دنياي آبي

اجتماعی

سال نو مبارک
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سال نو ، شعرکی

 

شاید محال نباشد

آرزوی من

که روزی بیاید

شاید در این سال،

یا سال دیگر

که دروغ

رسم روزگار نباشد

که هر که دروغگوتر، موفق تر نباشد،

شاید امسال

یا سال دیگر،

صداقت ارزشمندتر باشد از تظاهر

و رنگ ببازد همه ی بازیها

رفتارها همه مثل دست باشند

مثل کف دست

صاف و ساده

بی پیرایه

زلال

عاری از نیرنگ

چشمها صاف باشد

برق دروغی در آن نباشد.

آرزو می کنم

معنای دروغ محو شود از روزگاران

آرزو می کنم

آرزویم محال نباشد.

 

آرزو


 
 
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

بیا تا با تو بهار شکوفا شود

در درون من

بیا تا به پائیز نرسد

لحظه های انتظار

بیا تا فراموش شود همه سیاهی ها

در پس دامان نگاهت

بیا تا رنگ ببازد ترس وهم آلودت

در ترنم بهار زندگی

بیا تا صدایت نغمه ای باشد

دلنواز برای هر روز

بیا تا آرامش جاری شود در وجودت

از لطافت بودن


 
 
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

در گوشه ای دنج

آرام کز کره

زیر برگی سبز،

از درخت بید،

عشق!

دروزن قلبی گرم

آرام کز کرده

می ماند آنجا

امن است آخر

تهدید پژمرده

آرامش است آنجا

خرجش نخواهد کرد

آن قلب سر خورده

عشق می ماند اینگونه

تا آخر دنیا

آرام و کز کرده

زیر برگی سبز

از درخت بید


 
جهنم
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

تا بلندای افق خواهم رفت روزی

آنجا که زمان می ایستد

آرزوهایم را نظاره خواهم کرد روزی

آنجا که دروغ رویا میشود

پرده ها فرو می افتد روزی

آنجاست که سکوت حاکم می شود

و عشق ابدی خواهد شد روزی

آنجا که رنگها همه یکرنگ شوند

به چشمها نگاهی خواهد شد روزی

و شرم خواهد بارید از آن نگاه

و جهنم معنا خواهد شد.......

 

شاعر بعد از این


 
راه بی او
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

 

"با قضا کار زار نتوان کرد

 گله از روزگار نتوان کرد"

 

 راه رفته ی بی بازگشت را

 ز چشمها کتمان نتوان کرد

 

 آبی که ریخته شد بر زمین

به سادگی جمع نتوان کرد

 

اویی که توانش نیست اندازه ی تو

همراه خود تا ابد نتوان کرد

 

 گردش ایام سریع است بدان

در کار خیر هیچ استخاره نتوان کرد

 

دست در دست به عشق

 تا بهشت تظاهر نتوان کرد

 

باور انسان بی چشم را

به تغییر روزگار معتقد نتوان کرد

 

هر که آمد به زندگی ات پا زد

به راحتی فراموش نتوان کرد

 

شاید روم به راهی دور اما

بدون"آبی" رسیدن به مقصد نتوان کرد

 

شاعر بعد از ایننیشخند


 
وقت تمام
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

دیگه فرصتی نمونده

برا آرزوی بر باد

 

برا لحظه های خنده

تو شب بدون مهتاب

 

همه خنده ها یهو ریخت

به روی موجای دریا

 

موجای بی رنگ آبی

پره از حباب رویا

 

حالا رویا شده پر پر

حالا دنیا شده بی بر

 

دیگه فرصتی نمونده

سرنوشت حکمو پیچونده!

