دنياي آبي

اجتماعی

اینجا ایران است...
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، کار

اینجا ایران است... 

از حق خودت که دفاع کنی، به تو می گویند پاچه پاره...

وقتی از حقت بگذری، شاید دسته ای بگویند خیلی خانمی کرد...

و دسته دیگر هم بگویند خیلی پپه هست

اما هر دو گروه یادشان می ماند که می توانند آنها هم جای کسی باشند که تو برایش خانمی کردی...

اینجا ایران است...

وقتی زیاد کار کنی، همه با تو دشمن می شوند. همه آنها که کمتر کار می کنند.. همه آنها که می دانند چگونه مدیران را باید پیچاند تا زیاد کار نکرد و همچنان عزیز بود.

بعد آرام آرام حالت را می گیرند - حال تو را که برای رسیدن ها فقط تلاش کردن بلدی و بس - و به نحوی زیرپوستی آنچنان نظر مدیران را تغییر می دهند که تو تنبلترین و بدترین کارمند می شوی... و همه یادشان می رود که قبلا" کوشاترین و پرتلاشترین بودی... 

اینجا ایران است..


 
 
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، آقایان

 

دیروز سوار تاکسی ای بودم که راننده صدای ضبط صوتش را خیلی بلند کرده بود. از آنجا که من جلو نشسته بودم، خیلی برایم آزار دهنده نبود. یکی از آقایونی که عقب نشسته بود خیلی محترمانه پرسید: به نظرتون صدای ضبط بلند نیست؟ راننده هم با پ ... و ب... جواب داد: نه روی 11-12 هست!

 


موقع پیاده شدن اسکناس 5000 تومانی دادم و از آنجا که راننده خرد نداشت، پیاده شد تا از دیگران پول خرد بگیرد، حدود 3-4 دقیقه زمان برد تا کسی به او پول خرد داد.
با دلخوری نشست پشت فرمون و گفت: عجب مردم بی فرهنگی داریم ما!!!! انکار از اینکه دیگران به او پول خرد نداده بودند، آزرده شده بود!

 


متاسفانه این آقا از آن دسته ای نبود که من نشانه ای از امید در او ببینم تا پاسخ دندان شکنی به او بدهم. وگرنه اغلب سکوت نمی کنم.

 


بعد از پیاده شدن به این اندیشیدم که اگرچه این آقا سطح فرهنگی خیلی پائینی داشت، اما خیلی از ما با فرهنگها هم، اشتباهات خودمان را ندیده می گیریم و فقط خطاهای دیگران را می شماریم.


این قسمتی از فرهنگ غلط ایرانی بودن است.

 


 
پگاه کثیف!
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: اعتراض
 
امروز صبح- ترافیک اتوبان همت


این یک کامیون حمل محصولات کارخانه پگاه است.


همان محصولاتی که باید سلامتی و شادابی را به ما ارزانی کند.

 
 
 

 
آقا پلیسه!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، fb

چند روز پیش دیدم شریعتی به سمت همت شرق ترافیک شده، عجیب بود توی اون ساعت. فکر کردم حتما اتفاقی افتاده.

 جلوتر که رفتم دیدم پلیس ورودی را می بندد و راه را برای همتیها باز می کند. با خودم فکر کردم طبق معمول این پلیسها ترافیک ایجاد کردند.
در صورتی که روزهای دیگه که پلیس نبود، همچین ترافیکی نبود اونجا.
یکجور آرتیستی پیچیدم جلو یک ماشین شاسی بلند و خودمو رسوندم به ماشین پلیسه گفتم: آقای پلیس شریعتی بسته شده، اونم توی بلندگوش گفت: فدای سرت، شما فرعی هستید، همت اصلیه.
منم گاز دادم رفتم دیگه... چه می توانستم بکنم؟

آخه برادر پلیس من اگر هدفت رفع ترافیک هست، چرا به نظر یک شهروند که جرات کرده با شما حرف بزنه توجه نمی کنی؟

یعنی حرف باید فقط حرف شما باشه؟ حتی اگر غلط!

 


 
نمی خواهم بشنوم!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نگوئید

نمی خواهم بشنوم:

که اگر حواست نباشد، سوپری محل هر بار چند صد تومانی بیشتر از قیمت اجناس برایت جمع می زند.

که توی هوای بارانی و ترافیک و گرفتاری، تاکسی های زیادی فقط دربست به قیمت چند برابر مسافر سوار می کنند.

اینقدر نگوئید:

که توی هر اداره ای که می روی باید پول چای بدهی تا اعصابت خورد نشود و کارت انجام شود.

چرا تکرار می کنید:

که پلیسهای راهنمایی رانندگی جریمه را چگونه می بخشند؟

بگذارید چشمهایم را ببندم تا نبینم:

مدیران شرکت چه پولهایی صرف دوستان و آشنایان و رشوه ها می کنند و مصوبات الکی و آبکی می سازند که به کارمندی وامی ندهند.

نمی خواهم بشنوم

که دکتر بیمارستان هم رسما" برای عمل جراحی زیر میزی می گیرد!

تاب شنیدنش را ندارم:

که معاون فلان وزیر جهت واردات فلان کالای اساسی از فروشنده ی خارجی کمیسیون می گیرد!

نگوئید:

اینجا ایران است

هیچکس به هیچکس رحم ندارد.

همه از هم می دزدند.

همه

 

نمی خواهم بشنوم

 


 
نمی خواهم بشنوم!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نگوئید

نمی خواهم بشنوم:

که اگر حواست نباشد، سوپری محل هر بار چند صد تومانی بیشتر از قیمت اجناس برایت جمع می زند.

که توی هوای بارانی و ترافیک و گرفتاری، تاکسی های زیادی فقط دربست به قیمت چند برابر مسافر سوار می کنند.

اینقدر نگوئید:

که توی هر اداره ای که می روی باید پول چای بدهی تا اعصابت خورد نشود و کارت انجام شود.

چرا تکرار می کنید:

که پلیسهای راهنمایی رانندگی جریمه را چگونه می بخشند؟

بگذارید چشمهایم را ببندم تا نبینم:

مدیران شرکت چه پولهایی صرف دوستان و آشنایان و رشوه ها می کنند و مصوبات الکی و آبکی می سازند که به کارمندی وامی ندهند.

نمی خواهم بشنوم

که دکتر بیمارستان هم رسما" برای عمل جراحی زیر میزی می گیرد!

تاب شنیدنش را ندارم:

که معاون فلان وزیر جهت واردات فلان کالای اساسی از فروشنده ی خارجی کمیسیون می گیرد!

نگوئید:

اینجا ایران است

هیچکس به هیچکس رحم ندارد.

همه از هم می دزدند.

