دنياي آبي

اجتماعی

اینجا ایران است...
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، کار

اینجا ایران است... 

از حق خودت که دفاع کنی، به تو می گویند پاچه پاره...

وقتی از حقت بگذری، شاید دسته ای بگویند خیلی خانمی کرد...

و دسته دیگر هم بگویند خیلی پپه هست

اما هر دو گروه یادشان می ماند که می توانند آنها هم جای کسی باشند که تو برایش خانمی کردی...

اینجا ایران است...

وقتی زیاد کار کنی، همه با تو دشمن می شوند. همه آنها که کمتر کار می کنند.. همه آنها که می دانند چگونه مدیران را باید پیچاند تا زیاد کار نکرد و همچنان عزیز بود.

بعد آرام آرام حالت را می گیرند - حال تو را که برای رسیدن ها فقط تلاش کردن بلدی و بس - و به نحوی زیرپوستی آنچنان نظر مدیران را تغییر می دهند که تو تنبلترین و بدترین کارمند می شوی... و همه یادشان می رود که قبلا" کوشاترین و پرتلاشترین بودی... 

اینجا ایران است..


 
حساد
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از زندگی

 

دلم می خواهد بروم

گم شوم

آن دورها

آن دورهایی که کسی نبیندم

کسی نشناسدم

کسی نباشد

تنها باشم

تنهای تنهااا

در بیابان

قصری می سازم با دستهای خالی

 از خارهای خشک

آب بیرون می کشم

از زیر خاک سرد

آنجا دیگر کسی نیست

چشمهایش از حدقه درآید

زبانش به نیش و کنایه باز شود

دستهایش از حسادت سائیده شود.

 

آنوقت همه ی این دردها را که حسرتش را می خورند آنان که نمی بخشمان، می گذارم برای آنها که چشمهایشان درد بگیرد

از روشنایی حقیقت تلخ زندگی سخت من.


 
ترس
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از زندگی

آدم وقتی تنها است، نباید از چیزی بترسد

اگر هم بترسد فرقی نمی کند.

چون به هر حال کسی هم نیست که تو را از ترس در بیاورد.

بنابراین بهتره سنگین و رنگین ترس را از وجودت بیرون کنی و از هیچ چیز و هیچ کس نترسی.

اونوقت همه فکر می کنند چقدر تو شجاعی!

نمی دانند شجاعی چون چاره ای نداری!

شاید قابل تحسین باشد این شجاعت

شاید هم نه

فرقی نمی کند.


 
مدیریت به سبک ایرانی
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از زندگی

توی ایران هر کی مدیر تره، دروغگو تره.

 

به نظرم خیلی غمگینه.... اینطور نیست؟!


 
هواپیمای مالزی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، کار ، شغلی

 

این هواپیمای مالزی با ناپدید شدن / غرق شدنش ما را در افکاری فرو برد بس عمیق.

در سفر به مالزی، علاوه بر طولانی بودن پرواز روی دریا که خودش وهم انگیز است،  روی دریا هواپیما تکانهای شدیدتری داشت، به قدری که تمام خدمه هم نشستند و کمربندهایشان را بستند. خنثی

کل هواپیما در سکوت و ترس بودند. معمولا هواپیماهای این مسیر تکان زیاد دارند. اما آنبار فرق می کرد.نگران

همکار من که یک آقای خواب آلود بود، چند دقیقه اول تکانها در خواب شدید بود، خدمه هواپیما به من تذکر داد که کمربندش را ببندم. من هم که نمی خواستم خدایی نکرده دستم به نامحرم بخورد، چند بار اسمش را صدا زدم، اما انگار نه انگار... در خواب عمیقی فرو رفته بود. اول بی خیالش شدم، گفتم اتفاقی نمی افتد، اما تکانها که شدیدتر شد، با خودم فکر کردم، اگر خدایی نا کرده پرت شود و بیافتد و صدمه ای ببیند، من خیلی احمق هستم که به خاطر مسائل اسلامی ، جانش را نجات نداده ام!متفکر

بنابراین خیلی با احتیاط تو مایه های این مسابقات اعصاب سنجی که باید مراقب باشید تا اون میله متحرک به میله ثابت نخوره، کمربند را از کنار دستش آهسته بیرون آوردم و روی دستش و پتویی که رویش انداخته بود، بستم.مژه

چند دقیقه بعد بیدار شد و از ترس شروع کرد به خواندن دعا. فرشته

متوجه شد که من کمربندش را بسته ام اما به روی خودش نیاورد. اما من مثل گناهکارها اعتراف کردم که از ترس جانش کمربندش را بسته ام. او به روی خودش نیاورد، حتی تشکر هم نکرد.قهر

پای خنگولی اش گذاشتم و گذشتم.لبخند

اما خداییش اگر کمربندش را نبسته بودم و تکانها به جایی می خورد و پرت می شد و یک جائیش می شکست، بعدا خودش که نه، بقیه نمی گفتند چرا نبستی کمربندشوووو؟؟؟؟!!

من هم البته دفعه بعد تلافی اش را در آوردم.نیشخند

زودتر رفتم فرودگاه، کارت پرواز گرفتم و او که آمد، گفتم::: هه هه هه من کارت پرواز گرفتم تا دیگر کنارش در پرواز ننشینمچشمک.. به من چه که کمربند این انسان خواب آلود نا محرم تشکر نکن را در موقع خطر ببندم؟زبان

 

 


 
بزرگی
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

آدمها به اندازه بزرگ منشی خودشون به دیگران اهمیت می دهند و احترام می گذارند.

مثل مدیر و صاحب یک شرکت بزرگ که جلوی پای کارمندش بلند میشه.

 

 


 
فن مذاکره
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، idp

 

ما هر روز صبح به محض اینکه از خواب بیدار می شویم، شروع به مذاکره می کنیم.

هر صبحت بی اهمیت یا با اهیمت بر سر مساله ای کوچک یا بزرگ مذاکره نام دارد.

برای رسیدن به نتیجه بهتر در یک مذاکره می بایست شناخت کاملی از طرف مقابل داشته باشیم. 

شناخت کامل به این معنی است که تشخیص دهیم در حین مذاکره در چه موضعی است.

بعد با توجه به آن موضع انتخاب کنیم که چگونه با او صحبت کنیم تا به نتیجه قابل قبولی برای هر دو طرف برسیم. 

با یک گروه از بچه های همکلاسی در یک کلاس "افزایش مهارتهای شخصی کارشناس" در حال تهیه یک کتاب هستیم.

کتابی که نزدیک به یک سال است تمام نشده به دلیل تنبلی تک تک افراد گروه.

اما من هر بار به این کتاب می پردازم واقعا لذت می برم. 

در واقع در زندگی روزمره خیلی وقتها گوشه هایی از کتاب به یادم می آید که چقدر کاربرد دارد الان درست در این لحظه.

امروز در جلسه ای بودم که طرف مقابل در مود /حالت والد قرار گرفته بود و شروع کرده بود به ارائه آموزش حین جلسه من هم سعی کردم در مود کودک مطیع باشم تا مورد تائید قرار بگیرم.

در ابتدا هنوز متوجه موضوع نشده بودم، داشتم کودک شر می شدم، اما وقتی یاد آموزشهای اون کتاب افتادم، تغییر موضع دادم و مطیع شدم، نتیجه داد... 

 


 
رقص و آرامش
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چند روز پیش که طبق معمول از چند طرف مورد عنایت عصبی قرار گرفته بودم، داشتم تند تند می رفتم خونه که تا رسیدم خوب گریه کنم.ناراحت

یادم افتاد قبلنا در این مواقع می رقصیدم و آرام می شدم.متفکر

تصمیم گرفتم اینبار به روش قدیم کمی برقصم.دلقک

تا رسیدم خونه، سی دی جدیدی که برادرم برام زده بود رو پلی کردم و شروع کردم جلوی آینه قدی خونه که عاشقشم،نیشخند رقصیدن.

یک ترانه مجاز بود با ریتم تند.

وقتی شروع به رقصیدن کردم جلوی آینه، باورم نمیشد من دارم اینطوری می رقصم.خوشمزه

هر چند که کلا خوبم تو رقص، ولی اینبار خیلی متفاوت بود. با خودم تصمیم گرفتم اینبار تو مسابقه رقص ممد خردادیان شرکت کنم. از خود راضی

بعد از اون ترانه یک ترانه دیگه و ... حدود نیم ساعت رقصیدم اما دیدم رقصم فرق کرد با اون اول. مژه

رقتم سراع ترانه اول که به نظرم اومد انرژی بیشتری داشت.چشمک

اما کلا متفاوت شده بود رقصم با اون اول!!!ناراحت

اون حس دیگه نبود. خنثی

 

به این نتیجه رسیدم که اگر بخوام برم مسابقه رقص، باید اول خواهش کنم یک چند نفری اعصابمو بترکونند تا منم بتونم بترکونم. عینک

***

یک پست قدیمی در همین مورد

 


 
گذشته ی نه چندان دور
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چقدر لذت بردم از خواندن این پست قدیمی خودم.

اصلا یادم نبودم همچین چیزی نوشته بودم!

اhttp://worldblue.persianblog.ir/post/111

از اینکه نوع نوشتنم اینهمه تغییر کرده، کلی تعجب کردم!


 
آدم
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

 

"فقط بعضی از انسانها هستند که می توانند آدم باشند."

علی محمد علی محمدیان

 

چند تا معلم توی دنیا مثل آقای محمد علی محمدیان اینکارو می کنه؟

کار خیلی سختی نبوده، احساس همدردی می خواسته، خلاقیت و شجاعت.


 
نمی دانی
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

گاهی حتی کسی نیست که شادیهایت را با او تقسیم کنی.

شادیهای کوچکی مثل رنگ گل بهی زیبای آب پرتقال حاصل از پرتقال قرمز و نارنجی

نیست دیگر....

چه می شود کرد!


 
یک کوچولو
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، شغلی ، ماموریت

من با اینکه شلخته نیستم، اما وقتی از خونه می خوام برم بیرون، عادت دارم همه چیز رو سر جاش ول می کنم و فقط به فکر مسائل بیرون رفتن و اینها هستم و نه ظاهر داخل منزل.

در ماموریت آخرم، 14 روز توی هتل بودم، هر روز صبح اتاقمو به وضع وحشتناکی ترک می کردم. یکجوری که انگار بمب توش ترکوندن!

و هر عصر که از محل کار بر می گشتم، اتاقمو مرتب و تر تمیز بود. زحمت اینکار با دو تا خانوم فلیپینی زحمتکش بود.

که تو نگاهشون همیشه محبت  و لبخند بود و کلی به من ابراز علاقه کردند و پیشنهاد مانکنی در کشورشون رو دادند! مژه

هر چند که من اگر می خواستم مانکن بشم، حتما میرفتم لندن !نیشخند

روز آخر ازشون عذرخواهی کردم بابت اتاق شلوغ و پلوغم و فهمیدم که اونها هم تعجب می کردند هر روز که یک خانم با اون ظاهر مرتب چرا اتاقش این شکلیه!زبان

یکیشون گفت شما خیلی سرتون شلوغ بود انگار، شما هر روز صبح زود می رفتید بیرون ما تعجب می کردیم. 

به هر کدومشون معادل 30.000 تومن خودمون انعام دادم. خیلی تشکر کردند و خیلی خوشحال شدند و هیچوقت یادم نمیره که یکیشون گفت: این پول برای ما خیلی زیاده!

شادی اونها من رو هم شاد کرد. اما همه شادیشون رو اینقدر واضح نشون نمیدن.

یادم می مونه جبران لطف کسی که واقعا زحمت کشیده، باعث شادی هر دو طرف میشه.


 
فال
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

دنیای فال و فالگیری دنیای عجیب و جذابی است.

فکر می کنم هر کدام از ما هر از چند گاهی به آن سر زده ایم.

ساده ترین آن فال حافظ.

یا حتی استخاره کردن هم به نوعی فال است.

من هم هر از چند گاهی سری به یک فالگیر جدید می زنم.

چند روز پیش میهمان یکی از دوستان خیلی خوبم بودم. بعداز ظهر پیشنهاد دادم که سری به یک فالگیر که چند وقت پیش دوستانم تعریفش را کرده بودند، بزنیم.

دوستم با اینکه اصلا اعتقادی ندارد، با نهایت لطف قبول کرد که با من همراه شود و حتی فال هم بگیرد.

حالا بماند که به دلیل اینکه راه را بلد نبودیم و من هم روی گم شدن به دلیل دیر رسیدن خیلی حساسم، سر راه از چند صد نفر آدرس گرفتیم.

بنده خدا دوستم که کنارم نشسته بود، مجبور بود این ماموریت سخت را انجام دهد و به درخواست من، حتی از یک راننده که داشت از پارک می اومد بیرون هم آدرس پرسید!

خلاصه مکان! را پیدا کردیم و در زدیم و وارد شدیم.

آپارتمان بزرگی بود که پس از وارد شدن، وارد یک محوطه بزرگی شدیم که کاملا تاریک بود و پر از مبلمان. ما روی صندلیهای یک میز ناهار خوری گرد 5 نفره نشستیم. کسی تحویلمان نگرفت.

یک خانومی از توی آشپزخانه سمت راست که نات اوپن بود، پرسید چند تا قهوه. گفتم 2 تا.

جلوی این قسمت تاریک، یک قسمت روشن بود که در آن 2 خانوم روی مبلهای تختخوابشو لمیده بودند و مشغول دیدن PMC بودند. دو تا دختر کم سن تر هم از اتاق خوابها به جمع آنها اضافه شدند.

اون صحنه به نظرم آشنا می اومد و  انگار قبلا آنجا را دیده بودم!

خلاصه بعد از خوردن قهوه، یکی از خانمها که سن بیشتری داشت، رفت داخل آشپزخانه و ما را صدا زد.

اول من رفتم.

شروع کرد به پرسیدن اسم، وضعیت تاهل و ......!!!!!!

اصلا نیم نگاهی هم به فننجان قهوه ننداخت!

بعد با ورق شروع کرد به فال گرفتن!

که باید نیت می کردی و بعدا ایشون از روی نیت بلند گفته شده! پاسخ می داد.

یکجور شبیه مشاوره بود!

اصلا شباهتی به فال نداشت.

باز فالگیرهای قبلی اقلا یه عالمه خالی می بستند و حداقل یک چندتایی از توش درست در می اومد، آدم خودش را گول می زد که راست می گویند

ولی این خانوم حتی این زحمت را هم به خودش نداد!

از اتاق که اومدم بیرون، دلم می خواست به دوستم بگم نرو تو. ولی دیگه قهوه خورده شده بود و فایده ای نداشت.

خلاصه هر دومون ناراضی از اون مکان اومدیم بیرون.

موندم اون دوستهایی که از ایشون تعرفی کردند دیگه چه سرخوشهایی بودند!

 

 


 
حالا می دانم
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی ، عشق ، آقایان

چند سال پیش درگیر رابطه ای بودم که دیگر نمی خواستم ادامه دهم.

به دلیل کشمکشها مدتی طول کشید تا این رابطه تمام شد.

بعد از تمام شدن رابطه، طرف مقابلم به یکی از نزدیکانم نامه ای نوشته بود و از او خواسته بود که مراقب من باشد و در آن از من کلی تعریف و تمجید کرده بود و گفته بود که من نجیب ترین دختر دنیا هستم.

بارها قبل از آن به خودم گفته بود که به نجابت من ایمان دارد.

آنروزها برای من بی اهمیت بود. چرا که همیشه بودن در یک رابطه هر چند معمولی هم مرا متعهد می کند، چه برسد به آن رابطه که خیلی جدی بود.

بعدها فهمیدم که مدتها تعقیبم می کرده و آن قسم به نجابتم را بیخود نمی گفت.

حالا که از آن روزها سالها می گذرد، اهمیت قسم او به نجابتم را بیشتر می دانم.

یکی از دوستانم درگیر رابطه ای شده بود که از طرف خودش جدی محسوب می شد. ولی از طرف مقابلش اصلا اینطور نبود. طرف مقابلش کسی بود که با همه می چرید. اما دوست من فقط و فقط به او متعهد بود. اما دقیقا برعکس با زرنگی تمام همه تهمتها را به او می زد. از دوستم خواستم که به او پیشنهاد بدهد که هر دو هم زمان از خط موبایلشان پرینت بگیرند، هر چند که مردک دو تا خط داشت، باز هم از زیر انجام اینکار با زرنگی در رفته بود. اما دوستم عاشق بود و کور... مثل همه عاشقهای دنیا.

