در مرکز آن قرار دارید. دایره اول، تقریبا دو قدم از شما تا شخص دیگر فاصله دارد. این دایره فضای خصوصی یا صمیمی است که به والدین و اعضای عاطفی خانواده اختصاص دارد. اگر به عنوان یک آشنای تجاری یا اجتماعی به این فضا تجاوز کنید، مسلما فرد مقابل را ناراحت خواهید کرد. شاید عکس العمل شما این باشد که فرد سعی دارد با "نزدیک شدن" شما را تهدید کند.

دایره دوم، دو تا شش قدم از شما فاصله دارد و فضای مناسب برای آشنایی اجتماعی یا تجاری است. اگر می خواهید با جذبه باشید، مطمئن شوید که در این فاصله، نه نزدیک تر و نه دورتر می ایستید، می نشینید و صحبت می کنید.

دایره سوم، هشت تا ده قدم از شما فاصله دارد. این دایره فاصله محفوظ یا ایمن است که مابین شما و افراد غریبه استفاده می شود. هر حرکت ناگهانی از سوی فرد ناشناس از این فضا به فضای اجتماعی شما، یعنی نزدیک تر از هشت قدم، به شما هشدار و اعلام خطر خواهد داد.

تجربه شخصی ران درباره ایجاد منطقه آسایش

حیوانات وحشی به ویژه مراقبند که دایره های آسایش خود را سالم و دست نخورده نگاه دارند. من و همسرم در سفر به کشور نامیبیا، از مکان خاصی به نام ساحل اسکلتی دیدن کردیم. به ما گفتند بین 250 تا 350 هزار فوک در زمان معینی در ساحل، آفتاب می گیرند یا در دریا شنا می کنند.

 


 
یک عدد کپی
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر
اگر تو بروی
اگر در این روز تابستان  بروی
که شاید خورشید را هم با خود ببری
و تمامی پرندگانی را که در آسمان تا بستان پرواز می کردند
و عشق تازه مان و قلب هایمان  را که در اوج بودند
وقتی که روز جوان بود و شب طولانی
و ماه بخاطر آواز پرندگان شب  ثابت می ایستاد.

اگر تو بروی    …اگر تو بروی    …اگر تو بروی    …

اما اگر تو بمانی
روزی را برایت خواهم ساخت
که شبیه اش تاکنون نبوده
و شاید دیگر نخواهد بود.
ما در آفتاب خواهیم راند.
ما در باران خواهیم تاخت.
و با درختان حرف خواهیم زد.
و باد را پرستش خواهیم  نمود.
اما اگر تو بروی من درک خواهم کرد.
فقط قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.
(به فرانسوی)
ترکم مکن
باید فراموش کرد
همه آنچه را که فراموش شدنی ست
و همه آنچه را که تا به امروز رخ داده است
و زمان هایی را که برای فهمیدن “چگونه”ها
به هدر دادیم
و ساعت هایی را که در آن
با ضربات ِ “چرا”ها
قلب خوشبختی را کشتیم
اگر تو بروی    …اگر تو بروی    …اگر تو بروی    …
اگر تو بروی   که من میدانم باید بروی
دیگر چیزی در دنیا برای اعتماد کردن باقی نخواهد ماند.
تنها اتاقی تهی ، پر از فضای خالی..
مانند آن نگاه تهی که در چهره ات می بینم.
آیا اکنون که پشت می کنی   می توان به تو بگویم
که تا سلام بعدی ذره ذره خواهم مرد؟

اگر تو بروی اگر تو بروی اگر تو بروی

اما اگر تو بمانی
شبی را برایت خواهم ساخت
که شبیه اش تاکنون نبوده
و شاید دیگر نخواهد بود.
ما در باران خواهیم تاخت.
و من می خرامم روی دستانت
و با چشمانت سخن خواهم گفت
که خیلی عاشقش هستم.
اما اگر تو بروی من درک خواهم کرد.
پس به قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.
اگر تو بروی اگر تو بروی اگر تو بروی …
 
 

 
فقط یک نقطه
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست،

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند.

 

×××××

اینو عصار خونده ... شاعرش نمی دونم کیه

 


 
کامران و هومن
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته اسم اونو که می بری

وقتی کسی رو دوست داری میخوای بهش تکیه کنی

بگی که محتاجشی و به خاطرش گریه کنی



وقتی کسی رو دوست داری حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که دوست داری عاشقی رو بلد باشه

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نداره دیگه ترس



وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش می ری به جنگ

به خاطرش دروغ میگی، قلبت میشه یه تیکه سنگ

وقتی کسی رو دوست داری دنیا رو از یاد می بری

دار و ندارتو می دی تا اونو به دست بیاری



حاضری هرچی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

 


حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی



وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته اسم اونو که می بری

وقتی کسی رو دوست داری میخوای بهش تکیه کنی

بگی که محتاجشی و به خاطرش گریه کنی



وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته اسم اونو که می بری

وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته اسم اونو که می بری



وقتی کسی رو دوست داری ...

 

 

 این هومن نیست نیشخندبچه خواهر منه که عاشقه کامران هومنه

 


 
 
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

داد از آن راز و نیازی که میان من و توست

شعله ی مهر و وفایی که به جان من و توست

 

قصه ی شوق که بلبل به چمن می گوید

شرح یک خاطره از عشق جوان من و توست

 

××××

اسم شاعر شعر بالا و بقیه ی شعر رو یادم نمی یاد. کسی هست که مرا در این زمینه یاری کند؟

 


 
قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر
قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست   مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما   حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند   آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را   هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند   عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست
قطره‌ای از باده‌ی عشقست سد دریای زهر   هر که یک پیمانه‌ی زین می‌خورد، می‌داند که چیست
وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم   علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

از: وحشی بافقی


 
عشق چیست؟
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

 

یکبار برای همیشه!(عشق چیست؟)

پیشنهاد میکنم گوش بدید




 


 
درباره بلا و کتاب بیشعوری
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ | محمود فرجامی

در دوران روشنگری گمان می‌شد دانش دوای درد بشر است. کافیست آدمها باسواد شوند و کتاب‌های خوب بخوانند تا دنیا بهتر شود. جنگهای جهانی اول و دوم نشان داد اینطوری‌ها هم نیست. اتفاقا بزرگترین جنایات را باسوادترین ملت‌ها انجام دادند.
علی‌القاعده ما هم باید به همچو نتیجه‌ای رسیده باشیم، هرچند با نیم قرنی تاخیر. خیل عظیم دکتر مهندس عالم استادهای درس‌خوانده‌ای که ما را نه به فلاکت، عن‌قریب است به نابودی بکشانند نشان می‌دهد درس ملاک نیست. اخلاقیون می‌فرمودند ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل. صحیح بود و البته در مورد خود آنها هم صدقش آشکار شده است.
در سطح ملی نمی‌توان ماجرا را با رو کردن مدرک‌های تقلبی چند هزار آدم دانه‌درشت رفع و رجوع کرد. ده‌ها برابر این جماعت متقلب و یا آنهایی که با تقلب‌های شبه قانونی (بخوان سهمیه) مدرک ستانده‌اند، آدم‌هایی هستند با ضریب هوشی‌های بالا و مدارک واقعی از دانشگاه‌های معتبر؛ اما با عملکردی مشابه و بلکه بدتر از همپیاله‌های تقلبی‌شان.
سیاست و قدرت تنها قلمرو این ماجرا نیست. از پزشکانی که ده‌تا ده‌تا عمل جراحی می‌کنند و سه‌تاسه‌تا مریض ویزیت می‌کنند بگیر تا اساتید دانشگاهی که انواع حقه‌ها را برای چاپ مقاله‌ی علمی شاگردشان به نام خودشان سوار می‌کنند هیچکدام مشکل سواد ندارند. حتی در سطح جامعه هم با وجود ده‌ها میلیون‌ها دیپلمه و لیسانسه و دارندگان مدارک بالاتر به نظر نمی‌رسد مشکل بی‌سوادی و نادانی علت اصلی وضع ما باشد.
مشکل بیشعوری است. خرمرد رندی و زرنگی بیش از حد. تجاوز آگاهانه به حقوق دیگران. به کار گرفتن دانش و هوش برای شکستن قواعد انسانی به نفع خود. شهوت قدرت. بازیچه کردن علم و هنر و فرهنگ و دین و سیاست به نفع منافع حقیر شخصی.
کتاب بیشعوری در این‌باره است.
کتابی طنزآمیز از نویسنده‌ای خارجی که به گمانم برای خواننده‌ی فارسی‌زبانی که در آغاز دهه‌ی ۹۰ ایستاده، بیشتر تکان‌دهنده است تا خنده‌دار. مصداقی از جُک معروف «برای شما جُکه برای ما خاطره‌اس.» ردیف کردن نمونه‌های فاجعه‌بار بیشعوری برای کسی که حتی اخبار آنجا را دنبال کرده باشد در حکم زیره به کرمان بردن است. چه رسد به تجربه ی زندگی.
خاویر کرمنت (که علی‌الظاهر واقعا هم پزشک است) در این کتاب طنزآمیز مدعی می‌شود که بیشعوری (Assholism) یک بیماری و اعتیاد است و نه نوعی بداخلاقی یا سوءرفتار. بعد در قالب یک پزشک که شناخت و درمان بیشعورها را کار خود قرار داده با نظیره‌نویسی کتاب‌های عامه‌پسند روانشناسی به معرفی بیشعوری از زوایای مختلف می‌پردازد. چند پاراگراف از متن کتاب نشان می دهد نگاه او به مساله چگونه است. در مورد استعداد بیشعوری سیستم بوروکراسی دولتی و نظام دیوان‌سالار می‌نویسد:
این نوع بیشعوری به صورت‌های مختلفی دولت را فلج کرده‌است. بعضی از صورت‌های قابل ذکر این‌ها هستند:
 