همه

 

نمی خواهم بشنوم

 


 
یک کوچولو
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: اعتراض

چند روز پیش که هوا بارونی بود، مثل همیشه رفتم که اتوبوس سوار شم، یکی از بلیط چی ها که سمت آقایون ایستاده بود، جلوی منو گرفت و گفت از اونطرف برید خانم، اونطرف که آقا اشاره کرد بهش، یک مسیر باریک کنار اتوبوسهای پارک شده بود که کاملا آب گرفته بود، نگاهی بهش کردم و گفتم: اقلا به راننده ی این اتوبوسها بگید اونطرف تر پارک کنند که راه باشه برای عبور!

گفت: چشم خانم چشم!

من با عصبانیت و چند پرش از روی گودالکهای آب پریدم و رسیدم به صف خانمها!

اما دیدم بعد از من به همه خانمها اجازه داد که از صف آقایون رد بشن و برسن به صف خانمها.

این برای من یک موفقیت به حساب اومد.

یک اعتراض!

یک پاسخ مثبت!

هر  چند کوچک!

اما از اینکه بی تفاوت عبور نکردم، برای خودم کلی نوشابه باز کردم.

 


 
خفقان
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

اینهمه فشار اقتصادی...

اینهمه فشار فرهنگی...

اینهمه فشار اجتماعی...

را به ما وارد می آورند...

کاشکی اقلا از این بمب اتم رو نمایی کنند کمی دلمان خوش شود...

که وقتی می رویم وزارت بازرگانی و باید موهایمان تو باشد که یکوقت خدای ناکرده اسلام کارمندان وزارت بازرگانی به خطر نیافتد...

که وقتی می رویم حمام فین کاشان چپ و راست، قدم به قدم تذکر می دهند که :"خوش اومدی عزیزم چه مانتوی خوبی پوشیدی، موهاتم بکن تو" × 1000

دلمان کمتر بسوزد و

بدانیم همه اش برای رسیدن به این بمب اتم خوشگل مشنگ بوده.

نمی دانم یعنی با این 27% غنی سازی که می گویند خبرش دیروز پخش شده به این بمب عزیزمان می رسیم یا نه!

اینکه ما در تحریم همه چیز هستیم اصلا مهم نیست هااا

اینکه نرخ ارز به صورت تصاعدی بالا می رود و معاملات هر روز سخت تر می شود، مهم نیست هاااا

فقط موهای ما را کسی نبیند، این مهم است.

حالا خوبه موهای من همیشه مدل آخر فشن هستند... یعنی یکجوری می یاد بیرون از مقنعه و روسری که همیشه دوستهام و همکارهام و خانواده ام باعلم و اشاره می گن اون موهای جنگولکیتو درست کن که خیلی خیطه!

ولی امروز از خودم دلگیر شدم که وقتی دو تا از دخترها رو جلوی در وزارت بازرگانی به جرم سر کردن شال و روسری راه نمی دادند توی اداره تا کارشونو انجام بدهند، بی دقتی کردم و از کنارشون رد شدم.

 

من که مقنعه سرم بود، باید یک چیزی می گفتم ازشون دفاع می کردم.

 

 


 
سلام دوستان
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

علت عدم گسترش فرهنگ اعتراض به حقوق اولیه و ثانویه و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی مشخص شد:

همه ما ایرانیها یک مشت خلافکار هستیم و به همین دلیل موقعیت خلافکار را درک کرده و به او اعتراض نمی کنیم چرا که می دانیم او در حال اضطرار مجبور به خلاف شده  و در حالت اضطرار هر خلافی آزاد محسوب می شود حتی اگر به ما توهین آمیز باشد و حق ما را پایمال کند. ما هم یک روز حق کسی را قبلا پایمال کرده ایم و یا خواهیم کرد!!!

 

×××

نکته: منظور از خلاف از اون خلافها نیست که واسش آدمو می اندازند به زندان!

 

 


 
احترام به قوانین اجتماعی - FB
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، fb

 

دیروز منتظر تاکسی بودم. یک آقایی پائین تر از من ایستاده بود در یک دست حدود 20 تا نان لواش و در دست دیگرش یک کیف بود.

زودتر از من به آنجا رسیده بود، اما با توجه به اینکه من به چهار راه نزدیکتر بودم، تاکسی برای من ایستاد.

یک لحظه دو دل شدم که به آن آقا بگم شما بفرمائید یا نه. آخه اون آقا با اون وضعیت حتما می خواست که جلو بنشینه و تاکسی ای که برای من ایستاد صندلی جلویش خالی بود. اما سوار شدم.

در صورتی که نوبت او بود.

او اعتراضی نکرد.

اما من خیلی خیلی به خودم اعتراض کردم از دیروز تا حالا!

 


 
تزویر
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، جمله های من ، اعتراض

 

در جامعه ای که فرهنگ تزویر و ریا را رسما و با حمایت از قانون پرورش می دهند، چه احمقانه است که انتظار یکرنگی داشته باشی!

***

 

گفت: موهاتو بکن تو خانم، ماه رمضونه

گفتم: یعنی توی ماه رمضون باید خدا رو گول زد؟ من اگر بخوام روزه هم بگیرم با همین موهای بیرون زده ام می گیرم!

 


 
چه کلاسی؟!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

برای یک مشکل ارتوپدی یکی از نزدیکانم شماره ی یک پزشک معروف رو گیر آوردم.

بهم گفتند که این پزشک به کسی وقت نمیده مگر اینکه شخص خاصی معرفیت کنه!

 

ترجیح دادم که یکبار امتحان کنم بنابراین با مطب تماس گرفتم:

- سلام خانم یک وقت دکتر می خوام.

- سلام شما پرونده دارید؟

- نخیر

- دکتر بیمار جدید نمی پذیرند!!!

- مگه بیمارهای قبلیشون خوب نمیشن؟!

اینجا منشیه مکث هنگ آلودی کرد و دوباره تکرار کرد:

- ایشون بیمار جدید نمی پذیرند!

*****

واقعاً که!

آخه پزشک محترم!

شما که در مکان مقدس طبابت به خلق خدمت؟!!! می کنید، آیا برای بهبود مریض آنجا هستید یا کشاندن بیمار به مطب خودتون تا آخرین لحظه ی عمرش؟

یادش به خیر قدیما می گفتند: فلان دکتر اونقدر خوبه که با یک نسخه مریضشو خوب می کنه.

حالا هر جا می ری دکتر، بعد از نوشتن نسخه دکتر می فرمایند: برای 2 ماه دیگه وقت بگیرید!

آخه دکترهای عزیز, ماشالله درآمدتون که کم نیست، نوش جونتون، ولی یک کم هم منصف باشید.

به خدا انصاف داشتن معروفترتون می کنه تا سر شلوغ بودنتون!

 

هی روزگاااار

 

اینم از پزشکای مملکتمون

حالا جا داره که بگیم: خوش به حالت دوست جون که رفتی آمریکا و از اون دکترهای با انصاف می بینی

 


 
یک کم غر می زنیم!
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

من اولها فکر می کردم این قالیباف فقط بلده قالی ببافه اما تازگیها به این نتیجه رسیدم که نه ایشون کارهای دیگری هم ازشون ساخته است.