خیلی تحملش کرد... اما همچنان طرف مقابل به او بی محابا تهمت می زد در حالی که خودش خطاکار بود با توجه به شواهد و قرائن بسیار و با زرنگی تمام خودش را عاشق و شیفته هم نشان می داد. اما حاضر نبود وقتی بگذارد و تحقیقی کند تا به نتیجه ای مثبت یا منفی برسد.

این شد که به یاد بیاورم، قسم آن کسی که به نجابتم بود، هر چند که من نخواسته بودمش و رانده بودمش... در آخرین لحظه ها در حقم نامردی نکرد.

حالا می دانم معنی آن جمله را که می گفت: من روی نجابت تو، اگر همه دست روی قرآن می زنند، من پا روی قرآن می زنم.

حالا می دانم


 
 
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، آقایان

 

دیروز سوار تاکسی ای بودم که راننده صدای ضبط صوتش را خیلی بلند کرده بود. از آنجا که من جلو نشسته بودم، خیلی برایم آزار دهنده نبود. یکی از آقایونی که عقب نشسته بود خیلی محترمانه پرسید: به نظرتون صدای ضبط بلند نیست؟ راننده هم با پ ... و ب... جواب داد: نه روی 11-12 هست!

 


موقع پیاده شدن اسکناس 5000 تومانی دادم و از آنجا که راننده خرد نداشت، پیاده شد تا از دیگران پول خرد بگیرد، حدود 3-4 دقیقه زمان برد تا کسی به او پول خرد داد.
با دلخوری نشست پشت فرمون و گفت: عجب مردم بی فرهنگی داریم ما!!!! انکار از اینکه دیگران به او پول خرد نداده بودند، آزرده شده بود!

 


متاسفانه این آقا از آن دسته ای نبود که من نشانه ای از امید در او ببینم تا پاسخ دندان شکنی به او بدهم. وگرنه اغلب سکوت نمی کنم.

 


بعد از پیاده شدن به این اندیشیدم که اگرچه این آقا سطح فرهنگی خیلی پائینی داشت، اما خیلی از ما با فرهنگها هم، اشتباهات خودمان را ندیده می گیریم و فقط خطاهای دیگران را می شماریم.


این قسمتی از فرهنگ غلط ایرانی بودن است.

 


 
آقا پلیسه!
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، fb

چند روز پیش دیدم شریعتی به سمت همت شرق ترافیک شده، عجیب بود توی اون ساعت. فکر کردم حتما اتفاقی افتاده.

 جلوتر که رفتم دیدم پلیس ورودی را می بندد و راه را برای همتیها باز می کند. با خودم فکر کردم طبق معمول این پلیسها ترافیک ایجاد کردند.
در صورتی که روزهای دیگه که پلیس نبود، همچین ترافیکی نبود اونجا.
یکجور آرتیستی پیچیدم جلو یک ماشین شاسی بلند و خودمو رسوندم به ماشین پلیسه گفتم: آقای پلیس شریعتی بسته شده، اونم توی بلندگوش گفت: فدای سرت، شما فرعی هستید، همت اصلیه.
منم گاز دادم رفتم دیگه... چه می توانستم بکنم؟

آخه برادر پلیس من اگر هدفت رفع ترافیک هست، چرا به نظر یک شهروند که جرات کرده با شما حرف بزنه توجه نمی کنی؟

یعنی حرف باید فقط حرف شما باشه؟ حتی اگر غلط!

 


 
آقای دکتر!
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

بعضی وقتها دلم می خواد از بعضی آدمها و موقعیتها عکسهای جالبناکی بگیرم.

متاسفانه بعضی وقتها دوربین ندارم یا گوشیم دم دست نیست، اکثر مواقع هم روم نمیشه.

مثل:

یک همسایه داریم که دکتر تشریف دارند. پزشک نه، دکتر. من از همسایه ها شنیدم که پشت سرش بهش می گن آقای دکتر. تا اونجا که فهمیدم تو دانشگاه تدریس می کنه و در ضمن در یک شرکت هم کار می کنه که احتمالا بازرگانی هست. سفر خارجی هم زیاد میره.

این آقای دکتر! سهمی در پارکینگ ساختمان نداره، اما همیشه ماشینشو درست جلوی در پارکینگ میزاره. چندین بار بهش گفتم لطفا ماشینتونو بزارید کنار دیوار تا من مزاحمتون نشم!!! (خدا می دونه کی مزاحمه واقعیه) ایشون هم هر بار یک بهانه می یاره.

حالا فکر کنید من هر بار که زنگشونو میزنم که بیاد ماشینشو برداره با چه حالتی می یاد.

جلوی موهاش ریخته، موهای پشت سرشم  که خیلی کم پشته بلند کرده. بی ادبی نباشه فکر کنم توی خونه دائما بدون لباس می گرده! همیشه یک رب دوشامبر زرشکی تنش می کنه و می یاد بیرون.

دیروز که اومد ماشینو جا به جا کنه کم مونده بود از خنده روده بر بشم. چون همراه با رب دوشامبر زرشکی دلبرانه اش، یک عینک آفتابی هم زده بود که خدایی نکرده توی این جابجایی ماشین چشماش آسیب نبینه!

آخ که چقدر دلم می خواست ازش یک عکس بگیرم.

فقط خودمو کنترل کردم که قهقهه نزنم با اون تیپ دکترانه ی رب دوشامبر عینک دودیش!

 

 

عینک آفتابی

 

 

البته این عکس یک کم زیاد بدجنسانست. خوب تو کل اینترنت عکس یک آقا با رب دوشامبر و عینک آفتابی پیدا نکردم. :دی

 

خداکنه وبلاگ منو پیدا نکنه!

 

 


 
آبی دنیا
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

دنیای من آبی می ماند.

با تمام بازیهایی که از صداقتم خوردم.

با تمام خنده هایی که به سادگی ام کردند.

دنیای من آبی می ماند.

هر جا که باشم.

هر کاری که کنم.

با هر که باشم.

دنیای من آبی می ماند.

تا ابد.

 


 
نمی خواهم بشنوم!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نگوئید

نمی خواهم بشنوم:

که اگر حواست نباشد، سوپری محل هر بار چند صد تومانی بیشتر از قیمت اجناس برایت جمع می زند.

که توی هوای بارانی و ترافیک و گرفتاری، تاکسی های زیادی فقط دربست به قیمت چند برابر مسافر سوار می کنند.

اینقدر نگوئید:

که توی هر اداره ای که می روی باید پول چای بدهی تا اعصابت خورد نشود و کارت انجام شود.

چرا تکرار می کنید:

که پلیسهای راهنمایی رانندگی جریمه را چگونه می بخشند؟

بگذارید چشمهایم را ببندم تا نبینم:

مدیران شرکت چه پولهایی صرف دوستان و آشنایان و رشوه ها می کنند و مصوبات الکی و آبکی می سازند که به کارمندی وامی ندهند.

نمی خواهم بشنوم

که دکتر بیمارستان هم رسما" برای عمل جراحی زیر میزی می گیرد!

تاب شنیدنش را ندارم:

که معاون فلان وزیر جهت واردات فلان کالای اساسی از فروشنده ی خارجی کمیسیون می گیرد!

نگوئید:

اینجا ایران است

هیچکس به هیچکس رحم ندارد.

همه از هم می دزدند.

همه

 

نمی خواهم بشنوم

 


 
نمی خواهم بشنوم!
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

نگوئید

نمی خواهم بشنوم:

که اگر حواست نباشد، سوپری محل هر بار چند صد تومانی بیشتر از قیمت اجناس برایت جمع می زند.

که توی هوای بارانی و ترافیک و گرفتاری، تاکسی های زیادی فقط دربست به قیمت چند برابر مسافر سوار می کنند.

اینقدر نگوئید:

که توی هر اداره ای که می روی باید پول چای بدهی تا اعصابت خورد نشود و کارت انجام شود.

چرا تکرار می کنید:

که پلیسهای راهنمایی رانندگی جریمه را چگونه می بخشند؟

بگذارید چشمهایم را ببندم تا نبینم:

مدیران شرکت چه پولهایی صرف دوستان و آشنایان و رشوه ها می کنند و مصوبات الکی و آبکی می سازند که به کارمندی وامی ندهند.

نمی خواهم بشنوم

که دکتر بیمارستان هم رسما" برای عمل جراحی زیر میزی می گیرد!

تاب شنیدنش را ندارم:

که معاون فلان وزیر جهت واردات فلان کالای اساسی از فروشنده ی خارجی کمیسیون می گیرد!

نگوئید:

اینجا ایران است

هیچکس به هیچکس رحم ندارد.

همه از هم می دزدند.

همه

 

نمی خواهم بشنوم

 


 
چگونه حق جاری می شود؟
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

cruel 

همیشه وقتی کسی باعث آزارم میشه به این فکر می کنم که:

اینکه میگن خدا حق مظلوم رو می گیره، یعنی میشه برقراری عدالت؟

مثلا وقتی که یک نفر یکی رو به هر نحوی آزار می ده و بهش ظلم می کنه، دروغ می گه و سرش رو کلاه میزاره، چه جوری خدا حق این مظلوم و از اون ظالم می گیره؟!

حالا اومدیم و این ظالمه چند وقت / سال بعد، یک بلاهایی سرش اومد که از آه اون مظلوم بود، ولی اون ظلمی که به مظلوم شده، حقش ضایع شده مثلا پولش رو خوردند، آبروشو بردند، زیر قولشون زدند یا.... چه جوری به حقش میرسه؟!

راستش یکنفر رو می شناسم که چندین سال پیش ظلمی کرده بود در حق کسی. من دیدم که زندگی اون ظالم رنگ و بوی خوشی نداشت و نداره. اما خیلی دلم می خواست از سرنوشت اون مظلوم هم خبر داشتم تا یک کم دلم آرومتر میشد و هر جا که ظلمی بهم روا میشد راحت تر به خدا می سپردم.

 


 
تامل
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند،
بعد چشمشون به یه گردو می افته
دولا میشن تا گردو رو بردارن
الماسه می افته تو شیب زمین
قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره
میدونی چی می مونه؟
یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ....
و یه دنیـــــا حســـــــرت

 
جوجووووو
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

اینروزها به شدت درگیر انجام چند تا پروژه کاری و شخصی هستم. به طوریکه گاهی اوقات از شدت تفکرات اینطوری درست مثل این جوجه گنجشک اهل عسلویه بی حس و حال ولو میشم رو زمین که حتی تلفن رو هم جواب نمیدم.

 

این جوجه گنجشک رو توی شرکت مجتمع گاز پارس جنوبی دیدمش که روی زمین افتاده بود. - این از خواص سر به زیر بودنه ها- اول فکر کردم مرده، اما یکهو دیدم تکون خورد، من هم برش داشتم.

همون موقع یک دختری کارمند اونجا اومد طرفم با کنجکاوی. بهش گفتم تو اینو نگه می داری؟ من نمی دونم تا تهران زنده می مونه یا نه.

اومد جلو دستشم آورد طرف من که بگیردش، آخرین لحظه گفت: واااای نه! می ترسم!

من هم جوجه در کف دست راه افتادم توی شرکت. سر راه چند نفر دیگه هم پرس و جو کردند اما هیچکس حاضر نبود نگهش داره.

اومدم سوار یک تاکسی شدم که برم فرودگاه. راننده یک پسر جوون بود که قبل از اینکه منو سوار کنه متوجه گنجشکه شده بود.

توی ماشین باهاش در مورد اینکه من جوجه کبوتر اینقدری بزرگ کردم صحبت کردم. و اینکه چه جوری باید بهش غذا داد.

اولش گفت که نه من نمی تونم نگهش دارم. اما در آخر اغفالش کردم و حاضر شد نگهش داره.

دلم می خواست بهش بگم لطفا شمارتو بده حال جوجه رو بعدا ازش بپرسم. اما ترسیدم یکوقت فکر کنه حال خودش برام مهمه. بی خیالش شدم.

امیدوارم جوجه گنجشکه در کنار اون آقاهه زندگی خوب و سلامتی رو داشته باشند.

 


 
رازهایی در مورد زنها (از گروه مارشال مدرن)
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده



(سه چیز- یک زن را مانند ملکه میسازد):
١-وقتی که پول در دستهاش باشه
٢-وقتی که لباس سفید عروسی میپوشه برای دوماد
٣-وقتی که اولین بچش به دنیا میاد و برای اولین بار مادر میشه.


(سه چیز-زن را به گریه میاندازد):
١-حرفی که جریحه دارش کند
٢-از دست دادن کسی که دوستش داره
٣-مرور کردن خاطره هایی که خوشحال کننده بوده براش و حالا از دستش داده

(سه چیز-که زن به آن احتیاج دارد):
١-آغوشی که از قلب و با محبت باشه
٢-حرفی زیبا که انگیزه هاش را بالا ببره
٣-وقتی داشته باشه برای استراحت و تجدید قوا

(سه چیز -زن را میکشد):
١-زنی بر او ارجحیت داشته باشد
٢-داغون شدن آیند ه اش
٣-رفتن پدر و مادر و پسرش

(سه چیز-زن به آن افتخار میکند):
١-زیباییش
٢-اصل و نسبش
٣-کارنامه و مقام اجتماعیش

(سه -حالتِ زن که اخطار به دیگران به حساب میآید و دیگران را مترساند و تعجب میکنند):
١-سکوتش
٢-جرأت آنیَش
٣-سرد شدنش در یک آن

(یک چیز-راز زن را فاش میکند):
نوع نگاه کردنش

(سه چیز-زن را وادار میکند که از زندگی شخصی برود بدون برگشت):
١-خیانت
٢-نا امید و ضربه به او زدن
٣-عدم وجود امنیت

زن (قوت تحملی)را دارد که مرد را شگفت زده میکند!
سختیها را تحمل میکند...
و غم و اندوهی را تحمل میکند که با خود خوشبختی و عشق به همراه دارد...
میخندد وقتی که میخواهد جیخ و فریاد بزند!
ترانه میخواند وقتی میخواهد گریه کند!
گریه میکند وقتی که خوشحال است!
و میخندد وقتی که میترسد!
عشقش بدون شرط است!
ولی......یک رفتار بد دارد؛و آن این است که او ارزش خود را در نزد دیگران نمیداند!
 
 
 

 
عسلو
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، ماموریت

چند ساله که ماموریت به عسلویه میرم. هر بار صبح می رفتم و عصر بر می گشتم.

اما اینبار سه روز عسلویه بودم.

هتل مروارید در شهر شیرینو نزدیک عسلویه که متعلق به پتروشیمی بود، فضای متفاوتی با سایر نقاط شهر عسلویه داشت. منم کلی از این جهت ذوق زده شدم. و چندین تا عکس یادگاری گرفتم. که چند تاشو اینجا میزارم.

فضای متفاوت نه از لحاظ ظاهر بلکه از جنبه های دیگری هم بود. مثل اینکه اونقدر احساس امنیت کردم که شب ساعت 10-11 روی سکوی لب آب، تنهای تنها بودم. و کلی حال کردم.

توی این قسمت از ساحل که سنگی بود، پر بود از حلزونهای ریز ریز، که توی پام فرو می رفتند، اما خوب من باید حتما پامور توی آب می کردم.

حالا بماند که بعدا متوجه شدم 20 متر اونطرف تر ساحل شنی بود و بی درد سر!

راننده آژانس می گفت برو تو دریا حتما، اما من که لباس مناسب نداشتم، فقط به پا تو آب کردن، قناعت کردم.

این گل رو هم خودم دیزاین کردم. حاصل ترکیب سه گل متفاوت.

 

این مارمولک هم ساکن باشگاه ورزشی خانمها در هتل مروارید بودند که من بی اجازه ازشون عکس گرفتم.

 

سفر متفاوتی بود نسبتا"

 


 
یک کوچولو نا بی تفاوتی!!!
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، هویجوری

 

گاهی رفتاری متفاوت افکارت را به هم می ریزد.

مثل: وقتی که میری BRT سوار شی، کارت یکساله ی اعتباریت بوق ممتد میزنه (یعنی اشکال داره)، بلیط چی منتظره که بهش پول بدی، از توی کیفت یک کارت دیگه در می یاری. بلیط چی با تعجب می گه: ای ول!

 

مثل: وقتی که داری رانندگی می کنی، یک موتور سوار دو ترک که احتمالا بی هوا پیچیدی جلوش، از کنارت رد میشه و یک چیزی می گه. تو هم اونقدر غرق در افکارت هستی که فقط یک صدای بلند نا مفهوم میشنوی. بعد یک موتورسوار دیگه می یاد و می گه: ببخششون خانم. تو هم می گی: باشه. دوباره می یاد می گه بعضی ها بی شعورند دیگه. تو هم بدون اینکه حتی نگاهش کنی، لبخندی می زنی.