  • جنون جلسه. دیوان‌سالاران همیشه در جلسه هستند. هر مساله‌ای که پیش بیاید، موضوع باید در کمیته‌های مربوطه مورد بررسی قرار گیرد، مشاوران آن را تحلیل کنند، کمیسیون‌ها درباره‌اش گزارش بدهند، در گروه‌های تجدید نظر رویش بحث شود و کمیته‌های اجرایی آن را تایید کنند. با این روش، مسئولیت تصمیم‌گیری کاملا محو می‌شود؛ هیچ‌کس مسئول و پاسخگوی عواقب نیست و در آینده یقه‌ی ‌کسی را نمی‌توان گرفت.
  • کاغذبازی. تمام مراحل اداری با دقت فراوان به‌گونه‌ای تنظیم شده‌اند که برای هر کاری به سه نسخه نیاز باشد. همین امر، باعث کاغذبازی برای هر کاری می‌شود حتی اگر آن کار نوشتن تقاضانامه و درخواست کاغذِ بیشتر برای کاغذبازی باشد. اگر زمانی در روند تامین کاغذ اشکالی به‌وجود بیاید دولت با خطر جدی مواجه خواهد شد. اتفاقی که باعث دق‌مرگ شدن بیشعورهای دیوان‌سالار و ذوق‌مرگ شدن ما خواهد شد.
  • مقررات. ‌سازمان های دولتی بدون مقررات سردرگم می‌شوند چرا که آنها هیچ‌کاری که واقعا کار باشد انجام نمی‌دهند و بنابراین هویت‌شان فقط با مقررات تعریف می‌شود. افزون بر این، مقررات سازمان‌های دولتی را در مقابل مردم محافظت می‌کند، به این صورت که مانع از حق مسلم مالیات‌دهندگان برای پرسش درباره‌ی این واقعیت آشکار می‌شود که این سازمان‌ها و اداره‌ها چرا پول مردم را مصرف می‌کنند اما عملا هیچ کار مفیدی برای آنها انجام نمی‌دهند؟ و آخر اینکه مقررات، قدرت کافی برای رؤسا و مدیران تامین می کنند تا با زیردستانشان مستبدانه‌تر رفتار کنند.
از این منظر شاید ارتش بهترین نمونه‌ی تبلور این نوع بیشعوری باشد. هیچ دلیل طبیعی‌ای برای اطاعت یا احترام گذاشتن به کسی که تمام زندگی‌اش را صرف آموزش صف جمع در یک آموزشگاه نظامی کرده وجود ندارد. از این رو باید از مقررات برای توجیه این کار غیرطبیعی کمک گرفته‌شود. این است دلیل آنکه چرا ارتش – و در مقیاس وسیع‌تر: دولت- اینقدر به مقررات اتکا دارد. برای توجیه اشتغال و سرپانگه‌داشتن بیشعورها.
این کتاب با مشقت زیادی ترجمه و از راه‌های مختلفی برای اخذ مجوز چاپش اقدام شد. راستش شرح ماجرا اینقدر برایم دردناک است که دوست ندارم دوباره تکرار کنم و اگر خواستید می‌توانید در مقدمه‌ی کتاب شرح مختصری از آن را بخوانید. مختصر اینکه سال ۸۹ جواب قطعی آمد که مجوز نمی‌دهند و تازه به ناشر اخطار داده‌اند که اگر پس از این چنین آثاری را به اداره کتاب تحویل دهد با مشکل جدی روبرو خواهد شد! چیزی در حد درخواست مجوز نشر برای مجله‌ی پلی‌بوی، با این تفاوت که چنین درخواستی لااقل ارشادچی‌های محترم را عصبانی نمی‌کند.
وقتی مصمم شدم فایل کتاب را برای دانلود به صورت الکترونیک منتشر کنم علی‌رغم بارها و بارها ویرایش کردن نسخه‌هایی که برای چاپ آماده می‌شد و وقت بسیاری که صرف آن‌ها شد، تنها فایلی که به دردم خورد همان نسخه‌ی اولیه‌ای بود که خودم تایپ کرده بودم. ویرایشِ فایلی که خود آدم تایپ کرده (و طبعا اشکالاتش به چشمش نمی‌آید) و صفحه‌آرایی کتاب با نرم‌افزار ورد توسط آدمی غیرحرفه‌ای، شکنجه‌ایست که فقط آنهایی که به آن گرفتار شده باشند درکش می‌کنند. به خصوص اینکه اصرار داشتم کارهایی هم در حاشیه‌ی کتاب بکنم…
بماند که برای همین طرح ساده ی جلد، به خاطر نداشتن نرم افزار فارسی‌ساز در فتوشاپ چه فلاکتی کشیدم.
بعد از اینکه فایل را در دو فرمت (ویژه‌ی چاپ و نمایشگرهای بزرگ و ویژه‌ی نمایشگرهای کوچک)آماده کردم برای دو سه نفر از دوستان فرستادم. فقط در یک فقره ف م سخن صد نکته را گوشزد کرد! این یعنی باز کردن جداگانه فایل‌ها، دانه دانه پیدا کردن کلمات، درست کردن آنها، چک کردن دوباره صفحه‌بندی. گاه می‌شد که با حذف یا تغییر یک عبارت جدولی در چند صفحه بعد اندکی جابه‌جا می‌شد و بسیاری به‌هم‌ریخته.
گذشته از آن، بعد از انتشار الکترونیک کتاب‌ هم بارها تغییر و تصحیح لازم آمد. بعضی وقتها اشکالی هم نبود و فقط خودم وسواس داشتم. مثلا حاشیه نویسی‌ها را کمی تغییر دادم. همین “کمی” یعنی نوشتن دوباره، اسکن، ویرایش عکس، جایگزینی با قبلی، چک کردن دوباره صفحات، گرفتن پی دی اف، آپلود کردن و جایگزینی با فایل قبلی… (ریا نشود ها. فقط دارم می‌گویم که بدانید چقدر زحمت می‌کشم بدون آنکه به رویتان بیاورم. این اخلاص و تواضع ما محمودها مثال‌زدنی است. اسنادش هم موجوده)
در ترجمه سعی کردم به متن وفادار باشم هرچند که بعضی جاها نمی‌شد. ترجمه بعضی عبارات دردسر درست می‌کرد. مطالبی هم بود به شدت آمریکایی و محدود به دوره‌ای خاص که البته تا آنجا که شد با نوشتن پانویس‌ها سعی کردم طوری نقل کنمشان که برای خواننده‌ی ایرانی مفهوم باشد. نویسنده لحنی توامان شبه‌علمی-لمپنی برای متن انتخاب کرده بود که تا آنجا که می‌توانستم سعی کردم آن را در ترجمه‌ی فارسی رعایت کنم. بعضی پرگویی‌ها و تکرار مکررات نویسنده را فشرده کردم. اندکی (شاید دو سه درصد) عبارات را هم با تغییراتی ایرانی کردم البته نه با غلظت آقامون شاملو که همچی کلوم پاچناری می‌ذاش تو دهن بچه‌های گیل‌گمش اینا که انگار می‌کردی مال ناف درخونگان.
خواندن عمیق و چندباره‌ی این کتاب بر روی اخلاق و رفتار من تاثیر داشت. درست است که هنوز از این بلا و بیماری پاک نشده‌ام اما باافتخار اعلام می‌کنم که بهتر شده‌ام. مدارکش هم مجددا موجوده.
امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید و آن را شایسته ی توصیه به دیگران هم بدانید. چند سال منتظر بودم و نقشه می‌کشیدم که بعد از چاپ کتاب، کارهای گوناگونی در سطح جامعه برای جا انداختن مفهوم نوین “بیشعوری” و روش‌های درمان و مبارزه‌ی با آن انجام بدهم. می‌خواستم به بهانه‌ی معرفی کتاب تورهای مختلفی بگذارم، به شهرهای مختلف بروم و با اجرای چیزی شبیه استندآپ کمدی مردم را هم بخندانم و هم بترسانم! می‌خواستم کارگاه‌های چند روزه‌ی بیشعورشناسی در تهران بگذارم به شیوه‌ای کمیک… بگذریم.
راستش حالا بیش از این کار چندانی از من برنمی‌آید اما منتظر بازخوردها می‌مانم. چه دیدید، شاید هم آنقدر استقبال خوب بود که از همین‌جا کار را پی گرفتم. این دیگر به شما بسته است. اگر این کتاب را همانقدر مفید و ضروری می‌دانید که من می‌دانم هر کاری که صلاح می‌دانید برای انتشار بیشترش انجام بدهید. به جز دست بردن در فایل پی‌دی‌اف کتاب، هر کار دیگری با آن مجاز است و نیازی هم به مجوز من ندارد. لینکش را همخوان کنید، در شبکه‌های اجتماعی معرفی‌اش کنید، برای دوستان‌تان ایمیل کنید، درباره‌اش بنویسید، پرینت بگیرید و به آنهایی که اهل وب و کامپیوتر نیستند بدهید، برایش وبلاگ بزنید و دسترسی‌اش برای کسانی که فیلترشکن ندارند را مهیا کنید، اگر خبرنگارید در رسانه‌تان معرفی و نقدش کنید… . پیشاپیش از همه‌تان سپاسگزارم.
شاید گامی برداریم در زدودن بیشعوری از جامعه‌ای که مبتلایان به این بیماری آن را به تماشا کشیده‌اند. وقتش شده نعره بزنیم
====
دانلود نشد، آدرس ایمیل بدید براتون بفرستمچشمک

 
قشنگه
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

جبران خلیل جبران

 قسمتی از سخنان زیبا و ماندگار جبران خلیل جبران شاعر و هنرمندل بنانی که در عمر کوتاه 48 ساله ( 1883 تا 1931 ) خویش راز های بسیاری را با آینده گان در میان گذاشت باز میگویم و بدین شکل یادش را گرامی دارم.


1- چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق .
و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.


2- چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
  شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.

3- تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی:

در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک،
که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند،
و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند.


4- نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان :

جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .
از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید .


5- نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :

و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش.


6- این کودکان فرزندان شما نی اند،

آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .
از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ،
اما از شما نباشند.
به آنان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که ایشان را افکاری  دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن.


7- شما چون کمانید که فرزندتان  همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها

شوند و به پیش روند.
و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در  دوردست نشیند.
پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار،
چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند.


8- دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز ندک
باشد ،  که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.


9- سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباترآن
ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید .
و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض.


10- و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟

آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.


11- حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر
باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.


12- و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و

پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای
بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!.


13- وقتی حیوانمی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:

نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای
در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ،
زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد.
خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی
(در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.


14- هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :

دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد.
شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .
عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ،
و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.


15- اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با

محبت به تلاش برخیزید ، می توانید  ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه
همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید.


16- شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه

ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی
نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.
زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را
تنها نیمه سیر کند،
و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عصاره ای مسموم سازد ،
و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق
نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

کار تجسم عشق است.



17- به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان
چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد.


18- اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی
  شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط .


19- کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن
تبرئه شود
. آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد.
انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان
پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان
مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده.


20- شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی

کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟


 
چوپان دروغگو
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

حکایت چوپان دروغگو به روایت زنده یاد احمد شاملو

کمتر کسی است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.

حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: آی گرگ! گرگ آمد و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الی آخر. . .

احمد شاملو که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد.

می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که :

گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوتر مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید.

مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان.

گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: آی گرگ! گرگ آمد صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند !

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی!!! را صادر کرد.

گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد کمک کنید! گرگ آمد از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود...!

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست...

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این تاکتیک جنگی !!! گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها دروغگو جا زده و معرفی کرده‌اند.

خب البته این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده‌ایم! چه؟

اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید حالا دیگر بهانه‌ای ندارید...!


 
یادتون می یاد؟
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، سرگرمی ، خاطرات

 !! شما یادتون نمیاد

  شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

  شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

 شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

  شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

  شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) ک

  شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

 شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم 

   شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

  شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

  شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

   شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه 

   شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

  شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

  شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

  شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

  شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

  شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

  شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

  شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

  شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

   شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

 شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

  شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

  شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

  شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

  شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

  شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

 شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

  شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

  شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

  شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

  شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

  شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

  شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

  شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

  شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

   شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند


 
حکمت وداع
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، از زندگی

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم هستی
که خیلی می‌ارزی

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری

 

خورخه لوئیس بورخس


 
جریمه!
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

میگن  بــرادرای  اهل  ایمـــــــــان

بــــرای  اصـلاح  ا مــــــور  نسوان ـ

 

نشستنو  حســـــابی  طرح  دادن

حـدود  منـکراتـــو  شــــــرح  دادن

 

یه طرح  خو بو فوق العــاده  جامع

قــــابل استـفــــاده در مجـــــــامع

 

برادرا  فکــــرای بکــری کــــــــردن

که خواهــرا  ولنگو بــــــــاز نگـردن

 

بـــــــــرای  آرایـش  صــــــورت  زن

کـــــــلّی جریمه  در نظــر گـــرفتن

 

جریمه  مـــــالیــــات  زیبــــــــــاییه

یه  جور  مجــــــازات  سر پــــــاییه

 

عزیز من کی گفته خوشگل بشی؟

بـــاعث  اختلال  و  مشکل  بشی

 

یه عــــالِمی توی کتــــاب نـوشته

دختر  اگه قشنگ بـــــاشه زشته

 

بعضــیا  در بـــــاره ی  خلقت  زن

چیزای  خیلی  جــالبی  نوشتن

 

میتونم   آدرس  بدم  ، که سرکـار

رجو  کنی به جلد هفت "اسفار"  

 

اونجا یه چیزایی نوشته  "ملا "    

نگو بگم ، که  روم  نمیشه  والا

 

تمـــوم  دخترایی  کــه  خـوشگلن

بـاعث  و  بــــانی  هــزار  مشکلن

 

