دنياي آبي

اجتماعی

خیال کن (شهرام شکوهی)
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غم ، عشق ، نویسندگان دیگر ، موسیقی

 

 
خیال کن روزگارم روبراهه ، خیال کن رفتی و دلم نمرده
خیال کن مهربون بودی و قلبم ، کنار ِ تو ازت زخمی نخورده

خیال کن هیچی بین ِ ما نبوده ، خیال کن خیلی ساده داری میری
خیال کن بی خیال ِ بی خیالم ، شاید اینجوری آرامش بگیری

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم

خیال کن که سرم گرمه عزیزم ، خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم
خیال که زمستونه ولی من ، توی ِ شب هام شب ِ سردی ندارم

خیال کن قلب ِ من شکستنی نیست ، خیال کن حقمه تنها بمونم
خیال کن عاشقم بودی ولی من ، شاید قدر ِ تورو هرگز ندونم

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم
 
 
 
 

 
وحشی
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، غم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کـس در همه آفاق به دلتنگی من نیست


گلگشت چمن با دل آسـوده تــوان کــرد

آزرده دلان را سـر گلگشت چمن نیست


از آتـش ســودای تــو و خـــار جفــــایـت

 آن کـیست که با نو و، ریش کهن نیست


بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

 امـا به ستمکاری آن عـهد شـکن نیست


در حشــر چــو بـینند بـدانند کـه وحـشیست
آنرا که تنی غرقه بخون هست و کفن نیست

 


 
می دانم...
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عشق ، غم

 

می دانم نمی دانی عزیز دل!
نمی دانی چقدر دلتنگت می شوم.

نمی دانی گریزانم از همه کس تا با یاد تو باشم در تنهایی بدون تو.

یاد تو که نه! یاد او که برای خودم ساخته بودم از تو.

اویی که همیشگیست!

نمی دانی یادت هجوم دیوارهای تنهایی را صد چندان می کند.

نمی دانی چه دردی دارد پس از قرنها گرمترین سلامت برای من نبودن.

کاش لحظه ی شنیدن "دوستت دارم" از نگاهت, سقط می شد.

کاش آسمانی می شدم آن لحظه تا ابدی باشد  باورم از باورت.

کاش نبودی هرگز برای گفتن آنچه که بی انتها نبود.

نمی دانی که قسم به آرزوهای سپید نخواهمت بخشید. 

 

 


 
اشتباهی
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

گاهی وقتی خودت را کوچک می کنی از مهربانی تا اندازه ی کوچکتر از خودت شوی،

وقتی داشته هایت را برایش نداشته می کنی،

وقتی همه چیز را در طبق اخلاص می گذاری،

وقتی کاستی هایش را ندید می گیری،

وقتی کوتاهی هایش را بی صدا می بخشی،

وقتی بزرگ می کنی آنچه را که ندارد حتی!

همه از مهربانی ات!

همه از بخشندگی ات!

آنوقت آدمی میسازی: خودخواه، بخیل، بی انصاف، از خود راضی، خود بزرگ بین و بی شعور

 

اینجاست که خودت تقصیر کار هستی.

همه ی گناه ها به گردن خودت است.

خود خودت اشتباه کرده ای!

 

آنچه که بر سرت بیاید، گرچه حق بزرگواری ات نیست، اما شایسته ی رفتار احمقانه ات است قطعا"!

 

 


 
هی روزگااار
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

موقعیت الان من درست مثل گذشته ی اون زن بود.

خودش شروع کرد درد و دل کردن رو.

خودش گفت از سرگذشت خودش و سرنوشت آدمهای زندگیش.

 

دل نا آروم و پر از سوالم انگار به جواب رسید.

 

و پیش بینی من چه درست بود.

نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت...

 

 

 


 
همراه اول خاموش!
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

دو هفته پیش به دلایلی تصمیم گرفتم تلفن همراهمو خاموش کنم.

 

حس خوبی بود... حس منتظر نبودن...

 

اما عکس العمل دیگران جالب بود.

برادر کوچکم بعد از اینکه توضیحاتم قانعش نکرد، قهر کرد باهام. که البته بعد از یک کم آبجی بازی من مژهآشتی کرد.

برادر بزرگم فقط به شدت باهام دعوا کرد که اگر تو تلفن همراه نمی خوای بگو خیال همه رو راحت کن.

