دنياي آبي

اجتماعی

مرغ عشق!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: احساسی ، حیوانات

 

تاب دیدن چشمهای منتظر و مشتاقشان را ندارم.

که التماس گونه می خواهند در قفس را برایشان بگشیام.

می گشایم و از دیدن شوق پروازشان بی نهایت شاد می شوم.

باشد که خداوندگار ما نیز در قفس را بگشاید و پروازمان را نظاره گر باشد.

 


 
خدایی
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی ، حیوانات

 

این دو تا فسقلی ها نمی دانند اما من می دانم که اگر از این قفس بیرون بروند، در هوای سرد زمستان دوام نمی آورند.

پس بی خیال نگاههای حسرت بار و حرکت تندشون توی قفس میشم وقتی که بیرون از قفس یک پرنده می بینند که داره پرواز می کنه.

هر وقت دستمو می برم تو که براشون چیزی بزارم برای خوردن یا تمیز کنم قفسشون رو،‌ از ترس زهره ترک می شن و هی خودشونو به در و دیوار می کوبند.

نمی دونم چرا نمی فهمند که دارم بهشون خوبی می کنم!

همش باهاشون حرف می زنم و قربون صدقشون میرم، اما اونها توجهی نمی کنند! شاید فقط صدای نا هنجار من رو میشنوند و عجیبه براشون یاحتی آزار دهنده.

اگر من ازشون غافل بشم، از گرسنگی و تشنگی به راحتی می میرند. اما فکر نکنم خیلی مطمئن باشند از ابن موضوع.

از من فرار می کنند چون نمی دانند من تنها حامیشون هستم و نمی تونند به من  اعتماد کنند.

 هر وقت بخواهم روز می شود برایشان و هر وقت بخواهم شب!

انگار خدا بودن خیلی هم سخت نیست!

 


 
مرغ عشق
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حیوانات ، عشق

 

 

 

 

 


 
گوسفندان متفاوت!
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

 

گوسفند

این دو تا گوسفند که هر کدوم سه تا از دست و پاوشونو یکجا بسته بودند، پشت صندوق عقب یک ماشین به کوچه ما آورده شدند.

نمی دونم چقدر طول کشیده بود تا به اونجا برسند، اما یک نیم ساعتی توی همین وضعیت بودند که منو خیلی ناراحت کرده بود.

 

اونکه تیره تر هست، اولش که روی زمین گذاشتنشون کمی تقلا کرد برای باز کردن طنابهاش ولی بعدش آروم گرفت.

بعد از نیم ساعت یک طناب بستند به گردن شیطونه و بعد پاهاشو باز کردند بلافاصله شروع کرد به دویدن و دور شدن اما تا جایی که طناب بهش اجازه می داد.

به زور و گردن کشان تا توی حیاط بردنش.

 

اما اون یکی بعد از اینکه پاهاشو باز کردند، پاهاشو زیر بدنش جمع کرد و همونطوری نشست سر جاش و تکون نخورد. انگار پاهاش خشک شده بود. تا اینکه یک نفر اومد و کمکش کرد تا بلند شد. بعد خودش به سمت انتهای طناب که به حیاط خونه می رسید حرکت کرد.

تا الان هم که حتما خورده شدند هر دوشون.

 

اما برام خیلی جالب بود که:

یکیشون تسلیم و نا امید بود و اون یکی تا لحظه آخر امیدوار و اهل تلاش.

اما نهایتا" سرنوشت هر دوتاشون یکی شد!

 


 
چرا آخه؟
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حیوانات ، آموزنده ، غم

 

 
به مسئولیت انسانی خود در برابر محیط زیست آگاه باشیم و در طبیعت آشغال نریزیم...
 

 

 

 

 

 

 


 
پیشی شرکت
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

 

یکی از پیشیهای شرکت ما

پیشی 

 

 

 

 

پیشی ایرانی

همانطور که پیداست گرچه پیشی ما از مادر بی اصل و نصب متولد شد اما انگار اجدادش از گربه های ایرانی بودند.

صداش و رفتارش خیلی شبیه گربه های اصیل ایرانی هست.

فکر نکنم لازم باشه بگم که اینجانب مادرخواندش هستم و عااااشقشم.