ایــنه  نشونیـــــــا ی  دختر  خـوب
چونه  چکش ،دماغ مثل گوشکوب
 

دختره  بـــــا سبیل  نصــفه  نیمه

هر جـــــا بـره  معـــافه  از جریمه 

 

کـــــارش  اگـه گیرکنه  تــــو اداره

مــــوی سبیلشو  گــــرو  میـذاره

 

تمــــــوم  چیـزای  تکـــان  دهنده

مــال  همین  حجـــاب  نیـم بنده

 

جریمه هـا  میاد  تو  سامـــانه ها

اضـافه   می کنن بــه یــــارانه ها

 

صد تــــا بلا  از سرمــون رد میشه

کلی ام  ایجــــــاد  در آمـد  میشه

 

هـــزار  تومن  برای  هر  تــــــار  مو

میخــوای  جریمت  نکنن  بذار  تــو

 

نــــاخن  لاک خورده هم   فلان قد

خودش  میشه  یه عـــالمه  در آمد

 

پوست  برونزه  میشه  سیصد هزار

هر چی  پس انداز  داری وردار  بیار

 

جریـــمه ی   آستینـــــــای  کـوتـاه

میشه  برابر  حقـوق  یک مـــــــــاه

 

کـاش  یکی  قــــانون جدید بیــاره

کـه  " فکر "  کوتـــاه  جریمه  داره

 

جـــریمه ی  عینک  بــــالای  سر

از لاک  نـــاخن ام  میشه  بیشتر

 

دختره  کــه  دس نگـــرِِِ بـــابــاشه

ممکنه پول  تو کیف نداشته باشه

 

شمــــاره ی  ملی  بــــرای  ایــنه

که  دختـــرا  بچسبونن  به  سینه

 

پلیس شمــــاره هـــارو ور میداره

بـرای  هـــر خلاف  یه کـد  میذاره

 

خلاصه این که شرح احوالشــــون

میره  توی  نامه ی  اعمـالشـــون

 

زنای بد حجــــاب بعد چن مــــــاه

میــــــان و  می رسن سر بزنگـاه

 

اونــــا  کــــــه  قـصد  ازدواج  دارن

بــــــاید خلافی بگــــــــیرن بیــارن

 

امـــــــــا  فقــــط  داشتن  خلافی 

برای دفتر خونه نیست کــــــــافی

 

اون کـــــه برای  ثبت عقد  میــره

مــــاینه  فنی ام  بــــــاید بگـــیره

 

شــکر خدا  الان تــــو این مملکت

نه اعتیـــــاد وجـود داره نه سرقت

 

شبـــــــا  در مـــــــاشینتو  وا بذار

کیف پر از  پولتــــو هم  جــــا بذار

 

تـــــو مملکت  وفــــــــــور  امنـیته

الان  هـمه  خیـــــالـشون  راحـته

 

مـواد  فروش  که  مطلقــــا  نداریم

خواسته باشین میریم دلیل میاریم

 

مشکل ازدواج  و  کــار  و  مسکن

تو مملکت  به کل شده ریشه کن

 

رشـــــوه و  اختلاس تــــوی اداره

حتی  یه مــــورد ام  وجــود نداره

 

حل شده  کل مشکـــلات کشور

مـونده فقط  " عینک بــالای سر "

 

یه چی بگم  پیش خودت بمــونه

ذلّت  مــــا حـــــاصل  فکرمـــونه

 

ســوال من اینه ، چرا طــــالبــان

عمل میـاد یه جایی مثل  افغان ؟

 

چرا سوئیس  طــــــالبان  نداره؟

که  هر بلایی سرشــون بیـــاره

 

چــــرا  یه طــالبان  برای درمان

گیر نمیاد تو انگلیس  و آلمــان؟

 

دلم ورم کـــرده  که  می نویسم

از ســر درده هر چـه می نویسم

 

آهای قلم ، قربون شکل ماهت

فدای  بـــــوی  جوهر  سیـاهت

 

دَوُوم بیار  هنوز  زیــــــاده کارم

هزار تــــا شعر نــا نوشته دارم

 خلیل جوادی


 
شوهر باید چه کار کند تا همسرش به تنهایی به خرید برود؟
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 برای خانمهایی که شوهرشان را به زور برای خرید با خود همراه می کنند و برای آقایانی که از خرید کردن های طولانی همراه با همسرشان

 خسته شده اند اما بهانه ای برای جیم زدن ندارند.

 این نامه ای بود که یک خانم انگلیسی از فروشگاهی در آکسفورد دریافت کرد: خانم موری عزیز٬ ضمن تشکر از وفاداری شما به فروشگاه مان٬ مدیریت فروشگاه مجبور است شماو خانواده تان را به دلیل رفتارهای نامعمول شوهرتان٬ از ورود به فروشگاه منع کند. این وقایع توسط دوربین های امنیتی فروشگاه ضبط شده است

 * ۱۵ ژوئن :شوهر شما ۲۴ بسته کاندوم را برداشته و با استفاده از غفلت مشتریان٬ آن را به صورت تصادفی روی چرخهای خرید مردم گذاشته است.

 * ۲  جولای :او ساعتهای شماطه دار را در نقاط مختلف فروشگاه قرار داده و آنها را طوری تنظیم کرده که به فاصله‌ی ۵ دقیقه از یکدیگر زنگ بزنند.

 * ۴  اکتبر :او مستقیما به یک دوربین امنیتی نگاه می کند و با استفاده از آن به عنوان آینه٬ دست توی دماغش می کند.

 * ۳  دسامبر:به شکل مشکوکی به اطراف فروشگاه می دود و به صدای بلند آهنگ فیلم «ماموریت غیر ممکن» را می نوازد.

 * ۱۸ دسامبر:او بین لباسهای زنانه می ایستد و به خانمهای مشتری عبوری می گوید: «منو بخرین! منو بخرین!»

 * ۲۳ دسامبر:او در حالیکه به اتاق پرو می رود٬ در را بسته و فریاد می زند چرااینجا دستمال توالت نیست؟


 
خنده داره....
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

در آغوش کاناپه مهربانم نشسته ام و مثل همیشه موهای سینه ام را با دو انگشتم می پیچانم تا در هم تنیده شوند و به شکل موشک درآیند. بعد، چند موشک دیگر درست می کنم تا از لحاظ توان تسلیحاتی قوی تر شوم. هر کدام از این موشکها توان حمل یک کلاهک هسته ایی را دارند. فقط کافی است سینه ام را به سمت اسرائیل بچرخانم و نافم را فشار دهم...صدای زنگ آیفون تمرکزم را به هم می زند. نگاهی به مانیتور آیفون می اندازم و یک زن را می بینم که ابلهانه به دوربین زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر می رسد...خدای من! زنم است!...یک ماهی می شود که با خاله خان باجی های فامیل یک تور ایرانگردی تشکیل داده اند. چقدر زود یکماه تمام شد !
مثل همیشه آسانسور لعنتی خراب است و مجبور شدم چمدانهای سنگین را از پله ها بالا بیاورم...وسط اتاق بغلم می کند. لباسش بوی عرق و دود گازوئیل می دهد...گونه هایش هم شور است.
وقتی به حمام رفت خانه را وارسی میکنم تا چیز شک برانگیزی بر حسب تصادف این گوشه کنارها پیدا نکند، چون آنوقت مجبورم کل این هفته را برای اثبات بی گناهی ام حرف بزنم. یکی از چمدانها را باز می کنم تا دلیل سنگینی بیش از حدش را بفهمم. خدایا! اینجا یک بازار "سید اسماعیل" کوچک است!...صدای نا مفهومش از حمام به گوش می رسد که این خود دلیلی بر آن است که دیوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمی زد.
وقتی از حمام بیرون آمد حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پیچید و خودش را روی کاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام کاناپه مثل مسواک، یک وسیله شخصی است و دوست ندارم کسی خودش را روی کاناپه ام پرت کند...اینهمه جا...برود برای خودش یک کاناپه دست و پا کند...اه اه ...
مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهایش است که از لای حوله بیرون افتاده و از نوکش قطره قطره روی کاناپه ام آب می چکد. می پرسم برایم چه سوغاتی آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهای آنطرف اتاق دوید و من فرصت پیدا می کنم تا طوری روی کاناپه لم بدهم که دیگر جایی برای دوباره نشستنش باقی نماند... مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهای رنگی در می آورد و نشانم می دهد. به گمانم برای من خریده. وانمود می کنم که خیلی ذوق زده شده ام و برایش اطوارهای عاشقانه در می آورم. کاش بشود دوباره سفر برود. حیف من.


***

چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردی باشم که مثل دیوانه ها روی کاناپه کوفتی اش می نشیند و با موهای سینه اش موشک درست می کند.
مجبورم بغلش کنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوی عرق می دهد. نگاه کن موهای سینه اش دوباره فر خورده...شک ندارم قبل از آمدنم حسابی مشغول خل بازیهایش بوده. مایه آبرو ریزی و خجالت.
اصلا در حمام حواسم نبود که بلند بلند به بخت بدم لعنت می فرستم، هرچند می دانم نشنیده چون یا یکی از چمدانها را باز کرده و فضولی می کند یا خانه را وارسی می کند تا مدرک جرمی باقی نگذارد. عمدا همه موهایم را در حوله نپیچیدم تا کاناپه اش را خیس کنم. وقتی مثل بچه ها حرص کاناپه بد ترکیبش را میخورد قیافه اش حسابی دیدنی است. دلم برایش می سوزد و می روم تا سوغاتش را نشانش دهم.. نگاه کن خدای من. کدام احمقی است که وقتی ببیند بعد از یک ماه برایش یک مایو بنفش راه راه و یک جفت جوراب پشمی سوغات آورده اند اینقدر ذوق کند...واقعا حیف من


 
درخت سیب!
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

نگاهی به درخت ســـیب بیندازید. شاید پانـــصد ســـیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟»

اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.»

از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:

-
باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری.

-
باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.

-
باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی.

-
باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.

وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم.

قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت.

در یک کلام:

افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند.


همه امور به هم مربوطند

آیا دقت کرده اید که هر وقت به طور منظم ورزش می کنید، میل به غذاهای سالم تر و بهتر دارید؟

آیا دقت کرده اید که وقتی غذاهای سالم تر و بهتری می خورید انرژی بیشتری دارید و طبعاً دوست دارید که ورزش کنید؟

همه چیز در زندگی به هم مربوط است. روش تفکر شما روی روحیة شما مؤثر است، روحیة شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روی نحوة گفتارتان اثر می گذارد، روش حرف زدنتان روی طرز فکرتان مؤثر است!

تلاش برای پیشرفت در یک بُعد زندگی بر سایر ابعاد زندگی اثر می گذارد.

وقتی در خانه خوشحال هستید، در محل کار نیز احساس شادی بیشتری خواهید کرد و وقتی سر کار شاد باشید در خانه نیز شاد خواهید بود.

اینها به چه معناست؟

-
اینکه برای پیشرفت در زندگی می توانید از هر نقطه مثبتی شروع کنید. می توانید با برنامه ای برای پس انداز، نوشتن لیست اهدافتان، رژیم غذایی یا تعهد برای گذراندن وقت بیشتر با فرزندانتان شروع کنید. این کار مثبت منجر به نتایج مثبت دیگر هم می شود، چون که همه امور به هم مربوطند.

-
مهم نیست که تلاشی که جهت «پیشرفت» می کنید کجا صرف می شود. مهم این است که شروع کنید.

-
عکس این قضیه هم صادق است. یعنی اگر یک بعد زندگی شما خراب شد، سایر ابعاد هم به زودی خراب می شود. باید به این مسأله دقت خاصی داشته باشید.


در یک کلام

هر کاری که انجام می دهید به نوبه خود اهمیت دارد زیرا  بر امور دیگر نیز مؤثر است.


 


چرا؟

هنگامی که بلایی به سرمان می آید، یا همه چیزمان را از دست می دهیم یا کسی که عاشقمان بوده ما را ترک می کند، اغلب ما از خودمان می پرسیم:

«چرا؟»
«چرا من؟»

«چرا حالا؟»

«چرا او مرا سرگشته و تنها رها کرد؟»

سؤالاتی که با  «چرا» شروع می شوند، ممکن است ما را به یک چرخة بی حاصل بیندازند.

