دنياي آبي

اجتماعی

هی....
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عشق

 

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو، مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟

با توام...! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد

پردرد است، ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین! عشق که نه، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست!

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لغنتی غیر تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من می دانم،

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور نیست!


 
عشق به حرف نیست.... هرگز.. به عمل است و بس!
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

ریچارد کوئنمن بیشتر از 50 سال است که با سندی زندگی می کند و تمامی 10 سال گذشته را به تنهایی از او مراقبت کرده است. عشق آنها به هم به همان اندازه ای است که روز اول آشناییشان بوده. چهار بار است که پزشکان به ریچارد گفته اند سندی می میرد و چهار بار است که سعی کرده اند به او بگویند که این آخر کار است ولی ریچارد نمی تواند به سندی اجازه رفتن بدهد. ریچارد می گوید: « وقتی که تو یک نفر را خیلی دوست داری، اون تمام زندگیت میشه. بدون اون من هیچی ندارم.»

هربار که پزشکان به ریچارد گفته اند سندی می میرد ریچارد از آنها خواسته تا هر کاری که می توانند برای سندی انجام دهند و هر بار آنها این کار را کرده اند.

حالا بعد از تمامی اتفاقاتی که بر آنها گذشته، بعد از چندین سال زندگی و عشق ممکن است که فکر کنید که ریچارد برای خداحافظی با همسرش که 51 سال با او بوده آماده است. اما ریچارد برای خداحافظی با سندی آماده نیست.

ریچارد و همسرش سندی دقیقه هایی را با هم در گوشه گوشه ی خانه شان زندگی کرده اند و الان ریچارد در خانه سالمندان 24 ساعته از همسرش سندی مراقبت می کند.

هر روز او را روی صندلی چرخ دار نشانده و با یک دستگاه تنفس که به او وصل است به حیاط خانه سالمندان می برد  در حیاطی پر از گل های سرخ .

ریچارد می گوید: « وقتی با دستگاه نفس میکشه صدایی شبیه موج ایجاد میکنه اما اینا اصلا مهم نیست. مهم اینه که ما همیشه کنار هم باشیم. »

سوالی که در ذهنم به وجود میاد اینه که سندی  با چه امیدی بازهم با بیماریش مبارزه می کنه؟

ساده است. سندی در 71 سال عمرش، 4 بار با مرگ دست و پنجه نرم کرده و با آن مبارزه می کند.


عشق در نگاه اول

ریچارد و سندی در سال 1959 در سالن اسکی رولردوم (Rollerdome) با هم ملاقات کردند. ریچارد آن زمان 26 ساله بود و برادرزاده کوچکش را به اسکی برده بود که سندی را دید. سندی 18 ساله بود و فقط به اصرار دوستش به رولردوم آمده بود تا وسایل اسکی بخرند. سندی هیچ وقت فکر نمی کرد که با هر کسی بدون دلیل آشنا شود.

ریچارد که الان 79 سالشه میگوید: « بیشتر کسایی که اونجا بودن بچه بودن اما سندی میان همه آنها ایستاده بود و من ازش خواستم که با من اسکی کنه »

ریچارد بالافاصله تحت تأثیر سندی قرار نگرفت و فکر نمی کرد که عاشق او باشد اما تنها چیزی که ریچارد را به سمت سندی می کشید احساس متفاوت بودن سندی در میان همه بود.

وقتی که اسکی تمام شد. سندی در گوشه ای از سالن به تنهایی ایستاد اما بعد دوست سندی جلو آمد و گفت: « سندی خیلی خجالتیه. به من گفت که از طرف اون ازتون عذرخواهی کنم. »

ریچارد می گوید: « از حرفش تعجب کردم. بعد به سمت سندی رفتم و ما روی نیمکت نشستیم و صحبت کردیمو صحبت کردیمو صحبت کردیم. »

اما امروز سندی روی تخت بیمارستان خوابیده و به وسیله دستگاه نفس می کشد و بیماری ام اس حرف زدن و راه رفتن را از او گرفته است.

