دنياي آبي

اجتماعی

دلتنگم
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: احساسی

دلم تنگ شده 

برای اون روزهای وبلاگ بازی

رفت و آمدهای نظرات

چقدر خوش بودیم

چه روزهای شگفت انگیزی بودند!


 
مرغ عشق!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: احساسی ، حیوانات

 

تاب دیدن چشمهای منتظر و مشتاقشان را ندارم.

که التماس گونه می خواهند در قفس را برایشان بگشیام.

می گشایم و از دیدن شوق پروازشان بی نهایت شاد می شوم.

باشد که خداوندگار ما نیز در قفس را بگشاید و پروازمان را نظاره گر باشد.

 


 
حالا می دانم
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی ، عشق ، آقایان

چند سال پیش درگیر رابطه ای بودم که دیگر نمی خواستم ادامه دهم.

به دلیل کشمکشها مدتی طول کشید تا این رابطه تمام شد.

بعد از تمام شدن رابطه، طرف مقابلم به یکی از نزدیکانم نامه ای نوشته بود و از او خواسته بود که مراقب من باشد و در آن از من کلی تعریف و تمجید کرده بود و گفته بود که من نجیب ترین دختر دنیا هستم.

بارها قبل از آن به خودم گفته بود که به نجابت من ایمان دارد.

آنروزها برای من بی اهمیت بود. چرا که همیشه بودن در یک رابطه هر چند معمولی هم مرا متعهد می کند، چه برسد به آن رابطه که خیلی جدی بود.

بعدها فهمیدم که مدتها تعقیبم می کرده و آن قسم به نجابتم را بیخود نمی گفت.

حالا که از آن روزها سالها می گذرد، اهمیت قسم او به نجابتم را بیشتر می دانم.

یکی از دوستانم درگیر رابطه ای شده بود که از طرف خودش جدی محسوب می شد. ولی از طرف مقابلش اصلا اینطور نبود. طرف مقابلش کسی بود که با همه می چرید. اما دوست من فقط و فقط به او متعهد بود. اما دقیقا برعکس با زرنگی تمام همه تهمتها را به او می زد. از دوستم خواستم که به او پیشنهاد بدهد که هر دو هم زمان از خط موبایلشان پرینت بگیرند، هر چند که مردک دو تا خط داشت، باز هم از زیر انجام اینکار با زرنگی در رفته بود. اما دوستم عاشق بود و کور... مثل همه عاشقهای دنیا.

خیلی تحملش کرد... اما همچنان طرف مقابل به او بی محابا تهمت می زد در حالی که خودش خطاکار بود با توجه به شواهد و قرائن بسیار و با زرنگی تمام خودش را عاشق و شیفته هم نشان می داد. اما حاضر نبود وقتی بگذارد و تحقیقی کند تا به نتیجه ای مثبت یا منفی برسد.

این شد که به یاد بیاورم، قسم آن کسی که به نجابتم بود، هر چند که من نخواسته بودمش و رانده بودمش... در آخرین لحظه ها در حقم نامردی نکرد.

حالا می دانم معنی آن جمله را که می گفت: من روی نجابت تو، اگر همه دست روی قرآن می زنند، من پا روی قرآن می زنم.

حالا می دانم


 
به همین سادگی
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

 

یکی از بزرگترین لذتهای دنیا اینه که یکروز دو تا برادرهات که خیلی خسته هستند تا دم خونه برسوننت و چون جای دیکه کار دارن و باید زود برن توی خونه هم نیان. اما اونقدر بایستند پائین تا مطمئن شن که تو رسیدی طبقه چهارم و چراغ خونه رو روشن کردی بعد برن با عجله به کارشون برسن!

 


 
خدایی
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی ، حیوانات

 

این دو تا فسقلی ها نمی دانند اما من می دانم که اگر از این قفس بیرون بروند، در هوای سرد زمستان دوام نمی آورند.

پس بی خیال نگاههای حسرت بار و حرکت تندشون توی قفس میشم وقتی که بیرون از قفس یک پرنده می بینند که داره پرواز می کنه.