اغلب جوابی برای این "چرا" ها وجود ندارد و یا اگر هم جوابی وجود داشته باشد،اهمیتی ندارد.

افراد موفق سؤالاتی از خود می پرسند که با «چه»  شروع می شوند:

«چه چیزی از این پیشامد آموختم؟»

«چه کاری باید در برخورد با این پیشامد بکنم؟»

و هنگامی که پیشامد واقعاً فاجعه آمیز است، از خود می پرسند: «چه کاری طی 24ساعت آینده می توانم بکنم تا اوضاع کمی بهتر شود؟»

در یک کلام

افراد خوشبخت هیچوقت نگران نیستند که آیا زندگی بر «وفق مراد» هست یا نه.

اینها از آنچه که دارند بیشترین استفاده را می کنند و آنچه که از دستشان بر می آید انجام می دهند. و اگر زندگی بر وفق مراد نبود، خیلی مهم نیست که «چرا؟»


 
روش پرسش
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

زمان خروج از کلیسا، جک به دوستش ماکس: «فکر می کنی می شه وقتی مشغول دعا کردن هستم سیگار بکشم ؟»

ماکس: «چرا از کشیش نمی پرسی ؟»

جک برمیگرده پیش کشیش: «جناب کشیش؛ می تونم وقتی مشغول دعا کردن هستم ، سیگار بکشم.؟»

کشیش: «نه پسرم ، نمی شه ... این بی ادبی به مذهبه»

جک میره پیش ماکس و نتیجه رو بهش میگه.

ماکس: «تعجبی نداره، تو سوال رو درست مطرح نکردی، بذارمن بپرسم.»

ماکس به کشیش: « آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می تونم دعا کنم ؟»

 

کشیش: «مطمئناًً پسرم، مطمئناً.»

***

این روش پرسیدن یا خواستن بسیار کاربردی هست... اما بعضیها اینو توی خونشون دارند و بعضیها نه! تمرین شاید موثر باشه... شاید!


 
هدیه ای از چین با مواد پلاستیکی آشغالی و کاندوم استعمال شده !
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

  منبع: ایسنا

 جنسهائی که ازچین واردمیشود از مواد آلوده ای ساخته میشود.ماننداین کشهای موی سر که ازکاندومهای استفاده شده درجنوب چین ساخته شده وبه قیمت بسیارارزان ارائه میشود همانطورکه درعکسها میبیند باعت تخریب بافتهای پوست وبسیاری بیماریهای دیگرمیشود. این تنهامربوط به کش سرنمیباشد تمام اسباب بازی ها و…. هرچیزدیگری ساخت چین اکثرا آلوده است. لطفا موقع خریدن اجناس ازخریدن اجناس چینی پرهیزکنید.

securedownload
securedownload1
securedownload11

BEIJING (AFP) – Used condoms are being recycled into hair bands in southern China threatening to spread sexually-transmitta ble diseases they were originally meant to prevent, state media reported Tuesday

In the latest example of potentially harmful Chinese-made products, rubber hair bands have been found in local markets and beauty salons in Dongguan and Guangzhou cities in southern Guangdong province, China Daily newspaper said.

‘These cheap and colorful rubber bands and hair ties sell well …… threatening the health of local people,’ it said..
Despite being recycled, the hair bands could still contain bacteria and viruses, it said.

‘People could be infected with AIDS, (genital) warts or other diseases if they hold the rubber bands or strings in their mouths while waving their hair into plaits or buns,’ the paper quoted a local dermatologist who gave only his surname, Dong, as saying. A bag of ten of the recycled bands sells for just 25 sen (three cents), much cheaper than others on the market, accounting for their popularity, the paper said.

A government official was quoted as saying recycling condoms was illegal. China ’s manufacturing industry has been repeatedly tarnished this year by a string of scandals involving shoddy or dangerous goods made for both domestic and foreign markets.

In response, it launched a public relations blitz this summer aimed at playing up efforts to strengthen monitoring systems.
_.___

Check your kids hair bands and make sure they do not put them in their mouth while trying to plait or tie their hair.

See below for Chinese Slippers now being sold in Walmart in the US .. Hopefully, they are not yet in Zimbabwe ….

REMEMBER THE PAINT ON KIDS TOYS?

This is very true as I heard it in news from one of our local radios here that our govt has to be extra careful on these cheap imports from china. These includes clothes, food, toys, slippers and even glasses because the Chinese are using some strong but cheap chemical in their manufactures. Cheap is becoming expensive and at the same time fatal. I nearly bought one pair of the slippers below for myself last week at the Japanese $2 shop at IMM last week.These slippers are also sold in Walmart , USA and d same av complaints received.
securedownload1111
securedownload11111
securedownload111111
securedownload1111111111
securedownload11111111111


 
از کرَه گی دُم نداشتن
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر


از کتاب کوچه " ، اتْر احمد شاملو 


از کرَه گی دُم نداشتن :
...
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !" 
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید ، بن بست یافت . خود را به خانه یی درافگند . زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی میشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هیاهو و آواز در بترسید ، بار بگذاشت ( سِقط کرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد . 
مردِ گریزان بر بام خانه دوید . راهی نیافت ، از بام به کوچه یی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت . مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد ، چنان که بیمار در حای بمُرد . پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد ، همچنان گریزان ، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند . پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد . او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مرد گریزان ، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند که " دخیلم! " . مگر قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود . چون رازش فاش دید ، چارهء رسوایی را در جانبداری از او یافت : و چون از حال و حکایت او آگاه شد ، مدعیان را به درون خواند . 
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است . قصاص طلب میکنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست . باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید ، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد ، هلاکش کرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است ، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است . حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی ، چنان که یک نیمهء جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود ، به تأدیهء سی دینار جریمهء شکایت بیمورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد . حالی میتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند . طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال میکرد ، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان که میدود فریاد کرد : مرا شکایتی نیست . محکم کاری را ، به آوردن مردانی میروم که شهادت دهند خر مرا  از گره گی دُم نبوده است.


 
هر مرد یک سال از عمرش را صرف ‌نگاه ‌به زنان ‌می‌کند!
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آقایان

 

مردها به طور میانگین روزانه 43 دقیقه را صرف خیره شدن به 10 زن مختلف می کنند که این میزان برابر با 259 ساعت یا تقریبا 11 روز در سال است که در فاصله بین 18 تا 50 سالگی بالغ بر 11 ماه و 11 روز می شود.
به نوشته دیلی تلگراف، محققان دریافته‌اند که تنها این نوع مردها نیستند که جنس مخالف را ستایش می کنند بلکه زنها نیز روزانه 20 دقیقه را صرف نگاه کردن به 6 مرد مختلف می کنند. این میزان نیز برابر با 6 ماه به طور کلی بین 18 تا 50 سالگی است.
مارک آیرلند سخنگوی مرکز کوداک لنز ویژن که این نظرسنجی را انجام داده است، گفت: مردها مشهور به نگاه کردن به زنها هستند، اما جالب است بدانیم که آنها واقعا چه مدت را صرف این کار می کنند. به طور کلی یک سال از زندگی مردان صرف قفل کردن چشمهای آنها بر روی جنس مخالف می شود.
وی افزود: علاوه بر این زمان باید متوجه بود که مردان اگر بخواهند زنی را تحت تأثیر قرار دهند حتی حاضر به ول کردن کار خود و توقف فعالیتهای کاری تا انجام این کار هستند.
این نظر سنجی بر روی 3 هزار نفر نشان داد که سوپرمارکت مهمترین نقطه تبادل این نگاههاست و بعد از آن مشروب فروشیها و کلوپهای شبانه قرار دارند.
اما در حالی که اکثریت مردان و زنان از اینکه کسی به آنها نگاه کند، احساس مورد توجه قرار گرفتن می کنند، اما افراد بیشتر دوست دارند به آن‌ها نگاه نشود. مردها با 19 درصد در برابر زنها با 9 درصد معتقدند از اینکه کسی به آنها خیره شود، احساس خوشحالی می کنند.
16 درصد دختران از این کار احساس ناراحتی کرده و 20 درصد نیز می گویند این کار آنها را خجالت زده می کند. بیش از 40 درصد زنان چشم را اولین جذابیتی دانسته‌اند که در نگاه اول به چشم آنها رسیده است، در حالیکه همین تعداد از مردان معتقدند که چشم آنها در ابتدا مجذوب وضع کلی بدن زن می شود.
یک سوم از شرکت کنندگان در این تحقیق با همسر خود بر سر اینگونه نگاهها بحث داشته اند و یک نفر از هر 10 نفر کارشان به جدایی از همسرشان کشیده است.
5 نقطه مهمی که در آن مردان زنان را زیر نظر دارند عبارتند از سوپرمارکت، مشروب فروشیها، کلوپهای شبانه، محل کار و مغازه ها و 5 نقطه مهمی که در آن زنان مردان را زیر نظر دارند عبارتند از: مشروب فروشیها، مغازه ها، وسایل نقلیه عمومی، سوپرمارکتها و محل کار.


 
Moral Story - داستان اخلاقی
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، یک ترجمه

One old man was sitting with his 25 years old son in the train. Train is about to leave the station. All passengers are settling down their seat..

As train started young man was filled with lot of joy and curiosity. He was sitting on the window side. He went out one hand and feeling the passing air. He shouted, "Papa see all trees are going behind". Old man smile and admired son feelings. Beside the young man one couple was sitting and listing all the conversion between father and son. They were little awkward the attitude of 25 years old man behaving like a small child.

Suddenly young man again shouted, "Papa see the pond and animals. Clouds are moving with train". Couple was watching the young man in embarrassingly. Now its start raining and some of water drops touches the young man's hand. He filled with joy and he closed the eyes. He shouted again,” Papa it’s raining, water is touching me, see papa".

Couple couldn't help themselves and ask to old man. Why don't you visit the Doctor and get treated your son. Old man said," Yes, We were coming from hospital only. Today only my son got the eyes first time in life".

Moral of story is "We must not come to any conclusion until we know all facts".

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

نتیجه اخلاقی داستان: " ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کنیم."


 
نوشته‌های ماهاتما گاندی
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، اخلاقی

 من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم 
 
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر  باشم،
 
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،  
 
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است  
 
و تو هم به یاد داشته باش :
 
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ،

من را خودم از خودم  ساخته‌ام، 
 
تو را دیگرى باید برایت بسازد و  
 
تو هم به یاد داشته باش  
 
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است
 
،
 
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
 
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
 
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى  
 
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه  
 
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .
 
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.  
 
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،  
 
چرا که ما هر دو انسانیم.  
 
این جهان مملو از انسان‌هاست ،  
 
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.  
 
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،  
 
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.  
 
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،  
 
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،  
 
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،  
 
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،  
 
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
 
من قابل ستایشم، و تو هم.
 
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
 
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى  
 
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،
 
با نقابى متفاوت،  
 
اما همگى جایزالخطا.
 
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،  
 
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.
...


 
شانس
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر

ریچارد وایزمن
روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟

مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.

می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟

آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند.

صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند.

نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.

برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.

 

با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.

به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست.

به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت."

این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود.

با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیرمنتظره را مختل می کند.

در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند.

برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن  دوستان خوب را از دست می دهند.

آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند.

افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند.

تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند..

اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند،

 ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.

ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است،

و رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.

در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.

از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود.

این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.

یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.

و بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم.

 

چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند

 

به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.

 

با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید.

 

هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید.