 

 


 
بی فردا !
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

می آمدی دوباره باز

با دستهای خالی از پرواز

نگاهت همیشه بدون فردا

باز می بست دلم را به رویا

ز بی فردایی سرگشته و حیران

لب باز می کردم به گفتن فلان و بهمان

برایت چه ساده بود انگار

فراموشی در خماری یار

با رفتنت هر چند چو کابوس

زندگیم گردیده بدون فانوس

شبهایم گردیده چون روز

بی خواب و سرگشته با سوز

همراهی می کندت دلم با آه

تا لحظه ی رسیدن به آخر راه

 

"شاعر بعد از این"

 

 


 
پایان بی پایان
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعرکی

 

دور دستها

سایه ی غمی نمناک

سراب گونه

آزار می شود گاهی

 

مهتاب شهبای تیره

از پشت ابرهای سهمگین

نقره فام می کند زندگی را گاهی

 

شاید پایان بی پایان

آرامشی باشد

برای لحظه های بی گذر تاریکی

 

شاعر بعد از این


 
 
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعرکی

 

چه بی صدا و بی نگاه،

چه ساده و سهمگین،

گذشتی از کنارم

و ندانستی که من با چه دلهره راه را پیمودم

تا بدان لحظه ی دلخواه رسیدم

و نشنیدی "آه" را

 

 


 
دیشب
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعرکی

 

فریاد من و آسمان

چه در هم پیچیده و گمشده

در صدای شر شر اشکهایمان

آبی خواهد شد آسمان باز

و درخشان

قلب من اما...

ماندگار است

جریحه اش،

تا ابد

 


 
سال نو مبارک + شعر تکراری
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعرکی ، سال نو

 

صد سال به این سالها، که نه...

صد سال به آن سالهای دور

آن سالهای خوب کودکی

ذوق پوشیدن کفشهای تق تقی

مادر و لبخندهای زورکی

دستهای خسته ی پدر،

همراه بوسه­ای تکی

شوق دیدن مادربزرگ با ته کیسه­اش

جمع کردن عیدی پولکی

 

شاعر بعد از ایننیشخند


 
زمان
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعرکی

 

بایست زمان!

بایست!

پشت لحظه های شیرین زندگی

 

چونان درنگت،

در لحظه های سخت

 

اگر افتاد از سرت حسادت،

بایست!

پشت لحظه های شیرین زندگی

 

یا ببند سرعت چشمهای هرزه ات را،

بر لذت بهترین ثانیه­های دنیا

 

شاید اندکی رحم

ارزش افزونت باشد.

 

شاعر بعد از این نیشخند

 


 
نگاه!
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعرکی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نه تاب ندارم.،

نگاه خالی ات را ...

..............

آرزو دارم برایت نگاهی

گاه پر ز لبخند،

نیازی یا انتظاری،

گاه سر شار از خشم،

یا غم!

گاه باز، چون آغوش ِ عشق یا مهربانی

حتی شرمسار گاه گاهی

 

اما خالی ... هرگز

خالی از حرف،

مثل رفتن از زندگی،

سرد است.

بگذار حرف دلت از نگاهت بطرواد

تا همیشه.

 

                                                         .... بعد از ایننیشخند

 


 
Dont
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعرکی ، خارجکی

Leave me alone!

When your heart is just a loan

I need a real life

not beyond of my right

If you are ready let's go

If not, then better to go

 شاعر بعد از این نیشخند


 
نا تمام
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعرکی

نگاهت آتشگاهیست پرستیدنی

کلامت صداقتی نا آشنا

گمشده در اعصار دور

نگاشته در ابیات دلبرانه

یکی نیست راهمان گرچه

باورم کن

که رها نیست دلم

از بازی سرنوشت

که همیشه بنگاه غمم بوده

شاعر بعد از ایننیشخند


 
سال نو
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعرکی ، سال نو

 

صد سال به این سالها، که نه...

صد سال به آن سالهای دور

آن سالهای خوب کودکی

ذوق پوشیدن کفشهای تق تقی

مادر و لبخندهای زورکی

دستهای خسته ی پدر،

همراه بوسه­ای تکی

شوق دیدن مادربزرگ با ته کیسه­اش

جمع کردن عیدی پولکی

شاعر بعد از ایننیشخند


 
خاطره
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعرکی

 

رد پای خاطره، رنگ ، رنگ

 گاه کمرنگ، گاه پر رنگ

خاطرات با حس و ادراک

چو ذهن آرد به یاد، رنگیست رنگی

به قرمز می گراید چو خونت  می خروشد

چو لبخندت به لب آرد رنگش طلایی است

سپید است، با آهی نفس گیر

کبودی ست وقتی اشکت در می آید

چو دلتنگی آورد، سبزی است خوشرنگ

"یادش به خیر" اما هممیشه آبی است.