پدر مهربونم که شنید برادرم داره دعوام می کنه گفت: خوب شاید شارژش تموم شده.

مادرم هم به روی خودش نیاورد.

خواهرم گفت: خوبه حالا همش به من می گی" چرا هیچوقت تلفنتو جواب نمیدی"

یکی از دوستام نگران شده بود و ایمیل زده بود که حالت چطوره و اینا.

یکی دیگه از دوستام فکر کرده بود رفتم خارجه! زنگ زد خونه نیشخند و باهام صحبت کرد.

رئیسم هم که یک روز سر کار نیومده بود، زنگ زده بود به یکی دیگه از همکارها که با من صحبت کنه و با طلبکاری گفت: چرا گوشیت خاموشه؟!! منم تو دلم گفتم: خط شرکت که نیست بازخواستم می کنید... دلم خواسته!

بقیه رو دیگه ازشون خبر ندارم که چه فکری کردند.

 

اما بنده خدا این تلفن همراه وفادار و نازنینم ... هر روز صبح سر ساعت 6 زنگ می زد و بیدارم می کرد. بعد می پرسید می خوای روشنم کنی؟ وقتی بش می گفتم نه.. اول یک کم لجبازی می کرد و بعد لبهاشو غنچه می کرد و تاریک می شد دوباره.

واقعا این تکنولوژی چقدر همه رو وابسته کرده!!!

به همه گفتم نذر کردم تا عید فطر خاموشش کنم!

 

باید اعتراف کنم که دلم براش تنگ شده بود.

روز عید با یک دلتنگی و غم سنگین روشنش کردم.

که البته با دریافت یه عاااالمه پیامهای تبریک دوستان یه عااالمه خوشحال شدم.

 

تلفن همراهم در مجموع 10 روز خاموش بود. ولی به نظرم اراده ی خوبی داشتم در خاموش نگهداشتنش توی این چند روز که حتی برای یک لحظه هم به هیچ دلیلی روشنش نکردم.

 


 
چرا آخه؟
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حیوانات ، آموزنده ، غم

 

 
به مسئولیت انسانی خود در برابر محیط زیست آگاه باشیم و در طبیعت آشغال نریزیم...
 

 

 

 

 

 

 


 
دل!
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: جمله های من ، غم

 

قدمگاه شده دلم از بس که پا رویش گذاشته ام!

 

sad heart

 

 


 
از ۷/۷/۷۷ تا ۸/۸/۸۸
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

اولین سری از مجموعه ی تهران 20 رو خیلی خوووب یادمه. با اجرای زیبا و جذاب مرحوم علیقلی.

مجری مرحوم و دوست داشتنی، برنامه رو خیلی با حرارت و زنده اجرا می کرد. اون موقع ها هنوز نمی دونست سرطان داره یا نمی دونم هنوز سرطان نگرفته بود.

نمی دونم این روزها چرا همش یاد برنامه اش می افتم و یاد اون حرفش در تاریخ ۷/۷/۷۷! حس کردم حالا که می یاد توی ذهنم، یکجور وظیفه دارم که اینجا ازش یادی کنم.

اون شب حالم خوب نبود، برای یک مسأله ای خیلی آزرده بودم و فکر می کردم دنبا به آخر رسیده. توی همون حال تلویزیون رو روشن کردم و سعی کردم خودمو سرگرم کنم. علیقلی خدابیامرز رو هم خیلی دوست داشتم. با حرارت و پر انرژی و مهربان و مسلط و خونگرم.

اون شب آقای علیقلی گفت: امروز ۷/۷/۷۷ بود. روزی که ۴ تا رقم کنار هم و عین هم توش هستند. این واقعه تا چند سال دیگه یعنی تا ۸/۸/۸۸ اتفاق نمی افته. امروز رو به یاد داشته باشید و ببینید تا اون تاریخ، چه اتفاقاتی توی زندگیتون می افته!

خودش خدابیامرز به ۸/۸/۸۸ نرسید. این یکی از این اتفاقات در طی این چند سال هست.

من اما در طی این چند سال، بارها و بارها به آخر دنیا رسیده ام و دوباره دنیایم را ساخته ام. اتفاقات زیادی توی زندگیم افتاده اونقدر که واقعه اون شب ۷/۷/۷۷ برام خیلی کمرنگ شده! و نمی دونم تا سه سال دیگه چی میشه و کجا هستم. اما مطمئنم هر جا که باشم به یاد مرحوم علیقلی خواهم بود.