 

ایشون واقعا زحمات زیادی برای شهر ما کشیده و می کشند. از جمله اینکه تمام سعی خود را برای افزایش امکانات تفریح شهروندان به کار گرفته اند.

 

مثلاً وقتی که سر یک ورودی اصلی به فرعی پشت فرمون، حرکت ماشین به شما این حس رو القا می کنه که الان در یک قایق هستید و دریا متلاطمه اما فرقش در اینه که توی قایق  امکان واژگون شدن قایق و غرق شدن شما وجود داره اما در این مکان اصلا امکان واژگونی وجود نداره. یا شایدم گاو بازی

 

یا اینکه در بعضی از خیایانها (اغلب فرعی) همچین داخل ماشین شما تکان تکان می خورید که عمرا معلم رقص عربی بتونه شما رو وادار کنه به این زیبایی و موزونی و تند تند این تکانها رو به بدنتون بدید.

 

اصلا من موندم مردم چرا اینقدر پول برای این دستگاههای لرزاننده رو می دن!!! فقط کافیه یک دور ١٠ دقیقه ای توی این خیابونها بزنند تا نوبت لرزوندن بدن اون روزشون تکمیل بشه!

 

تازه ایشون به فکر افزایش مهارت در رانندگی هم هستند، بسیار زیاد! مثل وقتی که یک برجستگی سمت چپت می بینی و می خوای ازش در بری، میبینی که ای وااای یکی هم اینطرف هست خلاصه مجبور می شه که از لابه لای این دو -سه- چندتا رد کنی لاستیکهای ماشینو و کلی مهارت رانندگیت زیاد می شه ، خدائیش کجای دنیا اینجوریه؟

 

یا اینکه من جدیدا دیدم کنار خیایونا رو به جای اینکه از این مانعهای صدا دار بزارند، به اندازه قطر یک لاستیک کندند و بعد پر کردند که وقتی لاستیک توش می افته ، یکجور قدرت چرخش فرمون رو ازت می گیره اونوقت تو یاد می گیری چطوری از این چاله ی مهارتی بیای بیرون.

 

یک عکسی بود توی اینترنت یکی از جاده های خارجه را نشون می داد که روی چند تا تپه پی در پی ساخته شده بود و ماشین هی توش بالا و پائین می شد. انگار که این مهندسهای ایرانی برای مقابله با فرهنگ خارجکیها یک طراحی های اینطوری کردند در سطح تهران که بیا و ببین.

 

چند وقت پیش توی رادیو شنیدم که ظاهرا قراره از این به بعد پر کردن چاله چوله های تهران بر اساس استاندارد انجام بشه.

 

غصه ام گرفته که اگر این تفریحات سالم و رایگان رو از ما بگیرند چه کنیم اونوقت!

 


 
فرهنگ ایرانی ها
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

اگر می خواهی آدم خوب و قابل احترام و مودبی باشی، اعتراض نکن!

بگذار روی سرت هر کاری دلشان خواست بکنند، اما تو باید صدایت در نیاید.

اگر درجه صدایت از متوسط بالاتر برود، دیگران جور دیگری به تو نگاه می کنند.

 

مرد باشی، اهل دعوا هستی و لات و لوت.

خانم باشی، خدا می داند چکاره ای!

 

هیچ کس به اصل ماجرا توجهی نمی کند.

چرا صدایت درآمد؟

چرا به آخرین درجه ی داغی رسیدی؟

چرا فریادت همه را خبر کرد؟

 

فقط یک چیز مهم است:

صدایت بلندتر از حد معمول شد!

 


 
شما انتخاب کنید!
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اعتراض ، آموزنده ، از زندگی

 

این:

 

زباله هااا

یا این؟

زباله


 
صف هولی ها!
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

از وقتی یادم می یاد توی ایران انواع و اقسام صفها وجود داشته اند مثل:

 

صف یکی ها: کاربرد این اصطلاح در نانوایی است. وقتی همه در صف ایستاده اند و هر کدام 5 تا یا بیشتر نان می خواهند، یک صف کنار آنها تشکیل می شود که هر کدام فقط یک عدد نان می خواهند که این صف "صف یکی ها" نامیده می شود. حالا بماند که بارها دیده ایم که خانواده 5 نفری در صف یکی ها قرار می گیرند و یکی یکی 5 تا نان می گیرند!

 

صف ایستاده ها: کاربرد این اصطلاح در ایستگاه اتوبوس است. در اولین ایستگاه خط اتوبوس، بعد از اینکه همه نشستند و دیگر کسی از داخل صف نخواست به صورت ایستاده سوار بشه از این صف کسانی که عجله دارند و می خواهند بایستند سوار اتوبوس می شود.

 

صف هولی ها: این اصطلاح کاملا جدید است و از آنجائی که اخیرا توسط اینجانب ابداع/اختراح/ایجاد/ تولید/ ... شده توضیح کاملی جهت آشنایی به شرح ذیل خدمتتان عرض می نمایم:

 

کاربرد این اصطلاح در خط جدید اتوبوسرانی سریع (همون BRT) است و بیشتر در خط تهران پارس به آزادی دیده می شود. شاید خیلی از تهرانی ها هنوز از این خطوط استفاده نکرده و مستفیض نشده باشند. خارج از تهران هم که کلا از مزایای شلوغی تهران محروم هستند! اما آنهایی که استفاده کرده اند می دانند که اتوبوسهای این خط حداکثر تا سه ایستگاه کاملا پر می شود - پر یعنی مملو از آدم- یعنی هر کس که نوبتش هم می رسد تا دم در اتوبوس می پرد بالا و سوار می شود. یعنی اینکه پای افراد داخل اتوبوس مماس می شود با پله اول. حالا شما فکر کنید در این شرایط یک صف دیگر تشکیل می شود که وقتی اتوبوس کاملا پر شد می روند جلو و می گویند خوب کسی دیگه سوار نمیشه بعد با قدرت تمام افراد جلوی در داخل اتوبوس را هول می دهند - همه ی آن جلوتری ها روی هم می ریزند- بعد با افتخار می گویند دیدی جا بود؟!!!

 

این گروه از آدمها!!! به خودشان اجازه می دهند که این فشار را به دیگران تحمیل کنند تا دیر کردن خودشان جبران شود و خیلی هم حق به جانب هستند، چون همیشه جا برایشان با هول باز می شود. (حالا اگر کسی نوبتش رسیده باشد خیلی فرق می کندهااا)

 

چند روز پیش طی یک سخنرانی در ایستگاه محل اینجانب صف آنها را "صف هولی ها" نامیدم و فکر می کنم خیلی برازنده ی وضعیتشان باشد.

