دنياي آبي

اجتماعی

عزیزم
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عشق ، داستانک

 

"عزیزم" صدایش می زد.

نه از این "عزیزم" هایی که مردم به در و دیوار می گویند، از آن "عزیزم" ها که از ته دل می آید و قسمی از جان را منتقل می کند، مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

اما "عزیزم" فقط نگاهش می کرد.

نگاه کافی نبود. قرار بود "عزیزم" هم حرف بزند. اما فقط با عجله غذا می خورد و دست نوازش را به شدت نوک می زد.

از وقتی بیماری اش اوج گرفت، "عزیزم" هایش را "عزیزم" با نگاهی مبهوت پاسخ می داد.

اما او همچنان "عزیزم" را با جان می داد.

نفس های آخر جانی نمانده بود برای "عزیزم" گفتن.

فقط نگاهی نفس گیر...

و تمام.

در هیاهوی لحظه های پس از سکوت، صدای آشنایی طنین انداز شد.

"عزیزم"

"عزیزمی" مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

که از نوک نوک طلا فوران می کرد.

درست شبیه طنین صدای گذشته ی سکوت اکنون!

 


 
شهر!
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: داستانک

بعد از چند ماه دوری از خونه، در شرایط سخت و هوای برفی به خونه برمی گشتم. برف همه جای دشت اطراف دهکده رو سپید کرده بود.

 

سپید ِ سپید

 

سعی می کردم قدمهامو سریعتر بردارم تا زودتر به خونه برسم، هوا خیلی سرد بود. اما توی برف سنگین نمی شد راحت قدم برداشت. از دور یک نقطه سیاه وسط دشت دیدم، به نظرم رسید گاهی حرکت می کنه. جثه اش اندازه آدمیزاد نبود، حدس زدم یک حیوونی هست که توی برف گیر کرده.

 

یک کم که نزدیکتر شدم، نقطه سیاه به نقطه بزرگتر و قرمز رنگی تبدیل شد که خیلی آروم حرکت می کرد.

 

با خودم گفتم:خدای من! حیوون که نیست، یعنی آدمه؟!

 

هر چه نزدیکتر می شدم مطمئن تر می شدم که آدمه، اما یک آدم کوچولو، یک بچه!! توی این هوا؟! اینجا؟! سعی کردم هر جور شده سریعتر بهش نزدیک بشم. خیلی آروم و به سختی قدم بر می داشت.

 

دیگه تقریباً بهش رسیده بودم. نگاه معصومانه اش به صورتم افتاد، با صدای خفه و خیلی آرومی گفت: آقا! راه شهر از این طرفه؟

 

نگاهش کردم، بیشتر ژاکت قرمز رنگش رو برف پوشونده بود. داشت از حال می رفت. انگار که تلالوء ژاکت توی صورتش افتاده بود.

 

قرمز  ِ قرمز

 

با فریاد گفتم: بچه جون شهر می خوای بری چیکار توی این هوا؟

 

دستش رو لرزان آورد بالا، تازه متوجه یک قلک توی دستش شدم، گفت: می خوام با پولهام برای مادرم "طلاق" بخرم.

 

با تعجب گفتم: چی بخری؟

 

گفت: "طلاق" آخه مامانم هر شب با بابام دعوا می کنه و می گه منو ببر شهر طلاق منو بده! منم می خوام براش طلاق بخرم تا دیگه با بابام دعوا نکنه!

 

وااای چی می تونستم بگم؟

 

دیگه نمی تونست روی پاهای یخ زدش بایسته و رو به زمین خم شد! بغلش کردم و توی بغلم فشردمش. با آخرین رمقهاش چشماشو باز کرد و پرسید: با پولهای این قلک به من "طلاق" می دن؟

 

بدون اینکه منتظر جواب باشه، چشمهاشو بست.

 

باید زودتر به ده می رسیدم! نمی دونم چه جوری توی اون برف به اون سرعت می دویدم!

 

خونه که رسیدم، پدر و مادرم با دهان باز از دیدن من و اون بچه به استقبالم اومدند! اول به بچه خوب رسیدگی کردم و بعد جریان رو برای خانواده تعریف کردم.

 

خدا رو شکر حال بچه چندان بد نبود. برادرم دکتر رو خبر کرد و دکتر چند تا دارو داد و گفت که دچار سرماخوردگی شده ولی شدید نیست و به زودی حالش خوب میشه!