 


 
شرک!
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: فیلم ، سرگرمی ، نویسندگان دیگر

مردی که شرک را از روی آن ساختند

showimage.jpg


ماوریک تیلت در سال ۱۹۰۳ به دنیا آمد و در سال ۱۹۵۴ هم از دنیا رفت. او یک کشتی گیر حرفه‌ای بود. آن هم در نخستین سال‌هایی که ورزش به عنوان یک سرگرمی شناخته شده بود.

sherek1.jpg

او متولد فرانسه بود. بسیار باهوش و به چهارده زبان دنیا صحبت می‌کرده. به شعر و تجارت هم علاقه بسیار داشته.


sherek.jpg

در دهه بیستم زندگیش، گرفتار بیماری نادر آکرو مگالی شد که باعث رشد ناهنجار استخوان هایش شد و کل اندامش را در بر گرفت که برایش رنج و عذاب زیادی به همراه داشت و مورد بی‌مهری مردم قرار گرفت به طوری که مجبور به ترک محل زندگیش که بسیار به اونجا علاقه داشت گردید.


 
گزارشی فوق‌العاده خواندنی از ایرانیان باستان!
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: تاریخی ، نویسندگان دیگر

 
HydroForum ® Group
بنابه تحقیقی در بریتانیا، ایرانیان باستان اولین بشرهایی بوده‌اند که از گازهای شیمیایی در جنگ استفاده کرده اند.

یک محقق بریتانیایی گفته است که شواهدی را کشف کرده است که امپراطوری ایران در قرن سوم میلادی در جنگ با رومی‌ها از گازهای سمی در شهر "دورا" - واقع در شرق سوریه کنونی- استفاده کرده است.

این نظریه بر اساس بقایای حدود 20 سرباز رومی که در زیر دیوار این شهرکشف شده اند، مطرح شده است.
 
HydroForum ® Group

بقایای کشف شده در زیر دیوار دورا نشان ازآن دارد که ازگازهای سمی برای محاصره این شهر استفاده شده. 

بقایای کشف شده در نشست سالانه موسسه باستان شناسی آمریکا به نمایش گذاشته شد. 

تحقیق جدید نشان می‌دهد که ایرانیان باستان برای ورود به شهر دورا در زیر دیوار آن یک نقب حفر کرده بودند. 

سایمون جیمز، باستان شناس از دانشگاه لستر انگلستان، می‌گوید آنها همچنین قیر و سنگ سولفور آتش زده بودند تا گازهای پر تراکم سمی تولید کنند. 

او افزود که دودکش‌های زیرزمینی احتمالا به تولید و توزیع این گازهای مرگ آور کمک کرده است. 

رومی‌ها ظاهرا برای جلوگیری از محاصره این شهر نقب خودشان را حفر کرده بودند. دهانه دو نقب در زیر زمین با یکدیگر تلاقی پیدا می‌کرده است. 

سایمون جیمز می‌گوید: " ایرانیان باستان برای کشتن 20 مرد در فضایی به ارتفاع یا پهنای کمتر از 2 متر و طول یازده متر به سربازان فوق بشر نیاز داشته‌اند اما این کار را با گازهای سمی در عرض چند دقیقه انجام داده‌‌اند." 

دکتر جیمز می‌گوید: "سربازان رومی کشف شده در محل تلاقی دو نقب در زیر زمین با دودهای سمی مواجه و در عرض چند ثانیه بیهوش شده اند و ظرف چند دقیقه مرده اند." 

حفاری‌ها نشان داده است که اجساد سربازان رومی توسط دشمنانشان در نزدیکی محل تلاقی نقب‌ها و در محل ورود به نقب رومی‌ها انباشته شده بودند تا پیش از آتش زدن تونل برای ورود به آن ایجاد سد کرده باشند. 

باستان شناس بریتانیایی می‌گوید: "شواهد باستان شناسی به دست آمده در شهر دورا به روشنی نشان می‌دهد که ایرانیان دوره ساسانی به اندازه رومی‌ها در محاصره کردن شهرها به عنوان روشی در جنگ، مهارت داشته اند." 

شواهد همچنین ثابت می‌کند که ایرانیان باستان با هدف فرو ریخته شدن دیوار شهر دورا و همچنین برج که کنار آن بوده به حفر نقب دست زده‌اند. 

با این که نقب ایرانیان باعث نشده که ساختار این دیوار فرو بریزد، مهاجمان سرانجام دورا را تصرف می‌کنند. 

با این حال، این که ایرانیان باستان چگونه توانسته‌اند وارد این شهر بشوند هنوز هم یک راز به حساب می‌آید چون جزئیات عملیات محاصره در شواهد تاریخی به جای مانده کشف نشده است. 

دورا مدتی بعد از تصرف رها شده و ساکنان آن توسط ایرانیان باستان کشته یا به امپراطوری ایران منتقل شده‌اند. 

در سال 1920 بخشی از بقایای این شهر که در شرایط خوبی مانده بوده است توسط سربازان هندی که تلاش داشته‌اند در کنار دیوار دورا سنگرهای دفاعی ایجاد کنند، از زیر زمین بیرون آورده شد. 

اسکلت شهر دورا در دهه‌های بیست و سی میلادی توسط محققان فرانسوی و آمریکایی کشف شد.


 
پروژه بسیار جالب یک دانشجو!!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت..
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

3-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

6-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!

 
کشف کشتی نوح!
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، مذهبی

کشتی نوح در کوه های آرارات...

و لقد ترکناها آیة فهل من مدّکر(سوره قمر، آیه 15)
"و ما آن کشتی را محفوظ داشتیم تا آیت عبرت شود، پس کیست که پند گیرد؟"

در سال ۱۹۵۹، یک خلبان ترک، براساس مأموریت محول شده، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس های او تصویری جلب نظر می کرد که بیشتر شبیه یک قایق بود تا چیزی دیگر، قایقی بزرگ که بر سینه تپه ای، در فاصله بیست کیلومتری کوههای آرارات آرمیده بود.

تصویر هوایی از فسیل کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود.

HydroForum ® Group

عکس هوایی از شئ کشتی شکل

دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس های هوایی یک کشتی است. من تا به حال در طول مدت فعالیتم، هرگز چنین شیء عجیبی در یک عکس هوایی ندیده بودم.» پس از آن یک گروه کاوشگر آمریکایی نیز به منطقه مورد نظر اعزام شد، ولی حتی با انجام تحقیقات کوتاه مدت، نتوانست اطلاعات قابل توجهی بدست آورد.

۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت و هیچ اکتشافی تا سال ۱۹۷۶ انجام نگرفت. در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او بسیار زود دریافت که این شیء قایق مانند، بسیار بزرگتر ازحدی است که قبلاً تصور می کرد. او بزودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و بسختی به جز از ارتفاع قابل رؤیت بود.

به دلیل همین عدم مشاهده دقیق از سطح زمین، امکان هر تحقیقی غیر ممکن بود. از سوی دیگر جسم کشف شده آنقدر بزرگ و سنگین بود که هر گونه اقدامی را در وهله اول عقیم می ساخت. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می کردند، به جایی رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می توانست راهگشای کار آنها باشد:

«زمین لرزه!» آنها متوجه شدند که حرکت دادن و در آوردن جسم مذکور از درون زمین، به دلیل ابعاد وسیع و بزرگ آن غیر ممکن است و تنها با یک لرزش زمین، این شیء می تواند از دل خاک سر در آورد و مورد کاوش قرار گیرد.

از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد.

 بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می تواند باقیمانده کشتی نوح باشد. سپس بدبینی ها به خوش بینی مبدل و این سؤال ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می تواند باشد؟ و اگر جسم کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً بوقوع پیوسته است؟… آیا ما شاهد بقایای کشتی افسانه ای حضرت نوح که در کتب مقدس ادیان جهان از آن صحبت شده است، هستیم؟»

HydroForum ® Group

تصویر ران ویت درپارک ملی کشتی نوح

طوفان و سیل در زمان حضرت نوح در سطح وسیعی بوسعت کره زمین واقع شده است. به اعتقاد مسیحیان و بنا به نص انجیل، این حادثه عظیم و دهشت آور، برای تنبیه مردمان آن روزگار که دست به سرکشی زده بودند و به منظور نجات نوح پیامبر و پیروانش واقع شده بود. بررسیهای زمین شناسی در نقاط مختلف دنیا، نابود شدن و مرگهای دسته جمعی موجودات زنده را بر اثر حادثه ای غیر منتظره نشان می دهد. برخی از این حوادث با زمان طوفان نوح همخوانی دارد.

وجود لایه های مخلوط فسیل شده حیواناتی چون فیل، پنگوئن، ماهی، درختان نخل و هزاران هزار گونه گیاه جانوری، تأییدی بر این واقعیت است. این سنگواره ها که بعضاً در برگیرنده حیوانات مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر (در کنار هم) هستند، نشان می دهند که با فرونشستن آب، جانوران و گیاهان خارج شده، در زیر رسوبات مانده و به فسیل تبدیل شده اند. امتزاجی عجیب از جانوران خشکی و دریا، حاره و قطبی که مرگی آنی و دلخراش را روایت می کنند.

HydroForum ® Group

 پارک ملی کشتی نوح

تاریخ در مورد محل به گل نشستن کشتی چه می گوید؟
داستان کشتی نوح از گذشته های دور مورد توجه اقوام مختلف بوده است. مورخان از ۲۰۰۰ سال پیش نقل کرده اند که توریست ها و مسافران کنجکاو بسیاری از قدیم این منطقه را در کوههای آرارات کشور ترکیه، مورد بازدید قرار می دادند و گاهی تکه های کوچکی از آن به غنیمت برده می شد. در تاریخ آمده است که حدود ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، آشوریان اقدام به ورود به کشتی کردند و موفق به ورود به طبقه سوم آن که در زیر زمین واقع شده بود شدند. این نشان می دهد که اقوال مختلف در مورد موقعیت جغرافیایی کشتی، متفقند
.
 
تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی
اینجا صحبت از ساخت یک قایق کرجی کوچک هشت نفره با ظرفیت چند حیوان کوچک نیست. بحث بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی بوده اند، این سؤال پیش می آید که نوح براستی چگونه این کشتی را ساخته است. کشتی ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می رفت و اکنون یک واقعیت علمی لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی ۳۲۰۰۰ تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش ۴۹۴ اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟ براستی چه تعداد جانور و چگونه جمع آوری شدند و در کشتی جایگزینی شدند؟ آب و غذا چگونه تأمین می شد؟ جانوران وحشی چگونه به سوی کشتی هدایت شدند؟ باید کار جمع آوری و هدایت حیوانات کاری سخت بوده باشد ولی بهرحال فرمان خدا باید انجام می شد
.
خوشبختانه تحقیق بیشتر در محل، حضور حیوانات را در کشتی یافت شده، تأیید کرد. کشف مقادیر قابل توجهی فضولات حیوانات که به صورت فسیل در آمده اند و از ناحیه خسارت دیده کشتی به بیرون رانده شده اند ، فرضیه ما را بیشتر به واقعیت نزدیک کرد. علاقمندان به کاوش در مورد کشتی نوح بارها و بارها سعی کرده اند به درون کشتی فسیل شده راه یابند ولی همیشه با توده های عظیم سنگ و خاک نیمه ویران مواجه شده اند. در آخرین تلاشها، کاوشگران سعی کردند لایه های گل و لای خشک شده اطراف کشتی را در هم بشکنند و از میان بردارند تا شاید راهی برای ورود به اتاقکهای زیرین کشتی پیدا کنند، اما خیلی موفق نبودند. در سال ۱۹۹۱، «گرگ برور» باستان شناس، بخشی از شاخ فسیل شده جانوری را کشف کرد که از قسمت تخریب شده کشتی که فضولات حیوانی بیرون ریخته بودند، به بیرون افتاده بود. به تشخیص محققان، این شاخ که مربوط به یک پستاندار بوده است، مقارن با شاخ اندازی سالانه جانور به هنگام خروج از کشتی در آنجا رها شده است

 
کشتی نوح: اسکلت فلزی، بدنه چوبی
آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در ۵۴۰۰ نقطه کشتی بکار رفته اند.

 

HydroForum ® Group

نوارهای مشخص شده خطوط آهنی با آرایش منظم اسکلت کشتی می باشد..