 

باید یک تماس با فرهنگستان زبان و ادب پارسی بگیرم تا به نام خودم به ثبت برسانم. نیشخند


 
نمی خوام!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اعتراض ، از زندگی

یعنی واقعاً مدیریت کردن بدون دروغگویی و ریا کاری نمیشه؟!


 
یعنی ما ایرانیها اینطوری هستیم واقعاَ؟!
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

تقریباً 2 سال پیش یک نرم افزار قفل دار ثبت سفارش خریداری کردیم برای شرکت به مبلغ 45 هزار تومان. این نرم افزار طوری طراحی شده که اگر قطعه ای از کامپیوتر تعویض بشه، باید از آن شرکت (نوین ایده) تقاضا بشه تا کسی و بفرستند تا دوباره کد رمز رو تغییر بده و نرم افزار رو نصب کنه. در طی این مدت، یکبار این اتفاق افتاد و 15 هزار تومان هزینه این عمل برای کامپیوتر اینجانب در شرکت شد.

تا اینکه دو هفته پیش، از نرم افزار برای یک کار فوری استفاده می کردم (اغلب کارهای بازرگانی، فوری یا فوق فوری هستند) که نرم افزار دچار مشکل شد و پرینت نمی گرفت. من هم بلافاصله با شرکت مذکور (نوین ایده) تماس گرفتم و ازشون خواستم که راهنمائی کنند. خانم منشی کد شرکت رو خواست و بعد گفت با توجه به اینکه 2 سال از خریداری شما می گذرد، باید هزینة شارژ رو بپردازید تا به سوال شما پاسخ داده شود.

گفتم: حتماً این کار انجام میشه، اما لطفاً الان وصل کنید پشتیبانی تا من کارم راه بیفته!

- امکان نداره خانم!

- خانم محترم من به شما قول می دم این کار انجام بشه، لطفاً الان همراهی بفرمائید کار ما راه بیفته!

- من وصل هم بکنم، بخش پشتیبانی جواب نخواهد داد!

- آخه این چه وضعشه! شما باید جلب اعتماد مشتری رو بکنید. یک نرم افزار طراحی کردید و توش Erore های مختلف گذاشتید که دائماً مشتری رو سر کیسه کنید؟ حالا به جهنم، اقلاً الان کار منو راه بندازید!

- امکان نداره!

- متآسفم واقعاً!

و تلفن رو کوبیدم.

در همین اثنامدیر مربوطه که متوجه صدای عصبانی من شده بود، اومد و گفت می تونی از شرکت همکار کمک بگیری در این مورد، شماره تلفن این شرکت رو هم بده من صحبت کنم.

داشتم می رفتم شرکت همکار که صدای فریاد مدیر مربوطه رو شنیدم که به خانم منشی شرکت می گفت: مگه شما سر گردنه نشستید!

خلاصه جونم براتون بگه که به هر بدبختی ای بود، اونروز کار ما راه افتاد. اما من تصمیم گرفتم که دیگه با نرم افزار این شرکت کار نکنم و به جاش توی Word اون فرم رو درست کنم.

چند ساعت وقت گذاشتم و اون فرم رو درست کردم که خیلی هم بهتر از نرم افزار اون شرکت شد. یاد قضیه تحریم ایران و خودکفائی افتادم!

ولی تأسفی عمیق برایم باقی ماند که چرا شرکتهای ایرانی، اون هم از نوع نرم افزاری، باید اینگونه با مشتری برخورد کنند. مسلماً این رفتار باعث جلب مشتری نخواهد شد.

واقعاً اینگونه رفتار تقصیر کیست؟ دولت بد؟ وضع اقتصادی بد؟ ایرنانیهای بد؟

این ما هستیم که ایران را می سازیم: من کارمند، توی دانشجو، او که مدیر است، کسی که صاحب شرکت نرم افزاری است، بقالی محل، داروساز و داروخانه چی، رانندة تاکسی و ... همة ما با رفتارهایمان ایرانی بودن را تعریف می کنیم.

ما مسئول هستیم در برابر خدا، خود، جامعه، و در برابر ایرانی بودنمان!

ما همه، هر کدام سهمی داریم در تعریف "ایرانی بودن" نقشی داریم در تعریف فرهنگ، اقتصاد، جامعه، اعتماد، سیاست و زندگی!

کاش" ایرانی بودن" را بهتر بازی می کردیم!

 *****************

راستی هر کس کارش بازرگانی هست و نیاز به این فرم دارد، به من ایمیلی با عنوان درخواست فرم ثبت سفارش بزند، تا تقدیم کنم.

یک شعار بازار خراب کن: نیشخند

(از نوین ایده نخرید، من به شما نرم افزار ثبت سفارش را هدیه می دهم)


 
برای مهربان!
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

با توجه به اهمیت موضوع این پست هم راجع به ... خطوط حمل و نقل سریع! ... می باشد.

 مهربان دنیای وب! از من خواسته بود که چند تا عکس بگیرم از این خطوط! من هم با یک عالمه تآخیر خواسته ایشان را اجابت می کنم.

 *** چند روز پیش برنامه تهران بیست،‌ از قالیباف دعوت کرده بود برای مصاحبه که ایشون تشریفشون رو نیاوردند! اما مجری خودش توضیح داد که در مسیر خطوط تندرو پلی در حال احداث بوده که بالغ بر ۲۰۰ میلیارد(تومن یا ریالش یادم نیست) هزینه شده و پل خراب شده! حالا نمی دونم همین خط بوده یا خط جدیدشون! اما این نشاندهنده ی دقت مسئولین محترم خوشگل پسند جهت استفاده بهینه از بیت المال برای افزایش آسایش و رفاه مردم عزیز است! و حرفی توش نیست!

باید خدمتتون عرض کنم که علاوه بر عکس با تلفن همراهم فیلم هم گرفته بودم که فیلمها به دلیل اینکه فقط چند تا سر مقنعه به سر فقط توش دیده میشه،‌گویا نیستند. جالبه بدونید وقتی که در حال گرفتن فیلم بودم -‌البته به زحمت فراوان و در حال له شدن!- یک آقا که متوجه شده بود و فکر کرده بود من کاره ای هستم، شروع کرد به غرو لند که این خطوط اتوبوسرانی مناسب این مسیر نیستند باید یک فکر اساسی کرد و اینها... بنده خدا نمی دونست که من هم مثل خودش اعتراض شدید دارم به این خطوط.

نقطه قابل توجه این هست که مدافعین این طرح، یا اصلاً از این خطوط استفاده نکرده!!! یا اینکه وسط روز اقدام به استفاده نموده اند!

تصمیم داشتم در حالت فشار آمدن به مردم،‌گزارش هم تهیه کنند که راستش جرأت نکردم. اگر فکر می کردند من کاره ای هستم، یک کتک مفصل باید نوش جان می کردم.