اگر حمام بره و موهاشو شونه کنه خدا می دونی که چقدر خوشگلتر میشه!

 


 
پیشی
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حیوانات

 

یکی از پیشیهای شرکت که از بدو تولد اینجا بوده، تازگی زایمان کرده.

قبل از زایمان اجازه نمی داد به راحتی بهش دست بزنیم. خیلی هم که سر به سرش میگذاشتم پنجه های تیزشو می داد بیرون و شوخی شوخی می خواست پنجولت بندازه.

اما بعد از زایمانش، خیلی آروم شده و مثل گربه های دیگه می خواد که نازش کنی و بعد غش می کنه با ناز کردنت و کلی التماس می کنه واسه ناز.

چشمهاش دیگه مثل قبل تند و تیز نیست و آروم شده . انگار که غم پنهانی داره...

 

شاید خنده دار به نظر بیاد... اما تشخیص من افسردگی پس از زایمان هست.

همین افسردگی هست که باعث میشه خودشو اینجوری تسلیم کنه.

 

اما هنوز هم وقتی کوچکترها گرسنه هستند اجازه می ده که اونها اول غذا بخورند.

هنوز هم مهربانه.

یک پیشی مهربان افسرده!

 


 
بی چشم و رو
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

 

از گربه چه انتظار وقتی دستی که روزی به او غذای محبت داده، روز دیگر لگدی می شود محکم به پایش! فقط به جرم اینکه زیادی اهلی شده!!!

 

همکارم چه راست می گوید:"حیوانات را نباید با صفات انسانی سنجید."

 

"بی چشم و رو" لایق انسان است و بس!

 


 
نمی داند
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

پیشی

پیشوی ناز کوچولو از همه ی آدمها به یک اندازه می ترسد.

از همه فرار می کند.

چه می داند بعضی ها فقط از کنارش می گذرند.

بعضی ها حتی نمی بیینندش.

بعضی ها دوستش دارند.

بعضی ها فقط می خواهند نگاهش کنند.

بعضی ها دوست دارند نوازش کنند.

و فقط بعضی ها هستند که می خواهند آزارش دهند.

اما پیشو نمی داند!


 
ماهی ما
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

ماهی توی آکواریوم شرکت یک ماهی گوشتخواره که هر چی ماهی دیگه همراش باشه میخوره حتی از نوع خودش!

به همین دلیل خیلی تنهاست. یکجورائی با آدمها ارتباط برقرار کرده. هر چند که از پشت شیشه آکواریوم می خواد دست آدمو گاز بگیره در عین حال کاملا میشه احساس کرد که وقتی کنار آکواریوم قرار می گیری ذوق می کنه و با سرعت تمام حرکت دستت رو به چپ و راست دنبال می کنه. وقتی هم با شدت به شیشه آکواریوم ضربه میزنی جا خالی میده گاهی هم از شدت ترس قلبش تند تند میزنه و چند لحظه بی حرکت می ایسته. اما از بالای آکواریوم که بهش دست می زنی اجازه میده یک کم لمسش کنی.بعد وقتی از کنارش میری تا آخرین نقطه دنبالت می یاد و چند لحظه رد رفتنت رو دنبال می کنه!

خلاصه اینروزها سرگرمی خوبی دارم تو شرکت نیشخند


 
جگر شیر نداری، به ره عشق مرو!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حیوانات

توی شرکت یک لاک پشت بلا داریم. این لاک پشت بلا که از نوع آبی هم هست، گاز می گیره! تا حالا دو بار اینجانب رو مورد عنایت قرار داده -دندون نداره اما با فکهاش محکم انگشت آدمو می گیره بعدم سرشو می بره تو لاکش، آنچنان وحشتی داره که نگو-، وقتی هم که توی دستت می گیریش، با پنجه هاش اونقدر محکم به دستت می زنه که جاش روی دست می مونه، ولی با اینهمه گاهی که توی شرکت برق می ره یا یک فرصتی پیش می یاد میرم می گیرمش و باهاش کل کل می کنم.شیطان

یک همکار آقای پیر داریم که همیشه میگه: ماشالله شما جگر شیر داری!گاوچران

منم میگم: آخه دوووووووسش دارم!قلب

واقعاً اگر آدم چیزی یا کسی رو دوست داشته باشه، خطر کردن ترس نداره، حال داره!