هر وقت دستمو می برم تو که براشون چیزی بزارم برای خوردن یا تمیز کنم قفسشون رو،‌ از ترس زهره ترک می شن و هی خودشونو به در و دیوار می کوبند.

نمی دونم چرا نمی فهمند که دارم بهشون خوبی می کنم!

همش باهاشون حرف می زنم و قربون صدقشون میرم، اما اونها توجهی نمی کنند! شاید فقط صدای نا هنجار من رو میشنوند و عجیبه براشون یاحتی آزار دهنده.

اگر من ازشون غافل بشم، از گرسنگی و تشنگی به راحتی می میرند. اما فکر نکنم خیلی مطمئن باشند از ابن موضوع.

از من فرار می کنند چون نمی دانند من تنها حامیشون هستم و نمی تونند به من  اعتماد کنند.

 هر وقت بخواهم روز می شود برایشان و هر وقت بخواهم شب!

انگار خدا بودن خیلی هم سخت نیست!

 


 
جوجویی!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی

 

این فقط یک جوجه ی خیس تنهای ترسیده است که سردشه و به دستهای گرم احتیاج داره.

 

جوجو

 


 
حس پنهان
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی
 
چیزی شبیه معجزه!
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی ، از زندگی

 

چند ماه پیش از شرکت یک وام نسبتا زیاد گرفتم که به صورت یکهویی بر گردونم.

کم کم داره موعد برگشتش نزدیک میش و من باید راهی پیدا می کردم برای جایگزینیش.

 

توی شرکت یک صندوق قرض الحسنه داریم بین کارمندها که ماه گذشته دور جدید پرداخت وام بر اساس قرعه کشی قرار بود شروع بشه. همکارها می دونستند که من باید به زودی اون مبلغ وام رو به شرکت عودت بدم. بنابراین به چند تا از خانمها به طور شوخی و جدی گفتم که شما که فعلا نیاز به این وام ندارید، اگر جلوتر از من اسمتون دراومد"باید" جاتونو به من بدید. دو - سه نفر با کمال میل قبول کردند... بعضی ها فقط سکوت کردند.

اما یکی از خانمها با یک قیافه ی ابرو بالا انداخته ی دست به سینه گفت: "حالا اگر تو نفر هفتم /هشتم شدی امکانپذیره، اما اگر نفر بیست و دوم شدی، نمیشه که"

گفتم:" نه دیگه اگر کسی می خواد ایثار کنه باید اساسی ایثار کنه"

یکی از بچه ها که اونجا بود گفت: "برای من فرقی نداره چندم بشی وام من مال تو!"

اما اون خانم همچنان توی قیافه موند! و از فرداش شروع کرد به گفتن اینکه:‌ "خدا کنه من اول بشم... وااای کی قرعه کشی می کنید ...من منتظرم... و ..."

بهش گفتم: "لازم نیست این حرفها رو بزنی، من قطعا نوبت وام تو رو نمیخوام، خیالت راحت باشه"

 

من واقعا" ته دلم توقع نداشتم کسی نوبتشو به من بده  و برای این موضوع دائما دعا می کردم.

 

روز قرعه کشی، اسم من اولین نفر بود به لطف خدا!

و شما حدس بزنید اون خانم قیافه چندمین نفر؟

×××

و من منتظر معجزات بزرگتری هستم!

 

miracle

 

 "آمین"

 

 


 
نگاهت
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی

 

نمی دانم از کجاها عبور کرده بود, آمده بود که ماندنی شود یا به قصد گذر نمی دانم,

پر از رمز بود اما, خسته و منتظر و پر از خواهشی متروک,

جا که باز کرد, خوب که سیر شد,  

گذر کرد,

قصد ماندن نداشت از اول انگار هر چند برقش حرف دیگری داشت.

اما ردی به جا گذاشت و رفت.

"نگاهت"

نمی دانم تا کجا گذر خواهد کرد...