تصویر برداری های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می گویند که استفاده وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست. و اصنع الفلک باعیننا و وحینا (سوره هود، آیه۳۷)

HydroForum ® Group

تصویر رادار اسکن از کشتی نوح

به نظر می رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال حضرت نوح (ع) توانسته از آن بهره مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می کند.

اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکاررفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می دهند ۷۲ تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می کند.

 در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزییات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.

کشف یک لایه غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از این جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «رادار اسکن» یا «اسکن های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و ۲۰ سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند.

HydroForum ® Group

HydroForum ® Group

قطعات کاملاً سنگی شده از قسمتهای چوبی کشتی که آثار حجاری و برش خوردگی دارند.

در سال ۱۹۹۱، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور ۲۶ نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد.

این در حالی است که گمان می رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله کشف و استخراج نرسیده باشد. آیا ما نیازمند بازنگری در تاریخ استفاده و استخراج بشر از فلزات هستیم؟

 

لنگرهای کشتی هم کشف شد!

بر بلندیهای تپه های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. این اجسام مثلثی شکل سنگی و نیمه صیقلی، شبیه به لنگرهای کشتی های باستانی بودند که «دراگ» نامیده می شدند. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی دانیم ولی حدس هایی در این زمینه وجود دارد.

HydroForum ® Group

ران ویت و همکارانش در کنار سنگ لنگر یافت شده.

کشف شش وزنه یا لنگر کشتی، هر یک مجهز به سوراخی در بالای آن، حدس باستان شناسان را به یقین تبدیل کرد. این وزنه ها در فواصل متفاوت، ظاهراً به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب شده بودند.

اندازه کشتی نوح در کتاب مقدس ۳۰۰ ذراع یاد شده است.. واحد ذراع در مصر قدیم در زمان حضرت موسی(ع) برابر با ۵۲.۷ سانتی متر بوده است. با محاسبه این رقم، عدد ۱۵۸.۴۶ متر بدست می آید.

طول کشتی مورد کاوش توسط دو تیم مختلف در دو زمان اندازه گیری شد. رقم بدست آمده دقیقاً ۱۵۸.۴۶ متر را نشان می داد. این محاسبات، محققان را در ادامه کاوشها مصمم تر کرد

 

کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد

روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. [در کتاب مقدس که گویا این روایت از آن نقل شده، آمده است حضرت نوح(ع) ابتدا یک کلاغ را می فرستد که از فرستادن کلاغ نتیجه ای نمی گیرد و بعد از آن کبوتری را می فرستد- انصاف]

درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» نامیده شده است. نام این دهکده ترکی را چنین ترجمه کرده اند: «آن کلاغ نه توقف می کند نه باز می گردد.» [چارلز برلیتز در کتاب "کشتی گمشده نوح" (ترجمه احمد اسلاملو) نام این محل را "جایی که کلاغ نمی نشیند" ترجمه کرده است- انصاف]

محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته های دور، به منطقه هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ [در کتاب "کشتی گمشده نوح" آمده نام این منطقه به «تمانین» (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است. شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که "نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت." همانطور که می بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد- انصاف]

در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل ۴۰۰۰ سال قدمت دارد. بر روی این تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است… در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. [کتاب مقدس، سرنشینان کشتی نوح را هشت نفر ذکر کرده است. در روایات شیعه نیز تعداد هشت نفر و هشتاد نفر، هر دو نقل شده است- انصاف] در واقعیت موجود، کوه آرارات در سمت چپ، تپه ای در کنار آن و قله یک کوه آتشفشان در کنار تپه وجود دارد.

 

کتیبه یافت شده منتسب به حضرت نوح (ع)

پیامبر اسلام فرمود: « هنگامی که خداوند اراده کرد قوم حضرت نوح را هلاک کند، به نوح فرمان داد کشتی بزرگی بسازد. جبرئیل نیز با میخ‌هایی برای ساختن کشتی فرود آمد. در میان انبوه میخ‌ها پنج میخ ویژه بود که درخشش خاصی داشت و بر روی هر یک نام یکی از پنج نور مقدس محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین نقش بسته بود.

حضرت نوح هر کدام را بر می داشت، میخ همچون ستاره‌ای در تاریکی شب می درخشید. هنگامی که میخ پنجم را برداشت، پس از درخششی، اشکی از آن جاری شد.
نوح از جبرئیل پرسید: « این میخ و اشک چیست؟»
جبرئیل در پاسخ گفت: « این میخ حسین بن علی است.»
حضرت نوح نیز هر یک را در یک طرف از کشتی کوبید.

پیامبر فرمود: « در آیه « و حملنا علی ذات الواح و دسر » منظور از « الواح » چوب‌های کشتی و منظور از « دسر » ما هستیم. اگر ما نبودیم کشتی حرکت نمی کرد

منابع:
بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۳۲۲، حدیث ۱۴- امان الاخطار، ص ۱۰۷ و ۱۰۸

گزارش‌ باستان‌شناسی‌ شوروی‌ دربارة‌ کشتی‌ نوح

بر اثر این‌ اکتشاف‌، ادارة‌ کلّ باستان‌ شناسی‌ شوروی‌ برای‌ تحقیق‌ از چگونگی‌ این‌ لوح‌ و خواندن‌ آن‌، هیئتی‌ مرکّب‌ از هفت‌ نفر از مهمترین‌ باستان‌ شناسان‌ و اساتید خط‌ شناس‌ و زبان‌ دان‌ روسی‌ و چینی‌ را مأمور تحقیق‌ و بررسی‌ نموده‌ که‌ نام‌ آنها بدین‌ گونه‌ است‌:

۱ ـ پرفسور سولی‌ نوف‌، استاد زبان‌های‌ قدیمی‌ و باستانی‌ در دانشکدة‌ مسکو.

۲ ـ ایفاهان‌ خینو، دانشمند و استاد زبان‌شناس‌ در دانشکدة‌ لولوهان‌ چین‌.

۳ ـ میشانن‌ لوفارنک‌، مدیر کلّ آثار باستانی‌ شوروی‌.

۴ ـ تانمول‌ گورف‌، استاد لغات‌ در دانشکده‌ کیفزو.

۵ ـ پرفسور دی‌ راکن‌ استاد باستان‌ شناس‌ در آکادمی‌ علوم‌ لنین‌.

۶ ـ ایم‌ احمد کولا، مدیر تحقیقات‌ و اکتشافات‌ عمومی‌ شوروی‌.

۷ ـ میچر کولتوف‌، رئیس‌ دانشکدة‌ استالین‌.

 

این‌ هیئت‌ پس‌ از ۸ ماه‌ تحقیق‌ و مطالعه‌ و مقایسة‌ حروف‌ آن‌ با نمونة‌ سائر خطوط‌ و کلمات‌ قدیم‌ متّفقاً گزارش‌ زیر را در اختیار باستان‌ شناسی‌ شوروی‌ گذاشت‌:

۱ ـ این‌ لوح‌ مخطوط‌ چوبی‌ از جنس‌ همان‌ پاره‌ تخته‌های‌ مربوط‌ به‌ کاوش‌های‌ قبلی‌، و کُلاًّ متعلّق‌ به‌ کشتی‌ نوح‌ بوده‌ است‌؛ منتهی‌ لوح‌ مزبور مثل‌ سائر تخته‌ها آنقدرها پوسیده‌ نشده‌، و طوری‌ سالم‌ مانده‌ که‌ خواندن‌ خطهای‌ آن‌ به‌ آسانی‌ امکان‌ پذیر می‌باشد.

۲ ـ حروف‌ و کلمات‌ این‌ عبارات‌ به‌ لغت‌ سامانی‌ یا سامی‌ است‌ که‌ در حقیقت‌ اُمّ اللغات‌ (ریشة‌ لغات‌) و به‌ سام‌ بن‌ نوح‌ منسوب‌ می‌باشد.

۳ ـ معنای‌ این‌ حروف‌ و کلمات‌ بدین‌ شرح‌ است‌:

توسّل‌ حضرت‌ نوح‌ به‌ پنج‌ تن‌ علیهم‌ السّلام‌ و أسامی‌ آنها بر کشتی‌ 

 «ای‌ خدای‌ من‌! و ای‌ یاور من‌!

 به‌ رحمت‌ و کرمت‌ مرا یاری‌ نما!

 و به‌ پاس‌ خاطر این‌ نفوس‌ مقدّسه‌:

 مُحمّد 

 إیلیا (علیّ)

 شَبَر (حَسَن‌)

 شُبَیْر (حُسَین‌)

 فاطِمَه‌

 آنان‌ که‌ همه‌ بزرگان‌ و گرامی‌اند

 جهان‌ به‌ برکت‌ آنها برپاست‌.

 به‌ احترام‌ نام‌ آنها مرا یاری‌ کن‌!

 تنها توئی‌ که‌ میتوانی‌ مرا به‌ راه‌ راست‌ هدایت‌ کنی‌!»

بعداً دانشمند انگلیسی‌: این‌ ایف‌ ماکس‌، استاد زبان‌های‌ باستانی‌ در دانشگاه‌ منچستر، ترجمة‌ روسی‌ این‌ کلمات‌ را به‌ زبان‌ انگلیسی‌ برگردانید، و عیناً در این‌ مجلّه‌ها و روزنامه‌ها نقل‌ و منتشر گردیده‌ است‌:

 ۱ ـ مجلّة‌ هفتگی‌ «ویکلی‌ میرر» لندن‌، شمارة‌ مربوط‌ به‌ ۲۸ دسامبر ۱

2- مطالب بیشتری را میتوانید در اینترنت بیابید.بدنبال Noah's ark یا Noah's flood بگردید مثل:


 
استعفا
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خوام به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود.

وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم،‌وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ....

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران و به...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

نویسنده: سانتیا سالگا

*****

-یعنی هیچ کسی جواب سوال پست قبلی منو نمی دونه؟!!!

 


 
برق رفته!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

نگو در خانه ی ما برق رفته
بگو در کل دنیا برق رفته

بکن یک لامپ را در خانه خاموش
نمی دانی که صد جا برق رفته ؟

تمام شهر از بالا به پایین
و از پایین به بالا برق رفته

نمی بینم ستاره در سماوات
از اینجا تا ثریا برق رفته

خداوندا به کل شهروندان
بده «صبراً جمیلا» برق رفته !

اگر دارند چادر برق رفته
اگر دارند ویلا برق رفته

ندارد فرق دارا با ندارا(!)
عدالت را! چه زیبا برق رفته

رود مجنون که ups بیارد
سر میک آپ لیلا برق رفته

چو برقت می رود خوابت می آید(!)
لالا لالا لالالا برق رفته

پیامک می زنی: «meeting canceled»
ندا! سارا! سمیرا! برق رفته

فلانی در سخنرانیش می گفت:
«لذا ایضا لهذا برق رفته

نبودِ برق یک بحث جهانی است
همین الان اروپا برق رفته

به جان حضرت حافظ که چندی است
سمرقند و بخارا برق رفته...»

جواب بچه را بابا چنین داد:
نمی یابیم قاقا برق رفته

به جای قصه ی دارا و سارا
از این پس: آب بابا برق رفته

دعاهامان نمی گردند اجابت
مگر در عرش اعلا برق رفته؟!

«مسلمان نشنود کافر نبیند»
که حتی در کلیسا برق رفته!

«بیا تا دست یکدیگر بگیریم»
بیا کاری بکن تا برق رفته

فضا آرام و تاریک و رمانتیک
درست عین تو فیلما! برق رفته

و مردی با زنش می گفت هر شب
صدا کم کن که سیما برق رفته!

«مرا کیفیت چشم تو کافی است»
ولی افسوس! حالا برق رفته

«الا یا ایها الساقی ادر کـَ...»
که ناگه بین اجرا برق رفته!

اگر قدر انرژی را بدانیم
نمی بینیم فردا برق رفته

خودم اســراف کردم در همین شعر
بسی ور رفته ام با «برق رفته»

درون بیت بیتش آب بستم
و در مصرا به مصرا برق رفته!