عکسشو دارم، بعدا می گذارم اینجا!نیشخند


 
دشمن!
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حیوانات ، اخلاقی

پیشوهای پارک ساعی  می دانند که اگر به دشمن (انسان) نزدیک شوند و اجازه دهند دستی بر سر و گوشش بکشد، می توانند از قبل آن صاحب غذایی شوند.

پیشوها به دشمن نزدیک می شوند تا سودی ببرند.

اما کلاغهای پارک ساعی به هیچ قیمتی حاضر نیستند به دشمن نزدیک شوند.

کلاغها دوری از دشمن را ترجیح می دهند به داشتن غذا!

کدامیک درست رفتار می کنند؟

****

از نظر من:

پیشوها مثل آدمهای سیاستمدار هستند.

کلاغاها مثل آدمهای روراست!


 
پیشی ما!
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حیوانات

چند ماه پیش یک عدد گربه توی حیاط شرکت ما چند عدد بچه گربه به دنیا آورد، همکارام مادر و بچه هاشو بیرون انداختند. اما یکیشون که خیلی نحیف و مریض بود و انگار مامانشم دوسش نداشت، جا موند توی حیاط!

اونقدر نحیف و مریض بود، که نمی تونست روی پاهاش بایسته. با اینکه توی شرکت مخالف پیشی زیاد هست، اما همه دلشون واسه این پیشی کوچولوی زشت می سوخت.

از اونجا که عاشق حیوانات هستم، سمت مادری پیشی رو به عهده گرفتم و هر روز ناهار از گوشت یا مرغ غذای خودم بش می دادم. کم کم بقیه بچه ها هم با اینکه دوسش نداشتند، همکاری کردند و غذاهایی رو که نمی خوردند واسه پیشی نگه می داشتند.

یک مدت از چشمش آب می اومد،  براش قطره چشم گرفتم تا خوب شد. زبل خان یاد گرفته بود تا قبل از ماه رمضان سر ساعت ناهار می اومد جلوی ناهار خوری شرکت! همه هم تا می بیننش بهم می گن: بیا مامانش!

اما بیچاره از وقتی ماه رمضان شروع شده و دیگه از ناهار خبری نیست، گرسنه می مونه. هر چند که گاهی براش غذا می یارم اما چون بزرگ شده، اغلب گرسنه هست به طوری که چند روز پیش که داشتم مشمای غذاشو باز می کردم و اونم می خواست بپره از دستم بگیره، پای منو همچین محکم با پنجولش چسبید که جای پنجولاش روی پام زخم شد!

همه می گن: گربه همینه دیگه بی وفاست و مرام نداره. منم می گم: اونیکه باید ازش انتظار مرام و معرفت داشت، آدمه نه گربه!

همه اینا رو گفتم که آخرش بگم: نمی دونم این پیشی تو دلش چه فکری می کنه راجع به ما از وقتی ماه رمضان شروع شده! نیشخند


 
باور!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حیوانات ، از زندگی ، جمله های من ، احساسی

خودِ کلاغها هم دیگر باور ندارند

کسی صدایشان را دوست بدارد.

باورشان شده که رنگ پرشان کریه است.

باور دارند که هیچ نگاهی مشتاقانه نگاهشان نمی کند.

باور کرده اند که کبوتران زیباترند.

برای همین است که نگاههای تحسین آمیز مرا نمی بینند.

برای همین است که وقتی نگاهشان می کنم، ساکت می شوند و نمی خوانند.

نمی دانند که صدایشان را دوست دارم

و رفتارهایشان را

باور کرده اند که خوب نیستند.


 
لذت من!
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حیوانات

                                                                                                                        

آخ اونقدر ... نه اینقـــــــــــــــــــــــــــدر خوشم می یاد وقتی یک پیشی توی حس و حال خودشه،‌ من صدای گربه در می یارم، اون هی اینطرف و اونطرف رو نگاه می کنه و دنبال پیشی بعدی می گرده، بعد که متوجه میشه من دارم صدا در می یارم، چپ چپ نگام می کنه (تو مایه های نگاه عاقل اندر سفیه) بعدم تو دلش می گه عجب آدم.... از این بهتر هم وقتی هست که خواب باشه و بیدار بشه.