ریچارد از سندی می پرسد: « در همون نگاه اول عاشق من شدی؟ » و همسرش سندی سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد.

ریچارد می گوید که بعدا سندی به من گفت که اگر همان شب از من درخواست ازدواج می کردی با تو ازدواج می کردم و من هم به او گفتم که اگر تو هم همان شب از من می خواستی که با تو ازدواج کنم با تمام وجود این کار را انجام می دادم . اما آن شب سندی خیلی زود از سالن اسکی رفت چون باید از خواهر 6 ماه اش جودی مراقبت می کرد.


اما موضوعات دیگری بر سر ازدواج ریچارد و سندی بود. ریچارد یک شیمیدان بود که در کارخانه تصفیه آب کار می کرد اما از کارش متنفر بود. او در مدرسه پزشکی درس خوانده بود و می خواست دوباره به کالج برود و پزشکی را ادامه دهد. در این صورت ازدواج آنها نزدیک به نظر نمی رسید.

 


دانشکده پزشکی را فراموش کردم

سفر ریچارد به کالیفرنیا همه چیز را تغییر داد. وقتی که ریچارد و دوستش در اسکله سانتامونیکا (Santa Monica) بودند از یک غرفه هنری دیدن کردند که هنرمندان از چهره توریست ها با قیمت 5 دلار پرتره می کشیدند. ریچارد علاقه مند به نقاشی و کشیدن پرتره شد. همان جا یک شغل گرفت و بدون وقفه پرتره می کشید.

ریچارد می گوید: « من راست دست بودم اما مجبور شدم دستمو عوض کنم و چپ دست بشم. »

ریچارد بعد از 4 روز که به اندازه سال ها می ارزید آنجا را ترک کرد. چون در درونش احساس می کرد که بخشی از قلب خود را در مکانی دیگر جا گذاشته است.

ریچارد می گوید: « از وقتی که به سفر رفته بودم خیلی دلم برای سندی تنگ شده بود. » آنقدر که وقتی ریچارد به فورت وین (شهری در ایالت ایندیانا درآمریکا) برگشت خانه ای کوچک در بوئل درایو (
Buell Drive) خرید و سندی را به آنجا برد و چند روز بعد از آن با سندی ازدواج کرد. سال 1962 ریچارد خواهر سندی، جولی را به فرزندی پذیرفت و سال ها بعد آنها صاحب دو فرزند به نام کریستی و مارکو شدند. در این سال ها ریچارد مشغول نقاشی روی دیوارهای برج سییرز (Sears) بود. روزی یکی از دوستان ریچازد از او خواست تا نقاشی ها و پرتره هایش را به یکی از برنده های جایزه پرتره نشان دهد. و او این ملاقات را برای ریچارد فراهم کرد. بعد از این که ریچارد پرتره هایش را به او نشان داد. او از پرتره های ریچارد خوشش آمد و کار او را تحسین کرد. بعد از آن ملاقات بود که ریچارد تصمیم گرفت که دانشکده پزشکی را فراموش کند و یک درجه عالی در هنر نقاشی بگیرد.

ما هر دویمان خوشحالیم

یک روز که ریچارد در بازار داشت از یک پسر جوان پرتره می کشید او به ریچارد گفت که دبیرستان باتلر به یک معلم هنر نیاز دارد. ریچارد خیلی زود به مدیر دبیرستان تلفن زد. مدیر مدرسه گفت که می خواهد با ریچارد صحبت کند. وقتی که ریچارد به مدرسه رفت و از کلاس ها دیدن کرد به مدیر دبیرستان گفت که او شرایط این کار را ندارد ولی مدیر به او گفت که مطمئن است که ریچارد از پس آن بر می آید.