خلاصه اینکه امروز صبح به این نتیجه رسیدم که هر روز صبح نیم ساعت زودتر از منزل بیرون بیام و مسیر دیگری را برای رسیدن به محل کار انتخاب کنم - منطقه ما خیلی پر ترافیک است- به هر حال بهتر از تمام شدن انرژی در این اتوبوسها است.

عکس شماره یک: صف داخل ایستگاه در ساعت ۷:۱۵ صبح است. یک دقیقه بعد خیلی شلوغتر بود اما چون گوشی رو توی کیفم گذاشته بودم....

عکس شماره دو: در این عکس اتوبوس زرد رنگی رو ملاحظه می فرمائید که سریع نام دارد! و فقط  در سه یا چهار ایستگاه توقف دارد. با توجه به اینکه عبور اتوبوسهای غیر سریع از هر ایستگاه به کندی انجام می شود، این اتوبوس اقدام به سبقت گرفتن نموده که با اتوبوس ما مواجه شده و ناکام مانده است. ضمن اینکه چند دقیقه ای هم ما را معطل نمودند. ( نه بار اول بود و نه بار آخر)

عکس شماره سه-۱: این عکس رو سر چهار راه رودکی گرفتم که نشاندهنده تعداد زیاد اتوبوسها و ایستگاههای کم ظرفیت (۲ اتوبوس همزمان) در عکس شماره سه-۲ تعداد اتوبوسهای بیشتری مشخص است یعنی ۱۱ تا اتوبوس در این عکس دیده می شود. خاطر نشان می کنم که این صف طویلتر بود و در دوربین این حقیر جا نشد! توجه شما را به این نکته جلب می کنم که همانگونه که می بینید ثانیه شمار چراغ قرمز صدو اندی است. با توجه به تعداد اتوبوسها و این چراغ قرمز طولانی و ظرفیت محدود ایستگاه پیدا کنید پرتقال فروش را!

در آخر اینکه: اگر دستم به قالیباف برسد... آخ حیف که اسلام دستمو بسته!


 
بدون شرح!
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

امروز صبح توی تاکسی:

یک آقاهه...........................................مرضی

منصفانه نیست!

لطفاً منظور مرا درک کنید

نگید: چه پاهای قشنگی! 


 
حرفتو بزن! پاش وایسا!
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

توی زندگی روزمره خیلی چیزها هست که آزارمون میده و متآسفانه ما ایرونیها از همه ی آزارها خیلی راحت می گذریم و می گیم: بی خیالش! ولی اگر اینطور نباشیم، جامعه مون پیشرفت می کنه. یادمه یک مطلب راجع به اعتراض قبلاْ نوشته بودم. حالا می خوام یک نمونه از اعتراضهای مثمر ثمر خودم رو براتون مثال بزنم.

حدود ۴ سال پیش برای مدتی از این شرکت استعفا دادم و رفتم توی یک شرکت بزرگ دیگه. توی اون شرکت حقوق ماهیانه ام خیلی کمتر از اینجا بود، اما چون نمی خواستم اینجا بمونم، اونجا رو انتخاب کردم.

اونجا هم شرکت بزرگی بود که چند تا دفتر توی تهران داشتند و سه بار با من مصاحبه کردند. اولیشون مرکز کارگزینی بود،‌ دومیشون مسئول دفتر مدیرعامل و سومیش هم خود مدیرعامل. یعنی همچین الکی قبولم نکردند.

بعد از سه ماه متوجه شدم که شرایط خیلی فرق می کنه و فقط اختلاف در حقوق نیست، همه ی کارمندها هم از حقوقشون ناراضی بودند، اما کسی صداش در نمی اومد که اخراج نشه! اما من به مدیرعامل اعتراض کردم و گفتم که با این حقوق و این شرایط اینجا نمی مونم. اونم که فکر نمی کرد حرفم جدی باشه، تحویل نگرفت. بعد که خوب گشتم و یکجای بهتر با حقوق و مزایای بهتر پیدا کردم و خواستم که برم، صدام کرد و با اصرار خواست که بمونم و گفت که حاضره ماهی یک چک پول ۵۰ تومنی بذاره روی حقوقم، اما خودش پرداخت کنه نه از طریق امور اداری. و من قبول نکردم.

دو هفته بعد از ترک اونجا از دفتر کارگزینیشون با من تماس گرفتند. اون موقع من تلفن همراه نداشتم و اونها شماره ی منو از یکی از همکارهای قبلیم گرفته بودند. خیلی تعجب کردم. می خواستند بدونند علت اینکه من از اونجا استعفا دادم، چی بوده و من هم عنوان کردم که علتش حقوق و مزایا بوده. اون خانوم چند بار با تآکید پرسید که فقط همین بوده؟ و من هم قاطعانه گفتم:‌بله فقط حقوق پائین.

مدت کمی بعد از اون بود که شنیدم حقوق بچه ها رو - وسط سال- ۲۰-۳۰ درصد افزایش دادند.

با اینکه اونجا نبودم، اما خیلی خوشحال شدم که این حرکت من (‌و احتمالاْ موردهای دیگر اینچنینی ) باعث این تغییر توی شرایط اونجا شدند.

خلاصه این بود خاطره ی من. در آخر نتیجه می گیریم که ما باید اعتراض کنیم هر چند اعتراض ما برای آیندگان مفید باشد و امید که باعث تغییری هر چند کوچک در ذهن و افکار شما خوانندگان گرامی گردیده باشد. (یاد انشاءهای دوران مدرسه به خیر)


 
تو!
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

تو می تونی

 

تو خیلی می دونی

 

تو برترینی

 

تو قویترینی

 

تو بی نقص ترینی

 

تو کاملترینی

 

نه!

 

اشتباه نکنید این یک پیام تلقینی برای عقب مانده های ذهنی نیست!

 

این واقعیتی است در...کجا؟!

 

 

 

تو می تونی همه رو مسخره کنی، دست بندازی، کوچک کنی. فرقی نمی کنه طرف کی باشه.

 

بزرگتر از تو باشه و احترامش واجب باشه!

 

کوچکتر باشه و اشتباهش و نادانسته هاش قابل اغماض!

 

استاد باشه!

 

دوستت باشه!

 

خدا و پیغمبر؟! (نعوذبالله)

 

فرقی نمی کنه برات. تو باید ثابت کنی که از همه بالاتری، برترینی، بهترینی فقط هم با مسخره کردن.

 

آره حق با توست «هرکسی» نمی تونه این کار رو بکنه.

 

بعضی از آدمها احترام حالیشونه!

 

بعضی ها رحم دارند!

 

بعضی ها می دونند که کسی نیست که همه چیز رو بدونه!

 

بعضی ها حاضر نیستند دل دوستشون رو برای اینکه «حال» کنند، بشکنند!

 

بعضی ها یک کم دین و ایمان دارند، یا اگر نداشته باشند، «هر کسی» نمی تونه این بحث رو مسخره کنه!

 

آره

 

هر کسی نمی تونه

 

ولی تو «می تونی»

 

همه ی توانائیهاش رو داری.