نمی دانم

آرزو دارم اما آشکاری هر آنچه که در پسش پنهان بود.

تا در تلاءلواش رنگ واقعی ـ هویت واقعی باشد.

 

 


 
خوشمزه ترین خوردنی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

 

خوشمزه ترین خوردنی دنیا اون نصفه آدامسیه که دوستت دیروز از یک نفر دیگه گرفته و چون طعم جدید بوده، تو جیبش نگهداشته تا با تو نصف کنه و با هم بخورید!

 

 


 
می توان یک مهربانی نیم کرد
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادربزرگ ، از زندگی ، احساسی

 

ساعتهای حدود 7 بود که رسیدم میدان رسالت، ایستادم که سوار تاکسی بشم برای یک چهار راه آن طرف تر. توجهم جلب شد به پیرزنی خیلی پیر، لاغر و کوچک .. قدش شاید تا کمر من بود. آمد جلو که سوار تاکسی شود. یک جوان افغانی هم با یک کیسه پلاستیکی سفید رنگ به دنبالش بود. راننده تاکسی گفت دوم می روم. پیرزن خواست سوار شد که جوان مانعش شد و گفت این دوم میره. اشتباهی سوار نشو!

نگاهش کردم... یاد خانوم - مادر پدرم- افتادم که تا همین موقع پارسال هنوز "هست" بود.

دلم لرزید.

دخترکی از آن طرف گفت: خانم سرسبز میره. نگاهش کردم و بی هیچ پاسخی نگاهم به طرف پیرزن برگشت.

داشتم فکر می کردم با این سن و سال تنها؟ شاید آلزایمر دارد. آخه درست هم حرف نمی زد. عصبانی هم به نظر می رسید.

از جوانک افعانی پرسیدم کجا می رود؟ گفت: می خواهد برود شمیران نو و من هم عجله دارم کیسه اش دست من است.

خود پیرزن با عصبانیت کیسه را از دستش گرفت. در این حین یک خانم چادری هم متوجه قضیه شد و آمد جلو و گفت باید بروی آنطرف خیایان.

گفتم: بیا با من برویم آن طرف خیابان. بالای بازویش را آهسته گرفتم ... با چه شدتی می لرزید. بند دلم پاره شد. دستش را ول کردم.

نیامد. از جایش تکان نخورد. می خواست همانجا سوار ماشین شود. حرف هم نمی زد. یک تاکسی ایستاد. فوری سوار شد. راننده پرسید کجا می روی؟ جواب نداد. گفتم شمیران نو. راننده گفت خانم پیاده شو من دوم می روم اما پیرزن نشسته بود.

حیران مانده بودم.

یک تاکسی عقبتر ایستاده بود خالی.

پرسیدم: تا شمیران نو چقدر می شود؟

- ‌دربست؟

- بله

- 5 هزار تومن.

- بزار این خانم پیر رو از اون تاکسی بیارم.

رفتم در تاکسی رو باز کردم و گفتم: حاج خانم بیا برات تاکسی گرفتم. آرام آمد پائین. تاکسی را که نشانش دادم با عجله رفت جلو کنار راننده نشست.

در این حین مرد جوانی از من پرسید: چقدر گفت تاکسی؟ تعجب کردم. گفتم: 5 تومن. گفت من نصفش را می دهم شما هم نصفیش رو. گفتم: نه لازم نیست. گفت چرا.

وقتی داشتم حساب می کردم مرد گفت من 4 تومن می دهم خرد ندارم گفتم: پس نمی خوام. گفت باشه پس این 2 تومن رو بگیر. من هم گرفتم.

به راننده که پول دادم از پیرزن پرسیدم آدرس خونتو بلدی؟ جواب نداد.

راننده گفت: من تا دم در خونش می رسونمش و رفت.

خانوم چادری از من تشکر کرد.

اون پسره که به من 2 تومن داد رو ندیدم و به سرعت از اونجا دور شدم و سوار یک تاکسی به مقصد خودم.