*******

توجه توجه: جشن قلک شکان محک - همین جمعه - در محل بیمارستان محک - جهت کسب اطلاعات بیشتر به اینجا بروید.


 
سلام
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

همه شنیده ایم که سلام، سلامتی می آورد.

اما چه سلامی؟ چه علیکی؟!

بعضی ها سلامشان، سلامتی که هیچ، هزار تا فکر و خیال باطل به ذهن آدم می آورد. یادم هست که اولین سوال وبلاگ داغ، این بود که سلام چه رنگی است.

سلامی، سلامتی می آورد که پر از دوستی و نشاط باشد با صدای رسا و شاداب! بعضی ها طوری سلامی می کنند که باید حدس بزنی که این کلمه ای که از دهنش بیرون آمد، احتمالاً جواب سلام بوده! یا وقتی سبیل طرف می جنبد، یعنی اینکه سلام کرده!

از آدمهایی که شل و وارفته سلام می کنند و حرف می زنند، به معنای واقعی فرار می کنم و همیشه سعی می کنم که طرف صحبتشان به صورت حضوری یا تلفنی نباشم، چون یکجورائی حس افسردگی رو به آدم القا می کنند.

به نظرم بهتره که آدمها موقع سلام کردن، چه حضوری و چه تلفنی، لبخند ملایمی بر لب داشته باشند. تلفنی هم که لبخند داشته باشند، صدایشان مهربان می شود و اثر خوبی روی شنونده دارد.

به طور مثال در یکی از شرکتهایی که با ما همکاری می کنند، کارمندهایی هستند که فوق العاده بانشاط و سرزنده صحبت می کنند. هر وقت که با آنها صحبت می کنم- حتی بر سر موضوعهای مورد اختلاف- کلی انرژی مثبت می گیرم. از بقیه همکاران هم پرسیدم و متوجه شدم که این حالت بین هممون مشترک هست.

*************************************

خدایا! بار الها! پروردگارا!

مهربانترین! رحیمترین! بخشنده ترین! بزرگترین! رحمانترین! 

به تو پناه می برم،‌

به آغوش پر مهر و همیشگی تو،

از شر تمام سلامهای طمع آلود گرگها!

از شر تمام پلیدیها و ناپاکیها!

به تو پناه می برم، ای پناه بی پناهان.

I do need your help now, please! 

(تو هم وبلاگمو می خونی، مگه نه؟)


 
مرگ خودش!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: داستانک ، غم

نشسته بود و پیکر بی جان خودش را نگاه می کرد. از شدت شوکی که از مرگ خودش به او دست داده بود،‌ زبانش بند آمده بود... نه می توانست گریه و زاری کند و نه کار دیگر. دیگران با نگرانی نگاهش می کردند اما هیچ کس حرفی نمی زد.

یادش می آمد که خودش چقدر به او اصرار کرده بود که مراقبش باشد. چقدر به پایش افتاده بود...

هیچ نمی گفت و فقط نگاهش می کرد...

می اندیشید که: خودش،‌ می دانست که او چه زجری کشیده. چه چیزها را پشت سر گذاشته! شاید او را درک می کرد که مجبور به کشتن خودش شده است.

اما نمی خواست خودش را از دست بدهد. از دور لکه های سفیدی دید که کم کم می آمدند و هر چه نزدیکتر می شدند،‌ بزرگتر می شدند.

۶ لکه سفید بودند. نزدیکتر آمدند... فرشتگانی نورانی بودند و زیبا. نزدیک جسد خودش که رسیدند، خم شدند تا آن را ببرند.

زبانش باز شد. فریاد زد:‌ نه! نبریدش ... او مال من است... جان من است... کجا می بریدش؟ زجه می زد و فریاد می زد. فرشته ها لبخند زنان جسد خودش را در بر گرفتند.

التماس کرد به پایشان افتاد: نبریدش... نبریدش...

یکی از فرشته ها که از همه زیباتر بود،‌ انگار که دلش به رحم آمده باشد،‌گفت: تو او را کشتی،‌ تو لیاقت نگهداری از او را نداشتی. حالا ما او را به جایی می بریم که به آن تعلق داشت. تو باید تنها بمانی. آن موقع که به تو اصرار می کرد: این راه را نرو... بن بست است... به حرفش گوش نکردی و رفتی... مگر ندیدی که هر چه جلوتر می روی،‌ ضعیف تر میشود؟ مگر التماسهایش را نشنیدی؟ مگر جان دادنش را ندیدی؟ اما یک قدم هم برنگشتی تا نجاتش دهی. حالا دیگر راه برگشتی نیست. جانی برایش نمانده. 

