دنياي آبي

اجتماعی

به به عربی!
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

موسیقی و رقص ریشه در فرهنگ همه ی ملتها دارد. انگار که از فطرت انسان نشأت می گیرد.

 

ملتهای گوناگون، موسیقیها و رقصهای گوناگونی دارند موسیقی و رقص، زبانی است که نیاز به ترجمه ندارد و خیلی راحت بدون فهمیدن زبان خواننده، میشود با موسیقی ارتباط برقرار کرد.

 

درست است که اکنون موسیقی دانان و موسیقی نوازان، زبان مخصوص خود را دارند (نوت) اما آن زمان که هنوز حرف زدن رواج نداشته و نوشتنی در کار نبوده، موسیقی و رقص بوده!

 

خیلی از موسیقیها و  رقصهای قدیمی، مقدس و جهت پرستش خدایان بوده. نمونه بارز آن قربانی کردن سرخپوستان برای خدایانشان است که با موسیقی خاص خودشان همراه است.

 

در حال حاضر، درویشها با نوعی موسیقی خاص(لحن موسیقیایی) اسم علی (ع) را تکرار می کنند و با آن موسیقی می رقصند و از حالت عادی خارج می­ شوند.

 

حتی لحن خواندن کتاب مقدس ما مسلمانها هم نوعی موسیقی خاص خودش را دارد.

 

اینکه می گفتند یا بگویند رقص و موسیقی حرام است، به نظرم حرف درست و با پایه و اساسی نیست.

 

اینکه کسی بگوید وقتی توی یک جمعی که همه خانم هستند، رقصیدن مکروه هست یا گناه دارد و اینها، اصلاً برایم قابل قبول نیست.

 

حالا چه فرقی می کند اگر این جمع، کلاس رقص باشد؟

******

تعبیر این دوست خواندنیست:

به نظر من رقص، پرواز روحه در حالتهای دست!

dance

**********

ای خدااا چی می شد این بچه ها بعد از آپ کردن، پینگ می کردن؟!!!!!


 
رابطه موش با بیکاری
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، شاد

 

رابطه نداره؟

صبر کن الان ربطش می دم:

 

در سالهای اخیر بارها و بارها مشاهده کرده ایم که شهرداری دورانهای متعددی از سال را دوران "مبارزه با موش" نامگذاری کرده. سم ریخته اند، تله گذاشته اند، موشها را کشته اند و زندانی و تبعید کرده اند اما همچنان جمعیت موشها (مثل جمعیت تهران – دور از جون شما-) رو به فزونی است .

 

چیزی که به نظر من دولت و شهرداری از آن غافل است، "بسیج همگانی" است. بارها و بارها شاهد بوده ایم که ملت غیور ایران هر گاه تصمیم به کاری بگیرد، از نوع همگانی، آنچنان بسیج می شود که بیا و ببین و بخور و ببر!

 

البته این بسیج همگانی هم همچین الکی - پلکی  راه نمی افتد. باید یک ریشه ای در فرهنگ یا مذهب ما داشته باشد. 

 

از آنجایی که کشتن موش در گذشته چندان با اهمیت نبوده، در فرهنگ ایرانی نمی توان ریشه ای  برای بسیج شدن پیدا کرد.

 

از طریق دین هم که موش به نظرم نجس است – نمی شود کار زیادی کرد، به دلیل اینکه موشها داخل جویهای خیابان هستند و به ندرت به داخل منازل می آیند. هر چه باشد در جویها به اندازه کافی خوراکیهای خوشمزه وجود دارد. چرا بیان توی منازل مردم مستضعف که خودشان هیچی ندارند که بخورند.

 

چند مورد گزارش ورود موش به منزل شنیده ام که بلافاصله خانواده دست به دست هم داده، موش را محاصره سیاسی- اقتصادی- اجتماعی – مکانی کرده اند و به بیرون فراری داده اند. (هرچند که ما ایرانیها در برابر این محاصرات امریکائی خم به ابرو نمی آوریم، اما اگر بخواهیم کسی را محاصره کنیم، دمار از روزگارش در می آوریم- دیگر چه برسد به یک موش بی نوا-)

 

 

خوب حالا که از این دو راه به جایی نرسیدیم، پیشنهاد من راهی است که به عقل جن هم نمی رسد (ولی به عقل من رسیده )

 

بهتر است شهرداری جهت انجام کارهای اداری خود، قانونی بگذارد که برای انجام کار فلان یا بهمان چند تعداد موش مرده تحویل دهید تا کارتان انجام شود.