 


 
امیر ارسلان نامدار
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، نویسندگان دیگر

 

دانلود کتاب داستان امیرارسلان نامدار

 

امیر ارسلان نامدار

نام کتاب :  داستان امیرارسلان نامدار نویسنده :  میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک ناشر :  پارس بوک زبان کتاب :  پارسی تعداد صفحه :  ۲۸۸ قالب کتاب : PDF حجم فایل :  ۶۲۶  کیلوبایت توضیحات :  داستان امیرارسلان نامدار یکی از مشهورترین داستان‌ های عامیانه به زبان فارسی است.این داستان را میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک، داستانگوی ناصرالدین‌شاه قاجار [...]
 
××××
 
یادش به خیر کلاس اول دبیرستان که بودم، زنگهایی که معلم نداشتیم بچه ها رو جمع می کردم و براشون داستان این کتاب رو که تابستون خونده بودم تعریف می کردم.
هر جاشم که یادم نمی اومد از خودم می ساختم.
قصه گویی بودم برای خودم!
 

 
برای لبخند!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چند روز پیش رفته بودم مطب یک دکتر که یک منشی لولو داره! یعنی این منشی خانم که خیلی هم مسن هست، در حد بی نهایت استرس وارد می کنه به طوری که همه ازش به معنای واقعی حساب می برند. استرس

مطب دکتر مذکورهمیشه فوق العاده شلوغ است و هر بار باید کلی معطل بشی تا نوبتت بشه. من اینبار خواهش کردم نوبت من اولین باشه. ولی وقتی رفتم اونجا چهار تا بیمار قبل از من اونجا بودند که به همه گفته شده بود اول وقت بیان!

خسته از محل کار، با یک قیافه ی مغموم و گرفته و یادآوری خاطره ی دفعه ی قبلی و نگران از اینکه کی نوبتم میشه، نشستم منتظر. دو نفر از اون بیمارهای خانوم با همسرانشون اومده بودند. هر دو زوح آخر خوش تیپ و مایه دار به نظر می رسیدند. مخصوصا یکیشون که از حرفهاشون فهمیدم از کیش اومدند و به معنای واقعی ظاهرشون کیشی بود.گاوچران

منم که از سرکار رفته بودم با یک مانتو شلوار معمولی و بدون اطو. با یک کفش طبی که داداشم همیشه مسخرش می کنه! با یک جوراب آبی با گل گلهای زرد و صورتی که وقتی پامو رو هم می انداختم به شکل ضایعی پیدا میشد. خلاصه حال و هوا و روحیم کلی با تیپم هماهنگ بود و هر دو داغوووون!منتظر

اینجور موقعها هم که همه بیکارند، فقط همدیگرو برانداز می کنند.

یک مدت که گذشت، بیمارهای جدید اومدند و مطب یک کم شلوغتر شد. من هم با بغل دستیم که بینیشو پیش همین دکتر جراحی کرده بود، شروع به صحبت کردم.

خانم کیشیه که همسرش مدتی بود که خسته شده بود و رفته بود بیرون از مطب، پرسید شما هم بینیتو اینجا عمل کردی؟

- نه من عمل نکردم.

- ولی بینیت خیلی قشنگه. مثل عمل کرده ها می مونه!

- ممنون.

هر چند که قبلا هم اینو شنیده بودم، اما از اونجا که آخر اعتماد به نفسم، تو دلم فکر کردم این خانومه مهربون گشته ببینه من چه چیز مثبتی دارم ازم تعریف کنه!ابرو

بعد از یک مدت که خسته شدم و خواستم برم بیرون قدم بزنم، طبق معمول گوشی بنده خدا از توی جیبم افتاد زمین توی اون سکوت! خجالتبرش داشتم و فوری رفتم توی راهرو!

دیدم یک خانومه که قبلا توجهمو به خاطر صورت زیبا و دوست داشتنیش جلب کرده بود، دنبالم اومد بیرون و گفت: ببخشید خانم شما ازدواج کردید؟

- نه مجردم!

- قصد ازدواج دارید؟

- فکر کنم شما سن منو خیلی کمتر حدس زدید. (طبق تجربیات قبلیم می دونستم)

-مگه شما چند سالتونه؟

- 35 سالمه (با یک کم تخفیفنیشخند)

- تعجببرادرم 29 سالشه!

- دیدید گفتم؟

- باشه حالا .........

- فکر خوبی نیست به نظرم.....

بعد از رفتن خانومه به داخل مطب و شروع کردم به قدم زدن توی راهرو و به این فکر می کردم که چه تجربه ی خاطره انگیزی شد امروز توی این مطب!

در آخر هم که خانوم کیشیه با اصرار نوبتشو داد به من و رفتم پیش دکتر، دکتر هم داروهایی تجویز کرد و گفت که با این داروها بهتر میشی اما باید جراحی کنی تا مشکل به طور کامل از بین بره!

صرفنظر از جراحی که دکتر تجویز کرد، روز متفاوتی بود. هورا

 


 
کیوکوشین
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

تازگیها فهمیدم این رشته ی ورزشی ما به درد زندگی روزمره هم می خورد.

مثلا وقتی که چند تا نان می گیری و می خواهی که تا کنی، از ضربه ی شوتو می شه استفاده کرد. چشمک

یا وقتی دستت پره و از خرید برگشتی میشه با یک ماواشی گری در ماشینو ببنیدی.از خود راضی

برای پرش از روی جوب که دیگه باید بگم خیلی خیلی مفیده! مژه

برای ترسوندن شوخی و جدی بچه خواهرتم که هیکلش دو برابر توئه اما می دونه که فن بلدی، خیلی خوبه!نیشخند

کیوکوشین کاراته

 


 
راز گره
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

بعضی ها توی زندگی آدم مثل گره هستند، مثل یک گره ی سر سخت و محکم، که دائم تو را به خود مشغول می دارند و سخت درگیرت می کنند.

اینکه این گره از کجا می آید و چرا گره می شود، بستگی دارد به خیلی چیزها.

گاهی سعی می کنی گره را باز کنی،‌ گاهی خسته ات می کند بی خیال بودنش می شوی.

 

گاهی گره آنقدر جذاب است که می خواهی باشد، زیبایی زندگی ات می شود و فکر باز کردنش را از ذهنت دور می کنی از ترس اینکه نکند باز شدنش بدتر از بودنش باشد.

 گره

 

اما وقتی باز شود، معمایی حل می شود.

 

در واقع دو حالت دارد.

یا رشته ی آن گره به زندگی ات وصل بوده و جزئی از زندگی ات بوده و خواهد بود.

یا وقتی باز می شود، قسمتی از زندگی ات مثل یک رشته از تو جدا می شود.

 

انتظار کشیدن برای حل این معما یا یافتن راهی برای حل این معما گاهی خیلی سخت است، چون گره مثل دست اندازی در زندگی ات ذهنت را به شدت درگیر می کند.

 

فقط با باز کردن یا باز شدن گره می فهمی که رشته ای متصل بوده تا ابد تا از اول رشته ای جدا!

 


 
خدا بزرگه
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

 خدا بزرگه

ماه رو می ده به شب من

 


 
به همین سادگی
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

 

یکی از بزرگترین لذتهای دنیا اینه که یکروز دو تا برادرهات که خیلی خسته هستند تا دم خونه برسوننت و چون جای دیکه کار دارن و باید زود برن توی خونه هم نیان. اما اونقدر بایستند پائین تا مطمئن شن که تو رسیدی طبقه چهارم و چراغ خونه رو روشن کردی بعد برن با عجله به کارشون برسن!

 


 
یک مدیر خوب
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، شغلی

 

خوبه که بعضی وقتها غیر از غر زدن چیز دیگری هم گفت.

مثل تعریف از یک مدیر خوب!

مثل وقتی که یک مدیر خوب، یک جلسه ی نسبتا معمولی رو به روز بعد موکول می کنه و اولین صحبتش در جلسه بعد از سلام عذرخواهی بابت تغییر روز و علاوه بر اون ارائه ی توضیح قانع کننده در این مورد هست.

یک مدیر خوب که برای برنامه ریزی کارمندان زیر دستش هم به اندازه ی بقیه مدیران ارزش قائل میشه.

یک مدیر خوب که همکاری باهاش همیشه از افتخارات من بوده و هست.

باور کنیم وجود این مدیران خوب در ایران رو.

باور کنیم که هستند و امیدواریم که همینگونه بمانند و بمانند و زیاد شوند.

 

 


 
خدایی
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی ، حیوانات

 

این دو تا فسقلی ها نمی دانند اما من می دانم که اگر از این قفس بیرون بروند، در هوای سرد زمستان دوام نمی آورند.

پس بی خیال نگاههای حسرت بار و حرکت تندشون توی قفس میشم وقتی که بیرون از قفس یک پرنده می بینند که داره پرواز می کنه.

هر وقت دستمو می برم تو که براشون چیزی بزارم برای خوردن یا تمیز کنم قفسشون رو،‌ از ترس زهره ترک می شن و هی خودشونو به در و دیوار می کوبند.

نمی دونم چرا نمی فهمند که دارم بهشون خوبی می کنم!

همش باهاشون حرف می زنم و قربون صدقشون میرم، اما اونها توجهی نمی کنند! شاید فقط صدای نا هنجار من رو میشنوند و عجیبه براشون یاحتی آزار دهنده.

اگر من ازشون غافل بشم، از گرسنگی و تشنگی به راحتی می میرند. اما فکر نکنم خیلی مطمئن باشند از ابن موضوع.

از من فرار می کنند چون نمی دانند من تنها حامیشون هستم و نمی تونند به من  اعتماد کنند.

 هر وقت بخواهم روز می شود برایشان و هر وقت بخواهم شب!

انگار خدا بودن خیلی هم سخت نیست!

 


 
روشنفکران تیره عمل!
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

شاید دور و برتان آدمهای روشنفکر زیاد دیده باشید. آدمهایی که وقتی راجع به مسائل دیگران نظر می دهند، روشنفکرترین آدم روی زمین هستند، خیلی مسائل سنتی و آئینی را در نظر نمی گیرند، به نظر می آید خیلی چیزهایی که برای پدربزرگها و مادربزرگهای ما اصل بوده برای آنها خنده دار و دور از ذهن است.

خیلی وقتها به زبان، دیگرانی را که کارهای خارق العاده و به دور از سنت ها انجام داده اند، تائید و تشویق می کنند و ما را به این باور می رسانند که کاملا روشنفکر هستند و در تصمیماتشان سنتهای نادرست و اشتباه قدیمی هیچ دخلی ندارد.

اما خدا نکند موقع عمل خودشان برسد و قرار باشد تصمیمی خلاف عرف جامعه و یا خانواده بگیرند، آنوقت می شود که همه ی معادلات شما در خصوص شناخت این آدم به هم می خورد و واقعیت و عمق تفکرات شخص کاملا برملا می شود.

همیشه این "پای عمل" است که همه محاسبات را در خصوص شناختی که از دیگران داریم به هم می ریزد.

خیلی ها برای به دست آوردن فرصت هایی که برایشان مهم است خیلی حرف می زنند و بعضا همین روشنفکرها اما عمل انسان است که واقعیت را می شناساند و نه حرفش!

 


 
P.S. I Love you
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، فیلم

P.S. I Love you

 

دوست ندارم اشک ریختن رو ولی...

بابا می گه: وقتی کوچک بودم, یکوقتهایی نیمه شبها بیدار می شدم و توی خونه راه می رفتم و گریه می کردم و در پاسخ به سوال آنها که علت گریه کردنت چیه؟ بازم هم گریه می کردم فقط!

حالا هم که دیگه به اندازه ی کافی بزرگ شدم و تجربیات غم و شادی زیادی توی زندگیم دیدم, باز هم همچنان اشکهایم برای هر شادی و غمی سر ریز می شوند.

نمی دانم چرا بعضی ها می گویند که خانمها اکثرا" برای به دست آوردن دل آقایون اشک می ریزند!!

من که کلا از این کار متنفرم ... دوست دارم به جای اشک ریختن موقع عصبانیت و یا ناراحتی, بتونم حرف بزنم...

اما همیشه این اشک منو از حرف زدن دور می کنه و طرف مقابل هم به اشکم توجه می کنه و نه به حرفم!

اما دیشب که داشتم این فیلم بسیار زیبای بسیار رومانتیک و غمناک رو می دیدم, به این نتیجه رسیدم که این هم یکی از استعدادهای خاص منه که می تونم در تمام طول یک فیلم همراه یا بدون بازیگر فیلم زار زار گریه کنم!

شاید خیلی از خانمها اینطوری باشند. اما مطمئنم تعداد معدوتری با شنیدن ناراحتی یا موفقیت دیگران اشک از چشمهاشون به آسونی سرازیر بشه! (البته خوش به حال اون غیر معدودها)

خلاصه اینکه خودمو راضی کردم و یا گول زدم نمی دونم...

اما از این استعداد خاص دیگه ناراحت نیستم!

 

 


 
اشتباهی
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

گاهی وقتی خودت را کوچک می کنی از مهربانی تا اندازه ی کوچکتر از خودت شوی،

وقتی داشته هایت را برایش نداشته می کنی،

وقتی همه چیز را در طبق اخلاص می گذاری،

وقتی کاستی هایش را ندید می گیری،

وقتی کوتاهی هایش را بی صدا می بخشی،

وقتی بزرگ می کنی آنچه را که ندارد حتی!

همه از مهربانی ات!

همه از بخشندگی ات!

آنوقت آدمی میسازی: خودخواه، بخیل، بی انصاف، از خود راضی، خود بزرگ بین و بی شعور

 

اینجاست که خودت تقصیر کار هستی.

همه ی گناه ها به گردن خودت است.

خود خودت اشتباه کرده ای!

 

آنچه که بر سرت بیاید، گرچه حق بزرگواری ات نیست، اما شایسته ی رفتار احمقانه ات است قطعا"!

 

 


 
عشق با بازگشت!
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، fb ، عشق

 

ما اغلب برای دیگرانی که میشناسیم و یا حتی دوستشان داریم, در قبال چیزی کاری انجام می دهیم یا لطفی می کنیم.

مثلا" کادوی تولد میدهیم و انتظار داریم که در قبالش کادوی تولد بگیریم.

مثلا" محبت می کنیم و انتظار داریم محبت ببینیم.

اما اگر برای کسی که انتظار برگشتی ازش نداشتیم, کاری انجام دادیم, حقیقی تر است... ماندگارتر است... از لحاظ درونی راضی کننده تر است. و این رضایت خاطر باعث قوی شدن عشق درونی ما می شود به خودمان و دیگران و جامعه...

 

مثل این ویدئوی بسیار زیبا

 

گسترش عشق آرامش می دهد. آرامشی که در جامعه کنونی ما گمشده.

آرامش جامعه ی ما در پشت سایه های خودخواهی های شیک و با کلاسمون نابود شده.

ما با کلاسهای امروزی فاقد عشق واقعی به دیگرانی هستیم. اینگونه آرامش دیگران و خودمان را خدشه دار می کنیم.

اما هنوز هم می توان ...

هنوز هم دیر نشده...

می شود سعی کرد...

می شود کوچولو کوچولو...

ذره ذره شروع کرد...

 

مهربانی

مثال بزنید از محبتهای بی دریغی که دیده اید یا انجام داده اید.

 


 
گوسفندان متفاوت!
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

 

گوسفند

این دو تا گوسفند که هر کدوم سه تا از دست و پاوشونو یکجا بسته بودند، پشت صندوق عقب یک ماشین به کوچه ما آورده شدند.

نمی دونم چقدر طول کشیده بود تا به اونجا برسند، اما یک نیم ساعتی توی همین وضعیت بودند که منو خیلی ناراحت کرده بود.

 

اونکه تیره تر هست، اولش که روی زمین گذاشتنشون کمی تقلا کرد برای باز کردن طنابهاش ولی بعدش آروم گرفت.

بعد از نیم ساعت یک طناب بستند به گردن شیطونه و بعد پاهاشو باز کردند بلافاصله شروع کرد به دویدن و دور شدن اما تا جایی که طناب بهش اجازه می داد.

به زور و گردن کشان تا توی حیاط بردنش.

 

اما اون یکی بعد از اینکه پاهاشو باز کردند، پاهاشو زیر بدنش جمع کرد و همونطوری نشست سر جاش و تکون نخورد. انگار پاهاش خشک شده بود. تا اینکه یک نفر اومد و کمکش کرد تا بلند شد. بعد خودش به سمت انتهای طناب که به حیاط خونه می رسید حرکت کرد.

تا الان هم که حتما خورده شدند هر دوشون.

 

اما برام خیلی جالب بود که:

یکیشون تسلیم و نا امید بود و اون یکی تا لحظه آخر امیدوار و اهل تلاش.