****

به خدای مرضی تقصیر من نبود که پست قبلی دو بار پست شده. حالا چرا اینقدر اعتراض می کنید؟!!

آقا جان! هر چه فریاد دارید بر سر پرشین بلاگ بزنید

****

اینم یک بازی هوش


 
نجات
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حیوانات

نجات

یه گوشه گیر افتاده بود، نه راه پس داشت نه راه پیش. خیلی ترسیده بود. بچه یه حیوون نه چندان زیبا. یه کمی آب ریختم روش. اینور و اونور دوید. اما نمی تونست فرار کنه.

نگاش کردم... پر از ترس بود قیافش. بهش گفتم: تقصیر خودته نباید می اومدی اینجا... رفتم و چند دقیقه بعد برگشتم، حس کردم بیهوش شده یا اینکه خوابیده.. آروم دست کشیدم روش... چقدر نرم بود! شروع کرد به دویدم اما راهی نداشت که بره... مونده بودم باهاش چکار کنم... بزارم اونجا بمونه تا بمیره،‌ خودم جونشو بگیرم...

اونجا حس کردم که قدرت دست منه... من خدام (نعوذ بالله) و می تونم اونو زنده بزارم یا جونشو بگیرم. اونم مثل یه بنده ای که توی یه مخمصه افتاده، راه فرار نداشت و فقط الکی اینور و اونور می رفت. مثل خیلی وقتها که مشکلی پیش می یاد و راه خلاصی نداریم.

تو دلم گفتم:‌من به تو رحم می کنم تا خدا هم در همچین موقعی به من رحم کند.

با یه وسیله از اونجا بیرونش آوردم و بعد در فضای باز رهاش کردم.

وقتی که رهاش کردم، یک کمی ایستاد، عقب رو نگاه کرد (به من) بعد شروع به دویدن کرد و رفت...

حس خوبی داشتم... با اینکه اون جزء حیوانات موذی بود، اما خوشحال شدم که تونستم جونشو نجات بدم.

شاید دیگه همچین فرصتی برام پیش نیاد. مگه من چند بار دیگه می تونم جون یه بچه مارمولک رو نجات بدم!


 
تبعیض نژادی
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حیوانات

 

همه حیوونهای دنیا رو  (به جز حیوانات موذی و بعضی از خزنده ها) دوست دارم. بعضی هاشونو البته یک کمی بیشتر...

یکی از اون یک کمی بیشترها  کلاغه...

کلاغ رو با اون صورت با نمک و جذابش خیلی دوست دارم. مخصوصاْ وقتی که مستقیم به صورتم نگاه می کنه، دلم آب میشه براش. راه رفتن با مزه و دوست داشتنی و صداش رو که دیگه هیچی... کلی کیف می کنم با صدای کلاغ...

 اما نمی دونم چرا بیشتر آدمها کلاغ رو مظهر بد یمنی می دونن! توی بیشتر فیلمهای ترسناک از کلاغ به عنوان نشانه وحشت استفاده می کنن..

فقط به خاطر رنگ پرهاشه که سیاهه! خوب اینم می شه یه جور تبعیض نژادی... مثل آدمهای سیاه و سفید.

خوبه که بدونید کلاغها رفتارهای بسیار زیبایی دارن... همه می دونن که تا حالا کسی عمل زناشویی کلاغ رو ندیده، وقتی یکیشون می میره، براش عزا داری می کنن و حتی مواظب جسد کلاغ مرده هستن.

کلاغها از اجسامی که برق می زنند،‌ خوششون می یاد و بعضاْ اونها رو بر می دارن. که اینم نشونه خوش سلیقگیشونه که چیزی رو نمی خورن اما به خاطر زیباییش نگه می دارن توی لونشون..

توی فرهنگ ما خبردادن رو به کلاغ نسبت می دن. شاید به خاطر صدای رساییه که داره... مثل این ضرب المثل که می گه: یک کلاغ... چهل کلاغ.

ببینید چه نگاه خوشگلی داره توی این عکس رو به رو..

امیدوارم این تبعیض نژادی توی همه دنیا از بین بره و همه به این حیوون زیبا و با معرفت علاقمند بشن..