مادرش با آشفتگی در آغوشش گرفت: کی را نبرند؟ با کی هستی؟ 

فریاد زد:‌نمی بینی مادر؟ دارند می برندش... وجودم را ... خود بی گناهم را می برند! 


 
اسمش شادیه اما....
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

شنیدم که مادرش صیغه مردی شده بوده که همسرش و بچه هاش چند ماهی خارج از کشور بودند.

مثل همیشه شادی هم حاصل یک اشتباه بود! و پدرش حاضر به قبول و نگهدای او نبود. مادرش هم با ۳ دختری که از شوهر اولش داشته، توی خونه پدرش زندگی می کرده و ۲ تا برادر سبیل کلفت داشته که گفته بودند در صورت رویت بچه، سرش رو می برن!

(یاد بعضی از حیوانات افتادم که بعد از جفت گیری و بچه دار شدن، پدر می زاره میره و بچه رو مادر بزرگ می کنه. اما نه! باز حیوانات یک کم وضعشون بهتره که از این برادرهای سبیل کلفت ندارند!)

به هر حال شادی بعد از به دنیا آمدن توسط یک کارمند بیمارستان که در جریان موضوع بود، از مادرش جدا شد و به یک پیرزن سپرده شد. ظاهراْ مادرش می خواست بعدها پسش بگیرد. برای همین به یک خانواده بدون فرزند او را نسپرد.

پیرزن شادی را دوست دارد و در حد توانش از اون نگهداری می کند. اما می دانید حد توان یک پیرزن در نگهداری یک نوزاد چقدر است؟ می شود گفت کمی بالاتر از صفر. هر چند که کسانی از ابتدا به او کمک می کردند، اما کاستی ها واضح و غیر قابل انکار بودند و هستند.

(بی علت نیست که خداوند به پیر زنان فرزند نمی دهد)

شادی الان ۵ سال دارد. توی این ۵ سال، با اینکه توی تهران بزرگ شده لهجه همدانی پیرزن را دارد و بیشتر موقع ها باعث خندیدن اطرافیان می شود.

شادی مثل بچه های دیگر هیچ وقت تفریح درست و حسابی نداشته. شادی پدر نداشته و هر کس از او می پرسد که پدرت کیست؟ اسم پسر پیرزن را می برد اما می دانم که می داند که او پدرش نیست.

بعضی پیرزنها حرفهای نا خوش آیند توی صحبتهایشان به کار می برند. این پیرزن هم از همانهاست و شادی که آنها را به خوبی یاد گرفته،  همه آن حرفها را تکرار می کند اما نا به جا و باعث آزردن دیگران و عکس العملهای آنها به سمت خودش می شود.

خنده شادی را کمتر دیده ام. بیشتر موقعی که دیگران را اذیت می کند، قهقهه می زند. نمی دانم چرا؟! وقتی نوازشش می کنی و بهش محبت می کنی کاملاْ مشخص است که خوشش نمی آید و دوست ندارد.

شادی بسیار هم زیباست چشم و ابرو و موهای کاملاْ مشکی دارد و بینی و دهان کوچکی صورت ظریفش را زیباتر می کند.

مادرش که الان دیگر دارای یک خانه مستقل شده، یک سالی است که اصرار به پس گرفتن شادی دارد. اما پیرزن شادی را نمی دهد. شادی همدم اوست. شادی هر چه که باشد از حیوان نگه داشتن برای پیرزن بهتر است. چون پیرزن قبل از شادی به نگهداری از حیوانات علاقه داشت.

شنیدم که مادرش گفته می خواهد شادی را بگیرد تا به بهزیستی بدهد. چون الان دیگر داماد دارد و نمی داند به دامادش چه بگوید!