ریچارد می گوید: « وقتی که این شغلو گرفتم احساسم شبیه کسی بود که مرده و رفته به آسمون. رفتن و کار کردن در اونجا مثل کسی بود که به یه سفر ماهیگری میره . آمورش هنر برای من مثل یه سرگرمی بود که هیچ وقت ازش خسته نمی شدم. »

همون طوری که ریچارد آموزش هنر را دوست داشت دانشجوهایش نیز او را دوست داشتند. علیرغم این که ریچارد در سال 1997 بازنشسته شد؛ هنوز هم 1500 نفر از هنرجویانش در صفحه ی فیس بوکش او را دنبال می کنند.

اگرچه هنر هنوز هم با ریچارد آمیخته است و ریچارد و سندی با هم همراه هستند و همدیگر را دارند و هر دویشان خانواده و فرزندانشان را . ولی زندگی همیشه آسان نخواهد بود.

در حدود سال 1970 در سندی بیماری ام اس (
MS) تشخیص داده شد. یک بیماری فلج کننده که به اعصاب مرکزی حمله می کند و تأثیراتش می تواند از بی حسی دست و پا گرفته تا فلج کامل یا کم بینایی باشد.

ریچارد می گوید: « اوایل سندی دچار دوبینی شد و دست و پایش درد می کرد. وقتی که یکی از پاهایش فلج شد بدون اختیار به زمین می خورد. وقتی دکترها در او بیماری ام اس را تشخیص دادند ما نمی دانستیم که او به کدام نوع از بیماری ام اس دچار شده است. پیشرونده آرام یا پیشرونده سریع!»

اما سندی چیزی از بیماریش نمی دانست. به هر حال پیشرفت بیماری به حدی رسید که ریچارد مجبور شد خودش را بازنشسته کند تا مراقب سندی باشد. او دیگر کاملا فلج شده بود .

ریچارد می گوید: « من الان 10 سال است که روی تختخوابی می خوابم که کنار تخت سندی در خانه سالمندانه تا بتونم ازش مراقبت کنم .»

وقتی که دکترها و پرستاران در آسایشگاه از قرص های آرام بخش و نحوه مراقبت از سندی حرف میزنند. ریچارد و سندی درمورد کیفیت زندگی صحبت می کنند و سندی همین طور می خنده و می خنده . سندی خوشحال است و لبخند می زند.

همین طور که ریچارد این قضایا را تعریف می کند روی تخت بیمارستان خم می شود و پاهای سندی را ماساژ می دهد. نوری از پنجره بیمارستان به داخل اتاق می تابد و چهره ی ریچارد را نورانی می کند.

ریچارد به سندی می گوید: « ما باید گوشه های روشن چیزها رو ببینیم . نیمه پر لیوان . »

 



ما باید خودمان خوشبختی را بسازیم

اما در دو سال گذشته کارها آسان تر شده اند. ابتدا سندی به آبسه پیشرفته روده دچار شد. پزشکان می ترسیدند که زیر عمل جراحی طاقت نیارود اما بعد فهمیدند که آن توده پاره شده و عفونت تمامی شکمش را فرا گرفته است. ریچارد به جای اینکه آماده خداحافظی با سندی شود از دوستانش در فیس بوک خواست که برای او دعا کنند. سپس پزشک دیگری پیشنهاد داد که آب ها را با یک لوله از شکم سندی خارج کنند. این روش کار گر شد و سندی از مرگ نجات یافت.

ریچارد می گوید: « وقتی شما عاشق کسی هستید نباید مرگ را به راحتی بپذیرید. این اشتباه ترین کار در دنیاست .»

سه یا چهار ماه بعد سندی به پرتیونیت (نوعی عفونت کشنده) دچار شد. عفونت مرگباری که پزشکان قبلا می ترسیدند سندی به آن دچار شود. پزشک به ریچارد گفت که خیلی متأسفم باید برای بدترین حالت آماده باشی. اما ریچارد در عوض برای سندی دعا کرد چرا که او یکبار دیگر آماده خداحافظی با سندی نبود. این وضعیت برای چندین روز ادامه داشت اما به تدریج سندی رو به بهبودی رفت.