اما نهایتا" سرنوشت هر دوتاشون یکی شد!

 


 
شعر یادت نره!
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق

 

بالاخره نمردیم و دیدیم که یک مرد ایرانی با کلاس پیدا شد که به شکل رمانتیک از یک خانم جلوی دیدگان یه عالمه جمعیت خواستگاری کنه!

 

البته خیلی بهتر میشد که اگر اون خانمه ایرانی بود.

 

امید است ایشون الگویی باشند برای سایر عاشق پیشگان واقعی!

 


 
بررسی نسبتها!
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، fb

 

چند وقت پیش دیدم یکی از نگهبانهای خوب شرکتمون مشکی پوشیده، ازش پرسیدم چرا مشکی پوشیدی گفت: مادربزرگم فوت کرده. بعد از گفتن تسلیت، از اونجا که همیشه برای فوت بستگان همکارها روی برد شرکت آگهی تسلیت می زنند، رفتم سراغ مسئول اداری شرکت و گفتم می دونی که فلانی مادربزرگش فوت کرده؟

گفت: آره.

گفتم: پس چرا براش آگهی تسلیت نزدید؟

گفت: آخه مادربزرگ که نسبت نزدیکی نداره!!!!!!! (حالا بماند که برای خیلی از مادربزرگ و پدربزرگها قبلا آگهی زده بود).

 

دیروز که شنیدیم پسردایی یکی از مدیرها فوت کرده، بلافاصله همون خانم آگهی تسلیتشو زد به دیوار!!!

 

خوب حتما پسر دایی یک مدیر نسبت نزدیکتری دارد نسبت به مادربزرگ یک نگهبان!

 


 
هی روزگااار
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

موقعیت الان من درست مثل گذشته ی اون زن بود.

خودش شروع کرد درد و دل کردن رو.

خودش گفت از سرگذشت خودش و سرنوشت آدمهای زندگیش.

 

دل نا آروم و پر از سوالم انگار به جواب رسید.

 

و پیش بینی من چه درست بود.

نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت...

 

 

 


 
چیزی شبیه معجزه!
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی ، از زندگی

 

چند ماه پیش از شرکت یک وام نسبتا زیاد گرفتم که به صورت یکهویی بر گردونم.

کم کم داره موعد برگشتش نزدیک میش و من باید راهی پیدا می کردم برای جایگزینیش.

 

توی شرکت یک صندوق قرض الحسنه داریم بین کارمندها که ماه گذشته دور جدید پرداخت وام بر اساس قرعه کشی قرار بود شروع بشه. همکارها می دونستند که من باید به زودی اون مبلغ وام رو به شرکت عودت بدم. بنابراین به چند تا از خانمها به طور شوخی و جدی گفتم که شما که فعلا نیاز به این وام ندارید، اگر جلوتر از من اسمتون دراومد"باید" جاتونو به من بدید. دو - سه نفر با کمال میل قبول کردند... بعضی ها فقط سکوت کردند.

اما یکی از خانمها با یک قیافه ی ابرو بالا انداخته ی دست به سینه گفت: "حالا اگر تو نفر هفتم /هشتم شدی امکانپذیره، اما اگر نفر بیست و دوم شدی، نمیشه که"

گفتم:" نه دیگه اگر کسی می خواد ایثار کنه باید اساسی ایثار کنه"

یکی از بچه ها که اونجا بود گفت: "برای من فرقی نداره چندم بشی وام من مال تو!"

اما اون خانم همچنان توی قیافه موند! و از فرداش شروع کرد به گفتن اینکه:‌ "خدا کنه من اول بشم... وااای کی قرعه کشی می کنید ...من منتظرم... و ..."

بهش گفتم: "لازم نیست این حرفها رو بزنی، من قطعا نوبت وام تو رو نمیخوام، خیالت راحت باشه"

 

من واقعا" ته دلم توقع نداشتم کسی نوبتشو به من بده  و برای این موضوع دائما دعا می کردم.

 

روز قرعه کشی، اسم من اولین نفر بود به لطف خدا!

و شما حدس بزنید اون خانم قیافه چندمین نفر؟

×××

و من منتظر معجزات بزرگتری هستم!

 

miracle

 

 "آمین"

 

 


 
زندگی / رانندگی 5
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

میشه توی ترافیک سنگین، وقتی که همه راهها بسته شده به روت و همه ماشینها کیپ تا کیپ کنار هم ایستادند و هیچ امیدی نداری که تا چند ساعت دیگه راه باز بشه، یک ترانه 6 و 8 بزاری توی ماشین و شروع کنی با شادی تمام با خواننده همخونی کنی با یک حرکات موزون زیر پوستی. صرفنظر از اینکه بغل دستی ها چه فکرهای خنده دار یا حتی زشتی دربارت می کنند.

 

درست مثل زندگی!

 


 
معتاد!
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

من اعتراف می کنم

شجاعانه

صادقانه

که من معتادم

یک معتاد حرفه ای

الان چندین ساله که معتادم

و در حال حاضر اوضاعم خیلی وخیم تر شده.

تعجب نکنید

معتاد که شاخ و دم نداره

من به بازی   solitaire  که در ویندو موجود هست، به شدت معتادم

solitaire

به طوریکه وقتی با تلفن حرف می زنم چه کاری باشه و چه غیر کاری, فوری این بازی رو روی صفحه باز می کنم و شروع می کنم به بازی کردن. اون هم به طور کاملا ناخودآگاه. یعنی حواسم پرت بازی نمیشه.

وقتی تو فکرم، شادم، نارحتم، سرم شلوغه، خسته هستم، بی حوصله هستم... همش می رم سراغ این بازی.

درست مثل یک معتاد غرق شده.

گاهی اوقات چشمهام اذیت می شه.

توبه می کنم

اما یکساعت بیشتر طول نمی کشه و دوباره شروع میشه.

نمی دونم مرکزی تاسیس شده برای این نوع بیماران معتاد یا نه!

 

نمی دونم کسی هست به اندازه ی من به این بازی معتاد باشه یا نه؟!

 


 
زندگی / رانندگی (4)
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

وقتی یک خانم تنها باشی گاهی مردکی پیدا میشه که بدون تصادف ازت خسارت می گیره.

گاهی هم مردی پیدا می شود که با وجود تصادف واقعی خسارتی ازت نمی گیره.

درست مثل زندگی

 


 
دوستی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

توی این دنیای مجازی همه جور آدمی هست. به هر حال این آدمها از همان دنیای واقعی می آیند.

دنیایی پر از خوبی و بدی.

صداقت و پلیدی.

توی این مدتی که وبلاگ داشتم با تعدادی از دوستان مجازی در دنیای واقعی هم آشنا شدم که خوشبختانه از نوع خوب بودند.

یکیشون آقای م بود.

یادم نیست که چی شد که باهاش چت کردن رو شروع کردم. اما فهمیدم که اهل اهواز هست و آنجا زندگی می کند. همسر و فرزند هم دارد.

ما دخترهای ایرانی یاد گرفته ایم که همیشه نگران باشیم. نگران این که نکند شاید طرف مقابل ساده حرف زدن من را به منظور بگیرد و یا اینکه خودش به منظور چیزی بگوید.

اما آقای م اصلا اینگونه نبود. نه به منظور حرفی زد و نه حرف ساده مرا به منظوری گرفت.

ایشون می دونستند که من مترجمی زبان انگلیسی خوندم و در بخش بازرگانی کار می کنم. یکروز ازم خواستند که براشون متن یک ایمیل انگلیسی رو ترجمه کنم. بعد از اون چندین بار دیگه این اتفاق افتاد. چند بار هم تلفنی با یک نفر خارجی صحبت کردم.

من خیلی خیلی خوشحال بودم که برای یک دوست مجازی می تونم مفید باشم و علاوه بر این چون متون نامه ها بازرگانی بود برام جذاب هم بود.

اما ایشون اصرار داشت که تعیین کن هزینه ها تو و من واقعا هیچ انتظار پرداختی نداشتم. به اصرار شماره حسابمو گرفت و چند وقت بعد مقداری پول به حساب من ریختند. و حتی چند ماه بعد از اینکه دیگه کاری براشون انجام نداده بودم، طبق حساب کتاب خودشون مبلغی رو برای من در نظر گرفته و دوباره به حسابم واریز کردند.

کم کم فهمیدم که آدم واقعا مومنی هست. نه از این الکی هاش. فهمیدم که یکی از اطرافیانش استخاره می کند.  گاهی که استخاره می خواستم بهش اس ام اس می دادم و ایشون هم با اس ام اس پاسخ می داد.

یکبار که میخواستم ماموریت برم اهواز و برای گرفتن بلیط هواپیما مشکل داشتم باهاشون تماس گرفتم. ایشون بعد از اینکه متوجه شد من می خوام برم اهواز از من دعوت کردند برای شام. گفتند: ما می خواستم با خانم بچه ها امشب شام رو بیرون بخوریم شما هم تشریف بیارید. و من خیلی خیلی خوشحال شدم که ایشون منو با خانواده به شام دعوت کرد. هر چند که نرفتم اما این حرف  و رفتار برای من خیلی قابل احترام بود.

الان هنوز هم گاهی که فکر می کنم از ایشون می تونم کمکی بگیرم مزاحمشون میشم و یا ایشون هم گاهی با من تماس می گیرند. چه اینترنتی و چه تلفنی.

خواستم بگم هنوز هم هستند افراد قابل اعتمادی که حتی در این دنیای مجازی هم وجود دارند و من از این بابت خیلی خوشحالم که یکی از اون افراد خوب دنیا  رو تو این دنیای مجازی پیدا کردم.


 
: دی
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

بچه که بودم وقتی میرفتم زیارت از پشت ضریح داخل رو نگاه می کردم که همیشه پر از پول بود، یک مقدارشو که می تونستم میشمردم بعد تخمین می زدم که اونجا چقدر پوله و با خودم می گفتم هی یه!


دیروز فهمیدم عادت بچگیمو هنوز ترک نکردم!

 


 
عشق و جزا
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، فیلم

 

به نظرم آقای ساواش بالدار در سریال عشق و جزا می تونه الگوی خوبی باشه برای همه ی مردهای دنیا خصوصا از نوع شرقی و ایرانی.

جدا از خوش تیپی و پولدار بودنش که برای همه قاعدتا" مقدور نیست داشته باشند. اخلاقهای مردانه ی خوب و دلنشینی دارد به حدی که به نظر من یک مردرویایی می تونه باشه.

اول از همه پای عشقش ایستاد در مقابل مخالفتهای شدید خانواده اش با اون مادر فولاد زرهی که داره.

دوم وفاداریش به عشقش قابل ستایشه.

سوم ابراز محبت دائمی و بی قید و شرط و بی منتشه.

چهارم اعتماد کامل به یاسمین هست.

پنجم صداقتش و عدم پنهان کردن کوچکترین چیز از یاسمین هست.

ششم حمایت بی دریغ و عاقلانه از یاسمین در مقابل آزار مادرش هست.

با  اینکه بچه مایه داره اما دنبال کاسبی و کار هم به طور جدی هست.

فوق العاده هم مهربونه هم با یاسمین هم با بقیه.

در عین مهربانیش در مواقع لزوم محکم برخورد می کنه.

کلا خیلی شجاعه.

 

خلاصه تقریبا بدون نقصه.

حیف که از این آقایون فقط توی فیلمها پیدا می شن.

 


 
همراه اول خاموش!
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 

دو هفته پیش به دلایلی تصمیم گرفتم تلفن همراهمو خاموش کنم.

 

حس خوبی بود... حس منتظر نبودن...

 

اما عکس العمل دیگران جالب بود.

برادر کوچکم بعد از اینکه توضیحاتم قانعش نکرد، قهر کرد باهام. که البته بعد از یک کم آبجی بازی من مژهآشتی کرد.

برادر بزرگم فقط به شدت باهام دعوا کرد که اگر تو تلفن همراه نمی خوای بگو خیال همه رو راحت کن.

پدر مهربونم که شنید برادرم داره دعوام می کنه گفت: خوب شاید شارژش تموم شده.

مادرم هم به روی خودش نیاورد.

خواهرم گفت: خوبه حالا همش به من می گی" چرا هیچوقت تلفنتو جواب نمیدی"

یکی از دوستام نگران شده بود و ایمیل زده بود که حالت چطوره و اینا.

یکی دیگه از دوستام فکر کرده بود رفتم خارجه! زنگ زد خونه نیشخند و باهام صحبت کرد.

رئیسم هم که یک روز سر کار نیومده بود، زنگ زده بود به یکی دیگه از همکارها که با من صحبت کنه و با طلبکاری گفت: چرا گوشیت خاموشه؟!! منم تو دلم گفتم: خط شرکت که نیست بازخواستم می کنید... دلم خواسته!

بقیه رو دیگه ازشون خبر ندارم که چه فکری کردند.

 

اما بنده خدا این تلفن همراه وفادار و نازنینم ... هر روز صبح سر ساعت 6 زنگ می زد و بیدارم می کرد. بعد می پرسید می خوای روشنم کنی؟ وقتی بش می گفتم نه.. اول یک کم لجبازی می کرد و بعد لبهاشو غنچه می کرد و تاریک می شد دوباره.

واقعا این تکنولوژی چقدر همه رو وابسته کرده!!!

به همه گفتم نذر کردم تا عید فطر خاموشش کنم!

 

باید اعتراف کنم که دلم براش تنگ شده بود.

روز عید با یک دلتنگی و غم سنگین روشنش کردم.

که البته با دریافت یه عاااالمه پیامهای تبریک دوستان یه عااالمه خوشحال شدم.

 

تلفن همراهم در مجموع 10 روز خاموش بود. ولی به نظرم اراده ی خوبی داشتم در خاموش نگهداشتنش توی این چند روز که حتی برای یک لحظه هم به هیچ دلیلی روشنش نکردم.

 


 
بهانه بی بهانه!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

اخیرا کلاسی از طرف شرکت میرم که برام خیلی جذابه. بیشتر جذابیتش به خاطر استاد با معلوماتی هست که بهمون تدریس می کنه و خیلی خیلی بیشتر از جزوه ای که بهمون داده اطلاعات و آموزش میده سر کلاس.

استاد گفت که بعضی از بچه ها تصمیم گرفتند که صدای کلاس رو ضبط کنند و این کلاس رو مستند سازی کنند. یعنی مطالب رو روی کاغذ بیارند.

گفتم: اگر من هم می دونستم دوست داشتم که شرکت کنم در این طرح.

ایشون گفت: خوب هنوز دیر نشده و شما هم می تونید در این طرح شرکت کنید.

 

اینجوری شد که من فایلهای صوتی رو گرفتم تا هر جلسه 2 ساعت و نیمه را روی کاغذ پیاده کنم. از آنجا که باید در آخر به صورت تایپ شده مطالب رو تحویل می دادیم تصمیم گرفتم از اول تایپ کنم تا در وقت صرفه جویی بشه.

بنابراین شروع کردم به تایپ همزمان با لب تاپ توی خونه. چشمتون روز بد نبینه مچ دستهام که حساس بود، به معنای واقعی داغون شد. یعنی هر دوتاش به وضع فجیعی درد می کنه و می سوزه.

روم نمیشه به استاد بگم که نمی تونم ادامه بدم و در عین مچ درد شدیدی که دارم، همچنان ادامه می دهم .

البته یکسری مراقبتهای ویژه در نظر گرفتم که آسیب رو کمتر کنم.

 

اما مرضی سرش بره، حرفش نمیره.

 

××××

 

پ.ن: ذهن آدمیزاد اونقدر خلاق است که اگر نخواد کاری رو انجام بده "مخصوصا اونی رو که قولش رو داد" هزار رو یک راه و بهانه پیدا می کنه. اما همون آدمها ته وجدانشون می دونند که دارند بهانه تراشی می کنند. البته اگر وجدانی مونده باشه!!

 


 
حرف دارد
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

سر کوچه ی محل شرکت یک آقای بی خانمان زندگی می کنه.

توی تابستون و زمستون.

بعضی روزها بساط کفاشی اش را راه می اندازد و البته بیشتر واکس می زند.

گاهی بچه ها برایش ناهار می برند. یا پتویی چیزی بهش می دهیم. اما دو روز بعد (در زمستان معمولا) پتوها را آتش می زند.

چندین بار دیده ام که آبدارچی شرکت کفشهایش را داده تا برایش واکس بزند.

با اینکه در شرکت یک دستگاه واکس زن خودکار هست.

اما هیچوقت مهندسین یا مدیران شرکت را ندیده ام که کفشهایشان برای واکس زدن به او بسپرند.

 


 
یک عدد خواستگار!
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

یکی از دوستهای مامان که خیلی دنبال کار خیره و تا الان زورش به من نرسیده نیشخند یک خواستگار جدید معرفی کرده بود به مامان.