                                        

                                           شاعر بعد از ایننیشخند

 


 
امشب
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعرکی

شبی غمناک است

نم دارد امشب

هوا سرد است و تاریک

طوفان دارد امشب

فصل پائیز است

ماه هم گویی رنگ دارد امشب

کسی گوید همه شبها همین است

نمی داند ولی، درد دارد امشب

شاعر بعد از این


 
شعرکی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعرکی

رای به زندگی

چه رنگ می بازد

در صندوق سرنوشت

آغاز تسلیم

پایان شادیست


 
ذوب می شوم!
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعرکی

خاک می کنم احساسم را

به انتقام همیشه خاک کردنم

"گهی  پشت به زین و گهی زین به پشت"

زیر تلی از خاکستر

تا سنگ شوم و آرام

...

ذوب می شوم اما

قطره قطره که نه

ناگهان و بی وقفه

ذوب می شوم...


 
باز...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: از زندگی ، شعرکی

باز بوی یاس می آید از فردای من

باز هم قد می کشد دوشیزه ی رویای من

 


 
کوههای ما!
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعرکی

می آیند به سنگینی با ادعای کوه!

می مانند به سختی مانند تپه... که نه کُپه خاکی شاید...

می روند به سادگی چون غبار!

جای خالی تصویری از کوه

و پَری از غبار می ماند و بس!


 
لحظه ها!
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعرکی

بیشمارند لحظه ها

ماندنیها اما انگشت شمار!

آدمهایی را می مانند

که می آیند و می روند و

اندکی (بعضی) ماندگار می شوند

فقط!

 

 


 
شاید...
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعرکی

این هیاهوی باد...

با هجومی سهمگین

مرا به یاد تو می آورد و  

تنهائی ام را با خود می برد،

چونانکه ماه تو را به یاد من!

*****

عکس پدر و مادر را بدهید تا عکس فرزند آینده تان را ببینید!


 
زندگی
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعرکی

این زندگی...

بازی می دهدت سخت

تا آخرین لحظه ی بودن!

راه می روی، می ایستد

می ایستی، راه می رود

نمی روی، می آید

می روی، نمی آید

بازی می دهدت سخت

تا آخرین لحظه ی بودن!

خون را می چکاند

قطره

قطره

قطره

می کندت تمام

ذره

ذره

ذره،

در پی بازیهای بی پایان و

پی در پی

پی در پی.

کاش می شد حتی لحظه ای

فراموشش کرد

نشست در گوشه ای و

آرام خاموشش کرد.

باز فردا از پی امروز

رنگ دیروز می زداید

و رنگها در حصار لحظه ها

لحظه های از دست رفته

رنگین می شوند....

انگار...


 
اما به چه؟
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعرکی

لحظه ها در گذرند اما به چه؟

حرفها در دهنند اما به چه؟

اینهمه موت و ولد

از پی هم می روند، اما به چه؟

چشمها گردان همی

در کاسه ای مثل قدح، اما به چه؟

وقتی زیبائی نمایان می کنی

به به ها رو به هوا، اما به چه؟

خوب هم بودی اگر یو واقعاً

خوب نمایان بهترند،پس باز هم اما به چه؟

از پس داد و فغان با این و آن

پشت دیوار دلت آروم شیون می کنی، اما به چه؟

وقت تنگست و زمان کوتاه

اینهمه خاطر مکدر می کنی، اما به چه؟

شاعر نبودی هیچوقت شاعر بعد از این!

اینهمه کیبورد حرام کردنت، اما به چه؟


 
ایستگاه
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعرکی
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های این ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
***********
نظاره گر بودی
از آغاز تا انتها
قطاری را که به انتظار تو
ترک ایستگاه نمی کرد.
آمدنش را به گرمی
رفتنش را به سردی
در هاله ای از ابرهای بهاری،
به یاد سپردی.
حالا قطار رفته  
ایستگاه اما
نمی رود هرگز
و این نرده ها
شاید
در انتظار قطاری دیگر
به جرم "نرده بودن" در انتظاری سرد
با تو می ماند
تا ابد!
با تو که می توانستی
در راه باشی با قطار
تا ابد!
*****
پ.ن: نمی دونم شعر ایستگاه از چه کسی هست (بخش اول)
بخش دوم بیان احساسات خودم هست با اقتباس از اون شعر... همین!