 

با یک نیمچه اطلاعات از هرچیزی، میتونی دیگران رو مسخره کنی.

 

اصلاً دنبال معلوماتی که بتونی توانائی منحصر به فردت رو در مسخره کردن بالا ببری!

 

قیافه ات هم که واسه غیر همجنسات، زیباترین و جذابترین و بی نقص ترینه!

 

تو می تونی همه ی اونهایی رو که دماغشون رو عمل می کنند یا دست به قسمتی از صورتشون می برند رو مسخره کنی، آخه تو هیچ عیبی نداری. اینم از توانائیهاته!

 

همه ی توانائیهات هم که اکتسابیه. چون تو می تونی!

 

آره... ای مسخره کننده ترین مسخره کنندگان!

 

ای عیبجوترین عیبجویندگان!

 

تو می تونی

 

تو خیلی می دونی

 

تو برترینی

 

تو قویترینی

 

تو بی نقص ترینی

 

تو کاملترینی

 

بله

 

این واقعیتی است درذهن توانای تو!

**********

توجه توجه: من از کسی عصبانی و ناراحت نیستم.


 
آهای روشنفکر!
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

تو! می خواهی با من، ما شوی؟!

چرا وقتی <تو> می خواهی، با شهامت قدم جلو می گذاری، و پیروزی ات را با افتخار جشن می گیری؟

اما وقتی <من> بخواهم با تو <ما> شوم، اگر جرأت کنم و قدم پیش بگذارم، در آخر سرافکندگی و تهمت و افترا نصیبم خواهد شد؟!

It is not faaaaaaaair!


 
دروغ!
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

آی آدمها چرا دروغ می گید؟

ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه! می دونستید؟

حتی از پشت این دیوار شیشه ای هم میشه دروغگوها رو شناخت. حالا با یک کم تاخیر. اما میشه شناخت.

آدمها اگر فقیر باشند، اگر بد قیافه باشند، اگر بی سواد باشند، اگر معلول باشند، اگر بدون اطلاعات (عمومی، ورزشی، مذهبی، سیاسی، اجتماعی و....) باشند، خیـــــــــلی بهتر از اینه که دروغ گو باشند.

خیلی هامون یادمون رفته داستان چوپان دروغ گو رو که جزء اولین درسهای مدرسه هامون بود.

اینکه دیگران روی حرفهای ما ذره ای حساب نکنند،‌ خیلی بدتر از اینه که بدونند ما چه نقاط ضعف ظاهری ای داریم.

همه ما تلاش می کنیم دوستانی داشته باشیم. که باهاشون لحظاتی رو بگذرونیم و غمها و شادیهامونو باهاشون تقسیم کنیم. به دروغ بالابردن خود، چقدر ارزش داره که یک دوستی رو به خاطرش از دست بدیم. دوستیهایی که بیشتر مواقع خیلی با ارزش هستند. یا یک ارتباط که پایه هاش روی دروغ باشه، فکر می کنید تا کی می تونه دوام بیاره؟

بعضی ها اونقدر دروغ گفتند که دیگه نمی تونند راست بگن. اما اراده آدمها بالاتر از این حرفهاست و هر کی سعی کنه، می تونه عادات بدشو ترک کنه.

نمی دونم این روایت رو شنیدید یا نه؟ یادمه که اینو اولین بار از مادربزرگم شنیدم که روزی جوانی به حضرت محمد (ص) مراجعه می کنه و میگه: من دو خصلت بد دارم که می خواهم یکی از آنها را کنار بگذارم. دروغ می گویم و زنا می کنم. کدام یکی را ترک کنم؟ حضرت می فرماید: دروغ گوئی را.  (نمی دانم این روایت چقدر دقیق است)

ظرافت این روایت در این است که کسی که بخواهد دروغ گوئی را کنار بگذارد، باید رفتارهای دیگرش را هم اصلاح کند از جمله: زنا کردن را و دروغ گوئی پایه و اساس خیلی از رفتارها و خصلتهای نادرست است.

البته ما هممون از دروغهای مصلحتی گاهی استفاده می کنیم. اما دروغ گو بودن تعریف دیگری دارد بدون شک!


 
همه ی من!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نمی دانم کسی هست که بتواند همه ی آنچه را که «هست» در وبلاگ خود بیان کند؟ حتی اگر بخواهد؟

چطور می توان به خوانندگان فهماند که صاحب وبلاگ چگونه راه می رود، غذا می خورد، نگاه می کند، عصبانی می شود، می خندد، ناراحت می­شود، غصه می خورد یا دلش می شکند؟ چقدر مذهبی یا غیر مذهبی است؟  همه اینها بخشی از شخصیت هر کسی است.

به نظر من «وبلاگ هر کدام از ما» فقط بخش کوچکی از ماست که نمی توان تنها به تکیه بر آن گفت که کسی را کاملاً شناخته ای.

مثلاً وقتی کسی فقط شعر یا داستان می نویسد، چگونه می شود او را شناخت؟ حتی کسی که از روزمرگیهایش می نویسد، فقط بخش کوچکی را می نویسد و نمی تواند همه اتفاقات و وقایع را کامل و دقیق و با تمام احساس خشم و شادی و نفرت و غم بیان کند.

بارها پیش آمده که از خواندن مطلب یک نفر یک برداشت اشتباه کرده ایم و ناخواسته باعث رنجاندنش شده ایم.

وقتی کسی راجع به موضوعی مثلاً مذهب، نکته ای منفی می نویسد، دلیلی بر اثبات این موضوع نیست که او بی مذهب است. یا بالعکس وقتی کسی موضوعی مذهبی می نویسد، دلیلی بر اثبات این نیست که او خیلی مذهبی هست. حتی کسانی که وبلاگهای کاملاً مذهبی دارند یا غیر مذهبی دارند، نمی توان آنها را کاملاً شناخت، چون مذهب بخشی از شخصیت هر کسی است. مذهبیها هم می توانند بداخلاق باشند و هم خوش اخلاق یا غیر مذهبیها. (مذهب را از این جهت مثال زدم که ملموس تر باشد)

اینجا دنیای مجازی است.

توی دنیای مجازی هر کس می تواند بخشی از زیبائی یا زشتی وجودش را به نمایش بگذارد. بعضی ها واقعیت ها را می نویسند و بعضی ها لذت می برند که غیر واقعی بنویسند و عده ای را تحت تاثیر مثبت یا منفی قرار دهند و به نوعی سوء استفاده کنند.

مرضی دنیای آبی:

دنیای آبی مرضی، فقط بخش کوچکی از مرضی است. بیشتر وقتها چیزهائی را می نویسم  که باعث شادی یا رنجاندنم شده و در جامعه دیده ام. یک جور مطالب شخصی-اجتماعی. تا به حال غیر از حقیقت چیزی ننوشته ام .