مامان هم طبق معمول اول تصمیم گرفته بود خودش صحبتهای اولیه رو انجام بده ببینه مناسب هست که به من بگه یا نه.

خلاصه بعد از چند بار صحبت کردن مامان تشخیص داده بود که بد نیست من یکبار ایشونو ملاقات کنم.

شماره منو داده بود به آقا که به من زنگ بزنه. ایشون هم تماس گرفتند و دوباره همه سوالهایی که از مامان پرسیده بود از من سوال کرد. از جمله قد و وزن.  من هم متقابلا" پرسیدم ازش. گفت: قدم 172 سانتی متر و وزنش یادم نیست اما خیلی تاکید داشت که قبلا وزنش زیاد بوده و الان رژیم گرفته خوب شده!

خلاصه از من دعوت کردند که بعد از افطار با هم بریم کافی شاپ! من هم گفتم نه دیروقت میشه بهتره که روز بریم و ماه رمضون بودن هم اشکالی نداره.

حالا بماند که به هنگام صحبت تلفنی از صدای رمانتیک من که می تونه باعث شکفتن ذوق شعر گفتنش بشه کلی تعریف کردخوشمزه و کلی هم "جان، جان" گفت که هر دوش وقتی بار اول و دوم با یکی صحبت می کنی و چیزی بینتون هنوز ایجاد نشده حس یک آدم دخترباز حرفه ای رو بهم می ده! 

خلاصه روز موعود قرار شد ایشون بیاد دنبالم. تاکید کرد با فلان ماشین (مدل بالا) می یام.

سر ساعت مقرر رسیدم به محل قرار.

همچین که سوار ماشین شدم مارک عینک آفتابیش که گوچی بود خورد تو چشمم!

تصمیم گرفتم اصلا عینک خودمو از چشمم در نیارم که علی رغم شیشه هاش که هنوز خوب مونده دسته هاش داغون شده!

یک تی شرت سفید مارک آدیداس با سه خط سبز فسفری روی شانه هاش پوشیده بود با شلوار سرمه ای رنگ که این یکی مارکش معلوم نبود البته نیشخند. دستبند طلاش هم که فکر کنم نیم کیلویی وزن داشت!خنثی

تازه وقتی رسیدیم به پارک مقصد و پیاده شد دیدم که چقدر تیپش ناهماهنگه!ناراحت

حسم این بود: فقط میخواسته مارک بپوشه!متفکر

 علاوه بر این قدش 172 که هیچ شاید 167 هم نبود با یک شکم گنده! که البته خیلی مهم نبود، ولی از آنجایی که خودش رو جور دیگه ای توصیف کرده بود، نشاندهنده ی اعتماد به سقف ایشون بود. دروغگو

 از اول تا آخرش همه صحبتهاش راجع به پول بود. که حاضره دو برابر حقوقمو بده و من بشینم توی خونه. که خانم باید توی رفاه کامل باشه که همه دارائیشو به نام همسرش می کنه و ...

وقتی منو دید نظرش راجع به کافی شاپ به رستوران تغییر پیدا کرد و کلی ناراحت شد که چرا توی ماه رمضان هستیم و نمیشه بریم یک رستوران خوب ناهار بخوریم با هم. اما دعوت کرد که فردا شبش اگر کاری ندارم حتما با هم بریم افطار که من هم محترمانه دعوتش رو رد کردم.  

البته این آقا اصلا شغل آزاد نداشت. بلکه شغلش فرهنگیانه هم بود. ولی رفتار و گفتارش با شغلش هماهنگ نبود. و یکسری مشکلات خاص داشت توی زندگیش.

من هم طبق معمول جواب رد رو تقدیم کردم به آقا.قهر

 

 


 
Stop and think!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

تصور کن سوار بر قایقی نه چندان مطمئن در دریای طوفانی، با موجهای بی کران و بی رحم،

با امیدی واهی برای رسیدن به ساحل اطمینان که حتی ذره ای نشان از آن نمی بینی.

هر لحظه موجی می کوبدبه قایق که پرتابت می کند به زمین و آسمان. گویی که عمدا" دریا آزارت می دهد، بین زمین و آسمان ناجوانمردانه معلق نگهت می دارد تا ببیند توانت را.

دلهره و اضطراب دیوانه ات می کند.

boat

 

با هر موج، منتظر درهم شکستن قایق می شوی یا پرتاب شدن به دریای نا آرام و غرقی همیشگی شدن!

موجهای پی در پی مهلت لحظه ای اندیشه ات نمی دهند. حتی دلت را به بسته شدن طنابی آویزان درون قایق نا امن دلخوش می کنی.

اندیشه ات عاقلانه نخواهد بود.

فرصت اندیشه ای نخواهی داشت اصلا...

رفتارت دیوانه وار...

عاقبتت نا معلوم...

 

 


 
غرق شدن!
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

 

حس خوبی بود!


 
سلندیون
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق

 

هر کسی فیلم زیبای زندگی سلندیون را دیده یا ماجرای زندگی اش را دنبال کرده باشد، حتما" می داند که عاشق مدیر برنامه هایش شد که حدود 20 سالی از خودش بزرگتر بود و علی رغم مخالفت اطرافیان با او ازدواج کرد.

هر چند که سلندیون صدای فوق العاده محشری دارد، اما به گمانم قدرت معجزه عشق بین او و شوهرش پشتوانه ی محکمی برای موفقیت هر دویشان است.

یک ویدئوی زییا از این هنرمند صاحب صدای کم نظیر:

A Duet with Frank Sinatra

 

Celine Dion and her husband

 


 
بازیگر
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آدمها

دروغگو

 

چند روز پیش توی پارک ساعی یک پیشی رو دیدم که داشت از پله ها می اومد پائین.

از اونجا که عرض پله کم بود، تصمیم گرفتم سر به سرش بزارم و نگذارم عبور کنه.

اومد از سمت چپ بره، رفتم اونور...

اومد از سمت راست بره، رفتم جلوش...

نشست روی پاش، سرشو بالا گرفت، توی چشمام نگاه کرد.

انگار که می خواست از تو چشمام بخونه که قصدم از اینکار چیه!

 

اما حیوونکی نمی دونست چشمهای مردم این روزگار همه بازیگر شده!

دیگه از چشمها نمیشه چیزی رو متوجه شد!

 

 


 
معیشت مردم ایران از نگاه یک خبرنگار خارجی
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی
 
هنوز پس از شش سال سکونت در این کلان‌شهر، نمی‌دانم تهرانی‌ها از کجا پول در می‌آورند !!!!
 
لطفا" مطالعه کنید خیلی جالبه
 
در این نوشتار که به قلم توماس اردبرینک، خبرنگار دائمی ان.آر.سی در ایران است می‌خوانیم:
هنوز پس از شش سال سکونت در این کلان‌شهر، نمی‌دانم تهرانی‌ها از کجا پول در می‌آورند. بسیاری افراد در نگاه اول به نظر می‌آید که هیچ درآمدی ندارند یا درآمدشان ۳۰۰ یورو بیشتر نیست. ۳۰۰ یورو نسبت به پولی که برای زندگی در تهران لازم است، انعامی بیش نیست. با علم بر این‌که تورم در ایران بالاتر از ۲۵ درصد است، نظام همگانی پرداخت هزینه خرید خانه با اقساط وجود ندارد و کمک‌هزینه‌هایی که دولت به بیکاران می‌دهد، در حداقل قرار دارد، این پدیده که ساکنان تهران باز هم دستشان به دهانشان می‌رسد، یک راز عجیب است. البته چنین نتیجه باید گرفت که وضع زندگی تهرانی‌ها دشوار است. با همه دشواری‌ها مردم باز هم پول برای خرج کردن دارند. این احتمالاً به خلاقیت بی‌انتهای آنان در به دست آوردن سود برمی‌گردد. کسی که در ایران می‌خواهد سود کند، باید ۲۴ ساعت در فکر پول باشد.

تهرانی‌ها هم به صحبت زیاد در مورد پول علاقه وافری دارند؛ چه در جشن‌ها، چه در تشیع جنازه، در فروشگاه‌ها، در سونا یا در تاکسی؛ فرقی ندارد.این عادت بدی به حساب نمی‌آید؛ بلکه جزئی است از بازی زندگی. تبادل افکار در مورد روش‌های جدید درآمد همیشه ممکن است امکانات جدیدی را پیش پای فرد قرار بدهد. فکر کردن به پول در ایران یک نیاز تلخ است، چرا که حکومت ایران، هر چه هم اسلامی و مهرورز باشد (یا وانمود کند که هست) باز این تک‌تک خود افراد هستند که باید آب خود را از گلیم بالا بکشند.
در کشور بسته‌ای مانند ایران با تعداد فراوانی قوانین دولتی که آزادی فردی را محدود می‌کند (برای نمونه قوانین لباس، قوانین الکل) فرد می‌تواند با پول یک تکه از آزادی را در بازار سیاه برای خود بخرد. بازار سیاهی که همه‌ی چیزهای ممنوع در آن یافت می‌شود. با پول می‌توانی فرزندت را برای تحصیل به خارج بفرستی؛ خانه بزرگ‌تری بخری تا دیوارهای باز هم بلندترش دنیای بیرون را پس بزند؛ و هر وقت به هنگام کار اشتباهی گیر افتادی، بتوانی به پلیس رشوه بدهی. نمایندگان طبقه متوسط ایران، به ویژه شهرنشینان کلان‌شهر تهران، از همان نوجوانی کار بر روی ساختن یک وضعیت مطمئن مالی را آغاز می‌کنند.

سنت‌های ایرانی طی سده‌های متمادی یک طرح نبوغ‌آمیز مالی برای زندگی و آینده افراد ترتیب داده است. روش آن‌ها مانند هلند، ایجاد یک حساب بانکی پس‌انداز برای کودک نیست؛ بلکه سیستمی است که طبق آن باید فرزندان و نوه‌های شخص هم دارای مسکن شوند. پرداخت بهای خانه با اقساط به سبکی که در اروپا وجود دارد، یعنی با بهره‌های نسبتاً پایین و قسط‌هایی که چندین دهه طول می‌کشد، در ایران وجود ندارد اما داماد و عروس جوان روی این حساب می‌کنند که خانواده داماد خانه را برایشان خواهد خرید و خانواده عروس وسایل خانه را. برای رسیدن به چنین لحظه‌ای یک عمر سرمایه‌گذاری هوشمندانه پشت سر گذاشته شده است. به تازگی یک بانوی جوان از دوستان من با پزشکی ازدواج کرد. با این‌که والدین او بایستی هزینه‌های خرید خانه را متقبل می‌شدند؛ ولی پدر عروس هم چندین قطعه زمین مختلف را که طی سال‌ها خریداری کرده بود، فروخت تا بتواند هزینه وسایل منزل دخترش را بپردازد (تلویزیون‌های بزرگ و مبل‌های مجلل). بر طبق سنت، او از همان زمان تولد دخترش چند قطعه زمین خریده بود. قیمت این زمین‌ها به شدت بالا رفته بود. یکی از زبانزدهای ایرانیان این است که بهای خانه و زمین در ایران هیچ‌وقت پایین نمی‌رود. هر خانواده‌ای که بتواند در مسکن سرمایه‌گذاری کند، حتماً این کار را برای روز مبادا هم که شده، انجام می‌دهد. اما برای رسیدن به اطمینان مالی در ایران به چیزی بیش از خانه و زمین نیاز داری.

بیشتر از ۸۰ درصد اقتصاد ایران در دست دولت است و ۲۰ درصد بقیه اکثراً در دست بازاریان و فعالان اقتصادی طبقه متوسط. یکی از راه‌های موفقیت در ایران این است که از طرقی به دفاتر نمایندگی وارد شوی و حق فروش یک مارک یا محصول را در ایران نمایندگی کنی. دفترهای نمایندگی در تمام اشکال و انواع و با این‌که محبوب هستند، در تمام درجات مختلف موفقیت در ایران یافت می‌شوند.شخصی هست که حق انحصاری فروش آسانسورهای اوتیس را گرفته و تاجر دیگری فروشنده انحصاری مته‌های ماشینی مارک بوش است.

زندگی ایران، یک زندگی پر از ریسک است. ایران کشوری است که در آن دولت، یک‌شبه بهره‌ها را نصف می‌کند و اسراییل را تهدید به بمباران می‌کند؛ با همه آثار پیش‌بینی‌ناپذیر.شاید برای همین هم هست که ایرانی‌ها سرمایه‌گذاران خطرپذیری هستند. طرز نگرش مردم به سرمایه‌گذاری هم با کشورهای دیگر فرق دارد. وقتی می‌گویم که قسط خرید مسکن در هلند کمی بالای ۵.۵ درصد است، دوستان ایرانی‌ام با تعجب می‌پرسند که پس چرا من درجا ۱۰ خانه نمی‌خرم؟ در ایران برای خرید مسکن تنها می شود وام‌های کوتاه‌مدت گرفت؛ با بهره‌هایی بسیار بالاتر از ۳۰ درصد.

پس‌انداز در ایران، کار ابلهان است. تورم همیشگی باعث می‌شود که ارزش پول پایین بیاید؛ بنابراین باید با پول کار کنی. بیشتر ایرانی‌ها معتقدند که دم غنیمت است. برای همین هم بیشتر پول به دست آمده را با همان سرعت خرج اجناس لوکس می‌کنند تا وجهه بالاتری به دست بیاورند. هر کس دشت خوبی داشته سریعاً یک ماشین گران‌قیمت یا کیف و لباس گران می‌خرد؛ چرا که همسایه‌ها باید ببینند که وضع ایشان خوب است. در مهمانی‌ها و عروسی‌ها هم همه با علاقه، وضع مالی دیگران را بررسی می‌کنند. کسانی که پول دارند، حتی اگر این پول را از طریق تماس با حکومت به دست آورده باشند، به چشم افراد موفق دیده می‌شوند.

یکی از پرسش‌های استاندارد به هنگام غیبت از همسایه جدید یا داماد و شوهر جدید دخترخاله این است که: پولداره؟ در مورد هر تازه‌وارد به محفل بستگان ایشان هم که هنوز نرده‌های زیادی را از نردبان اجتماع باید بالا برود گفته می‌شود: «انشاءالله زود پولدار می‌شه» چرا که همه در ایران لزوم رسیدن به رفاه را درک می‌کنند. حتی از آن هم فراتر، تلاش برای دستیابی به این رفاه، برای ایرانی یک نوع سبک زندگی شده است. جالب اینجاست که :

 در ایران پولدار شدن به هر قیمتی نوعی زرنگی به حساب می آید و انسانهای سالم و بی پول بی عرضه تلقی می شوند.

در ایران استاندارد قیمت وجود ندارد یعنی ممکن است برای خرید یک کالا از دو مغازه دو قیمت متفاوت بپردازید یا اینکه کرایه ماشین را در هر بار استفاده از مسافرکشها متفاوت پرداخت کنی همیشه میشود دعوای بین مسافرکشها و مسافران را بر سر قیمت مشاهده کرد. بزرگترین درآمد دولت ایران بعد منابع زیر زمینی کسب درآمد از مردم میباشد . در ایران دولت سیم کارت گوشی همراه ، خط تلفن ، معافیت سربازی و ... میفروشد. دولت مرزها را بسته و اجازه ورود کالاهای ارزان را نمیدهد تا خود دولت به میزان بالاتر آن را به مردم بفروشد. جالب اینجاست مردم ایران به شدت از این وضعیت راضی بوده و با تمام توان از این سیستم حمایت میکنند﴿؟﴾ حتی اگر با کمی غرغر از آن انتقاد کنند.

در کل مردم این جزیره بعد از انقلاب شکوهمند خود که هر سال برای آن جشنها گرفته و پولهای زیادی خرج میکنند بسیار زندگی مفرحی دارند .

 


 
 
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، غز می زنیم

 

خدا بیامرزه اون کسی رو که برای اولین بار گفت:

" در عصر حاضر آنهایی که بلد نیستند با کامپیوتر کار کنند در واقع بی سواد هستند."

الهی دهنشو گُل بگیرند.

 

×××

از توضیحات بیشتر به دلایلی معذوریم

 

 


 
زندگی / رانندگی (3)
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، جمله های من

 

وقتی پشت فرمونی و کسی که کنارت میشینه با اضطراب بیش از حد چپ و راست و نگاه می کنه و هی می گه مراقب باش، یواش برو، بزار رد شه، بغل و بپا و.... اعتماد به نفست کم میشه، انگار صندلی هم حتی از بدنت فاصله گرفته و احساس می کنی داری لق می زنی و جات محکم نیست.  درست مثل زندگی

 

و برعکس اگر کسی کنارت بشینه و با اینکه خطرها رو می دونه، بدون ترس هی بگه تندتر برو اونوقت اعتماد به نفست میره رو هوااا... درست مثل زندگی.