ریچارد می گوید: « من به خدا اعتقاد و باور قلبی دارم و معتقدم که خدا حال سندی را بهتر می کند. »

حدود شش ماه پیش بیماری ام اس دوباره برای سندی مشکل ساز شد و عضلات تنفسی سندی را تضعیف کرد. طوری که سندی دیگر قادر به تنفس نبود. پزشکان به ریچارد توصیه کردند که او را به بیمارستان منتقل کند و به او داروی مسکن بدهد.

ریچارد می گوید: « من می دونستم که حرف پزشکان چه معنایی دار ه ام من آماده نبودم که سندی رو رها کنم. »

آن شب دکتر ریچارد را صدا زد و به او گفت که فکر نمی کند سندی بتواند امشب را سپری کند و اینکه او می تواند به سندی مورفین تزریق کند تا مطمئن باشد که او راحت خواهد بود. دکتر باز به ریچارد می گوید که باید خودش را برای بدترین حالت ممکن آماده کند.

سپس سندی به وسیله دستگاه تنفس مصنوعی وصل شد و توسط آن زنده ماند. سندی به وسیله دستگاه تنفس مصنوعی قدرت خود را بازیافت و بهتر شد و به خانه پیش ریچارد بازگشت.

اما در میانه ماه مارس بود که این اتفاق دوباره رخ داد و این بار سندی به کما رفت. ریچارد می گوید: « او را تکان دادم و فریاد زدم بیدار شو سندی ولی او بیدار نشد که نشد . زمان ناامید کننده ای بود چرا که پزشکان گفتند ام اس باعث نقص در ماهیچه های تنفسی شده و او را رو به مرگ می برد. پزشکان به من گفتند که بایذ با این وضعیت مواجه شوی. این وضعیت اگر قبلا ناامید کننده به نظر می آمد اما الان واقعا هیچ امیدی نیست. »

ریچارد می گوید به کیفیت زندگی اعتقاد دارد. او می فهمد که زمانی باید از سندی خداحافظی کند و نباید کاری بکند که سندی درد بکشد .

ریچارد می گوید: « اگر اینطور می شد باید اجازه می دادم که اتصالات را از سندی باز کنند اما سندی دردی نداشت.»

ریچارد می گوید: « سه بار دیگه من این جمله ها را شنیدم و سندی بهتر شد و پیش من برگشت. »


امروز دوشنبه است . اگرچه سندی نمی تونه به خاطر دستگاه تنفسی که به گلویش وصل شده صحبت کند اما با حرکات دهان و لبهایش با ریچارد حرف می زند . سندی می تواند تا دو یا سه هفته دیگر به خانه بازگردد.


مدت ها گذشته است . سندی بهتر به نظر می رسد اما غمگین است. ریچارد جلو می آید و شانه های سندی را نوازش می کند و سندی عکس العمل نشان می دهد. لبخند می زند و ریچارد می گوید : « به زودی سندی حالش انقدر خوب میشه که می تونه با ما صحبت کنه »



مرا خوشحال کن

به نظر می آید که سندی و ریچارد مشکلات را آسان پشت سر گذاشته اند به ویژه در 10 سال گذشته. اما سندی و ریچارد به اوقات بدی که داشتند نگاه نمی کنند. آنها ترجیح می دهند که به لحظات خوب زندگیشان بنگرند و به آینده ای که پیش رو دارند . سندی به خانه باز خواهد گشت و ریچارد و سندی با هم خواهند بود. و زمانی که پایان کار می رسد، خوب ، فقط یک شروع دیگر خواهد بود.


وقتی که با سندی ملاقات کردم زمانی بود که برای اولین بار بیماری ام اس در سندی تشخیص داده شد و من فکر می کردم که او در حال مرگ است. آن زمان سندی برای من یک شعر نوشت و گفت که از ریچارد بخواهید تا آن را برای شما بخواند. و ریچارد این کار را کرد.