وقتی مطلب «قرار وبلاگی» (دو تا پائین تر) رو نوشتم، یکی از دوستان برایم کامنت گذاشته بود که:

حامدفردین

یکشنبه 24/2/1385 - 8:10

سلام به مرضی عزیز...مرسی که به جشن تولدم اومدی.........نمی دونم چرا از قرار های وبلاگی خوشم نمیاد...تا حالا هم نرفتم...یعنی ذهنیت خوبی ازشون ندارم...راستی خیلی خوبه که ذهن مشغولیهای تو این موارد پیش پا افتاده هست...که با مطرح شدنش تو وبلاگت...آسوده میشه...آدمایی امثا تو خیلی زیاد عمر می کنن...و به قول ما مردا خوب هم می مونن...امیدوارم همیشه شاد باشی...یاحق

hamedfardin.mihanblog.com - hamedfardin@yahoo.com

این شاید به خاطر بوده که من هیچ وقت از مشکلات و غمهای واقعی زندگیم ننوشتم. اما:

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس                     زهر هجری چشیده ام که مپرس

نگشته در جهان و اول کار                               دلبری برگزیده بودم که مپرس

تا کجا رفتم و ماندم و عاقبت                            داغی به پیشانیم زد که مپرس

(حافظ چون با من دوسته، ناراحت نمیشه که من توی شعرش یک کوچولو دست بردم)

 

نمی دانم برداشت دیگران از مطالب من چیست. بعضی ها شاید نظر کاملاً مثبت یا بعضی ها نظری کاملاً منفی داشته باشند. آنچه که برایم مهم است، تا حد امکان نرنجاندن دیگران است. حتی اگر خودم زود رنج باشم.

 

زود رنج بودن از نظر من یعنی: کسی که وقتی از آنهائی که دوستشان دارد و رویشان حساب می کند، رفتاری ببیند که قابل توجیه نباشد و زود ناراحت شود.

لجباز بودن یعنی: کاری را که دوست داری انجام دهی و به نفعت است، فقط برای اینکه دیگران را آزار دهی، انجام ندهی. هر چند که خودت هم آزار ببینی.

 

تا آنجا که خودم را شناخته ام، هم زود رنج هستم و هم لجباز. هر چند که سعی کرده و می کنم که این دو خصلت را کاهش دهم، اما هنوز در وجودم هستند و مرا ترک نکرده اند. (یا من ترکشان نکرده ام)

علت نوشتن این مطلب موضوعی بود که دیروز برایم اتفاق افتاد و آزرده ام کرد. دوست عزیزی دارم (توی دنیای مجازی) که نویسنده توانا و قابلی است و دوستی اش برایم مایه افتخار. حدود یک سالی هست که می شناسیم هم را مدت و کوتاهی هست که می چتیم. دیروز خواستم توی لیست اضافه کنم اسمشو، موافقت نکرد و با یک اسم دیگه اومد و خواست که اونو توی لیستم اضافه کنم. منم چون رنجیده بودم، دیگه نخواستم که اسمشو توی لیست داشته باشم. القصه آخرش به من گفت که تا حالا تظاهر می کردی و خوب نشناختمت.

کل این مطلب رو نوشتم که بگم: آنچه که در این وبلاگ هست، فقط بخش کوچکی از واقعیت مرضی است و مرضی هر چه که باشد، متظاهر نیست.


 
قابل توجه علما!
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

یک توضیح لازم فقط برای بعضی ها:

۱- اگر مخالفت از جهت رفتار نادرست آقایون بود، خیلی خیلی قابل قبول تر بود از اینکه: خانمها دچار گناه می شوند: چنانچه به متن زیر دقت کنید، اینجانب در صحبتم با اون آقای خارجکی اشاره کوچکی به این مورد کرده ام.

۲- به شخصه علاقه ای به حضور در ورزشگاه فوتبال ندارم (مخصوصاْ بازیهای داخلی) صرفاْ این مطلب به دلیل شباهت وقایع اخیر با بحث من و آقای خارجکی نوشته شده.

۳- در صورتی که روزی به دلایلی بخواهم به استادیوم بروم:

الف- سعی می کنم به همراه یک آقا باشم.

ب- حرفهای زشت و رکیک از دهان یک مشت آدم ضعیف در می آید ودلیلی ندارد که از آدمهای اینچنینی ترسید یا خجالت کشید. ضمن این حتماْ طرف حرفهای زشت آنها خانمها نخواهن بود و مسلماْ به شخصیت خانمها لطمه ای نخواهد زد.

ج- مسئولین حتماْ جایگاه ویژه ای برای خانمها در نظر خواهند گرفت که به قدر کافی از آقایون دور باشند.

د- من مطمئنم که بیشتر آقایون در صورت حضور خانمها در استادیوم رفتار کنترل شده تری در داخل و خارج آنها به هنگام برگشت به منزل خواهند داشت. چون به غیرت مردهای ایرانی اعتقاد دارم.

 *************** 

توی شرکت قبلی (مادر شرکت فعلی) که کار می کردم،‌ قرارداد تپلی با سوئدی ها و آلمانی ها داشتیم که به این خاطر همیشه توی شرکتمون خارجکی ها رفت و آمد می کردند. چند نفریشون هم ماموریت های یک ساله یا شش ماهه داشتند. یکیشون بود که توی شرکت ما مستقر شده بود و ماموریت شش ماهه داشت که بعداْ چند ماه دیگه تمدیدش کرد.

من هم هر وقت که سرم خلوت بود و حوصله داشتم،‌ برای تقویت مکالمه زبان انگلیسی سعی می کردم موضوعی برای صحبت با اونها پیدا کنم. مخصوصاْ همین آقاهه (اسمش خیلی سخت بود، الان هم یادم نیست ) که مسن تر هم بود.(حدود ۴۰-۴۵)‌.

یک روز شنبه که اومده بود شرکت، شنیدم که به بچه ها گفته که دیروز رفته استادیوم آزادی و مسابقه پرسپولیس - استقلال رو دیده و خیلی خوشش اومده. توی اون مسابقه هم استقلال برنده شده بود. چون مدیر عاملمون پرسپولیسی بود، بچه ها بهش می گفتن جلوی آقای.... از استقلال تعریف نکنی و... خلاصله سوژه شده بود.

چون دلم می خواست بدونم دقیقاْ بدونم چه حسی داشته، سر یک فرصت مناسب بهانه ای جور کردم و رفتم تو اتاقش و ازش پرسیدم که چی شد که رفتی استادیوم.

گفت: دیدم که جوونها سوار مینی بوسها با سر و صدای زیادی دارند میرن یک جائی . پرسیدم گفتند که مسابقه است. من هم که حوصله ام سر رفته بود. تصمیم گرفتم برم اونجا.

- مشکلی برات پیش نیومد؟ 

-نه اونجا یک آقایی بود که انگلیسی بلد بود و به من کمک کرد.