 

باور کنید که این فکر بکری است. 

 

 

تصور کنید:

 

1- جهت گرفتن پایان کار ساختمان== 50 عدد موش مرده

 

2- جهت گرفتن اجازه ساخت هر واحد == 50 عدد موش مرده

 

3- جهت دریافت جواب سلام از هر کدام از کارمندان == 3 عدد موش مرده

 

البته این میزان بنا بر تصمیمات شهرداری محترم قابل تغییر می­باشد.

 

بعدش دیگه خودتون تصور کنید صحنه حمله مردم به موشهای بیچاره رو! دماری از روزگارشون در آرند که نسلشون ور بیفه و از روزگار محو بشه!

 

در این بین همه که فرصت موش گیری رو ندارند، مسلماً تعدادی افراد بیکار به موش گیری، تن در خواهند داد و بابت هر موش مرده، مبلغی رو از خریدار دریافت خواهند کرد.

 

بدون شک افراد سودجویی هم پیدا خواهند شد که شروع به پرورش موش و بعد هم کشتن و تحویل اونها به خریداران خواهند کرد. 

 

آگهی بازرگانی رو داشته باشید: " تحویل هر تعداد موش مرده در محل، فقط با یک تلفن"

 

این آگهی از تلویزیون و رادیو مرتباً پخش خواهد شد. بیلبوردها و پیامهای کوتاه تلفنی رو فراموش نکنید.

 

ملاحظه فرمودید: هم مشکل موشها از بین خواهد رفت و هم مشکل بیکاری تعداد زیادی (موش گیری- پرورش موش- سازنده های آگهی های تبلیغاتی) مرتفع خواهد شد.

 

البته تبعاتی هم به دنبال خواهد داشت که در صورت کم شدن و از بین رفتن موشها اینهمه آدم بیکار خواهند شد. بنابراین عده ای متقلب تعدادی موش پرورش یافته را در جویها رها خواهند کرد و الی آخر...

 

اونوقت تعداد نیروهای پلیس هم باید جهت دستگیری این متقلبین افزایش پیدا کنه!

 

می بینید اینجوری کلی از ملت بیکار، کارمند خواهند شد و آمار بیکاری کلی کاهش پیدا خواهد کرد.

 

باور کنید به همین سادگی

 


 
یافتن شادی!
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

چند وقت پیش ۳ تا هدیه بدون اسم برای شرکت رسید، به طور اتفاقی موقع باز کردن پاکت،‌ کنار همکارم بودم (‌منشی شرکت) و دیدم که یکی از اون سه تا، یک کم مشکل داشت. در همین حین یکی از مدیرها اومد و بی خبر از همه جا یکی از اون ۲ تا سالم ها رو برداشت،‌ موند یک سالم و یک مشکل دار!

برگشتم توی اتاقم. حدود یک ساعت بعد، همون همکارم ( منشی شرکت) اومد و یکی از اون هدایا رو به من داد. گفت:‌اون یکیشم خودم برداشتم. همون موقع جلوی همکارم نگاه کردم و گفتم: اِ اِ اون خراب َ رو به من دادی؟ با یک لبخند خودخواهانه گفت: آره باید اون یکی رو زودتر بر می داشتی تا قبل از اینکه آقای ... بیاد! ....خندیدم و رفت!

با خودم فکر کردم: من اگر جای اون بودم،‌ بدون شک هدیه مشکل دار رو بر می داشتم و هدیه سالم رو به اون می دادم. بعد یاد یک لطیفه افتادم که وقتی خیلی کوچک بودم،‌ پدرم گفته بود از این قرار:

یک روز دو تا دوست با هم می رن رستوران و کباب سفارش می دن! کبابها رو توی یک ظرف مشترک براشون می یارن! بعد از کلی تعارف، اونی که اول دست می بره توی ظرف، کباب بزرگتر رو بر می داره! نفر دوم، با ناراحتی می گه: این رسم رفاقت نیست! اولی می گه: تو اگر جای من بودی، چکار می کردی؟ دومی می گه: من کباب کوچکتر رو بر می داشتم. اولی می گه: خوب الان هم که همون سهم تو شدهپس فرقی نمی کنه!

با خودم کلی خندیدم و گفتم: پس من نباید ناراحت باشم که اون این کار رو کرده، چون در هر صورت سهم من همین هدیه مشکل دار می شد!