صدای ریچارد نرم و بلند بود. چشم هایش جایی را می نگریست که من نمی توانستم ببینم. جایی که فقط او سندی می دیدند. همان جایی که سندی و ریچارد با هم در طول زندگیشان دیده بودند .
ریچارد در هر مصاحبه یک چیز را چندین بار تکرار می کند و خودش می گوید که این خیلی مهم است و او می خواهد که شما آن را درک کنید .

ریچارد می گوید: « فکر می کنم که مهم ترین چیز در زندگی اینه که ما واقعا عاشق کسی باشیم و احساس کنیم که عشق بین ما دو طرفس . این همان چیزی است که من و سندی در زندگی داشتیم. ما 51 ساله که با هم ازدواج کردیم و این اتفاقیه که منو شادترین مرد دنیا کرده. »

موهای قهوه ای سندی روی بالش پخش شده. صدای وزوز دستگاه تنفس مصنوعی، صدای نمایشگر دیجیتال بالای سر سندی و صدای تلویزیون در سالن خانه سالمندان به گوش می رسد . سندی هنوز هم نمی تواند صحبت کند حتی نمی تواند به خانه خودش باز گزدد. اما وقتی که این جملات را از ریچارد می شنود به ریچارد نگاه می کند و لبخند می زند. چیزی می گوید که شاید بلند و واضح نباشد اما غیر قابل انکار است و هیچ اشتباهی در کار نیست. زیر لب می گوید : « و من خوش شانس ترین زن دنیام. »

 

عکسها در ادامه مطلب


 
ای که بی تو خودمو تک تنها می بینم
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق ، موسیقی

 

من هیچوقت از صدای داریوش خوشم نیامده و نخواهد آمد.

اما واقعیت اینه که ایشون همیشه ترانه هایی با متن زیبا می خواند.

متنهای زیبایی که مفهوم های زیبایی دارند.

مثل ترانه زیر که من دوست دارم:

 

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم      هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم

 

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود          قصه غربت تو قد صد تا قصه بود

 

یاد تو هر جا که هستم با منه                       داره عمر من و آتیش می زنه

 

تو برام خورشید بودی توی این دنیا سبز         گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرده

 

حالا اون دستا کجاست ؟ اون دو تا دستای خوب        چرا بی صدا شده لب قصه های خوب

 

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد        عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

 

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده             انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

 

یاد تو هر جا که هستم با منه              داره عمر منو آتیش می زنه

 

یادتو هر جا که هستم با منه                 داره عمر منو آتیش می زنه

 


 
حالا می دانم
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی ، عشق ، آقایان

چند سال پیش درگیر رابطه ای بودم که دیگر نمی خواستم ادامه دهم.

به دلیل کشمکشها مدتی طول کشید تا این رابطه تمام شد.

بعد از تمام شدن رابطه، طرف مقابلم به یکی از نزدیکانم نامه ای نوشته بود و از او خواسته بود که مراقب من باشد و در آن از من کلی تعریف و تمجید کرده بود و گفته بود که من نجیب ترین دختر دنیا هستم.

بارها قبل از آن به خودم گفته بود که به نجابت من ایمان دارد.

آنروزها برای من بی اهمیت بود. چرا که همیشه بودن در یک رابطه هر چند معمولی هم مرا متعهد می کند، چه برسد به آن رابطه که خیلی جدی بود.

بعدها فهمیدم که مدتها تعقیبم می کرده و آن قسم به نجابتم را بیخود نمی گفت.

حالا که از آن روزها سالها می گذرد، اهمیت قسم او به نجابتم را بیشتر می دانم.