-‌توی کشور شما اینهمه طرفدار فوتبال هست؟

- نه. برای من خیلی جالب بود اینهمه آدم با اون همه شور و هیجان اومده بودند و تشویق می کردند. توی کشور ما طرفداران فوتبال اینقدر زیاد نیستند.

- بازی چطور بود؟

- خیلی خوب بود. خوشم اومد. راستی چرا خانمها توی استادیوم نبودند؟

- آخه اونجا برای خانمها مناسب نیست.

- (با خنده ) نه به خاطر اینه که خانمهای ایرانی اگر پای مردها رو ببینند،‌یه جوری میشن

-  نه اصلاْ اینطوری نیست. ما توی تلویزیون می بینمشون.

-  نه فقط به همون دلیله که من گفتم.

منم دیدم نمی تونم وارد جزئیات بشم، بحث رو عوض کردم و از اتاقش اومدم بیرون. و با خودم فکر کردم که چقدر بد فکر می کنند خارجیها راجع به این موضوع.

اما این موضوع اخیر و دستور آقای احمدی نژاد و مخالفت علما!!!! واقعاْ حرف اون خارجکی رو تائید می کنه و روی منو کم. خوبه که دیگه اونو نمی بینمش که بگه:‌دیدی من راست می گفتم!

آخه علمای عزیز! من به عنوان یک خانم اعلام می کنم که دیدن پای سفید- بلورین و خوش تراش آقایون!!!، هیچ حس خاص و یا اثر سوئی روی خانمها نداره که گناه داشته باشه... آخه مگر شما تفاوت احساسات خانمها و آقایون رو نمی دونید؟ محدودیت در مورد دیدن خانمها تا حدی قابل قبول هست اما در مورد آقایون هم؟ برای من یکی که نیست!


 
رنگارنگ
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اعتراض ، از زندگی

رنگارنگ

رنگتون عوض میشه. هر روز یک رنگ می شید. رنگتون هر روز تاریکتر و کدرتر میشه. وقتی که فرصت سوء‌ استفاده رو جلوی روتون می بینید رنگ پلیدی تونو نشون می دید. بعد از اون براتون فقط رنگ ننگ می مونه. این ننگ با هیچ رنگی پاک نمیشه. اگر با رنگ کمرنگی بپوشونیدش از اون زیر خودنمایی می کنه. فکر نکنید که دیگران نمی بینند. با یک کمی دقت یا یک کمی فرصت میشه دیدش.

 


 
اعتزاض کن!
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اعتراض

اعتراض کن!

یکروز توی مدرسه یکی از دوستام داشت راجع به فامیلشون که توی خارج زندگی می کرد حرف می زد. یادمه که گفت: «یکروز این بنده خدا یک آشغال از پنجره منزلشون می اندازه توی خیابون. همسایه بغلی شون که یک خارجکی بوده فوری زنگ می زنه به پلیس اطلاع می ده. پلیس هم می یاد و اون آقا رو جریمه می کنه.»

من با خودم فکر کردم: ای بابا چقدر بی معرفتند این خارجیها! به همسایه شون هم رحم نمی کنند.

اما حالا به این نتیجه رسیدم که فرق اونها با ما همینه:: بی تفاوت نیستند

همین یک جمله باعث شده فرهنگ اونها توی بعضی موارد از ما بالاتر باشه. بیشترشون که آدمهای معمولی و مثبت هستند هم مواظب خودشون هستند که خطا نکنند هم مواظب اطرافیان. حس مسئولیت دارند. نسبت به محل زندگیشون. شهرشون. کشورشون.

اما ما ایرانیها اکثرمون اینطوری نیستیم. همش می گیم ولش کن. به ما چه؟ خوب حالا این که چیز مهمی نیست و ....

چرا به فروشنده ای که جنس ایرانیی که قیمت مشخص تعیین شده برای مصرف کننده داره ولی اون ۵۰ تومن گرونتر می ده اعتراض نمی کنید؟

چرا به فروشنده ای که جنس گارانتی دار خراب شده رو تعویض نمی کنه اعتراض نمی کنید؟

چرا به راننده اتوبوسی که توی مسیر می ایسته تا با همکار راننده دیگش گپ بزنه اعتراض نمی کنید؟

چرا به راننده تاکسی که حاضر نیست قبل از چهار راه برای شما بایسته که پشت چراغ قرمز نمونه اعتراض نمی کنید؟

چرا به تعمیرکاری که کارشو درست انجام نداده و پول زیادی می گیره اعتراض نمی کنید؟

چرا به کارمند بانکی که سلانه سلانه کار شما رو در حال خوردن چای انجام می ده اعتراض نمی کنید؟

اعتراض محترمانه و قانونمند حق همه ما ست.

اگر به خودش اعتراض کردید و اثر نکرد به بزرگترش به مقام بالاترش اعتراض کنید. چه اشکال داره یک روز هم از کارتون بیفتید و برید اتحادیه اون صنف؟

حالا نمی گم هر روز به همه اعتراض کنید.. هر روز فقط به یکی از اونهایی که حقتونو پایمال می کنه اعتراض کنید. ماهی یکبار هم به اتحادیه صنفشون مراجعه کنید. (اگر لازم شد.) 

چرا به کسی که اعتراض می کنه اینقدر چپ چپ نگاه می کنید؟

چرا وقتی کسی اعتراض می کنه .. تو که شاهدی حرفشو تائید نمی کنی؟

فروشنده.. راننده اتوبوس.. راننده تاکسی.. تعمیر کار...کارمند بانک... ما هستیم. من.. تو .. ما..

عصبانی نشو. آرام باش. فقط اعتراض کن.

یک نفر  که اشتباهی رو انجام می ده. اگر تعداد اعتراضاتش بالا بره.. مسلماْ می ترسه و از ترس هم که شده.. درست می شه.

بهتر نیست هم مواظب رفتار خودمون باشیم و هم نگذاریم حق خودمون یا حتی دیگران رو کسی پایمال کنه؟

هممون می شنویم که وقتی یکجا بی نظمی هست.. بالاخره یکی پیدا می شه که می گه: اینم از دست این دولت جمهوری اسلامی!!!!

آخه هموطن گرامی.. مجموعه دولت مگر چند نفرند؟ این من و تو و آشناهامون هستیم که این بی نظمی رو ایجاد می کنیم.

بعضی ها هم می گن که اونها باعث شدند که مردم اینطوری رفتار کنند. منصف نباشند... کارشونو خوب انجام ندند... گرانفروشی کنند ....!!!!!!!!!!

اما باید بدونید که هستند خیلی ها که توی همین شرایط درست رفتار می کنند.

من بارها از خیلی از مسائل مثل بقیه رد شدم. اما بارها هم اعتراض کردم و جالبه بدونید که در ۹۸٪ از اعتراضاتم جواب گرفتم . یعنی اون چیزی رو که می خواستم بهش رسیدم.

امتحان کنید.