اشک اما امانم را برید به یاد مادربزرگم.

××××

خوشحال بودم اما ... چند آدم مهربان دیدم... هنوز می شود دلخوش بود به انسانیت بعضی آدمها

 


 
عشق
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جمله های من ، احساسی

 

عاشق پیشه نیستی، منتظر عشق مباش!

It May not happen for you never ever!

***

پ. ن .: باعث نوشتن این جمله کسی بود که هرگز اینجا را نخواهد خواند.

 


 
باور!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حیوانات ، از زندگی ، جمله های من ، احساسی

خودِ کلاغها هم دیگر باور ندارند

کسی صدایشان را دوست بدارد.

باورشان شده که رنگ پرشان کریه است.

باور دارند که هیچ نگاهی مشتاقانه نگاهشان نمی کند.

باور کرده اند که کبوتران زیباترند.

برای همین است که نگاههای تحسین آمیز مرا نمی بینند.

برای همین است که وقتی نگاهشان می کنم، ساکت می شوند و نمی خوانند.

نمی دانند که صدایشان را دوست دارم

و رفتارهایشان را

باور کرده اند که خوب نیستند.


 
السلام علیک!
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: جمله های من ، احساسی

چندیست که نخواستی ام

چندیست که بی قراریم را نمی بینی

چندیست که ندیدمت، ندیدی ام

چندیست نمی دانم قهرم یا قهری با من؟

توقع من زیاد بوده یا تو؟

نمی دانم

یعنی نمی شود یک آسمانی هم آدم را بخواهد؟

خسته ام از خواستن زمینی ها!

تو که یک زمینی را بخواهی، حتماْ به آسمانت می طلبی اش.

نه مثل زمینی ها به زمین محقرشان که رنگش می کنند!

امشب می خواهمت

امشب بخواهم

می خواهمت

بخواهم


 
قربانی تو!
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مذهبی ، احساسی ، جمله های من

ای همیشه «بود» و «هست»، بودنت را قربان!

گلهای تقدیمی بی منت هر روزت را قربان!

همیشه بودن نزدیکتر از رگ گردنت را قربان!

آوای خوش آفریده هایت را قربان!

مهمانیهای رنگارنگت را قربان!

رنگهای بی مثال آفریده هایت را قربان!

آغوش همیشه بازت را قربان!

لحظه های شیرین با تو بودن را قربان!

صداقت و وفا و کرمت را قربان!

بخشیدن بی قهرت را قربان!

صفای شبهای رمضانت را قربان!

با همه ی وجودم، همه ی وجودت را قربان!


 
لحظه در زمان!
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: جمله های من ، احساسی

زمان می گذرد،

اما لحظه ماندنیست.

لحظه ثبت می شود در خاطر ما و زمان!

        مثل:

              لحظه ی عشق،time

              لحظه ی رسیدن،

              لحظه ی شکفتن،

              لحظه ی روئیدن،

              لحظه ی جاری شدن،

              لحظه ی ماندن،

              لحظه ی نفرت،

              و لحظه ی رفتن!


 
اینجا مجاز است!
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: جمله های من ، احساسی

توی این دنیای مَجازی، داشتن دنیای آبی مُجاز است.

حالا

هر چند که دنیای واقعیت پر از رنگهای تاریک و کدر باشه،

هر چند که رنگهای آبی ِ دنیای واقعیت، رفتنی باشه،

هر چند که آبیها خالص نباشن،

هر چند که آبیها رخشان نباشن،

اما اینجا میشه یک دنیای آبی داشت که

می تونه همیشگی باشه

می تونه روشن و شفاف باشه

می تونه خالص باشه

و می تونه پُر از همه ی آبیهای زیبای دنیای واقعیت باشه!

می تونه یک دنیای کاملاْ آبی باشه!


 
خلیفة الله!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

اتوبوس برقی

خیلی شلوغ نبود. همه غرق افکار و حرفهای خودشان.