یکی از دوستانم درگیر رابطه ای شده بود که از طرف خودش جدی محسوب می شد. ولی از طرف مقابلش اصلا اینطور نبود. طرف مقابلش کسی بود که با همه می چرید. اما دوست من فقط و فقط به او متعهد بود. اما دقیقا برعکس با زرنگی تمام همه تهمتها را به او می زد. از دوستم خواستم که به او پیشنهاد بدهد که هر دو هم زمان از خط موبایلشان پرینت بگیرند، هر چند که مردک دو تا خط داشت، باز هم از زیر انجام اینکار با زرنگی در رفته بود. اما دوستم عاشق بود و کور... مثل همه عاشقهای دنیا.

خیلی تحملش کرد... اما همچنان طرف مقابل به او بی محابا تهمت می زد در حالی که خودش خطاکار بود با توجه به شواهد و قرائن بسیار و با زرنگی تمام خودش را عاشق و شیفته هم نشان می داد. اما حاضر نبود وقتی بگذارد و تحقیقی کند تا به نتیجه ای مثبت یا منفی برسد.

این شد که به یاد بیاورم، قسم آن کسی که به نجابتم بود، هر چند که من نخواسته بودمش و رانده بودمش... در آخرین لحظه ها در حقم نامردی نکرد.

حالا می دانم معنی آن جمله را که می گفت: من روی نجابت تو، اگر همه دست روی قرآن می زنند، من پا روی قرآن می زنم.

حالا می دانم


 
عاشفانه
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

 

نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی

نخواستی سر این عشـق، امتحـان بدهی

نگو که آمده بودی سـری به من بزنی

و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی

نگو که از اول این راه، عاشقم نشدی

نگو که آمده بودی خـودی نشـان بدهی

چه اتفاق غریبی است اینکه دل بکند؛

کسی که...حاضری...آسان... برایش... جان بدهی

 

نمی دونم از کیه...

 

در کار عشق ما همیشه اما بود

بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

مثل زلال آب من باورت کردم

مینای یک رنگی در ساغرت کردم

 

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم

 

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

 

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

 

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

ترانه ای از معین


 
...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عشق

 

واقعا چیزی، جائی، تفریحی، شغلی و یا ..... هست که جاش عشق رو بگیره؟

 

چند درصد از آدمها عشق واقعی رو تجربه می کنند؟

 

چند درصد از آدمها بازیهای طرف مقابل رو برای رسیدن به اهداف شخصیشون رو به نام عشق باور می کنند؟

 

چند درصد از اونهایی که ادعای عشق دارند، تا آخرش می ایستند؟

 

به نظر من عشق واقعی نیرویی دارد که همه را به زانو در می آورد.

اما اگر واقعی باشد.

اگر در رابطه ی به اصطلاح عاشقانه طرف مقابل به دنبال منافع خاصی نباشد.

 

فکر کنم مهسا تو وبلاگش نوشته بود که عشق برای هر کسی فرمول خاصی داره. اما به نظر من عشقهای واقعی فرمولهاشون خیلی شبیه همه و اون عشقهای مادی هستند که هیچوقت مثل هم نیستند.

 


 
نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با جولی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، عشق

 


همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید . او خواب درستی نداشت ،او تنها در روز کمی میخوابید و بسیار به سرعت در طول روز خسته میشد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، او زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، او دیگر از خود مراقبت نمیکرد . او حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد. من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت ...

اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن . میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم . او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم و هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . من به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . من او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم . شما آن را باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد . او هر روز احوالش بهتر شد. او وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد .

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم : زن بازتابی از رفتارِ مَردش است.

 

اگر شما زنی را تا نقطۀ جنون دوست بدارید ،او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.

 


 
دوست دارم اینوووو
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عشق


 
افسوس
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: جمله های من ، عشق

 

روزی که تلآلوء نگاهم را در چشمهایت دیدم، به اشتباه صداقت تو خواندمش!