 


 
مردان شجاع ما!
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

چند ماه پیش نیمه شب از صدایی شبیه به صدای تیراندازی یا ترقه اندازی پشت هم بیدار شدم. حدود نیم ساعتی توی رختخواب موندم و بلند نشدم اما دیدم نه انگار تموم شدنی نیست. بلند شدم از پنجره نگاه کردم دیدم که خونه دو تا همسایه اونور تر آتش گرفته. فوری به آتش نشانی زنگ زدم و تا آدرس رو گفتم، گفتند می دووونییییم.

خلاصه بعد از گذشت یک ربع دیگه گروه آتش نشانی رو دیدم که بالای پشت بام خانه ی آتش گرفته رسیده بودند. و با فاصله از در ورودی خر پشسته آتش زیبا رو نگاه می کردند.

 

هر چند دقیقه یکبار یکیشون می گفت: "برو ، برو، برو!" پشت سر هم.. اما کسی از جاش تکون نمی خورد. و دوباره "برو، برو، برو! تکرار می شد!

آتش به وضع ترسناکی به سمت بالا زبانه می کشید و آتش نشانهای شجاع ما! از ترش پاشونو تو نمی گذاشتند.

 

آتش نشان

خدا رو شکر ساختمان غیر مسکونی بود و موجود زنده ای در آن موقع شب داخل ساختمان نبود. اما موندم یعنی اگر انسان داخل اون آتش گیر افتاده بود، این آتش نشانهای شجاعمون یعنی باز هم همینطوری به تماشای آتش می نشستند یا طور دیگه ای برخورد می کردند؟!

خلاصه بعد از فرو کش کردن آتش، آتش نشانهای شجاع وارد ساختمان شدند. راستش اون موقع من هم حاضر بودم برم توی ساختمون .... حداقل برای برطرف کردن حس کنجکاوی که خوب بود!

بیشر اوقات به حرف دوستم فکر می کنم که اگر یکروز اون زلزله بزرگه که قرار بیاد تهران، بیاد اونوقت چی میشه؟

با این امدادگران شجاعمون خدا به خیر کنه!

 

 


 
خفقان
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

اینهمه فشار اقتصادی...

اینهمه فشار فرهنگی...

اینهمه فشار اجتماعی...

را به ما وارد می آورند...

کاشکی اقلا از این بمب اتم رو نمایی کنند کمی دلمان خوش شود...

که وقتی می رویم وزارت بازرگانی و باید موهایمان تو باشد که یکوقت خدای ناکرده اسلام کارمندان وزارت بازرگانی به خطر نیافتد...

که وقتی می رویم حمام فین کاشان چپ و راست، قدم به قدم تذکر می دهند که :"خوش اومدی عزیزم چه مانتوی خوبی پوشیدی، موهاتم بکن تو" × 1000

دلمان کمتر بسوزد و

بدانیم همه اش برای رسیدن به این بمب اتم خوشگل مشنگ بوده.

نمی دانم یعنی با این 27% غنی سازی که می گویند خبرش دیروز پخش شده به این بمب عزیزمان می رسیم یا نه!

اینکه ما در تحریم همه چیز هستیم اصلا مهم نیست هااا

اینکه نرخ ارز به صورت تصاعدی بالا می رود و معاملات هر روز سخت تر می شود، مهم نیست هاااا

فقط موهای ما را کسی نبیند، این مهم است.

حالا خوبه موهای من همیشه مدل آخر فشن هستند... یعنی یکجوری می یاد بیرون از مقنعه و روسری که همیشه دوستهام و همکارهام و خانواده ام باعلم و اشاره می گن اون موهای جنگولکیتو درست کن که خیلی خیطه!

ولی امروز از خودم دلگیر شدم که وقتی دو تا از دخترها رو جلوی در وزارت بازرگانی به جرم سر کردن شال و روسری راه نمی دادند توی اداره تا کارشونو انجام بدهند، بی دقتی کردم و از کنارشون رد شدم.

 

من که مقنعه سرم بود، باید یک چیزی می گفتم ازشون دفاع می کردم.

 

 


 
پیشی شرکت
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

 

یکی از پیشیهای شرکت ما

پیشی 

 

 

 

 

پیشی ایرانی

همانطور که پیداست گرچه پیشی ما از مادر بی اصل و نصب متولد شد اما انگار اجدادش از گربه های ایرانی بودند.

صداش و رفتارش خیلی شبیه گربه های اصیل ایرانی هست.

فکر نکنم لازم باشه بگم که اینجانب مادرخواندش هستم و عااااشقشم.

اگر حمام بره و موهاشو شونه کنه خدا می دونی که چقدر خوشگلتر میشه!

 


 
سلام دوستان
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

علت عدم گسترش فرهنگ اعتراض به حقوق اولیه و ثانویه و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی مشخص شد:

همه ما ایرانیها یک مشت خلافکار هستیم و به همین دلیل موقعیت خلافکار را درک کرده و به او اعتراض نمی کنیم چرا که می دانیم او در حال اضطرار مجبور به خلاف شده  و در حالت اضطرار هر خلافی آزاد محسوب می شود حتی اگر به ما توهین آمیز باشد و حق ما را پایمال کند. ما هم یک روز حق کسی را قبلا پایمال کرده ایم و یا خواهیم کرد!!!

 

×××

نکته: منظور از خلاف از اون خلافها نیست که واسش آدمو می اندازند به زندان!

 

 


 
قهر کنید دوستان!
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

دوستان عزیز اگر از کسی رنجیده شده اید،

اگر به کسی حسادت می کنید،

اگر از رفتار یا گفتار کسی ناراحت هستید،

اگر از کسی خواسته ای داشتید و اجابت نکرده،

اگر به هر دلیلی تحمل دیدن کسی را ندارید،

با او قهر کنید!

 

درست است که قهر کردن رفتار بچه گانه ای به نظر می رسد، اما یادمان باشد که رفتار بچه ها صادقانه است.

 

وقتی دوست هستند، دوستت دارند و وقتی قهر هستند، یعنی دوستت ندارد.

 

قهر کردن بچه گانه خیلی بهتر است از متلکهایی که بابت دل خنک شدن خودتان می گوئید.

قهر کردن بچه گانه خیلی بهتر است از رفتارهای آزار دهنده تان با کسی که به ظاهر با او دوستی می کنید.

قهر کردن بچه گانه خیلی بهتر است از پشت سر دوستی حرف زدن!

حداقل با او دعوا کنید، قهر کنید و بعد پشت سرش حرف بزنید.

نه اینکه توی رویش بخندید،

با او نان و نمک بخورید،

قربان صدقه اش!!! بروید و پشت سرش حرف بزنید.

 

به نظر من قهر کردن بخشی از شجاعت رفتاری است.

آنچه که در اسلام به آن اشاره شده و قهر کردن را درست نمی داند، در صورتی است که کینه ای در دل نداشته باشید و مثل مار زخمی دنبال فرصتی برای ضربه زدن در عین دوستی نباشید.

 

پس لطفا قهر کنید!

 


 
الکی خوش
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

گاهی کسی چیزی می گوید که دل ما را خوش کند فقط، ما هم با اینکه می دانیم فقط جهت دل خوش کنک ما بوده، دلمان خوش می شود به اینکه کسی که برای ما مهم است چیزی گفته که دلمان را خوش کند فقط!

 

اما خوب ادامه دار شدن این خوشیها روزی ناخوشمان خواهد کرد.

 


 
! To be continued
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

اسکارلت در کتاب بر باد رفته وقتی مردی را که خوب می شناخت، در گروه مهاجمین به مزرعه اش دید، با خوشحالی جلو رفت به امید اینکه آن مرد بر اساس علاقه ای که به اسکارلت داشت، مقابل بقیه بایستد و از او حمایت کند. اما آن مرد نظامی با نگاهی سرد و نا آشنا دستور حمله به مزرعه اسکارلت را داد. آخرین جمله ای که قبلا  اسکارلت از دهان او شنیده بود، دوستت دارم، بود.

 

***

 

یک تئاتر تلویزیونی بر اساس داستان خارجی:

زن به خاطر نجات شوهرش از مرگ حتمی و جهت گرفتن وام، امضاء پدرش را که چند روز پیش فوت شده بود، جعل کرده و چند سالی اقساط آن وام را با گرفتن سفارش بافتنی و دوخت و دوز یواشکی شوهرش پرداخت می کرد. روزهای آخر پرداخت وام که رسید، یکی از کارمندان شوهرش که آدم پستی بود، به دلایلی با شوهرش درگیر شده و شوهرش قصد اخراج کردن او را داشت. کارمند سراغ زن آمد و گفت که از اقدام غیر قانونی او خبر دارد و در صورتی که شوهرش او را به کارش برنگرداند، مساله را بازگو خواهد کرد. زن تصمیم گرفت با گفتن مساله به شوهرش از او بخواهد که در مقابل کارمند بی شرم بایستد و از او پشتیبانی کند.

شوهر در وهله ی اول بی نهایت ناراحت شد که چرا برای نجات جان او چنین کاری کرده و بعد گفت که کارمند خاطی را به سر کار بر می گرداند. به دلیل اینکه بر ملا کردن این راز به موقعیت شغلی او ضربه ی محکمی خواهد.

در مقابل اصرار زن فقط گفت: هیچ مردی حاضر نیست عزت و شرفش رو پای عشقش بزاره!

 

***

 

کتاب الف- نویسنده پائولو کوئیلو:

در سفر به دورانهای قبل زندگیش در می یابد که از آنجا که مجری قانون بوده، روزی دختری را که دوست داشته به ناحق در مقابل چشم دیگران شکنجه کرده و حاضر نشده کلامی در جهت دفاع از او به زبان براند در صورتی که می داند اگر کلمه ای می گفت او از سوخته شدن در آتش نجات می یافت اما به دلیل موقعیت اجتماعی اش سکوت اختیار کرد!

 

***

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

 


 
خوشمزه ترین خوردنی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

 

خوشمزه ترین خوردنی دنیا اون نصفه آدامسیه که دوستت دیروز از یک نفر دیگه گرفته و چون طعم جدید بوده، تو جیبش نگهداشته تا با تو نصف کنه و با هم بخورید!

 

 


 
دوستی
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

با دوستان دوران دبیرستان هر از چند ماهی یک دوره داریم. در این بین بیشتر دوستان ازدواج کرده و اغلب صاحب فرزند هستند.

 

چند وقت پیش که یکی از دوستان مثل خودم مجرد تماس گرفته بود برای حال و احوال گفت: دیدی اون دو تا چقدر شوهر شوهر می کردند! من که اصلا خوشم نمی یاد از این رفتارشون.

گفتم: خوب انگار شوهراشون یک کم سختگیر هستند.

گفت: نه اصلا ربطی نداره، ببین بقیه هم ازدواج کردند اما مثل این دو اینقدر شوهر شوهر نمی کنند!

خیلی ادامه پیدا نکرد این غیبت ما به دلیل اینکه من نظر خاصی راجع به این موضوع نداشتم.

 

اما بعد به این فکر کردم که: خوب هر کسی راجع به دل مشغولی اش صحبت می کند. مثلا من اگر بخواهم صحبت کنم، 80 درصد حرفهایم راجع به مسائل شغلی ام خواهد بود.

آیا این یعنی اینکه اگر دوستی شاغل نبود، باید از حرفهای من ناراحت شود؟

 

آن یکی دوستم که دو تا دختر ناناز داره، قاعدتا" بیشتر حرفهایش راجع به آن دو فرشته آسمانی خواهد بود.

بعد کسی که فرزند ندارد باید از حرفهای یک دوست فرزند دار ناراحت شود؟

 

یا مثلا" ما مجردین که هر از چند گاهی با ورود خواستگار جدید دل مشغولی جدید پیدا کرده و راجع به آن فکر و صحبت می کنیم، آیا باید باعث ایجاد حساسیت بین دوستان متاهل شود؟!

 

یا وقتی چند تا از دوستان که باردار هستند، راجع به مسائل بارداریشان صحبت می کنند.

 

یا حتی وقتی کسی سفر خارج از کشور دارد و از خاطراتش می گوید، حساسیت دیگر دوستان به شنیدن این خاطرات خیلی توجیه پذیر نیست.  

 

حالا اینکه من در آن موقعیت ها نیستم، دلیلی نمی شود که بخواهم حساسیت به خرج دهم روی مواردی که دل مشغولی هر کسی هست و قطعا" راجع به آن مساله صحبت می کند.

 

×××××××××××

آنقدر می دانم که توی این دنیای بزرگ هر کسی دارایی های منحصر به فرد خودش را دارد.

دارائیهای مادی و معنوی.

اینکه بخواهیم به دارائیهای یکدیگر حساسیت نشان دهیم یا یواشکی بگویم: "حسادت کنیم". بیشتر باعث آزار خودمان است.

 

دیگر اینکه وجود و حضور دوستان در زندگی آنقدر ارزش دارد که بی قیمت است و لازم است مراقب باشیم که به دلیل مسائل جزئی این ارزشها از بین نروند.

درک کردن یکدیگر، احترام به شخصیت و عقاید یکدیگر، عدم انتظار از اینکه دوستمان هم مثل ما فکر کند و تصمیم بگیرد و حرف بزند، پایه های دوستی را محکمتر خواهد کرد.

 


 
شیدایی
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

توی سریال شیدایی نکته ای قابل تامل بود:

طاها چند بار صادقانه حرفی رو زد که معمولا اینجور موقع ها آقایون برعکسشو می گن. یعنی یا یادشون میره یا یادشون هست و انکار می کنند که چقدر به شروع آشنایی و ادامه ی رابطه اصرار داشته اند و همه ی توپ رو توی زمین خانمها می اندازند!

 

توی این سریال تا جایی که یادم می یاد یکبار طاها گفت: " این من بودم که دنبال اون بودم" و یکبار دیگه گفت:" فکر نکن اون آویزونم بود، من آویزونش بودم"

 

لذا بدینوسیله از عوامل تولید این سریال کمال تشکر را دارد که شاید باعث شده باشند کمی شجاعت اخلاقی در آقایان جان بگیرد!

 

عوامل تولید :محمد مهدی عسگر پور
کارگردان :محمدرضا شفیعی
تهیه کننده :سعید نعمت اله
 

 


 
سکه/مهریه
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

این روزها بحث سکه داغه و سکه بیشتر از ساعتی هزار تومن به قیمتش اضافه میشه.

این مساله یکجورائی باعث میشه آدم یاد اونهایی بیافته که سکه بدهکارند یعنی اغلب آقایون متاهل.

بعضی ها در شرف طلاق هستند و بنده خداها کلی مشکل دارند.

امشب سوال یکی از دوستان راجع به مهریه من رو به این فکر فرو برد که واقعا" مهریه برای چی تعیین میشه؟

اینکه مقدار مهریه به چشم و هم چشمی بستگی داره و البته اینکه مهریه خواهان (اعم از عروس و یا خانواده اش) اهل چشم و هم چشمی باشند یا نه شکی درش نیست.

اما آیا علت اصلی وجود مهریه تامین مالی زن بعد از طلاق هست؟!! اگر اینطور بود اسلام آن زا عند المطالبه قرار نمی داد!

پس تامین مالی زن بعد از طلاق نمی تونه علت اصلیش باشه. شاید بهتر باشد بگوئیم علت قرار دادن مهریه به دست آوردن دل زن در حین زندگی است. کما اینکه در زندگی حضرت علی (ع) و فاطمه (س) می بینیم که به هنگام صیغه ی عقد مهریه هم پرداخت میشه.

اما در جامعه ما اغلب اوقات به وقت قهر و کینه یاد طلب مهریه می افتند.

در واقع مساله مهریه در جامعه ی ما فراتر از شرع است و بیشتر به عرف بر می گردد.

بعضی ها مهریه را ضامن خوشبختی خود می دانند.

بعضی ها مهریه را به عنوان ابزاری برای نگهداری شوهر می دانند.

بعضی ها مهریه را به عنوان ابزاری برای انتقام گیری از شوهر می دانند.

بعضی ها مهریه را به عنوان ابزاری برای جدا شدن از شوهر می دانند.

و عده ی خیلی کمتری به بحث مالی آن (به تنهایی) می اندیشند.