 

شب تا صبح کنارش بیدار موندم. نیمه شب پدرم خبر آورد که از ده پائین دنبال یک بچه ی گمشده هستند. پدرم گفته بود که بچه توی خونه ما هست و یک کم ناخوش احوال و اونها گفته بودند که فردا با پدر و مادر بچه بر می گردند.

 

مادرش که اومد، بچه رو توی بغلش می فشرد و زار زار گریه می کرد. پدرش هم کناری ایستاده بود و آروم اشک می ریخت. وقتی حرفهایی که بین من و اون بچه رد و بدل شده بود رو بهشون گفتم، اشکها غلظت بیشتری پیدا کردند.

 

تا فردای اون روز هر سه مهمان ما بودند. بچه دیگه حالش بهتر شده بود. هر سه با هم به سمت ده پائین حرکت کردند. دم در اونقدر ایستادم و نگاهشون کردم تا هر سه یک نقطه سیاه شدند. نقطه سیاهی که به آسمونی که دیگه توش ابری نبود، وصل شده بود. آسمان آبی بود.

 

آبی ِ آبی


 
مرگ خودش!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: داستانک ، غم

نشسته بود و پیکر بی جان خودش را نگاه می کرد. از شدت شوکی که از مرگ خودش به او دست داده بود،‌ زبانش بند آمده بود... نه می توانست گریه و زاری کند و نه کار دیگر. دیگران با نگرانی نگاهش می کردند اما هیچ کس حرفی نمی زد.

یادش می آمد که خودش چقدر به او اصرار کرده بود که مراقبش باشد. چقدر به پایش افتاده بود...

هیچ نمی گفت و فقط نگاهش می کرد...

می اندیشید که: خودش،‌ می دانست که او چه زجری کشیده. چه چیزها را پشت سر گذاشته! شاید او را درک می کرد که مجبور به کشتن خودش شده است.

اما نمی خواست خودش را از دست بدهد. از دور لکه های سفیدی دید که کم کم می آمدند و هر چه نزدیکتر می شدند،‌ بزرگتر می شدند.

۶ لکه سفید بودند. نزدیکتر آمدند... فرشتگانی نورانی بودند و زیبا. نزدیک جسد خودش که رسیدند، خم شدند تا آن را ببرند.

زبانش باز شد. فریاد زد:‌ نه! نبریدش ... او مال من است... جان من است... کجا می بریدش؟ زجه می زد و فریاد می زد. فرشته ها لبخند زنان جسد خودش را در بر گرفتند.

التماس کرد به پایشان افتاد: نبریدش... نبریدش...

یکی از فرشته ها که از همه زیباتر بود،‌ انگار که دلش به رحم آمده باشد،‌گفت: تو او را کشتی،‌ تو لیاقت نگهداری از او را نداشتی. حالا ما او را به جایی می بریم که به آن تعلق داشت. تو باید تنها بمانی. آن موقع که به تو اصرار می کرد: این راه را نرو... بن بست است... به حرفش گوش نکردی و رفتی... مگر ندیدی که هر چه جلوتر می روی،‌ ضعیف تر میشود؟ مگر التماسهایش را نشنیدی؟ مگر جان دادنش را ندیدی؟ اما یک قدم هم برنگشتی تا نجاتش دهی. حالا دیگر راه برگشتی نیست. جانی برایش نمانده. 

مادرش با آشفتگی در آغوشش گرفت: کی را نبرند؟ با کی هستی؟ 

فریاد زد:‌نمی بینی مادر؟ دارند می برندش... وجودم را ... خود بی گناهم را می برند! 


 
چراغ قرمز
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک

چراغ قرمز

یک موتور نه چندان نو....

پسر کوچولو، پدر، دختر کوچولو و مادر با یک سبد پیک نیک که توش یک فلاکس چای و ۴ تا لیوان و ۴ تا بشقاب و یک سری خرت و پرت دیگه بود... به ترتیب روی یک موتور.

چراغ قرمز

یک ماشین آخرین مدل....

یک آقای خوش تیپ با یک خانم سانتی مانتال،‌ کنار هم.

چراغ قرمز

توی دل مادر روی موتور: هـــــــــی روزگار... ببین چه راحت توی ماشین لم داده اون خانمه... اونوقت ما باید برای پارک رفتن توی یک روز تعطیل، با این موتور فکستنی بسازیم، به روی شوهر هم نیاریم و بهش بخندیم و الکی خوش باشیم.