بین دو کابین سمت آقایان، پسری بیست و چند ساله، خوش قد و بالا، دمپایی به پا با رنگ و روی پریده. تابلو بود. شروع به صحبت کرد:

خانمها!‌ آقایان! (ناگفته نماند که صورتش سمت خانمها بود)

من معتاد بودم. الان توی یک کانون ترک اعتیاد هستم. ببینید این که دستمه، کارت اونجاست (یک مقوای قهوه ای رنگ رو نشون داد) می خوام برم شهرستان، پیش خانوادم، اما پول بلیط اتوبوس رو ندارم. به من کمک کنید. پول بلیطش میشه ۴ هزار تومن. سرش را پائین می اندازد. سعی می کند قیافه اش را مظلوم نشان دهد.

از ظاهرش پیدا بود که معتاد است و به نظر می آمد هنوز ترک نکرده. خانمها اظهار نظر کردند: دروغ می گه! یکی از خانمها یک اسکناس کم ارزش به دستش داد!

جوانک به اسکناس نگاهی کرد و به مردمی که تکانی برای کمک کردن به خود نداند. سرش را پائین انداخت و اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد.

جوانک روبرویش گفت: از اول نباید می رفتی دنبالش!

معتاد جوان، اشک می ریخت.

چشمهایم را بستم...اندیشیدم... هیچکدام از ما مطمئن نبودیم که جوان راست بگوید و هیچکداممان هم نمی توانستیم مطمئن باشیم که دروغ می گوید.

یادم آمد: زمانی را که برای خواسته ای به درگاه خدا آویزان می شوم... التماسش می کنم... اشک می ریزم... قسمش می دهم... یادم آمد... که قول می دهم دیگر گناه نکنم... قول می دهم فلان کار صواب را انجام دهم... یادم می آید که خدا می داند که به راستی درون من چیست... که من بعداْ همچین هم سر قولهایم نخواهم ماند... خوووب می داند... اما... رحم می کند... به من می خندد که نه.. این خبرها هم نیست و بعد از حل مشکلت، تو این لحظه را فراموش خواهی کرد و دوباره همان آش و همان کاسه!

یادم آمد: بعد از آش و کاسه، باز هم محتاجش می شوم و...

مگر خودش نگفته: صد بار اگر توبه شکستی باز آ؟

صدایی شنیدم که گفت: «اشک تمساح می ریزد»

گونه هایم خیس شدند.

مگر نه اینکه او از روح خود در ما دمیده؟ مگر نه اینکه ذات ما از او سرچشمه می گیرد؟!

حالا که گردش روزگار تکه کاغذ سبز کثیفی را به جای اینکه در جیب او بگذراد، در کیف من قرار داده بود، باید خلیفة الله باشم،‌ یا به آسانی بگذرم؟!

اینکه او معتاد بود درست، خطاکار بود؟ شاید درست... اما مهم این بود که محتاج بود.. محتاج تکه کاغذ سبز کثیف توی کیف من!


 
مادر یعنی:
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

از وقتی که امکان وجودت، به وجود می آید، درد مادر شروع می شود. شروع می کنی به خوردن شهید شیرین جانش!

و تو بزرگ می شوی!

عادات غذائی اش به هم می ریزد. به بوها و مزه هایی حساس می­شود. کم کم تو رشد می کنی و  ظاهرش تغییر می کند. زیبائی اش به هم می ریزد . به امید آن می ماند که تو روزی بیائی و او به شکل اولش بازگردد. که معمولاً اینگونه نخواهد شد و بدن زیبای اولیه با تغییری ماندگار برای او به جای خواهد ماند.

به دنیا آمدنت خود، زحمتی دو چندان و درد فراوانی به همراه دارد برایش، اما با اشتیاق درد را به جان می خرد تا روی ماه تو را ببیند.

روی ماهت را به آغوشش می فشارد تا نوع دیگر از شیره جانش را بنوشی و رشد کنی. مراقبت از تو را بی هیچ چشمداشتی بر عهده می گیرد. چشمهایش همیشه باز و نگران همه چیزت حتی تغییر رنگ مزاجت . اشکهای دردآلودت، خون به جگرش می کند.