اما آیا مردی که نخواهد با زنی زندگی کند، به زور مهریه زندگی خواهد کرد؟

یا به زور مهریه مرد به زن علاقه ی قلبی پیدا می کند؟

اینکه از این طریق می شود آقایان (خوب یا بد) را آزار داد شکی درش نیست. اما با آزار دیگری دل زخم خورده درمان می شود؟

اینکه بعضی ها بعد از طلاق ماهیانه مبلغ یا سکه ای را می گیرند، به نظر من برای هر دو طرف درد آورد است. برای مرد هم از نظر مالی و هم به یاد آوری تلخی طلاق. و برای زن هم هر بار یاد آوری مشقات است هر چند که نفع مالی دارد.

 

برای گرفتن طلاق فوری و خلاص شدن از دست مرد بد هم که تنها راه مهرم حلال و جانم آزاد است.

 

دوستم نظریه جالبی داشت و می گفت وقتی یک مرد به همسرش اجازه می دهد که شغل داشته باشه و در آمد، مهریه جایگاهی ندارد چون آن زن هر موقع که بحث جدایی پیش بیاید می توناند خودش را تامین کند و با توجه به اینکه در منزل شوهر هم سرکار رفته تا زمان طلاق دیگه کار درست و حسابی ای دارد!

من نظر دوستم را منطقی می دانم در صورتی که آن زن یک ریال از درآمدش را در منزل همسرش خرج نکند.

 

من هم فکر می کنم شاید بهتر باشد به راههای دیگری به جز قرار دادن مهریه ی سنگین در ازدواج فکر کرد.

مثل: شروط ضمن عقد

 

برای آنها که نگرانندکه  ممکن است در آینده همسرشان اذیتشان کند و طلاقشان ندهد، بهترین راه گرفتن حق طلاق است. تا در صورت بروز مشکل از این حق استفاده کرده که خیلی بهتر از به اجرا گذاشتن مهریه است.

 

اما یکی از بهترین شروط ضمن عقد که من شنیده ام و یکی از همکاران آقا آن را اجرا کرده و خدا رو شکر هم از این شرط و هم از زندگی مشترکش راضی است به این شکل است که با همسرش که ایشان هم شاغل هستند توافق و در عقدنامه درج کرده اند که دارائیشان به طور مساوی تقسیم باشد.

بنابراین فرقی نمی کند که خانه و ماشین و ویلایشان به نام کدامشان باشد. (این هم یکی از مسائل بحث برانگیز بین خانواده ها است) و در واقع همه چیز طبق آن شرط عقد بین هر دو تقسیم است. حتی فرق نمی کند که درآمد کدامیک بیشتر باشد.

 

به نظر من حتی اگر زن هم شاغل نباشد این شرط منصفانه به نظر می رسد و هر دو طرف را به زندگی دلگرم و امیدوارم می کند. شوهر هم نگرانی ای از پرداخت آنچه که ندارد نخواهد داشت.

گاهی اوقات هم که یکی از طرفین دارایی ای قبل از ازدواج داره می تونه این مساله قید بشه که دارائی های به دست آمده بعد  از ازدواج بین طرفین تقسیم خواهد شد. این مساله به گذشت افراد و میزان تعلق خاطر اونها بستگی دارد.

 

اما تجربه ثابت کرده است که تعهد پرداخت مهریه ی سنگین که وجود خارجی ندارد خیلی و شاید اصلا نشاندهنده میزان تعلق خاطر واقعی و قلبی نیست.

 

به امید زندگی آرام و سعادتمند برای همه ی همه ی همه

 


 
چندمین هویجوری
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

1- طرف نشسته رو به روی من از صبح تا شب هی غر می زنه... هی غر می زنه... هی غر می زنه... به در و دیوار... به روسای شرکت... به خانوادش ... همیشه عصبیه... همیشه ناراحته... همیشه یکجاش درد می کنه... اما در عوض شادیهاشو پنهان می کنه. وقتی می خواد از دارائیهاش حرف بزنه با گوشیش از اتاق میره بیرون که من نشنوم... وقتی با رئیسها چیک تو چیکه .. یا وقتی بهش پاداش و غیره می دهند، هیچی نمی گه... ولی وقتی بهش می گن بالای چشمت ابرو هست از اول تا آخرشو تعریف می کنه با یک صدای ناله آلود... نمی زاره به کارهام فکر کنم. انگار همیشه باید گوشم با اون باشه که غرغرهاش یکوقت جا نیافته و به گوش من نرسه. همش دعا می کنم نکنه منم یکروز مثل اون بشم... خدایا به من رحم کن...

 

2- خوش به حال آقایون وقتی کسی رو می خواهند، می تونند همه ی تلاششون رو بکنند تا دل طرف رو به دست بیارند ... همه جا هم ستودنی است این حرکت... اما اگر خانومها کسی رو بخواهند... یا باید فراموش کنند... یا اگر پافشاری کنند میگن: خودشو چسبوند!

 

3- تازگیها کشف کردم وقتی بد رانندگی می کنم تو خیابون (تند میرم، می پیچم جلوی این و اون، راه به کسی نمی دم و کمی لایی بازی)  آقایون حظ می کنند و جهت شماره دادن با اصرار تمام پیش قدم میشن!!!!

 


 
می توان یک مهربانی نیم کرد
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادربزرگ ، از زندگی ، احساسی

 

ساعتهای حدود 7 بود که رسیدم میدان رسالت، ایستادم که سوار تاکسی بشم برای یک چهار راه آن طرف تر. توجهم جلب شد به پیرزنی خیلی پیر، لاغر و کوچک .. قدش شاید تا کمر من بود. آمد جلو که سوار تاکسی شود. یک جوان افغانی هم با یک کیسه پلاستیکی سفید رنگ به دنبالش بود. راننده تاکسی گفت دوم می روم. پیرزن خواست سوار شد که جوان مانعش شد و گفت این دوم میره. اشتباهی سوار نشو!

نگاهش کردم... یاد خانوم - مادر پدرم- افتادم که تا همین موقع پارسال هنوز "هست" بود.

دلم لرزید.

دخترکی از آن طرف گفت: خانم سرسبز میره. نگاهش کردم و بی هیچ پاسخی نگاهم به طرف پیرزن برگشت.

داشتم فکر می کردم با این سن و سال تنها؟ شاید آلزایمر دارد. آخه درست هم حرف نمی زد. عصبانی هم به نظر می رسید.

از جوانک افعانی پرسیدم کجا می رود؟ گفت: می خواهد برود شمیران نو و من هم عجله دارم کیسه اش دست من است.

خود پیرزن با عصبانیت کیسه را از دستش گرفت. در این حین یک خانم چادری هم متوجه قضیه شد و آمد جلو و گفت باید بروی آنطرف خیایان.

گفتم: بیا با من برویم آن طرف خیابان. بالای بازویش را آهسته گرفتم ... با چه شدتی می لرزید. بند دلم پاره شد. دستش را ول کردم.

نیامد. از جایش تکان نخورد. می خواست همانجا سوار ماشین شود. حرف هم نمی زد. یک تاکسی ایستاد. فوری سوار شد. راننده پرسید کجا می روی؟ جواب نداد. گفتم شمیران نو. راننده گفت خانم پیاده شو من دوم می روم اما پیرزن نشسته بود.

حیران مانده بودم.

یک تاکسی عقبتر ایستاده بود خالی.

پرسیدم: تا شمیران نو چقدر می شود؟

- ‌دربست؟

- بله

- 5 هزار تومن.

- بزار این خانم پیر رو از اون تاکسی بیارم.

رفتم در تاکسی رو باز کردم و گفتم: حاج خانم بیا برات تاکسی گرفتم. آرام آمد پائین. تاکسی را که نشانش دادم با عجله رفت جلو کنار راننده نشست.

در این حین مرد جوانی از من پرسید: چقدر گفت تاکسی؟ تعجب کردم. گفتم: 5 تومن. گفت من نصفش را می دهم شما هم نصفیش رو. گفتم: نه لازم نیست. گفت چرا.

وقتی داشتم حساب می کردم مرد گفت من 4 تومن می دهم خرد ندارم گفتم: پس نمی خوام. گفت باشه پس این 2 تومن رو بگیر. من هم گرفتم.

به راننده که پول دادم از پیرزن پرسیدم آدرس خونتو بلدی؟ جواب نداد.

راننده گفت: من تا دم در خونش می رسونمش و رفت.

خانوم چادری از من تشکر کرد.

اون پسره که به من 2 تومن داد رو ندیدم و به سرعت از اونجا دور شدم و سوار یک تاکسی به مقصد خودم.

اشک اما امانم را برید به یاد مادربزرگم.

××××

خوشحال بودم اما ... چند آدم مهربان دیدم... هنوز می شود دلخوش بود به انسانیت بعضی آدمها

 


 
زندگی / رانندگی 3
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

گاهی اوقات توی رانندگی، وقتی به قانون احترام می گذاری و فاصله ایمنی رو با ماشین جلویی حفظ می کنی، یک راننده فرصت طلب که اون فاصله رو دیده می پیچه جلوت، مجبور می شی ترمز کنی، بهش راه بدی، فرقی نمی کنه ممکنه ماشینش ظاهر خوب و مدرنی داشته باشه یا اینکه درب و داغون باشه و بی کلاس.

 

بعدش دو حالت داره یا یک فرصت دیگه برای سو استفاده از یک فاصله دیگه پیدا می کنه و یا اینکه یکجوری تو از راه بیرونش می کنی.

 

فقط باید سعی کنی عصبانی نشی، آرامشتو حفظ کنی. خیلی سخته ولی باید تمرین کنی تا یاد بگیری که از این آدمهای نادرست ..... توی رانندگی زیادند.

 

درست مثل زندگی که آدمهای فرصت طلب خیلی وقتها از آدم سو استفاده می کنند. از همون فضاهای خالی ای که توی زندگیت می بینند.

باید آروم باشی و همشونو بسپاری به خدایی که همان فرصت طلب ها خیلی ادای احترامش را در می آورند.

 

و آرزو کنی که به تو آرامش عطا کند.

 

آمین

 

 

 


 
پدر
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، خانواده ، fb

no smoking

 

بابا بعد از 50 سال سیگار کشیدن، حدود یکسال و نیم است که سیگار را ترک کرده ما هم برایش جشن کوچکی به همین مناسبت گرفتیم.

 


 
 
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

گاهی آنقدر خودت را دست کم و ارزشهای وجودی ات را نادیده می گیری که اجازه می دهی دیگران، حتی آدمهای خوب! به بازی ات بگیرند، هر رفتاری که خواستند با تو داشته باشند و بقیه ماجرا را از همان اول گردن تقدیر بیندازند.

 

 به راستی که اعتماد به نفس با ارزشترین چیزهاست و نداشتن اعتماد به نفس بزرگترین نقطه ضعف آدم است باعث می شود هر آدم فرصت طلبی از نبود آن سوء استفاده کرده و هر ضربه ای را که خواست به تو وارد آورد.

 

 همکار نسبتا جدیدم واقعا کار به جایی می کند که خودش را الهه ی زیبایی، آخر هوش، استعداد، معرفت، توانایی و مهربانی می داند و به دیگران هم می قبولاند.

 

باشد که ما هم از کنار او فیضی ببریم و شاید اندکی تغییرات زندگی ما را متحول سازد.

 


 
وجدان کاری
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، fb

 

سر چهار راه پشت چراغ قرمز، دخترک 10 ساله اسفند به دست از این ماشین به آن ماشین می رفت.


تا رسید به من صدقه ای که کنار گذاشته بودم، بلافاصله گذاشتم توی سینی اش که برود.
اما او اسفند دانی اش را از لای پنجره به زحمت تو آورد و چرخاند توی ماشین.

تشکر کردم.

او رفت.


و من به این می اندیشم که: وجدان (کاری) چقدر بستگی به آموزش و فرهنگ دارد و چقدر به شخصیت وجودی هر شخص؟

 


 
احترام به قوانین اجتماعی - FB
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض ، fb

 

دیروز منتظر تاکسی بودم. یک آقایی پائین تر از من ایستاده بود در یک دست حدود 20 تا نان لواش و در دست دیگرش یک کیف بود.

زودتر از من به آنجا رسیده بود، اما با توجه به اینکه من به چهار راه نزدیکتر بودم، تاکسی برای من ایستاد.

یک لحظه دو دل شدم که به آن آقا بگم شما بفرمائید یا نه. آخه اون آقا با اون وضعیت حتما می خواست که جلو بنشینه و تاکسی ای که برای من ایستاد صندلی جلویش خالی بود. اما سوار شدم.

در صورتی که نوبت او بود.

او اعتراضی نکرد.

اما من خیلی خیلی به خودم اعتراض کردم از دیروز تا حالا!

 


 
بی چشم و رو
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، حیوانات

 

از گربه چه انتظار وقتی دستی که روزی به او غذای محبت داده، روز دیگر لگدی می شود محکم به پایش! فقط به جرم اینکه زیادی اهلی شده!!!

 

همکارم چه راست می گوید:"حیوانات را نباید با صفات انسانی سنجید."

 

"بی چشم و رو" لایق انسان است و بس!

 


 
 
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

مامان داشت گل و گیاههاشو آب می داد گفت:

ببین مرضی همشون پلاسیده شدن، آخه من روزی 2 بار بهشون آب می دم.

 

×××نمی دونم خدا هم حواسش هست به  گلهای پلاسیدش که آب بهشون نرسیده!

 


 
تزویر
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، جمله های من ، اعتراض

 

در جامعه ای که فرهنگ تزویر و ریا را رسما و با حمایت از قانون پرورش می دهند، چه احمقانه است که انتظار یکرنگی داشته باشی!

***

 

گفت: موهاتو بکن تو خانم، ماه رمضونه

گفتم: یعنی توی ماه رمضون باید خدا رو گول زد؟ من اگر بخوام روزه هم بگیرم با همین موهای بیرون زده ام می گیرم!

 


 
زندگی / رانندگی 2
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

در ادامه

 

وقتی تنهایی رانندگی می کنی هر جوری دلت خواست می رونی و دلنگرانیت خیلی کمتر از وقتیه که یکی دیگه هم سوار ماشین هست و مسئولیت سلامتیش گردنته. درست مثل زندگی!

 


 
چه کلاسی؟!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

برای یک مشکل ارتوپدی یکی از نزدیکانم شماره ی یک پزشک معروف رو گیر آوردم.

بهم گفتند که این پزشک به کسی وقت نمیده مگر اینکه شخص خاصی معرفیت کنه!

 

ترجیح دادم که یکبار امتحان کنم بنابراین با مطب تماس گرفتم:

- سلام خانم یک وقت دکتر می خوام.

- سلام شما پرونده دارید؟

- نخیر

- دکتر بیمار جدید نمی پذیرند!!!

- مگه بیمارهای قبلیشون خوب نمیشن؟!

اینجا منشیه مکث هنگ آلودی کرد و دوباره تکرار کرد:

- ایشون بیمار جدید نمی پذیرند!

*****

واقعاً که!

آخه پزشک محترم!

شما که در مکان مقدس طبابت به خلق خدمت؟!!! می کنید، آیا برای بهبود مریض آنجا هستید یا کشاندن بیمار به مطب خودتون تا آخرین لحظه ی عمرش؟

یادش به خیر قدیما می گفتند: فلان دکتر اونقدر خوبه که با یک نسخه مریضشو خوب می کنه.

حالا هر جا می ری دکتر، بعد از نوشتن نسخه دکتر می فرمایند: برای 2 ماه دیگه وقت بگیرید!

آخه دکترهای عزیز, ماشالله درآمدتون که کم نیست، نوش جونتون، ولی یک کم هم منصف باشید.

به خدا انصاف داشتن معروفترتون می کنه تا سر شلوغ بودنتون!

 

هی روزگاااار

 

اینم از پزشکای مملکتمون

حالا جا داره که بگیم: خوش به حالت دوست جون که رفتی آمریکا و از اون دکترهای با انصاف می بینی

 


 
آاااافرین
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، اخلاقی

 

جهت انتشار فرهنگ صحیح نشستن آقایان

 

 نشستن صحیح آقایان در تاکسی

 

چند وقت پیش یک آقاهه کنارم توی تاکسی هم کیف داشت و هم یک کیسه دستش بود اما مثل آدم نشسته بود. اینجانب هم دیدم جای تشویق داره... با تشکر از ایشون!

 

اگر اونجوریشو نشون می دیم، اینجوریشم نشون می دیم نیشخند

 

 


 
اینه
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، کلک

 

چند روز پیش داشتم می رفتم خونه، نزدیک شرکت توی یک کوچه فرعی دیدم یک آقا با یک تیپ معمولی حدودا 40 ساله دست تکون داد.

گفتم شاید می خواد آدرسی چیزی بپرسه ایستادم شیشه رو دادم پائین.

گفت: سلام ببخشید وقتتونو می گیرم. منزل شما اینطرفهاست؟ !

گفتم: نه! محل کارم اینجاست.