چراغ قرمز

توی دل خانم سانتی مانتال:  هـــــــــی روزگار... ببین چه خوشند مردم! با این موتورشون کلی خوش می گذرونند. با بچه هاشون می رن پارک و گردش و شوهرشون با بچه ها بازی می کنه... اما من بیچاره آرزو به دلم موند که با شوهرم و بچه هام یک بار برم پارک.... همش میگه: مگه پرستار ندارند؟! بعضی اوقات هم که فرصتی میشه با هم مهمونی بریم یا رستوران، می گه: بدون بچه... بچه دردسره... همیشه هم خشک و رسمی...

چراغ قرمز

لبخندی بین هر دو رد و بدل...

چراغ سبز

حرکت.....

 


 
هر چه کنی،‌ به خود کنی
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک ، نویسندگان دیگر

هرچه کنی به خود کنی

گویند که در روزگاران قدیم، درویشی بود که نزدیک دهی زندگی می کرد. هر از گای به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ به او نانی، غذایی می دادند و او از این طریق گذر زندگی می کرد. اما در پاسخ به محبتهای مردم همیشه و همیشه فقط یک بیت رو بیان می کرد و می گفت:

هر چه کنی،‌ به خود کنی                              گر همه نیک و بد کنی

در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسیس،‌ چندی بود  که می شنید که همه در ده از این بیت معروف درویش سخن می گویند.

روزی با جمعی از دوستانش بر سر این بیت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد به دوستانش گفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که این حرف درویش درست نیست.

رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمیر آن نان، زهر کشنده ای ریخت. وقتی درویش به ده آمد، مرد آن نان را به درویش داد و درویش مثل همیشه از باب تشکر،‌ بیت معروف خود را گفت و رفت. مرد زیر لب خنده زهرآلودی کرد و گفت: خواهیم دید!

درویش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که همان نان بود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمین افتاده بود. درویش به سمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسید که آنجا چه می کند؟ جوان گفت: چند روز پیش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردند و حتی لقمه نانی برایم نگذاشتند و این چند روزه من گرسنه هستم.

درویش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زیاد گرسنه نیستم. این مال تو.

جوان با ولع،‌ شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست بر شکم نهاد و فریادش به آسمان رفت و گفت: ای درویش این چه بود که به من دادی. درویش گفت: نمی دانم این نان را کسی به من داده. طولی نکشید که جوان شروع به لرزیدن کرد و زندگی را بدرود گفت.

درویش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفت و گفت: این نان چه بود که تو به من دادی و من به این جوان دادم و خورد و این چنین شد.

مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پیش برای تجارت به شهر رفته بود و این جوان همان پسر بود!

با آه و ناله جریان را برای درویش تعریف کرد و درویش در پاسخ گفت:‌

هر چه کنی،‌ به خود کنی                              گر همه نیک و بد کنی


 
ساعت: ۲۱:۳۰
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک ، غم

ساعت: ۲۱:۳۰

نیمکت ایستگاه اتوبوس.

آخرین اتوبوس، آماده حرکت.

نیمکت ایستگاه اتوبوس.

زنی با مانتویکی، روسریکی و شلوارکی.

- خدایا! یه کاری کن امشب بتونم توی یه جای گرم و نرم (خنک)‌بخوابم. توی خیابون خوابیدن خیلی سخت می گذره.

ساعت:۲۱:۳۵

آخرین اتوبوس، آماده حرکت.

دخترکی با سازکی.

- چه خوب شد رسیدم به این اتوبوس.

تلاقی دو نگاه

زنی با مانتویکی، روسریکی، شلوارکی و لبخندکی

- فکر نکنم خیلی از من کوچکتر باشه. کاشکی منم یه خونه گرم و نرم داشتم و با عجله می خواستم به خونه برسم.

دخترکی با سازکی و اخمکی.

- واه واه... زنیکه..... چه لبخندی می زنه!!! اینان که جامعه رو نا امن می کنن.

ساعت:۲۱:۴۰

آخرین اتوبوس،حرکت.

مردکی با دندانهای زردکی لبخند زشتکی.

-حتماْ اهلشه که تا الان اینجا نشسته، زنم که رفته قهر. همه چی جوووور...

زنی با مانتویکی، روسریکی، شلوارکی و آهکی.

ساعت:۲۱:۴۵


 
بدون عنوان
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک

 

پسر،‌ همه صورتش نگاه بود.... دختر، همه وجودش اندیشه....

پسر، تیرهای محبت را با قدرت تمام به سمت دخترک نشانه رفته بود.... دختر سالها بود که دیواری مثل دیوار چین -نفوذ ناپذیر- دور قلبش ساخته بود....

پسر، تیرهای شکسته و برگشت خورده را با تلخی می نگریست... دختر، آهی از درد کشید و آرام دور شد...