و تو بزرگ می شوی!

آرام آرام حرف زدن را، غذا خوردن را، راه رفتن را، ادب و احترام را به تو می آموزد. هر زمین خوردنت، مثل خنجری به قلبش فرو می رود. هر غذایی که به گلویت می پرد، راه گلویش را می گیرد. هر حرفی که یاد می گیری، اشتیاقی به جانش می ریزی.

و تو بزرگ می شوی!

مدرسه می روی و می روی و می روی... راههایی که خودش به خطا رفته، می خواهد به تو بقبولاند که اشتباه است، اما تو کمی اش را قبول داری و بقیه اش را خودت می آزمائی و شکست می خوری و او می شکند.

و تو بزرگ می شوی!

اگر پسر باشی که کمتر ولی اگر دختر باشی، رنجی مضاعف برایش به ارمغان خواهی آورد. همه آلام مادر شدنت، رنجی می شود اضافه بر رنجهای او..

و این زنجیر تا ابد ادامه دارد.

برترین شادی اش دیدن شادی و آسایش توست و رنج خودش در راه رسیدن تو به آسایش، دردی لذت بخش است و بس!

و چقدر راحت و بزرگوارانه گستاخیهایت را می بخشد و می گذرد.

مادر یعنی: بنده ای که داوطلبانه فدای بنده / بندگانی دیگر می شود.

شعر زیر ترجمه هنرمندانه یک قطعه آلمانی به دست ایرج میرزاست در همین رابطه:

 

قلب مادر


داد معشوقه به عاشق پیغام             که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور، کند             چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلوده زند            بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند            همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است            شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ تورا            تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی            باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری           دل برون آری از آن سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش باز آری            تا برد از آینه ی قلبم زنگ

عاشق بی خرد ناهنجار            نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد            مست از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک            سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوقه نمود            دل مادر چون به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین             واندکی رنجه شد او را آرنگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز            اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست، نمود              پی برداشتن دل، آهنگ

:دید کز آن دل آغشته به خون              آید آهسته برون این آهنگ

!آه دست پسرم یافت خراش!              وای پای پسرم خورد به سنگ

 

ایرج میرزا


 
حس!
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: جمله های من ، احساسی

وقتی که با چشم، نرمی ابر را حس می کنی، حس بینایی وظیفه حس لامسه را بر عهده می گیرد!

گاهی برای درک چیزی،‌ لازم نیست حس مربوطه را به کار ببری.

برای شنیدن،‌ همیشه گوش لازم نیست.

برای دیدن، همیشه چشم لازم نیست.

برای بوئیدن همیشه بینی لازم نیست.

برای چشیدن همیشه زبان لازم نیست

و خصوصاْ برای لمس کردن همیشه حس لامسه لازم نیست.  


 
کبوتر
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

کبوتر

وقتی یک کبوتر جلد خونت میشه، خیلی لذت بخشه. یعنی میره همه جا رو دور میزنه بعد بر میگرده پیشت. یا اینکه ببریش اون دور دورها رهاش کنی،‌ بعد از یکی دو روز دوباره می یاد... کلی خوشحال میشی.

اولش که کبوتر با خونه تو  و قفس جدیدش نا آشناست، حاضر نیست به راحتی بره توی قفسش. اما تو می دونی که اگر تو قفس نره، ممکنه گربه بخوردش باید یه جوری گیرش بندازی و بکنیش توی قفس.

وقتی که بهش دونه میدی و اون با ولع می خوره، آی حال داره... بازم دونه میخواد و تو می دونی که دونه زیاد دادن به کبوتر باعث میشه چاق و تنبل بشه و نمی دی، هر چند که یه کم سنگدلیه اما به هر حال صلاحش تو اینه.