 
تا آسمان!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعرکی

هر جا که بری آسمان همین رنگ است اما:تا آسمان!

آسمان، بالاترا سربی تر است

آسمانِ اینورا دودی تر است

آسمانِ دل گاه ابری می شود

گاه بارانی، تگرگی می شود

آسمانِ غروب، رنگین به خون

آسمانِ کوه گاه رنگین کموندریا به آسمان

گاه دریا آسمان یا که نه آسمان دریا می شود

گاه پرتلاطم گاه رویا می شود

آسمان دل می برد وقتی طلایی می شود

گاهِ غم اما چه غمگین می شود

تکه تکه باد وقتی ابر می دوزد به آنآسمان طلایی

از برای کودکان اسباب بازی می شود

گاه پائین آید و بالا رود

گاه با ابرها دریا رود

آسمان گاهی بهشت، گاهی جهنم می شود

وقتی با برق و صدا بدجور روشن می شودغروب

آسمانِ سرخ برف می بارد، ولی

صورتی است وقتی که طوفان می شود

مهربان است وقتی آبی می شود

با ستاره مثل قالی می شود

شبها آسمان عالی تر است

آسمان روستا نیلی تر است

شاعر بعد از این


 
اندیشه
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعرکی

اندیشه را به خاطر بسپار

رنگ رفتنیست

نگاه خاموش شدنیست  

قلب شکستنیست

و انسان مردنی است.

اندیشه ماندنی است

جان گرفتنی است

زنده ماندیست

تا ابد 

در ذهن هر که آن را بپروراند.


 
عادت!
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعرکی

نه به آن لبخند مهربان،

نه آن نگاه زشت،

یا این حرفهای زیبا.

نه به این روزهای پر از تلاطم،

یا تلاشهای بی حاصل،‌

این فرار از رسیدن ها،

یا که این میز چوبی،

به این در و دیوارها که «آن» خواهند شد،

یا محبتهای خوراکی،

آن ادعاهای پوشالی،

نه به صداهای مُسکن،

نه به پنجره ای که هر دم مرا به آن سوی خود می خواند،

      نه! 

عادت نمی کنم،

                         به هیچ چیز

                                       به هیچ کس

                                                به هیچ جا.


 
خنده!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعرکی

«تو به من خندیدی

           و نمی دانستی»

           کز پس خنده غمی می آید

            و تو را می برد از راه به دور

                  تا رسی آنجا که

                  کسی منتظر است

                  تا بخندد برتو

«شاعر بعد از این»

باتشکر از لطف حمید مصدق

*****

توجه توجه: کامنتهای پست قبلی به دلایل امنیتی تآئید نخواهد شد. با تشکر از الطاف بیکران شما.

بده در راه خدااااا

به من عاجز یک چند روز «وقت» کمک کنید.


 
پری بود و ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعرکی

نگاه، اعتماد بود و بس!

کلام، مهربانی بود و بس!

خواسته، محبت بود و بس!

دست، دوستی بود و بس!

دل، عشق بود و بس!

لبخند، پیمانه بود و بس!

یار .... اما ... دیو بود و بس!

(شاعر بعد از این!)

*********

توجه توجه: جهت اعلام آپدیت به اینجا یا اینجا بروید و آدرس خود را در محل مربوطه وارد نمایئد.

در اینصورت کسانی که دراینجا یا اینجا یا امثال اینها عضو شده اند، از آپدیت شما در اسرع وقت مطلع خواهند شد.

(لینکهای منو ببینید، اونهایی که اعلام آپدیت می کنند، لینکشون بالاتر از همه قرار می گیرد و مارک دار می شود.)


 
من و تو!
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعرکی

من تو عمرم ۲-۳ تا شعر بیشتر نگفتم

این یکیشه:

من و تو تنهائیم در این جمعیت بی تعداد

و در این تنهائی

   می بالیم به عشق

                  عشقی پاک.. زیبا..

                           چون گل یاس سپید

                    نرم و آرام ..

                           چون بال کبوتر..

                             آماده ی اوج

                                       اوجی که در آن...

                                       خاموش شوند آینه ها

                                           وقتی من و تو

                                            آینه باشیم به هم....

من که شاعر نیستم. شما به شاعری خودتون ببخشید.