پیرزن می گوید که برای هر سال نگهداری از شادی یک میلیون میخواهد. مادرش هم که ندارد که بدهد. اما همه می دانیم که پیرزن پول را نمی خواهد فقط شادی را می خواهد. در قبال ۱۰۰ میلیون هم حاضر نیست او را بدهد. از کجا می تواند یک عروسک پیدا کند که هر وقت خواست عصبانیتش را سرش خالی کند و عروسک زیر نیشگون ها و... له نشود و خراب نشود؟ هر جور که خواست با اورفتار کند؟ بعد عروسک حرف بزند و او را سرگرم کند و بخنداند؟ عروسک برود توی بغلش و او را عزیرترین کسش بداند؟

شادی دیگر الان می داند مادرش کیست. چون پیرزن هیچ گاه مراعات نمی کند و هر چند که صدایش را پائین می آورد و راجع به مادر شادی حرف می زند، اما شادی آرام سرش را پائین می اندازد و خوب گوش می دهد. می دانم که دلش می خواهد پیش مادرش باشد اما تعلق خاطری هم به پیرزن دارد و از طرف دیگر جرآت ابراز عقیده اش را ندارد.

پیرزن قهقهه می زد و می گفت که شادی پشت تلفن به مادرش گفته: تو که به من شیر ندادی. آه از نهاد مادرش درآمده و گریه کنان به پیرزن گفته که تو حتماْ یادش داده ای و پیرزن قسم خورده که نه من یادش نداده ام. حتماْ همینطور است چون می دانم که پیرزن قسم دروغ نمی خورد. اما بدون شک با دیگران صحبتش را کرده و شادی شنیده و طبق معمول تکرار کرده.

شنیده ام که بعضی وقتها که پیرزن دعوایش می کند، فریاد می زند که: من میرم پیش خاله... (به مادرش می گوید خاله) و بعد پیرزن حسابی حالش را جا می آورد.

با اینهمه شادی مایه شادی زیادی برای پیرزن است. 

خودش اما....

 اسمش شادی است اما پر از اندوه دیروز، امروز و فردا.


 
¤زباله¤
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

واسطه: می گه که شما بهش فحش دادید!

- فحش؟  (من که اهل فحش نیستم).... آها بهش گفتم ¤زباله¤

واسطه:  عجب فحش با کلاسی!

***

خودش: می خوام بدونم  ¤زباله¤ یعنی چی؟

- یعنی چیزی که به درد نمی خوره و باید انداختش دور. چیزی که بودنش جز آزار سودی نداره.

خودش:

***

الان دیگه آخر  دوره

***

blogard یادتون نره!!!


 
صدای ساکت!
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

صدای ساکت!

هر سه تا پسر تقریباْ همسن و سال بودند. بین ۲۳ تا ۲۵ سال. با شور و هیجان زیادی با هم حرف می زدند. منم رفته بودم تو نخشون.

اتوبوس رو گذاشته بودند روی سرشون.... بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند. گاهی هر سه تاشون همزمان حرف می زدند و می خندیدند.

بلند بلند می خندیدند... از ته دل.... قهقهه می زدند.... اما...

اما من هیچ صدائی نمی شنیدم... هی دقت کردم... عمیق شدم،‌ اما صدایی نمی آمد. اونها می خندیدند... اما صداشون در نمی اومد... ولی من می دیدم که می خندیدند...

نه.. نمی تونستم بشنوم.. نه من و نه هیچ کس دیگه... هیچ کس دیگه هم توی اتوبوس نمی شنید.... ولی اونها می خندیدند...

اونها حرف می زدند و می خندیدند... اما با زبان اشاره....اونم با چه شور و هیجانی...

می تونستند یک اتوبوس رو بگذارند روی سرشون با اون قهقهه هایی که من می دیدم... اما صداشون در نمی اومد... در نمی اومد... نمی اومد....


 
 
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

۱- وقتی که آدم از یک طوفان سهمگین تو مایه های کاترینا،‌ زنده بیرون می یاد و می خواد اون روزهای بد رو فراموش کنه،‌ اطرافیانی که می دونند تو چه طوفانی رو پشت سر گذاشتی،‌ هی خواسته و ناخواسته بهت یادآوری می کنند و نمی زارن که یادت بره. اونوقت سعی می کنی دوستهای جدیدی پیدا کنی که ندونند تو چه دردی توی سینت داری،‌ بعد می فهمی که وقتی با این دوستهای جدیدت حرف می زنی،‌جای یک چیزی خالیه مثل یه فاصله...

۲- لطفاْ ته مانده بشقابهاتونو پشت پنجره ها بریزید... کبوترها گرسنه اند.


 
تپش
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 تپش

دستمو محکم نگهداشته بود روی سینش.

گفت: ببین چه تند تند می زنه.

