دنياي آبي

اجتماعی

نوستالژی
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مادربزرگ

 

صدای تق و توق باز شدن تخمه طالبی توی ماهیتابه داغ حس خوب غمناکی بهم می ده.

حس یک بعدازظهر داغ تابستون که خانم (مادربزرگم)‌ توی آشپزخونه کوچک گوشه حیاط تخمه بو می داد تا برامون بیاره.

منم همیشه براش مغز می کردم و مشت مشت بهش می دادم. با اینکه دندون مصنوعی داشت اما تخمه طالبی رو نمی تونست بشکنه.

یکروز دخترعموم بهش گفت:‌ "خانم این همه تخمه ها رو تفی می کنه بهت می ده"

اونم گفت: "تو هم برام مغز کن، توفی تو رو هم می خورم"

 

دوستش دارم... تا ابد

 


 
می توان یک مهربانی نیم کرد
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادربزرگ ، از زندگی ، احساسی

 

ساعتهای حدود 7 بود که رسیدم میدان رسالت، ایستادم که سوار تاکسی بشم برای یک چهار راه آن طرف تر. توجهم جلب شد به پیرزنی خیلی پیر، لاغر و کوچک .. قدش شاید تا کمر من بود. آمد جلو که سوار تاکسی شود. یک جوان افغانی هم با یک کیسه پلاستیکی سفید رنگ به دنبالش بود. راننده تاکسی گفت دوم می روم. پیرزن خواست سوار شد که جوان مانعش شد و گفت این دوم میره. اشتباهی سوار نشو!

نگاهش کردم... یاد خانوم - مادر پدرم- افتادم که تا همین موقع پارسال هنوز "هست" بود.

دلم لرزید.

دخترکی از آن طرف گفت: خانم سرسبز میره. نگاهش کردم و بی هیچ پاسخی نگاهم به طرف پیرزن برگشت.

داشتم فکر می کردم با این سن و سال تنها؟ شاید آلزایمر دارد. آخه درست هم حرف نمی زد. عصبانی هم به نظر می رسید.

از جوانک افعانی پرسیدم کجا می رود؟ گفت: می خواهد برود شمیران نو و من هم عجله دارم کیسه اش دست من است.

خود پیرزن با عصبانیت کیسه را از دستش گرفت. در این حین یک خانم چادری هم متوجه قضیه شد و آمد جلو و گفت باید بروی آنطرف خیایان.

گفتم: بیا با من برویم آن طرف خیابان. بالای بازویش را آهسته گرفتم ... با چه شدتی می لرزید. بند دلم پاره شد. دستش را ول کردم.

نیامد. از جایش تکان نخورد. می خواست همانجا سوار ماشین شود. حرف هم نمی زد. یک تاکسی ایستاد. فوری سوار شد. راننده پرسید کجا می روی؟ جواب نداد. گفتم شمیران نو. راننده گفت خانم پیاده شو من دوم می روم اما پیرزن نشسته بود.

حیران مانده بودم.

یک تاکسی عقبتر ایستاده بود خالی.

پرسیدم: تا شمیران نو چقدر می شود؟

- ‌دربست؟

- بله

- 5 هزار تومن.

- بزار این خانم پیر رو از اون تاکسی بیارم.

رفتم در تاکسی رو باز کردم و گفتم: حاج خانم بیا برات تاکسی گرفتم. آرام آمد پائین. تاکسی را که نشانش دادم با عجله رفت جلو کنار راننده نشست.

در این حین مرد جوانی از من پرسید: چقدر گفت تاکسی؟ تعجب کردم. گفتم: 5 تومن. گفت من نصفش را می دهم شما هم نصفیش رو. گفتم: نه لازم نیست. گفت چرا.

وقتی داشتم حساب می کردم مرد گفت من 4 تومن می دهم خرد ندارم گفتم: پس نمی خوام. گفت باشه پس این 2 تومن رو بگیر. من هم گرفتم.

به راننده که پول دادم از پیرزن پرسیدم آدرس خونتو بلدی؟ جواب نداد.

راننده گفت: من تا دم در خونش می رسونمش و رفت.

خانوم چادری از من تشکر کرد.

اون پسره که به من 2 تومن داد رو ندیدم و به سرعت از اونجا دور شدم و سوار یک تاکسی به مقصد خودم.

اشک اما امانم را برید به یاد مادربزرگم.

××××

خوشحال بودم اما ... چند آدم مهربان دیدم... هنوز می شود دلخوش بود به انسانیت بعضی آدمها

 


 
همیشه عاشق
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق ، مادربزرگ

عزیز، مادربزرگم، تا جایی که یادم می یاد همیشه عاشق بود.

 

اولین عشقش پسر عمه ی شیطونش بوده که بعد از ازدواج بهش خیانت می کنه و عزیز نمی تونه تحمل کنه.

از رنج غم جدایی و اینکه عاشق جلوی چشمش با یار دیگر خوش بوده, و از اونجایی که یکی یکدونه خانواده بوده، خانواده رو مجبور می کنه که به تهران نقل مکان کنند.

 

در تهران با پدربزرگم ازدواج می کنه. هیچوقت نشنیدم که بگه عاشق پدربزرگم بوده. اما یادمه همیشه عاشق یکی از دوستاش بود. دوستهای همجنسش.

البته عشق معنویش هم "حضرت عباس" (ع) بود.

همیشه از نهایت وجودش برای عشقش مایه می گذاشت. گاهی بیشتر از بچه هاش به عشقش اهمیت می داد. و معشوقهاش هم اکثرا اونقدرا که اون بهشون اهمیت می داد بهش اهمیت نمی دادند و سعی می کردند تا جایی که میشه ازش استفاده کنند. هر کس به نوعی ... مادی ... معنوی ... و همیشه خیانت معشوقهاش باعث جدائیشون بود.

 

عزیز تا لحظه ی آخر زندگیش عاشق بود.

تازگیها عاشق زن همسایه شده بود. "افسانه"

و در اوج بیماری زیر لب اسمشو صدا می زد و گاهی اطرافیان رو با اون اشتباه می گرفت.

مادربزرگم عاشق پیشه بود.