دلت می خواد بگیریش توی دستت و روی سینت نگهش داری، اون همش سعی می کنه خودشو از دست تو نجات بده. هر چی هم که بهش بگی من فقط می خوام یه کم پیشم باشی،‌ حالیش نمیشه و نمی دونه که پیش تو جاش امنه،‌می خواد در بره و توی حیاط واسه خودش قدم بزنه.

وقتی یک نخ می پیچه دور پاش و شلون شلون راه میره،‌ می خوای بگیریش و کمکش کنی، اون که نمی دونه هی شلون شلون در می ره و پرواز می کنه. بعد که می گیریش هی اینور و اونور می کنه خودشو تا فرار کنه. تو مجبور می شی سفت تر بگیریش بعد نخ رو از پاش باز کنی. نمی دونم وقتی رهاش می کنی، می فهمه که به نفعش بوده که تو گرفته بودیش... می فهمه که تو بهش کمک کردی.... نمی دونم.

وقتی عاشق میشه، تحمل دوری از معشوقشو نداره. اگر یکیشون رو تو قفس بزاری و اون یکی بیرون قفس باشه،‌ چقدر بال بال می زنن که برن پیش هم. تو نگاه می کنی و لذت می بری از این عشق و علاقه... بعد دلت می سوزه و در قفس رو باز می کنی.

حس می کنم نعوذبالله،‌ رفتارهای خدا با ما هم یک کم شبیه رفتار ما با کبوترهاست!


 
غم برادر
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

غم برادر

نمی تونیم دیگران رو کاملاْ درک کنیم تا دقیقاْ خدایی نکرده یه مشکلی عین همون مشکل واسمون پیش نیومده... این عین حقیقته... یاید سعی کنیم دیگران رو کمتر سرزنش کنیم... باید سعی کنیم خودمون رو اصلاْ اصلاْ برتر از دیگران ندونیم... باید سعی کنیم.

سریال او یک فرشته بود منظورش همین بود دقیقاْ!

دو هفته پیش دیدم داداشم بد جوری تو همه. در رو می کوبید به هم.. قیافش آویزون شده بود. حرف نمی زد و شام هم نخورد. رفتم بهش گفتم: داداش جووووون... عزیزم... بگو ببینم چه مرگته   

با کلی ادا و اطوار،‌ گفت که پدر مادر میثم و حسام دعواشون شده. حالا باباشون داره اسبابشو جمع می کنه که بره. (لازم به تذکر است که چند سال پیش از هم جدا شده بودند اما چند وقتی بود که پدر به هوای بچه ها - که البته هر کدوم دیگه الان ۲۰ به بالا سن دارند- اومده بود پیش اونها زندگی می کرد)‌

گفتم: حالا تو چرا ناراحتی؟

گفت: خوب دوستهام ناراحتند دیگه منم به خاطر اونها ناراحتم.

گفتم:‌آخی..... نازی... ولی تو می دونی که اونها شاید به این اندازه ناراحت نباشند... اولاْ که چند سال پیش پدر مادرشون از هم جدا شده بودند... بعدشم که باباش قرار نیست که بره تو خیابون بخوابه... کلی مایه داره... در ضمن اون دو تا تپل الان نفری یه دیس غذا خوردند بعد توی مارمولک  شام نخورده می خوای بخوابی؟!!!

هر چی گفتم به کتش نرفت که نرفت! یه چند روزی حالش گرفته بود.

دیشب دقیقاْ واسه خودم همین اتفاق افتاد و به خاطر یکی از دوستام،‌ کلی بارونی بودم... توی همون حس ناراحتی که بودم یاد داداشم افتادم و موضوع رو مقایسه کردم... دیدم شاید تازه غصه خوردن اون واسه دوستش از حالت غصه خوردن من واسه دوستم خیلی معقول تر بوده... آخه من اصلاْ درست و حسابی جریان این دوستمو نمی دونم چی هست... فقط می دونم که یه مشکلی براش پیش اومده.. همین.

شانس آوردم که داداشم جریان رو نفهمید وگرنه حتماْ کلی یاد آوری می کرد که تو بودی که به من می گفتی فلان و بهمان....