یک نرم افزار سرگرم کننده!                             یک سخنرانی جالب!


 
انواع «دوستت دارم!»
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

۱- نوع بادی: در این گونه، نه گوینده جمله به حرف خود اعتقاد دارد و نه شنونده! هر دو می دانند که لحظه ای است و گذراست و بسته به موقعیت،  همچین جمله ای به صورت تصادفی بر زبان کسی جاری می شود! مثل باد می آید و می رود و اثری بر جا نمی گذارد!

۲- نوع آبکی: در این گونه، هر چند که گوینده جمله به حرف خود کمی تا قسمتی اعتقاد دارد، اما هدفش از گفتن این جمله نگه داشتن طرف مقابل است. این جمله در اینگونه مواقع، اثری موقت دارد و مثل آبی که از جایی می گذرد، پس از مدت کوتاهی جایش خشک می شود و انگار نه انگار!

۳- نوع یخمکی: در این گونه، گوینده و شنونده به این جمله اعتقاد کامل دارند اما هر دو می دانند که ثبات آن تا وقتی است که دلیلی برای دوست داشتن وجود داشته باشد. مثلاْ بعضی ها برای اینکه به جایی برسند، ابراز علاقه می کنند- تا وقتی کسی خوش تیپ هست، دوستش دارند - تا وقتی کسی خوب دست به جیب باشد، دوستش دارند یا تا وقتی از گفتن جمله دوستت دارم از طرف مقابل چیزی به آنها می ماسد (اصطلاحاْ)، این جمله ارزش دارد و در غیر این صورت،‌ خیلی سریع به حالت مایع تبدیل شده و در دسته ۲ قرار می گیرند!

۴- نوع یخی: در این گونه، که جدی تر از همه موارد گفته شده است، هر دو طرف به این جمله اعتقاد دارند و ارتباط دوستیشان طولانی تر خواهد بود. در اغلب موارد این نوع در حالت دو جنس مخالف، منجر به ازدواج می شود و واقعی تر است! اما باید توجه داشت که این نوع دوست داشتن هم هر چند که پایدارتر و با ارزش تر است، اما در معرض خطر «آب شدن» یا «خرد شدن» هست. «آب شدن» وقتی هست که هر دو همچنان با هم هستند اما ممکن است عواملی باعث کمرنگ شدن حالت اولیه شود پس برای جلوگیری از خطر آب شدن، هر دو طرف باید سعی کنند فضا را همچنان سرد نگه دارند ( شما بخوانید گرم) تا حالت جامد بودن یخ حفظ شود و به آب تبدیل نشود یا سرعت آب شدن را پائین بیاورند. «خرد شدن» وقتی هست که به طور ناگهانی بر اثر یک مسئله مهم یا غیر مهم رابطه به هم می خورد اما احساس دوست داشتن، کم و بیش در هر دو طرف وجود دارد چنانچه رابطه مجدد برقرار نشود، خرده های یخ کم کم آب می شوند و حالت ۲ به وجود می آید و چنانچه رابطه مجدد برقرار شود، امکان نزدیکی خرده ها به یکدگر هست اما هیچگاه کاملاْ به هم نخواهند چسبید!

بعضی ها انواع ناپایدارتر را ترجیح می دهند و بعضی ها انواع پایدارتر! اما آنچه که مسلم است شنیدن این جمله در همه حالات فوق الذکر، شیرین و دلچسب است .


 
قرار وبلاگی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

روز پنج شنبه یک قرار وبلاگی بود که تعداد زیادی از بچه های وبلاگ نویس پرشین بلاگی و غیر پرشین بلاگی اونجا بودند و از همه مهمتر مدیر پرشین بلاگ و چند نفر از کارمندان پرشین بلاگ هم اونجا بودند. گزارش این قرار رو برگزار کننده قرار و بعضی بچه های دیگه نوشتند.

آقای بوترابی (مدیر پرشین بلاگ) با برخوردی گرم و صمیمی،‌ توضیحات مفصلی رو راجع به آمارهای مختلف سایت پرشین بلاگ دادند. اما چیزی که توجه منو جلب کرد، صداقتشون بود.

بیشتر آدمهایی که از کارهای فرهنگی کسب درآمد می کنند، سعی می کنند منت بگذارند سر دیگران که این کار برای ما سودی ندارد و فقط و فقط جهت پیشبرد اهداف فرهنگی- ملی - اجتماعی- مذهبی و.... این کار رو می کنیم و دنبال مادیات نیستیم.