گفتم: آره، انگار می خواد بپره بیرون. احتمالاْ توی سینت خیلی جاش تنگه.

آروم از گوشه چشمش اشکی روی گونه های گوشتالوش غلطید و گفت: آخه هیچوقت نه خودم هواشو داشتم و نه اطرافیانم. کوچکتر که بودم، وقتی شیطونی می کردم و اینور و اونور می دویدم، زمین که می خوردم، بابام می اومد اول یکی می زد تو گوشم که چرا زمین خوردم . درد زمین خوردن جاشو می داد به درد کتک بابام.

یک کمی که بزرگتر شدم، عاشق معلمهای مدرسمون شدم. واسشون شعر می نوشتم. دوستشون داشتم. مادرم یه روز اومد تو مدرسه، منو جلوی همه اونهایی که دوستشون داشتم و ازشون خجالت می کشیدم، ضایع کرد. هم توی دوره راهنمایی هم توی دوره دبیرستان.

بزرگتر که شدم، عاشق شدم... عاشق یه پسری که .......... اما پاش وایسادم.... اومد خواستگاری...... به خاطر قولی که داده بودم، تا آخر وایستادم جلوی مامانمینا که می گفتن: این پسره روانیه... این زن نگهدار نیست.... این عصبیه.... این....

اما رو قولم وایسادم تا آخرش.... رفتم سر خونه و زندگیم که فقط ۴ ماه طول کشید.... وقتی برگشتم خونه مامانمینا، یه جای سالم توی صورتم نمونده بود.

برگشتم و همونجا موندم.... می دونم اشتباه کردم،‌ شاید خیلی چیزها رو هم پیش بینی می کردم... اما..... خوب اشتباه کردم... زندگیمو خراب کردم...

حالا خانوادم که هر کدوم هر روز یه چیزی می گن... درست مثل بچگیهام وقتی می خوردم زمین... دیگه درد به دوش کشیدن مطلقه بودن،‌ جاشو داده به درد نیش زبون خانوادم....

اشک گوله گوله آروم و بی صدا از چشماش می ریخت پائین.

دستشو توی دستم فشار می دادم. حالا قلبش آرومتر شده بود... شاید چون یه کم از بارشو ریخته بود بیرون.

آروم بوسیدمش... چی می تونستم بهش بگم جز اینکه با گریه هاش همراهی کنم...

بهش گفتم: به خدا توکل کن... خدا بهت کمک می کنه.... خدا دستتو می گیره...

هق هقش بیشتر شد....

گفت: خدا هم انگار منو فراموش کرده... خودش می دونه که من چقدر وفادار بودم..... به عهدم وفا کردم.... به شوهری که با من مثل ..... رفتار می کرد، تا آخرین لحظه وفادار بودم.....

بهش گفتم: خدا هیچ وقت بنده هاشو فراموش نمی کنه... اونها رو که بیشتر دوست داره، سخت تر آزمایش می کنه... تو هم می تونی از این آزمایش سربلند بیرون بیای... من مطمئنم... تو یه دختر قوی هستی که در برابر همه مشکلات به تنهایی ایستادی، روز آرامشت در راهه.... فقط یه کم صبر کن.

دیگه هیچی نگفت... هق هقش آروم شد.... به یه نقطه ای اون دور دورها خیره شده بود.. تو چشماش برق امید رو دیدم... 

منم دیگه هیچی نگفتم...

براش دعا می کنم. براش دعا کنید.


 
آسمان همراه
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

آسمان همراه

آسمان از اون بالا بالاها دورترها رو می دید... آسمان می دید که آخرش چی میشه... واسه همین وقتی او  آمد،... می غرید... رگبار می زد...

دخترک اما دلش پر از عشق و امید، لبش خندان و همه ذهنش پر از او بود...

............................................

وقتی او رفت، دخترک‌ دلش لرزان و غران...خونین گریه می کرد...

آسمان اما آروم آروم می گریست... چون هنوز هم از اون بالا بالاها، دورترها رو می دید.... واسه همین هم  آروم بود....


 
سارا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

سارا

الان یک ساله که ازت خبری ندارم... چه زود گذشت... یک ساااااال.  می خوام برو بچه های دوران دبیرستان رو جمع کنم. اگر خدا بخواد با هم بیایم به دیدنت.

دیشب اومدی به خوابم و خیلی باهام حرف زدی... حیف که یادم نمی یاد چی گفتی... اما یادم می یاد که مثل همیشه شنگول و شیطون بودی. کلی خوشحالم که یاد من کردی.