 


 
خیال کن (شهرام شکوهی)
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: غم ، عشق ، نویسندگان دیگر ، موسیقی

 

 
خیال کن روزگارم روبراهه ، خیال کن رفتی و دلم نمرده
خیال کن مهربون بودی و قلبم ، کنار ِ تو ازت زخمی نخورده

خیال کن هیچی بین ِ ما نبوده ، خیال کن خیلی ساده داری میری
خیال کن بی خیال ِ بی خیالم ، شاید اینجوری آرامش بگیری

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم

خیال کن که سرم گرمه عزیزم ، خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم
خیال که زمستونه ولی من ، توی ِ شب هام شب ِ سردی ندارم

خیال کن قلب ِ من شکستنی نیست ، خیال کن حقمه تنها بمونم
خیال کن عاشقم بودی ولی من ، شاید قدر ِ تورو هرگز ندونم

گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خستم
تو یادت رفته که توی ِ چه حالی ، کنارت بودم و زخمات و بستم
 
 
 
 

 
می دانم...
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عشق ، غم

 

می دانم نمی دانی عزیز دل!
نمی دانی چقدر دلتنگت می شوم.

نمی دانی گریزانم از همه کس تا با یاد تو باشم در تنهایی بدون تو.

یاد تو که نه! یاد او که برای خودم ساخته بودم از تو.

اویی که همیشگیست!

نمی دانی یادت هجوم دیوارهای تنهایی را صد چندان می کند.

نمی دانی چه دردی دارد پس از قرنها گرمترین سلامت برای من نبودن.

کاش لحظه ی شنیدن "دوستت دارم" از نگاهت, سقط می شد.

کاش آسمانی می شدم آن لحظه تا ابدی باشد  باورم از باورت.

کاش نبودی هرگز برای گفتن آنچه که بی انتها نبود.

نمی دانی که قسم به آرزوهای سپید نخواهمت بخشید. 

 

 


 
زیباست
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق
 
هوا سرد است.بسیار سرد.اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال 1942چنین روز تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و می لرزم.نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.من فقط یک پسر کم سن و سال هستم.باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.اما تمام این رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم.من تقریبا مرده ام.یعنی از وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این جا آورده شده ام،مرده ام.آیا فردا هنوز زنده خواهم بود؟آیا امشب مرا به اتاق گاز می برند؟


 

 
مرغ عشق
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حیوانات ، عشق

 

 

 

 

 


 
عشق با بازگشت!
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، fb ، عشق

 

ما اغلب برای دیگرانی که میشناسیم و یا حتی دوستشان داریم, در قبال چیزی کاری انجام می دهیم یا لطفی می کنیم.

مثلا" کادوی تولد میدهیم و انتظار داریم که در قبالش کادوی تولد بگیریم.

مثلا" محبت می کنیم و انتظار داریم محبت ببینیم.

اما اگر برای کسی که انتظار برگشتی ازش نداشتیم, کاری انجام دادیم, حقیقی تر است... ماندگارتر است... از لحاظ درونی راضی کننده تر است. و این رضایت خاطر باعث قوی شدن عشق درونی ما می شود به خودمان و دیگران و جامعه...

 

مثل این ویدئوی بسیار زیبا

 

گسترش عشق آرامش می دهد. آرامشی که در جامعه کنونی ما گمشده.

آرامش جامعه ی ما در پشت سایه های خودخواهی های شیک و با کلاسمون نابود شده.

ما با کلاسهای امروزی فاقد عشق واقعی به دیگرانی هستیم. اینگونه آرامش دیگران و خودمان را خدشه دار می کنیم.

اما هنوز هم می توان ...

هنوز هم دیر نشده...

می شود سعی کرد...

می شود کوچولو کوچولو...

ذره ذره شروع کرد...

 

مهربانی

مثال بزنید از محبتهای بی دریغی که دیده اید یا انجام داده اید.

 


 
عاشقانه
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: جمله های من ، عشق

 

خوابم از خستگی نیست

چشمهایم بسته می شوند وقتی از دیدنت نا امید می شوند.

 

closed eyes

 


 
شعر یادت نره!
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق

 

بالاخره نمردیم و دیدیم که یک مرد ایرانی با کلاس پیدا شد که به شکل رمانتیک از یک خانم جلوی دیدگان یه عالمه جمعیت خواستگاری کنه!