اما آقای بوترابی خیلی صادقانه گفتند: درسته که کار ما یک کار فرهنگی است، اما ما بیزینس می کنیم. و این مسلماْ بدان معنی نیست که در اهدافشان توجهی به مسائل فرهنگی ندارند. 

خوب دیگه طبق معمول اون چیزی رو که ذهنمو مشغول کرده باید می گفتم... وگرنه خفه می شدم.


 
یک تجربه!
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

دیروز رفتم محل فروش خودرو. یک جایی توی اتوبان آزادگان. تنهایی.

از چیزی نمی ترسیدم. خجالت هم نمی کشیدم. اصولاْ وقتی می خوام کاری رو انجام بدم، اونقدر اعتماد به نفس و اراده خودمو تقویت می کنم که تازه بعد از تموم شدن اون کار به خودم می یام و می گم:‌ یعنی من این کار رو کردم؟!!!

یک کم سخت بود برام پیدا کردن اونجا. ولی بالاخره پیداش کردم و رفتم. یه عالمه ماشین اونجا بود با یه عالمه مرد. همش با خودم فکر می کردم که یعنی این مردها چی فکر می کنند راجع به من.

بدون استثنا همشون کنجکاو بودن و قبل از اینکه مستقر بشم،‌ اکثراْ قیمت ماشین و مدل ماشینو می پرسیدند و بعد از اینکه یک جا ایستادم، کلی خریدار ریخت سرمو بعد از نیم ساعت با یکیشون وارد معامله شدم.

حس می کردم بیشترشون یک احترام خاصی برام قائل بودند. حس می کردم که شجاعت تنها رفتن من! این احترام رو بهشون می داد. ضمن اینکه هر کی سوالی می کرد، محکم جوابشو می دادم، در عین حال حتی به یکیشون که اصرار داشت ماشین مال خودته یا نه؟ به شوخی گفتم: یعنی به من می یاد بنگاهی باشم؟ اونم با شرمندگی گفت: نه... اختیار دارید و برام جالب بود که برداشت بدی از رفتار من نداشت و هیچ کدوم نگاه زشتی به من نکردند.... یه جورایی حس می کردم اونها مثل یک مرد با من طرف می شن!

البته منم بی نهایت ساده و بی آرایش رفته بودم اونجا. همین و شاید چیزهای دیگه باعث شد که برادر خانم خریدار ...... قابل ذکره که آقای خریدار به همراه خانم و فرزند و برادر خانمشون  برای خرید اومده بودند و در تمام طول مدت دیروز و امروز اونها هم همراه ما بودند(توی ماشین خودشون)!

تجربه جالبی بود برام. در عین حال دیگه دوست ندارم برم اونجا با اینکه اتفاق بدی نیافتاد.

دلم برای ماشین عزیز و قراضه ام تنگ میشه.


 
تفاوت خانمها و آقایان!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، شاد

خانمها:

خانمی یک شب به منزل نرفت. فردا صبح به شوهرش توضیح داد که شب گذشته منزل یکی از دوستانش بوده است. شوهر خانم با ۱۰ نفر از صمیمیترین دوستهای خانم تماس تلفنی گرفت. هیچکدام حرف خانم را تآئید نکردند.

آقایان:

آقایی یک شب به منزل نرفت. فردا صبح به همسرش توضیح داد که شب گذشته منزل یکی از دوستانش بوده است. همسر آقا با ۱۰ نفر از صمیمیترین دوستهای آقا تماس تلفنی گرفت. ۵ نفر از آنها تآئید کردند که آقا شب گذشته در آپارتمان آنها بوده و ۵ نفر دیگر ادعا کردند که هنوز هم با آنهاست.

نتیجه اخلاقی: آقایان دوستان بهتری هستند!

*** blogard یادتون نره!


 
دو تا لینک جالب!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

می خوام یک موزه احداث کنم، اسمشو بزارم: موزه هدایای تحویل نشده مرضی

***

آقا رضای دهل می گه اسم وبلاگتو عوض کن به جای دنیای آبی بزار: آبی دنیا. یک کم روش فکر کردم،‌ به نظرم بد نیومد. اگر دوست داشتید، نظر بدید که آبی دنیا بهتره یا همون دنیای آبی.

***

چهارقلوهای خندان!