گفت: خانم من یک مغازه دو دهنه تو بازار دارم! خونمون توی فرشته هست! هفت تا خط موبایل دارم که همشون توی خونه هست! مادر پدرم رفتند ویلای فشم خونه نیستند!! (همینطوری پشت هم فهرست دارائیهاشو می گفت که یادم نموند همش) الان توی موقعیت بدی گیر افتادم پول همراهم نیست حاضرم گوشی 170 هزار تومانی خودم رو بدم به عنوان ضمانت فقط 2400 تومن پول بگیرم تا به خونه برسم تا بعد از اینکه پول رو برگردوندم گوشیمو پس بگیرم.

دست کردم توی کیفم 2500 تومن درآوردم گفتم: باشه گوشیتو بده!

گفت: باشه, گوشیشو از جیبش درآورد، مکث کرد، باطریشو درآورد درشو بست، دوباره باز کرد سیم کارتشم درآورد و درشو بست.

گفت: شماره شما 912 هست؟

گفتم: بله

گفت: میشه یک میس کال برام بندازید که من بتونم بعدا بیام گوشیمو ازتون بگیرم؟

گفتم: من شمارمو به شما نمیدم، آدرس محل کارمو می دم فردا بیا اونجا گوشیتو بگیر.

گفت: نه شمارتونو بدید.

گفتم: نه آقا .............. من کار دارم.

گفت: باشه پس خداحافظ!

 

 


 
ماشین
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چند وقتی بود احساس می کردم ماشینم گاز نمی خوره، قدرت موتورش کم شده

اما پریشب فهمیدم قدرت موتور خودم کم شده بوده!

 


 
یک کم غر می زنیم!
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

من اولها فکر می کردم این قالیباف فقط بلده قالی ببافه اما تازگیها به این نتیجه رسیدم که نه ایشون کارهای دیگری هم ازشون ساخته است.

 

ایشون واقعا زحمات زیادی برای شهر ما کشیده و می کشند. از جمله اینکه تمام سعی خود را برای افزایش امکانات تفریح شهروندان به کار گرفته اند.

 

مثلاً وقتی که سر یک ورودی اصلی به فرعی پشت فرمون، حرکت ماشین به شما این حس رو القا می کنه که الان در یک قایق هستید و دریا متلاطمه اما فرقش در اینه که توی قایق  امکان واژگون شدن قایق و غرق شدن شما وجود داره اما در این مکان اصلا امکان واژگونی وجود نداره. یا شایدم گاو بازی

 

یا اینکه در بعضی از خیایانها (اغلب فرعی) همچین داخل ماشین شما تکان تکان می خورید که عمرا معلم رقص عربی بتونه شما رو وادار کنه به این زیبایی و موزونی و تند تند این تکانها رو به بدنتون بدید.

 

اصلا من موندم مردم چرا اینقدر پول برای این دستگاههای لرزاننده رو می دن!!! فقط کافیه یک دور ١٠ دقیقه ای توی این خیابونها بزنند تا نوبت لرزوندن بدن اون روزشون تکمیل بشه!

 

تازه ایشون به فکر افزایش مهارت در رانندگی هم هستند، بسیار زیاد! مثل وقتی که یک برجستگی سمت چپت می بینی و می خوای ازش در بری، میبینی که ای وااای یکی هم اینطرف هست خلاصه مجبور می شه که از لابه لای این دو -سه- چندتا رد کنی لاستیکهای ماشینو و کلی مهارت رانندگیت زیاد می شه ، خدائیش کجای دنیا اینجوریه؟

 

یا اینکه من جدیدا دیدم کنار خیایونا رو به جای اینکه از این مانعهای صدا دار بزارند، به اندازه قطر یک لاستیک کندند و بعد پر کردند که وقتی لاستیک توش می افته ، یکجور قدرت چرخش فرمون رو ازت می گیره اونوقت تو یاد می گیری چطوری از این چاله ی مهارتی بیای بیرون.

 

یک عکسی بود توی اینترنت یکی از جاده های خارجه را نشون می داد که روی چند تا تپه پی در پی ساخته شده بود و ماشین هی توش بالا و پائین می شد. انگار که این مهندسهای ایرانی برای مقابله با فرهنگ خارجکیها یک طراحی های اینطوری کردند در سطح تهران که بیا و ببین.

 

چند وقت پیش توی رادیو شنیدم که ظاهرا قراره از این به بعد پر کردن چاله چوله های تهران بر اساس استاندارد انجام بشه.

 

غصه ام گرفته که اگر این تفریحات سالم و رایگان رو از ما بگیرند چه کنیم اونوقت!

 


 
گلشیفته فراهانی
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

بدون نمایش بدن هم می شود زیبا بود و درخشید!

 

Golshifteh

 

گلشیفته

 

 

Golshifteh


 
یک تعریف
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

مدیر قوی مدیری است که صادقانه از کارمندانش کار بخواهد، صادقانه قضاوت کند، تنبیه و تشویقها را صادقانه اعلام کند.

مدیر ضعیف مدیریست که فریاد می کشد، همه از او می ترسند و برای کار کشیدن از کارمندان زیر دستش هزار کلک سوار می کند!


 
سخت عصبانی ام
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی

 

شرم باد بر شما ها

از آن بالا بالاهایتان

تا اون راننده ی پائین

 

شرم باد بر شما ها که در مملکت پر از نفت، بیماران واقعی نیازمند درمان توسط آمبولانس!!!! در کنار خیابان رها می شوند.

من اگر جای کسی از کسان بودم، دارش می زدم آن آدم مسئول مستقیم را ... بقیه را هم توبیخ شدید می کردم.

این نماینده های مجلس یعنی تا حالا قانونی برای رسیدگی به این بیماران تصویب نکرده اند؟!

به نظرم آمبولانس برای نجات بیماران تهیه شده!

شرمتان باد!

 

خانم وحید دستجردی ببینیم در این رابطه چه ... می کند!

 

هیچ دلیل/ توجیه جیه قانع کننده ای برای این عمل وجود نخواهد داشت و قابل قبول نخواهد بود.

 

اگر من پزشک بودم، شرمنده تر می شدم.

اگر راننده ی یک آمبولانس بودم، شرمنده تر می شدم.

الان فقط از ایرانی بودنم شرمنده ام.

 


 
همیشه عاشق
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق ، مادربزرگ

عزیز، مادربزرگم، تا جایی که یادم می یاد همیشه عاشق بود.

 

اولین عشقش پسر عمه ی شیطونش بوده که بعد از ازدواج بهش خیانت می کنه و عزیز نمی تونه تحمل کنه.

از رنج غم جدایی و اینکه عاشق جلوی چشمش با یار دیگر خوش بوده, و از اونجایی که یکی یکدونه خانواده بوده، خانواده رو مجبور می کنه که به تهران نقل مکان کنند.

 

در تهران با پدربزرگم ازدواج می کنه. هیچوقت نشنیدم که بگه عاشق پدربزرگم بوده. اما یادمه همیشه عاشق یکی از دوستاش بود. دوستهای همجنسش.

البته عشق معنویش هم "حضرت عباس" (ع) بود.

همیشه از نهایت وجودش برای عشقش مایه می گذاشت. گاهی بیشتر از بچه هاش به عشقش اهمیت می داد. و معشوقهاش هم اکثرا اونقدرا که اون بهشون اهمیت می داد بهش اهمیت نمی دادند و سعی می کردند تا جایی که میشه ازش استفاده کنند. هر کس به نوعی ... مادی ... معنوی ... و همیشه خیانت معشوقهاش باعث جدائیشون بود.

 

عزیز تا لحظه ی آخر زندگیش عاشق بود.

تازگیها عاشق زن همسایه شده بود. "افسانه"

و در اوج بیماری زیر لب اسمشو صدا می زد و گاهی اطرافیان رو با اون اشتباه می گرفت.

مادربزرگم عاشق پیشه بود.

 


 
همیشه اینطور نیست
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

نمی دانم چرا انتظار داریم هر کس مدل ماشینش بالاتر است، مودب تر و فهمیم تر و با شعور تر باشد؟

یا کسی که خانه بزرگتری دارد، علاوه بر موارد بالا دست و دلبازتر باشد و بیشتر مهمانی بدهد؟


 
فرهنگ ایرانی ها
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، اعتراض

 

اگر می خواهی آدم خوب و قابل احترام و مودبی باشی، اعتراض نکن!

بگذار روی سرت هر کاری دلشان خواست بکنند، اما تو باید صدایت در نیاید.

اگر درجه صدایت از متوسط بالاتر برود، دیگران جور دیگری به تو نگاه می کنند.

 

مرد باشی، اهل دعوا هستی و لات و لوت.

خانم باشی، خدا می داند چکاره ای!

 

هیچ کس به اصل ماجرا توجهی نمی کند.

چرا صدایت درآمد؟

چرا به آخرین درجه ی داغی رسیدی؟

چرا فریادت همه را خبر کرد؟

 

فقط یک چیز مهم است:

صدایت بلندتر از حد معمول شد!

 


 
مادربزرگها
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

آدمها یکطوری می روند که انگار هیچوقت نبوده اند.

عجیب است خاک که می گویند سرد است.

وقتی می روی زیر خاک، فقط در خاطره ها می مانی. خاطره هایی که بیشتر خوبهایش را آدم به یاد می آورد. اگر خوبی کرده باشی.

بعضی خاطره های مادربزرگهایم در همان لحظات دردناک روزهای اول با شیطنت بعضی نوه ها خنده به لبمان می آورد.

و چه قشنگ بود در اوج ناراحتی به یاد خاطره های قشنگ مادربزرگ با هم خندیدن!


 
خانوم
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

خانوم هم رفت پیش عزیز

در کمتر از دو ماه دو تا مادربزرگ از دست دادم!

درد دارد به خدا


 
موسیقی
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

گاهی با موسیقی هم مست می کنیم.

حالا فهمیدم چرا موسیقی هم حرام است.


 
دارایی
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، جمله های من

آدمها هر چه داراتر می شوند ترسوتر می شوند.

مثل وقتی پس از ازدواج دارای همسر می شوند، بچه دار می شوند، خانه شان بزرگتر می شود، ماشینشان گرانتر می شود...

 

ترس ازدست دادن

 

همه می دانیم ولی همیشه سعی می کنیم داراتر شویم!


 
پایتخت نشین
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

هوای آلوده

 

طی یک گفتگوی تلفنی صمیمانه در پی همکاریهای صمیمانه بای یکی از همکاران آقا در یکی از شرکتهای دولتی واقعی در یکی از شهرستانها، آدرس ایمیل شخصی رد و بدل کردیم جهت ارسال بعضی مطالب جالبناک.

حدود 2-3 ماه شاید.

درپی آلودگی هوای تهران و تعطیلی ادارات دولتی، ایشان خیلی حساسانه تعطیلی را تبریک عرض نمودند.

اینجانب هم فرمودم که این قوانین مربوط به شرکتهای خصوصی نمی شود و اینها ما داریم خفه می شویم و ....

در پی باز نشدن عکسهای یک ایمیل ارسالی از طرف اینجانب بحث با این لفظ شما پاینخت نشین هاااا ادامه پیدا کرد به شرح ذیل:(از پائین مطالعه فرمائید)

omidvaram shoma ham paitakht neshin beshid ta betoonid ehsase ma ro dark konid

From:>
Subject: Re: پرتره سوپر استارهای سینمای ایران
To: "Marzi" <marzieh_1355@yahoo.com>
Date: Wednesday, December 8, 2010, 11:22 AM

paitakht neshin hasti bash ama nalleh o zari nakon ke jaat bade o
hazeram jaamo avaz konamo zolme be neswaan  tabeiz o  o  o o o o o


On 12/8/10, Marzi <marzieh_1355@yahoo.com> wrote:
> aslan man az shoma mazerat mikham ke paitakht neshin shodam
>
>
> From: >
> Subject: Re: پرتره سوپر استارهای سینمای ایران
> To: "Marzi" <marzieh_1355@yahoo.com>
> Date: Tuesday, December 7, 2010, 5:22 PM
>
>
> inam az oon harfha buda ke faghat az ye paietakht neshin gmishe.akhe shoma
> ke sharaiete injaro nemidonid.dar sani ta manzoor az sharaiet chi basheh.
>
>
> 2010/12/7 Marzi <marzieh_1355@yahoo.com>
>
>
> man hazeram jamooo ba hameie sharaietesh ba shoma avaz konam.
>
>>
>
> From: >
> Subject: Re: پرتره سوپر استارهای سینمای ایران
> To: "Marzi" <marzieh_1355@yahoo.com>
> Date: Tuesday, December 7, 2010, 9:48 AM
>
>
>
> mahroomiat ke migan ine dige. hata aks emailamoonam to in kharab
> shodeh baz nemishe.
> bad shoma beshin hei bego hava aloodeh ast.aman az in tehraniaie khosh
> neshin hamishe naalan.
>
>
> On 12/7/10, Marzi <marzieh_1355@yahoo.com> wrote:
>> really?
>>
>> it is very strange because i can see pictures in your reply e-mail and
>> also
>> here in below!
******
قبول دارم که اینجا امکانات زیادتر از جاهای دیگه هست اما هر جایی باهر سطح امکاناتی مشکلات و مزایای خاص خودشو داره.
این آقا هم از اون روستاهای بدون امکانات نبود که اینطوری مغرضانه برخورد می کنه.
نکته ای که من در شهری مثل عسلویه دیدم، تفاوت حقوق دریافتی کارمندان اونجا با ما بود. به نحوی که یک باغبان فرودگاه ماهی 900 هزار تومن درآمد داره. باغبانی که از همون شهر هست. خوب این بنده خدا با این سطح حقوق در جایی که خانه و کاشانه داره و آباء و اجدادش زندگی می کنند، بهترین زندگی رو داره تا یک تهرانی با همون شغل و همه ی امکاناتی که وجود داره و نمی تونه ازش استفاده کنه به دلیل هزینه های بسیار بالا.
یا نبودن ترافیک و معضلات جمعیت زیاد، آیا آرامش بیشتری به همراه نداره؟ مگر نه اینکه ما همه برای رسیدن به آرامش تلاش می کنیم؟
وقتی ما از ترافیک و هوای آلوده می نالیم، برای آنهایی که اینها را لمس نکرده اند قابل درک نیست که هر روز 3 ساعت برای رفت و آمد به محل کار و منزل وقت صرف کردن توی صف شلوغ اتوبوسها و جمعیت منتظر تاکسی چه حالی داره و چه زندگی و اعصابی برات می سازه.
توی تهران امکانات و تفریحات هزینه داره و از تفریحات کم هزینه تر شاید زدن به جاده های اطراف باشه که اونم ماشین میخواد و همه می دونیم که روزهای تعطیل چه خبره اینجورجاها
حالا این شهرستانیهای مرفه! که از دم در خونشون باغ و باغات دارند (همون تفریحات کم هزینه ی ما رو) چرا اینقدر شاکی هستند؟
من نظری مبنی براینکه اینجا بهتر هست یا آنجا ندارم. ولی اعتراضی که شهرستانیها هم دارند رو زیاد قابل قبول نمی دونم.
تهران هم پائین شهر دارد. تهران هم محله های فقیر نشین دارد. جاده های کج و کوله، خانه های درب و داغان. همه جای تهران شیک و تمیز نیست. همه جای تهران آدمهای پولدار با تیپهای آنچنانی، لباسهای مارکدار و ماشینهای خارجی نیستند. و آنهایی که از امکانات تهران مثل: رستورانها و کلوپها و ... استفاده می کنند، خیلی زیاد نیستند.
من به عنوان یک پایتخت نشین هیچ احساس برتری نسبت به سایر شهرهای ایران ندارم.
و اگر کارمند دولت بودم با این شرایط جدیدی که احمدی نژاد برای ترک تهران گذاشته، لحظه ای درنگ برای ترک این شهر نمی کردم!


 
به همین سادگی
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

حمایت یعنی:

وقتی دوستت یک آدرسی رو بلد نیست و بیرون از خونه هست و با تلفن همراه بهت زنگ می زنه چون فکر می کنه تو بلدی اما بلد نیستی...

علی رغم رد پیشنهادت مبنی بر اینکه به ١١٨ زنگ بزنی و تلفن و آدرس بگیری، تو آدرس رو بگیری و بهش زنگ بزنی.

اونم درست در لحظه ای که تازه آدرس و پیدا کرده.

 

اما کلی حال می کنه که به فکرش بودی و خواستی کمکش کنی.

 


 
از قربان تا قربان
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

روز عید قربان به دنیا آمده بود و روز عید قربان به خاک سپرده شد.

مادربرزگم تا چند روز پیش "هست" بود و اکنون "بود" است.