چقدر سخت بود زنگ بزنم خونه مامانتینا و زمان مراسم تو رو بپرسم از خانوادت... اون دفعه که می خواستم زنگ بزنم آدرستو بگیرم، خیلی بهم سخت گذشت.

انگار همین دیروز بود که اومده بودیم خونه مامانتینا که برات دعای توسل گرفته بودن. چقدر خوشحال شدی وقتی عکسهای عروسیتو که برات درست کرده بودم، به همکارات نشون می دادی... واای سارا... چقدر نحیف شده بودی این آخریا...

حتماْ تنبلی رو کنار می زارم و سعی می کنم مثل خودت با جدیت بچه ها رو جمع کنم که بیایم توی مراسمت... همه رو می یارم تا ذوق زده بشی... همه اونهایی رو که مطمئنم سالهاست ندیدیشون... قول می دم سارا...


 
ساعت: ۲۱:۳۰
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک ، غم

ساعت: ۲۱:۳۰

نیمکت ایستگاه اتوبوس.

آخرین اتوبوس، آماده حرکت.

نیمکت ایستگاه اتوبوس.

زنی با مانتویکی، روسریکی و شلوارکی.

- خدایا! یه کاری کن امشب بتونم توی یه جای گرم و نرم (خنک)‌بخوابم. توی خیابون خوابیدن خیلی سخت می گذره.

ساعت:۲۱:۳۵

آخرین اتوبوس، آماده حرکت.

دخترکی با سازکی.

- چه خوب شد رسیدم به این اتوبوس.

تلاقی دو نگاه

زنی با مانتویکی، روسریکی، شلوارکی و لبخندکی

- فکر نکنم خیلی از من کوچکتر باشه. کاشکی منم یه خونه گرم و نرم داشتم و با عجله می خواستم به خونه برسم.

دخترکی با سازکی و اخمکی.

- واه واه... زنیکه..... چه لبخندی می زنه!!! اینان که جامعه رو نا امن می کنن.

ساعت:۲۱:۴۰

آخرین اتوبوس،حرکت.

مردکی با دندانهای زردکی لبخند زشتکی.

-حتماْ اهلشه که تا الان اینجا نشسته، زنم که رفته قهر. همه چی جوووور...

زنی با مانتویکی، روسریکی، شلوارکی و آهکی.

ساعت:۲۱:۴۵


 
با من بمان
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

همیشه با من بمان... تویی که همیشه بعد از خدا همیشه همیشه با منی... هیچوقت ترکم نکردی... هر وقت هم که مدتی ازت فاصله گرفتم.. ناراحت نشدی...

آخی! واقعاْ هیچ توقعی هم نداری...

هر وقتم که می یام سراغت عجیب همدمم میشی...

علاقه به تو اونقدر توی وجودم رخنه کرده که بیشتر وقتها فکر می کنم بدون تو هرگز نمیشه زندگی کرد..

تو را می گویم تنهائی من...


 
دلخراش
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

دیروز توی اتوبوس نشسته بودم. سر خط بود و هنوز اتوبوس پر نشده بود. توی افکار خودم غوطه ور بودم که چیزی توجهمو جلب کرد. یک مرد حدوداْ ۴۰ ساله دولا دولا داشت راه می اومد. یک دسته اسکناس هم دستش بود. درست جلوی ایستگاه نشست روی پله ی جلوی یک مغازه و شروع کرد به شمارش. اسکناسها از ۲۰۰۰ تومنی شروع می شد تا ۲۰۰ تومنی. شاید حدود صد هزار تومنی بود.

اون مرد شروع کرد به شمردن پولها.. اما هنوز به نصف نرسیده بود که آروم آروم خم شد و سرش رو به دیوار مغازه تکیه داد..بعد از چند ثانیه دوباره بیدار شد و شروع به شمارش کرد.. و دوباره هنوز به آخر نرسیده چرتش شروع شد...و دو باره... هر کی رد می شد و این صحنه رو می دید کلی می خندید. من مونده بدم.. بخندم یا ناراحت باشم با دیدن یک همچین صحنه ای.. همش نگران بودم که نکنه الان یکی بیاد پولها رو از دستش قاپ بزنه.. کار آسونی به نظر می رسید. خدا خدا می کردم اتوبوس حرکت نکنه تا من بفهمم که بالاخره پول شمردن اون تموم میشه یا نه!