هنر از نوع بوقی!


 
احترام!
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

احترام!

ای بابا کی میگه آقایون ایرانی، کمتر از آقایون کشورهای دیگه به خانمها احترام می گذارند؟!!!

همه خانمها تا حالا دقت کردند که توی خیابون که راه میری، بعضی از آقایون، همینطور چپ و راست هی عرض سلام و ارادت و احترام و لطف و محبت! دارند.

خدا نکنه یکوقت بخوای کنار خیابون قدم زنان یک مسیری رو طی کنی. همینطور چپ و راست با ماشینهای مدل بالا و پائین، حاضرند به عنوان راننده (بدون کوچکتریـــــــــــــــــن چشمداشتی) شما رو به مقصد برسونند.

وقتی که تیپت تیپ پلوخوری باشه که دیگه هیچی... همش نگرانند که یکوقت نکنه لباسهاتون در اثر پپاده روی آلوده بشه و از چشم بیافته!

نمیشه هم برای همشون توضیح داد که بابا من دلم می خواد چند قدم پیاده برم.... آخه از بس که مهربونند به کتشون نمیره که نمیره.

اشکال از ما خانمهاست که با دید بد نگاه می کنیم و جواب ابراز لطف و محبت اونها رو با کج خلقی می دیم.

من که خیلی آدم کج خیالی هستم و بعضی وقتها دلم میخواد در جواب ابراز لطف و محبتشون، همچین یک نموره حرکات دفاعی از خودم در وکنم. ( البته تا حالا جراتشو نکردم)

پس دیگه نرید جایی بگید که توی بعضی از کشورهای دیگه آقایون قدر خانمها رو بیشتر می دونند و برای خانمها ارزش بیشتری قائل هستند هاااااا!!!


 
ناناز
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

 ناناز

وقتی توی ماشین کنارم نشست، بی تعارف یکراست رفت سراغ دستم، دستمو توی دستش گرفت، بیشتر با ناخنهای دست چپم بازی می کرد، با دست چپش هر کدوم از ناخنهامو توی دستش می گرفت و یه کمی می کشید بعد نوازش می کرد...

چه احساس خوبی داشتم، چشمامو بسته بودم و از این کارش لذت می بردم، نفسم توی سینه حبس شده بود...

اصلاْ به صورتم نگاه نمی کرد، از اول تا آخرش مشغول دستم بود... منم یک کمی دستشو نوازش دادم، چقدر نرم بود دستش، کاملاْ معلوم بود که کار نکرده و زحمت نکشیدس..

صورتش خیلی قشنگ نبود، اما لمس دست من با اون دقت، خیلی لذت بخش بود.. چقدر دلم می خواست ببوسمش اما روم نمی شد..

یک کمی جلوتر که پیاده شد، باز هم به صورتم نگاه نکرد... فکر کنم فقط ناخنهام براش جالب بود...

مادرش که اصلاْ هیچ توجه خاصی بهش نداشت... از پشت بچه رو بغل کرده بود و طوری بود که بچه دستش از دو طرف باز شده بود...

وااای چه حس خوبی بود وقتی اونجوری با ناخنهام بازی می کرد اون نی نی کوچولووو...

******

چند تا از دوستهای خوبم لطف کردند و چند نکته مهم دیگه رو هم ذکر کردند. دیدم بد نیست اینجا اونها هم در ادامه پست قبلی، مطرح بشه.

صباح عزیز گفت: مهم نیست که کجایی، مهم اینه که دلت کجاست. (صباح توی ژاپن زندگی می کنه و همیشه از مراسم و آداب و رسوم اونها توی وبلاگش می نویسه.)

لیندا جونم گفت: مهم نیست که چقدر زندگی کنی، مهم اینه که چطور زندگی کنی.

جی بیس عزیز گفت: مهم این نیست که تو در همه دنیا یک نفری، مهم اینه که ممکنه برای یک نفر همه دنیا باشی.

نسیمی از فضا ی عزیزم گفت: مهم نیست که چقدر اشتباه می کنی، مهم اینه که با زندگی حال کنی.


 
بابا دست فرمون
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

 

باور نکردنیه... چه شهامتی... اینجوری لایی کشیدن دل شیر می خواد... بدون راهنما پیچیدن... واقعاْ کار هر کسی نیست... بوق زندنت که دیگه هیچی... خیلی خوشم می یاد وقتی پشت چراغ قرمز توی ردیف دهم هستی و بلافاصله بعد از سبز شدن چراغ واسه نفر نهمی پشت هم بوق می زنی...