دوباره ماند شعرم نیمه کاره
دوباره باز گویا برق رفته...

مهدی استاداحمد
 


 
پرواز
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

پرواز


 
تفاوت دخترها با خانمها
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

دخترها تمام وقت خود را آزاد می گذارند تا «آقا» با آنها تماس بگیرد و برای قرار برنامه ریزی کند.

خانمها برنامه ریزی می کنند و به شکل دوستانه ای زمان مناسب را به «آقا» پیشنهاد می دهند.

**********

دخترها می خواهند که «آقا» را کنترل کنند.

خانمها می دانند که اگر «آقا» واقعاْ به آنان تعلق داشته باشد، نیازی به کنترل ندارد.

**********

دخترها «آقا» را برای تماس نگرفتن، بازخواست می کنند.

خانمها آنقدر سرگرمی دارند که متوجه عدم تماس «آقا» نمی شوند.

**********

دخترها از تنها شدن می ترسند.

خانمها از تنهایی به عنوان زمانی برای رشد شخصی استقبال می کنند.

**********

دخترها «آقا» ی خوب را ندیده می گیرند.

خانمها «آقا» ی بد را ندیده می گیرند.

**********

دخترها «آقا» را مجبور می کنند به خانه برود.

خانمها طوری رفتار می کنند که «آقا» می خواهد به خانه برود.

**********

دخترها نگران زیباییشان برای «آقا» یشان هستند.

خانمها می دانند که به اندازه کافی برای هر «آقا»یی جذاب و زیبا هستند.

**********

دخترها سعی می کنند تمام وقت «آقا» را پر کنند. (حتی برای رفت و آمد دوستان «آقا» هم محدودیت قائل می شوند.

خانمها می دانند که یک کمی فاصله ارزش «لحظات با هم بودن» را بیشتر می کند و سعی می کنند این فاصله را با بودن با دوستان خود ایجاد کنند.

**********

دخترها فکر می کنند گریه ی «آقا» از ضعف اوست.

خانمها شانه و دستمال خود را تقدیم «آقا» می کنند.

**********

دخترها می خواهند که لوس ِ «آقا» باشند.

خانمها متقابلاْ برای «آقا» راحتی و آسایش کافی را بدون ترس از دست دادن او فراهم می کنند.

**********

دخترها قلبشان را به یک «آقا» می دهند و بقیه «آقا»یان را وادار می کنند که بهای آن را بدهند.

خانمها می دانند که او («آقا» ی قبلی) فقط یک «آقا» بود، مثل بقیه.

**********

دختران عاشق می شوند و بعد از آن علاوه بر چشم پوشی از تمام ایرادات «آقا»،فقط مهربانی می کنند.

خانمها می دانند که گاهی «آقا»یی که شما را دوست دارد، بدون اوقات تلخی، شما را بیشتر دوست نخواهد داشت.

**********

***ا ین یک ترجمه بود.

*** هرگونه کپی برداری با ذکر منبع آزاد است.


 
از روی برد
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

سه سال پیش که تازه اومده بودم اینجا، توی برد چند تا جمله ی قشنگ روی کاغذ ابر و باد گذاشته بودند. همون موقع تصمیم گرفتم یکروزی از این جمله ها توی وبلاگم استفاده کنم.

حالا بعد از سه سااااال هنوز اون جمله ها اونجا توی برد موندند. انگار منتظر موندند تا بیان توی وبلاگ من بشینند.

الان مدتی است که حرفم نمی آید و علاوه بر این داریم از این ساختمان گاز می رویم. بنابراین تصمیم چند سال پیش رو الان عملی کنم. به نظرم ارزش خواندن رو دارند:

الهی!

دندان دادی،نان دادی، جان دادی، جانان بده!

*****

دروغ

مثل برف است، هر چه آن را بغلطانند، بزرگتر می شود.

*****

خوب است گاهی اندیشه هایمان را حرس کنیم.

*****

بعضی ها

یک ثلث از اوقات خود را در خواب استراحت می گذرانند و دو ثلث دیگر را در خواب غلفت!


 
کوچ
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

من از دیار غریبان، شبانه خواهم رفت

                                هزار بادیه را، بی نشانه خواهم رفت

به شوق یافتن دست های صادق عشق

                                به سرزمین جوان جوانه خواهم رفت

من از جراحت قلب شکسته خواهم رست

                                ز دست خنجر تیز زمانه خواهم رفت

ز قله های بلند و حزین تنگ غروب

                                به شرق شیشه ای جاودانه خواهم رفت

نشان من ز جرسهای کاروان پرسید

                                که با دو صد غم و آه و ترانه خواهم رفت

مرا ز اشک زلال ستاره ها پرسید

                                که من غریبم و تا بی کرانه خواهم رفت

«صابر امامی»

************

چندیست مانده ام بین «ماندن»‌ و «رفتن»!


 
فتح خون (۲)
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

آه از شفقی که روز را به شب می  رساند و آه از دهر آنگاه که به مراد سفلگان می چرخد!

چشمه ها کور شده اند و آینه ها را غبار گرفته است.

بادهای مسموم نهالها را شکسته اند و شکوفه ها را فرو ریخته اند و آتش صاعقه را در همه ی وسعت بیشه زار گسترده اند.

آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است و آن دود سنگینی که آسمان را از چشم زمین پوشانده!

و دشت جولانگاه گرگهای گرسنه ای است که رمه را بی چوپان یافته اند.

«شهید مرتضی آوینی»


 
بازی و ریاضی!
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 1 x 8 + 1 = 9

 12 x 8 + 2 = 98

 123 x 8 + 3 = 987

 1234 x 8 + 4 = 9876

 12345 x 8 + 5 = 98765

 123456 x 8 + 6 = 987654

 1234567 x 8 + 7 = 9876543

 12345678 x 8 + 8 = 98765432

 123456789 x 8 + 9 = 987654321

 

 1 x 9 + 2 = 11

 12 x 9 + 3 = 111

 123 x 9 + 4 = 1111

 1234 x 9 + 5 = 11111

 12345 x 9 + 6 = 111111

 123456 x 9 + 7 = 1111111

 1234567 x 9 + 8 = 11111111

 12345678 x 9 + 9 = 111111111

 123456789 x 9 +10= 1111111111

 

 9 x 9 + 7 = 88

 98 x 9 + 6 = 888

 987 x 9 + 5 = 8888

 9876 x 9 + 4 = 88888

 98765 x 9 + 3 = 888888

 987654 x 9 + 2 = 8888888

 9876543 x 9 + 1 = 88888888

 98765432 x 9 + 0 = 888888888

 

 Brilliant, isn't it? 

 And finally, take a look at this symmetry:

 

 1 x 1 = 1

 11 x 11 = 121

 111 x 111 = 12321

 1111 x 1111 = 1234321

 11111 x 11111 = 123454321

 111111 x 111111 = 12345654321

 1111111 x 1111111 = 1234567654321

 11111111 x 11111111 = 123456787654321

 111111111 x 111111111=12345678987654321


 
بیا
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: جمله های من ، نویسندگان دیگر

کمی سگ باشیم

قدر محبت را خوب می داند!

********

چیست این جانور موذی پست             کیست این حیله گر پول پرست

 

این بشر چیست ز حیوان بدتر             در وجودش نبود غیر از شر

 

مایة شر و وجودش همه شر                زان سبب نام ورا گشته بشر

 

چون وجودش به جهان گشت یقیق        به همه کون و مکان شد توهین

 

همة جانوران در حیرت                     چه بلائی است که آمد به زمین

 

عرصه دهر بر آنها شد تنگ               تا که بر حلقة دنیا چو نگین

 

عاقبت شکوه بر حق بردند                  بادلی مملو و آکنده ز کین

 

کز تو ای صانع خلقت فریاد               بر تو ای خالق آدم نفرین

 

این بشر را چه ثمر بود مگر               بودت از خلقت انسان چه نظر

 

خالقا بهر تو خلق آسان است               بهر تو هست و فنا یکسان است

 

بار الها همه مخلوق توایم                  پس چرا اشرف ما انسان است

 

او به رفتار ز حیوان بشر است           فخرش این است که نامش بشر است

 

صاحب عقل و شعور و صفت است      کان ادراک و یم معرفت است

 

جوهرش از همه مخلوق جداست          صنع او نقش تجلی خداست

 

لیک با این همه اوصاف نکو                کس ندیده­است به جز فتنه از او

 

آنچه پستی است که در حیوان است       جمع یکجا همه در انسان است

 

ما گر از عقل و تمدن دوریم               عزم تو بوده و ما معذوریم

 

گز خطائی زده سر از حیوان              نه شعوری است ورا نی فرمان

 

لیک این زائدة کبر و غرور                 مانده از ماهیت خویش به دور

 

با همه دانش و تدبیر و خرد                خود به ماهیت خود پی نبرد

 

گم نموده ره انسانی را                      برگزیده ره شیطانی را

 

هر خطا سر زند از انسانی                تهمتش را شنود حیوانی

 

عمل زشت گر از انسان است            از چه بد نامیش از حیوان است

 

هیچ حیوان نکند این پستی                 که بشر می­کند از بد مستی

 

چه کسی دیده که ما جانوران             بمب ریزیم به روی دگران

 

بکشیم بچه و یا همسر خویش             یا شویم جفت ابا مادر خویش

 

یا پدر میل به فرزند کند                   یا دو هم جنس به هم بند کنند

 

این خطاها همه از انسان است         هر فسادی زده سر از آنهاست

 

از چه رو خلقت آدم کردی                دهر را رنگ جهنم کردی

******

این شعر بقیه هم داره که ظاهراْ پاسخ خدا به حیوانات است و من ندارم!

 


 
نفس!
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

برای جشن نفس

برای هم نفسان

 

 

می توان نفس بود در گلوی دیگری

می توان قلبی بود در سینه ی کودکی

می توان خوراک کاملی بود برای کرمها

تو! کدام را انتخاب می کنی؟

 

 

نگران نباش! کرمها گرسنه نمی مانند!

مآخذ


 
تفاوت خانمها و آقایان!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، شاد

خانمها:

خانمی یک شب به منزل نرفت. فردا صبح به شوهرش توضیح داد که شب گذشته منزل یکی از دوستانش بوده است. شوهر خانم با ۱۰ نفر از صمیمیترین دوستهای خانم تماس تلفنی گرفت. هیچکدام حرف خانم را تآئید نکردند.

آقایان:

آقایی یک شب به منزل نرفت. فردا صبح به همسرش توضیح داد که شب گذشته منزل یکی از دوستانش بوده است. همسر آقا با ۱۰ نفر از صمیمیترین دوستهای آقا تماس تلفنی گرفت. ۵ نفر از آنها تآئید کردند که آقا شب گذشته در آپارتمان آنها بوده و ۵ نفر دیگر ادعا کردند که هنوز هم با آنهاست.

نتیجه اخلاقی: آقایان دوستان بهتری هستند!

*** blogard یادتون نره!


 
سفر بارانی
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

سفر بارانی

عشق من ای کفتر بی پشت بام                                 عشق من ای خواب خوب نا تمام

فصل بغض و فصل اشک و شیون است                        فصل سرخ میوه دل کندن است

با دلی تاریک در این شام سوز                                    بار باید بست بی امید روز

من غروبم، من غریب جاده ام                                     که به بغض چشم تو افتاده ام

باید امشب از شقایق بگذرم                                      از پل روی دقایق بگذرم

باید امشب بفشرانم کینه را                                      پر کنم از بغض خود آئینه را

باید امشب با خیالات جسور                                      خون بریزد از تنم تا دشت دور

باز خلوت زیر تابوت سلام                                          باز مردن روی دست ازدحام

گرچه مردن سالها کار من است                                عشق من! این آخرین بار منست

زندگی ای کاش بی پیرانه بود                                    کاش مردن عطسه یک سایه بود

هر چه بی آواتر و بی نور تر                                       می روم تا من بمیرم دورتر

شاعر: احمد عزیزی

 


 
فتح خون (۱)
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

فتح خون (۱)

کرم لجن زار چگونه بداند که بیرون از دنیایی که او تن می پرورد،‌ چیست؟

زمین و آسمان او همان است و اگر او را از آن لجن زار بیرون کشند، می میرد.