ولی اتوبوس راه افتاد و او هنوز به چرت زدن و شمردن پول مشغول بود....

شاید اون پولو از فروختن چیزی به دست آورده بود. بهش نمی اومد که اهل کار و کاسبی باشه. خیلی دلخراش بود.

با خودم فکر کردم حتماْ این آقا روزی که شروع کرده به مصرف مواد مخدر با خودش فکر می کرده::: تفریحی می کشم.... من اراده خوبی دارم... آلوده نمی شم...:::

 


 
آخ سارا!
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم
  • آخ سارا!

  • بعضی وقتها که مریض می شدم و تلفنی باهاش حرف می زدم.. می گفت: مریض شدی؟ آخ جون یک حلوا افتادیم.

  • وقتی توی مراسمش.. بهم حلوا تعارف کردند.. بغض آب شده ام فوران کرد....

 

  • یک خاطره از سارا

یک روز از طرف مدرسه ما رو برده بودند موزه. وقتی از موزه اومدیم بیرون. سارا رفت طرف یک ماشین مدل بالای پارک شده کنار خیابون توشو نگاه کرد و گفت: واای چقدر نازه!  وای چقدر خوشگله!  قوربونش برم!! چه مامانیه! فداش بشم!  در حین گفتن این جملات دستاشو تو هم کرده بود و کلی ادا و اطوار در می آورد.

من و بقیه بچه ها و همچنین دبیر همراهمون که کلی کنجکاو شده بودیم .. رفتیم که ببینیم که سارا چی دیده همه دور ماشین حلقه زدیم و توشو نگاه کردیم. اما هیچ چیز جالبی توش نبود. نه عروسکی... نه مجسمه ای... هیچی..

به سارا گفتم: چی رو می گی سارا؟! دوباره ماشینو نشون داد و گفت:‌اوناهاش نمی بینی چقدر خوشگله!

نگاه کردم.. اما باز چیزی ندیدم..

گفتم: چی رو می گی؟!

گفت: عکس خودمو می گم افتاده توی شیشه ماشین!

من و همه بچه ها منفجر شدیم از خنده. دبیرمون هم که دیده بود رفته سر کار یک لبخندی زد و گفت زود باشید سوار شید دیر شده!

روحش شاد.

 


 
سارا!
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

همیشه جلوتر از من!

اون موقع ها که کلاس اول دبیرستان با هم آشنا شدیم. خیلی خوشم اومد ازت. شاگرد زرنگ.. شیطون.. با ایمان... وروجکی بودی...

همیشه دلم می خواست مثل تو باشم. خیلی دوست داشتنی بودی. همه دوست داشتن. همه...

بعدش که داشنگاه قبول شدی.. بازم جلوتر از من بودی. همون سال اول. یک رشته خوب.

رفتی سر یک کار خیلی خوب... بازم بهتر از من.

توی عشق و ازدواج و زندگی مشترکت هم جلوتر از من بودی و موفق.

بعد توی دست و پنجه نرم کردن با بیماریت هم .... چی بگم.. همه اطرافیانت گریه می کردن و تو می خندیدی. یادته سارا. من که خیلی جلوی خودم و می گرفتم. اون موقع ها هم شیطونی می کردی. هیچ وقت یادم نمی ره. یادته وقتی یک مشکلی برام پیش اومده بود می گفتی اگر جای من بودی چکار می کردی. راستی اگر جای تو بودم از همون روز اول که می فهمیدم سرطان دارم حتماْ روحیه مو می باختم.

باز هم تو...

حالا همه که جلوتر از من رفتی اونور آب...

این انصاف نیست. تو که انسان کامل و موفقی بودی.. تو که خوب بودی و به هر کی دستت می رسید خوبی می کردی.

چرا خدا باید تو رو از ما بگیره. ای خدای خسیس. خوبها رو برای خودش می خواد.

سارا! می خوام بدونی هر روز به یادتم.

می خوام بدونی همیشه یاد حرفهات می افتم. یاد شیطونیهات. نصیحتهات. خوبیهااات.

اما اینو بدون که همیشه دلم می خواد جای توی بودم. حتی حالا که خیلی زود رفتی اونور آب!

گریم می گیره وقتی می خوام برات فاتحه بخونم. باورم نمیشه! هنوز باورم نمیشه! سارا منتظر فاتحه من نباش!