به هیچکسی راه نمی دی... واقعاْ آخر راننده ای... اگر هم می بینی ماشین جلوییت به یک نفر راه می ده..دستت و می زاری روی بوق که یعنی چرا بی اجازه اینکار رو کرده...

پشت چراغ قرمز اصلاْ حاضر نیستی بری پشت ماشین ردیف سوم بایستی... حتماْ باید بیای سمت راست خیابون... خیالی نیست اونهایی که می خوان بپیچن سمت راست.... مثل تو پشت چراغ وایسن... مگه چی میشه؟ خیابون مال همه ست.

این یکی دیگه خداییش آخرشه.. اصلاْ تا حالا هیچ عابری از جلوی ماشینت رد نشده...وقت خیلی ارزش داره... تو هم واقعاْ ارزشش رو می دونی.. چند ثانیه هم چند ثانیه ست. این خارجکیها  دلشون خوشه که هی رکورد می زنن... خبر ندارن یه همچین رکورد جذابی توی ایران هست.

سبقت از سمت راست که دیگه خوراکته... از وقتی بچه بودی اینکارو یاد گرفتی...

اونایی که می گن ما از خارجکیها عقبیم بیان و ببینن تو رو همشون هاج و واج می مونن.

خداییش دیگه آخرشی... ای ول ل ل ل ل دست فرموووون!!!!


 
بچه پر رو!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

بچه پر رو

خودش هر کاری دلش می خواد می کنه... ولی بقیه حق ندارن... فضولی توی کار همه می کنه... ولی کسی حق نداره کوچکترین اعتراضی به کاراش بکنه... همه جا دعوا راه می اندازه... بعد می گه بقیه نباید بتونن دعوا کنن... آخه پر روئی هم حدی داره...

یکی نیست بهش بگه خجالت بکش... شرم کن... حیا کن... بالاخره یک روزی زمستون می ره و رو سیاهی به ذغال می مونه... ولی این پررو تر از این حرفهاست... هزار بار تا حالا رو سیاه شده... اما از رو نمی ره...

آمریکا رو می گم... هر جا جنگه... آمریکا اونجاست... بنده خدا می خواد از حق مظلومین دفاع! کنه . هر جا که می ره کلی خرابی و بدبختی برای مردمش می بره و مملکتشون با احترام و منت به غارت می بره...

بگو آخه به تو چه اینور دنیا کی به مردمش ظلم می کنه... تو مواظب مردم خودت باش...

اومد عراقیها رو بیچاره کرد که مثلاْ از دست صدام راحت شن...

با یک آمریکاییه میچتیدم... می گفت: برادرش رفته جنگ عراق از بس بچه کشته... حالا که برگشته هر شب کابوس می بینه... آخه مجبور بوده چون اگر نمی کشته اونها می کشتنش..

آخه اگر یک اجنبی بیاد توی خونه و زندگی آدم با توپ و تفنگ... غارت کنه... خوب معلومه که بچه ۱۰-۱۲ ساله هم از خودش دفاع می کنه...

حالا هم که گیر داده به ایران که ما داریم بمب اتمی می سازیم... خوب بسازیم آخه تو رو سننه... چرا اون داشته باشه ما نداشته باشیم؟ اگر قرار به استفادش باشه اون سابقه استفادش رو هم داشته... و ضمناْ علاقه اون به جنگ خیلی بیشتر از ایرانه...

حالا هی مقامات ایرانی بهش احترام می ذارن و می گن که: ما فن آوری هسته ای را برای اهداف صلح آمیز می خواهیم... اگر من بودم... می گفتم هر کاری دلمون بخواد می کنیم.. مگه تو خدایی؟

همیشه قلدرهای از خودراضی نافهم.. این مدلی برای دیگران تعیین تکلیف می کنند.

ما منتظر ظهور امام زمان (عج)‌ می مونیم.... تا بیاد یه درس درست و حسابی به این ظالم بده تا هممون کیف کنیم...

مرگ بر همه ظالما 


 
آواز!
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

چی میشد اگر ما دخترها هم می تونستیم هر وقت دلمون خواست بزنیم زیر آواز. مثلاْ در حال قدم زدن توی خیابون؟

بعضی وقتها آواز خوندن به آدم آرامش می ده . امتحان کن.