 

البته خیلی بهتر میشد که اگر اون خانمه ایرانی بود.

 

امید است ایشون الگویی باشند برای سایر عاشق پیشگان واقعی!

 


 
عزیزم
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عشق ، داستانک

 

"عزیزم" صدایش می زد.

نه از این "عزیزم" هایی که مردم به در و دیوار می گویند، از آن "عزیزم" ها که از ته دل می آید و قسمی از جان را منتقل می کند، مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

اما "عزیزم" فقط نگاهش می کرد.

نگاه کافی نبود. قرار بود "عزیزم" هم حرف بزند. اما فقط با عجله غذا می خورد و دست نوازش را به شدت نوک می زد.

از وقتی بیماری اش اوج گرفت، "عزیزم" هایش را "عزیزم" با نگاهی مبهوت پاسخ می داد.

اما او همچنان "عزیزم" را با جان می داد.

نفس های آخر جانی نمانده بود برای "عزیزم" گفتن.

فقط نگاهی نفس گیر...

و تمام.

در هیاهوی لحظه های پس از سکوت، صدای آشنایی طنین انداز شد.

"عزیزم"

"عزیزمی" مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

که از نوک نوک طلا فوران می کرد.

درست شبیه طنین صدای گذشته ی سکوت اکنون!

 


 
سلندیون
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق

 

هر کسی فیلم زیبای زندگی سلندیون را دیده یا ماجرای زندگی اش را دنبال کرده باشد، حتما" می داند که عاشق مدیر برنامه هایش شد که حدود 20 سالی از خودش بزرگتر بود و علی رغم مخالفت اطرافیان با او ازدواج کرد.

هر چند که سلندیون صدای فوق العاده محشری دارد، اما به گمانم قدرت معجزه عشق بین او و شوهرش پشتوانه ی محکمی برای موفقیت هر دویشان است.

یک ویدئوی زییا از این هنرمند صاحب صدای کم نظیر:

A Duet with Frank Sinatra

 

Celine Dion and her husband

 


 
عشق چیست؟
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، عشق

 

یکبار برای همیشه!(عشق چیست؟)

پیشنهاد میکنم گوش بدید




 


 
همیشه عاشق
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق ، مادربزرگ

عزیز، مادربزرگم، تا جایی که یادم می یاد همیشه عاشق بود.

 

اولین عشقش پسر عمه ی شیطونش بوده که بعد از ازدواج بهش خیانت می کنه و عزیز نمی تونه تحمل کنه.

از رنج غم جدایی و اینکه عاشق جلوی چشمش با یار دیگر خوش بوده, و از اونجایی که یکی یکدونه خانواده بوده، خانواده رو مجبور می کنه که به تهران نقل مکان کنند.

 

در تهران با پدربزرگم ازدواج می کنه. هیچوقت نشنیدم که بگه عاشق پدربزرگم بوده. اما یادمه همیشه عاشق یکی از دوستاش بود. دوستهای همجنسش.

البته عشق معنویش هم "حضرت عباس" (ع) بود.

همیشه از نهایت وجودش برای عشقش مایه می گذاشت. گاهی بیشتر از بچه هاش به عشقش اهمیت می داد. و معشوقهاش هم اکثرا اونقدرا که اون بهشون اهمیت می داد بهش اهمیت نمی دادند و سعی می کردند تا جایی که میشه ازش استفاده کنند. هر کس به نوعی ... مادی ... معنوی ... و همیشه خیانت معشوقهاش باعث جدائیشون بود.

 

عزیز تا لحظه ی آخر زندگیش عاشق بود.

تازگیها عاشق زن همسایه شده بود. "افسانه"

و در اوج بیماری زیر لب اسمشو صدا می زد و گاهی اطرافیان رو با اون اشتباه می گرفت.

مادربزرگم عاشق پیشه بود.