شهید مرتضی آوینی


 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

غصه نخور که بی کسی

غمتو نگو به هر کسی

آهای کجای کاری

کس بی کسونو داری

چشاتو وا کن می بینی

خدا نشسته اون بالا

اگر که هیچی نمی ده

ازش نخواستی تا حالا

خواننده: (شهرام صولتی)

قبلاْ که شهرام صولتی با تیپ مردونه می خوند، خیلی خوشم می اومد ازش و صداشو و ترانه هاشو خیلی دوست داشتم و حفظ می کردم. تازگیها یک شو دیدم ازش که تیپش مدل جیگرررر بود،‌ اصلاْ خوشم نیومد.


 
 
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

 

(۱)

من رشته محبت تو پاره می کنم، شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم.

(۲)

هر رشته گسست،‌ می توان بست                         اما گرهیش در میان هست

(نمی دونم از کی)

 


 
هر چه کنی،‌ به خود کنی
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک ، نویسندگان دیگر

هرچه کنی به خود کنی

گویند که در روزگاران قدیم، درویشی بود که نزدیک دهی زندگی می کرد. هر از گای به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ به او نانی، غذایی می دادند و او از این طریق گذر زندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم همیشه و همیشه فقط یک بیت رو بیان می کرد و می گفت:

هر چه کنی،‌ به خود کنی                              گر همه نیک و بد کنی

در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسیس،‌ چندی بود  که می شنید که همه در ده از این بیت معروف درویش سخن می گویند.

روزی با جمعی از دوستانش بر سر این بیت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانش گفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که این حرف درویش درست نیست.

رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمیر آن نان، زهر کشنده ای ریخت. وقتی درویش به ده آمد، مرد آن نان را به درویش داد و درویش مثل همیشه از باب تشکر،‌ بیت معروف خود را گفت و رفت. مرد زیر لب خنده زهرآلودی کرد و گفت: خواهیم دید!

درویش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نان بود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمین افتاده بود. درویش به سمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسید که آنجا چه می کند؟ جوان گفت: چند روز پیش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردند و حتی لقمه نانی برایم نگذاشتند و این چند روزه من گرسنه هستم.

درویش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زیاد گرسنه نیستم. این مال تو.

جوان با ولع،‌ شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست بر شکم نهاد و فریادش به آسمان رفت و گفت: ای درویش این چه بود که به من دادی. درویش گفت: نمی دانم این نان را کسی به من داده. طولی نکشید که جوان شروع به لرزیدن کرد و زندگی را بدرود گفت.

درویش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفت و گفت: این نان چه بود که تو به من دادی و من به این جوان دادم و خورد و این چنین شد.

مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پیش برای تجارت به شهر رفته بود و این جوان همان پسر بود!

با آه و ناله جریان را برای درویش تعریف کرد و درویش در پاسخ گفت:‌

هر چه کنی،‌ به خود کنی                              گر همه نیک و بد کنی


 
آخرین دمای عشق
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

آخرین دمای عشق

عشق ای قتل فجیع روح ما                                    آه ای عشق ای تب مذبوح ما

تو تن ما را تجارت می کنی                                     روح ما را نیز غارت می کنی

مثل مرگی لیک آهنگت خوشست                           گر چه خونینی ولی رنگت خوشست

کاش گاهی قلب ما از سنگ بود                               کاش قدری عشق هم کمرنگ بود

عشق مالیخولیائی خاکی است                              عشق یک بیماری افلاکی است

عشق می میراند و جان می دهد                            می کشد ما را و تاوان می دهد

مهربانی عشق بی بال و پری ست                          عشق بال پرش بالاتری ست

مهربانی سهم انسان است وبس                            عشق کار قهرمانان است و بس

 عشق، عباس شقایق مذهب است                        مهربانی کار دست زینب است

مهربانی یاس می مالد به تن                                  عشق پر پر می شود چون نسترن

مهربانی ها سکونت می کنند                                 عشق ها با خود خشونت می کنند

مهربانی محض معصومیت است                              عشق اما عین مظلومیت است

عشق عادت کرده آزارش کنند                                 عشق می آید که بر دارش کنند

تا بگرید مهربانی بر سرش                                      تا بروید گل ز جای خنجرش

شاعر: (معلومه دیگه) احمد عزیزی


 
فتح خون
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

فتح خون

جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است، ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لا اله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها می کند و خانه کبعه را عوض از صنمی می گیرد که روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف کند.

                                                          شهید مرتضی آوینی


 
شمع و پروانه
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

شمع و پروانه

شمع دانی که دم آخر به پروانه چه گفت؟

گفت: ای عاشق دیوانه فراموش شوی

پروانه سوخت ولی خوب جوابش را داد

گفت: طولی نکشد تو نیز خاموش شوی


 
باز هم احمد عزیزی
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

دوستای خوبم... احمد عزیزی یک شعری داره به اسم شناسنامه رویا که در واقع وصف حال خودشه و خیــــــــــــــــــــلی طولانیه و منم این شعر رو خیلی دوست دارم.. سعی می کنم اون بیتهایی رو که بیشتر تر دوست دارم براتون بنویسم. در آرامش بخونیدش. به نظر من که خیلی دلنشینه:::

زادگاه من درخت بید بود                                               سالها همسایه ام خورشید بود

شاپرک بودم مرا پرواز برد                                              هر پرم را یک نسیم ناز برد

مادر من دختر مهتاب بود                                               من به دنیا آمدم او خواب بود

داستانها دوستانم بوده اند                                            قصه ها ورد زبانم بوده اند

مثل همسالان شبنم زاد خود                                       پر کشیدم من هم از میلاد خود

روستاهائی که در اندوهشان                                        می توان فهمید وزن کوهشان

دختران شرم در شبنم زده                                           آن زنان ساکت مریم زده

در دکان حرفهاشان چانه نیست                                    قطره ای در خانه شان بیعانه نیست

می دمد خورشید در ایوانشان                                      ماه می تابد به مهمانانشان

خسته ام از شهر عادت شهر عاد                                  شهر بی افسانه بی شهرزاد

خودنشینان از غم من غافلند                                       عالی ام من هر چه آنان سافلند

پل به روی خواهش من می زنند                                  سنگ بر آرامش من می زنند

خسته ام از خنجر لبخندها                                         از ملامت های می گویندها

خسته ام از چشمک ابهامشان                                   از علامت بازی ایهامشان

بغض ها چیدند از بیماریم                                           خوابها کشتند در بیداریم

هر شهابی بر شبم تیغی کشید                                 هر شبح در خواب من جیغی کشید

زود فصل سبز لالایم گذشت                                      بی عروسک کودکی هایم گذشت

تشنگی بر من گذشت و کوزه ماند                              بر لب زنگویه هایم زوزه ماند

هر چه تمرین تبسم می کنم                                     چون عروسکها تکلم می کنم

خانه خاکی ترین من ها منم                                      روح روئین ترین تن ها منم

من چه می دانم تن من تاک کیست؟                           یا رگ من خوابگاه خاک کیست

نیم حوا نیم آدم نیم رنگ                                            نیمم از آئینه و نیمم ز سنگ

من ز هر پروانه ای پران شدم                                     هر که از گل گفت من گریان شدم

صبر کردم سالها در مرگ برگ                                     رنج بردم در هیاهوی تگرگ

تا که کم کم روح من مشهور شد                                 تهمت جسمیت از من دور شد

سالها با سرمه دانان بوده ام                                       پرده آواز خوانان بوده ام

هر کجا در دست دانش رهن بود                                   من گلیم روحم آنجا پهن بود

لات بودم در خم تاج محل                                            می گرفتم سال ها باج محل

دوستی هائی با گداها داشتم                                    وعده هائی در وداها داشتم

بارها در معبد متروک من                                            جوکیان خندیده اند از جوک من

بس که شد مرتاض عرفانم ضعیف                                شد ریاضیات چشمانم ضعیف

پله پله از قدمگاه گناه                                               باز گشتم نظم یونان در نگاه

خم شدم تا بردگان باستان                                        واکنند از گردن من داستان

جسم خود در شط رنگ انداختم                                  خاک روحم را به گنگ انداختم

هر چه من در خلسه غلغل کرده ام                             نشئه ای نو را تغزل کرده ام

ای من آن پروانه پیچ پیله گرد                                     ای من آن شبنم فروش شب نورد

موج مرجان، روح ریحان با من است                             مطلق آب و گلستان با من است

*احمد عزیزی*


 
آدمهای ساده
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

یه شعر دیگه از احمد عزیزی.

می خواستم قسمتهائیشو انتخاب کنم... اما دیدم خیلی دوسش دارم همشو نوشتم

رنگهای مرگ

 

مرگ چیزی پیش پا افتاده نیست                            زندگی آنقدر ها هم ساده نیست

بی گمان تا انتهای فصل مرگ                                زندگی را خواند باید برگ برگ

ردپای زندگی در خش خش است                           زندگی آلونک آرامش است

زندگی یعنی وزش در باغ برگ                                زندگی یعنی زمینی پر تگرگ

زندگی زنگی است بر درهای ما                             زندگی یعنی سماورهای ما

زندگی عطر قناری می دهد                                  زندگی بوی بخاری می دهد

زندگی از چشمه شادی پر است                           زندگی از دشت و آبادی پر است

زندگی از آب تامین می شود                                 زندگی با سرفه تسکین می شود

هر کجا رودی بروید زندگیست                               کبک هر جا پر بشوید زندگیست

زندگی در هر ترک سر می کشد                           زندگی با شاپرک سر می کشد

زندگی در غارهای کور نیست                                زندگی با دخمه ها محشور نیست

زندگی قهر است با آوارها                                    می گریزد زندگی از غارها

زندگی با زخم و با زالو بد است                             زندگی با قطع زردآلو بد است

زندگانی رو به مرگ آوردن است                            مرگ رسم زندگانی کردن است

مرگ با ما تا ابد همراه نیست                               مرگ جز یک وقفه کوتاه نیست

زندگی از لرزش پرها پر است                               مرگ از بال کبوترها پر است

مرگ پیدا نیست در آئینه ها                                 مرگ پنهان می خزد در سینه ها

مرگ گاهی می رود در جلد خواب                         گاه می خندد به ما در ماهتاب

مرگ را رنگ است در فرهنگ خاک                         مثل مرگ لاله مثل مرگ تاک

مرگ سبز و مرگ سرخ و مرگ زرد                         مرگهائی گاه گرم و گاه سرد 

مرگهای زرد در سن صداند                                   غالباْ این مرگها در معبداند

وقت اینجا فصل گلریز است و بس                         موسم این مرگ پائیز است و بس

سبز مردن رسم ایل آب هاست                           شیوه نیلوفر مرداب هاست

مرگ اینان اتفاق ساده ایست                             غالباْ بر مخمل سجاده ایست

بی تکان و بی تلاطم می روند                             مثل شبنم با تبسم می روند

هر چه مرگ سبز چون گلدوزی است                   رسم ایل لاله ها خودسوزی است

رسم اینان نصب رگ بر نشتر است                      مرگشان در حین رقص خنجر است

روی بر اجساد خود صف می زنند                          در پی تابوت خود دف می زنند

مرگ مشکی مرگ زیر آیه هاست                         مرگ کمرنگی به رنگ سایه هاست

مرگ قبر خویش گریان کندن است                       مرگ روی دست خود جان کندن است

مرگ یشمی غرق رد ابهام هاست                      مرگ گوگردی پر از دشنام هاست

مرگ آبی گرچه مرجانی تر است                         مرگ فیروزه عرفانی تر است

 ساکنان دره مرگ سیاه                                    لخت می میرند هنگام گناه

چشمشان باز است بر روی هراس                      دستشان در دستهای اسکناس

مرگ در رودها نیلی ترند                                    مرگ ها در باغ اکلیلی ترند

مرگ های خسته در دالان دود        &nb