دنياي آبي

اجتماعی

12 نکته ای که خانمها دوست دارند آقایان بدانند
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: یک ترجمه ، آموزنده
  1. به یاد آوردن موقعیتهای خاص

موقعت خاص

آقایان، به خاطر آوردن روزهای خاص و رفتار خاص در خصوص آن با همسر دلبتدتان هیچ ضرری به شما نمی رساند. آنها به سادگی عاشق این رفتار هستند، اگر شما یک کیلومتر راه بیشتر بروید تا به آنها حس خاصی بدهدی. تولدها، سالگردها یا هر تاریخ مهم دیگری ممکن است برای شما مهم نباشد اما قطعا برای خانمها هست.

  1. همراهی کردن در خرید

همراهی در خرید

این یک واقعیت جهانی است که خانمها عاشق خرید هستند. هیچ فرقی نمی کند که خرید به چه منظوری است، خرید شادی واقعی به یک زن می دهد. و وقتی همسر همراهیشان کند، این شادی افزون می گردد. بنابراین به جای اینکه او را از خرید منع کنید, در خرید همراهی و کمکش کنید. او حتما بعد از اینکه با هم از خرید برگشتید، به شما امتیاز شکلاتی خواهد داد.

  1. ارتباط با دوستانشان

ارتباط با دوستان

اگر همسرتان با دوستان شما خوب کنار می آید, شما چرا نتوانید؟ برای خانمها دوستانشان مثل خانواده دوم هستند. عقایدشان برای آنها خیلی مهم است. بنابراین به دوستانشان احترام بگذارید و یا حداقل سعی کنید با آنها خوب برخورد کنید. 

  1. صادق باشید و دروغ نگوئید.

صداقت

اصلا مهم نیست که در گذشته چندبار اشتباه کرده اید و یا با چه کسانی ارتباط داشته اید. فقط در مقابل همسرتان همه چیز را بازگو کنید. او می تواند همه چیز را تحمل کند به جز دروغ. دروغ گفتن به آنها این احساس را می دهد که شما به اندازه کافی به آنها اعتماد ندارید.

  1. از لحاظ احساسی قابل دسترس باشید.

احساسی

زنها می خواهند همسرشان تکیه گاه احساسی آنها باشد . در مواقعی که از لحاظ احساسی داغون هستند، بتوانند روی او حساب کنند. بنابراین به گونه ای رفتار نکنید که او برای شما مهم نیست و خودش خوب می شود. به حرفهایش گوش کنید، درک کنید، طرف او را بگیرید. درست مثل رفتار او با شما وقتی شما مشکلی دارید.

  1. منصف و انعطاف پذیر باشید.

منصف

قانونها ممکن است گوناگون و شامل همه چیر باشد. اگر شما دوست ندارید همسر شما با کسی صحبت کند یا با شخص خاصی ارتباط نداشته باشد، بنابراین برای خودتان هم همین قانونها را بگذارید. یک رفتار بی غرض کلید ارتباط موفق است.

  1. بدون عشق بازی نوازش کنید.

نوازش

همانقدر که خانمها عاشق عشق بازی هستند؛ از ناز و نوازش هم لذت می برند. این نشان می دهد که شما واقعا او را دوست دارید وبا او خوشحال هستید. این راه احساسی اتصال با شماست. بنابراین نه فقط در مواقع ارتباط عاشقانه بلکه در تمام اوقات به او محبت کنید.

  1. حس طنزتان را بهتر کنید.

طنز

اگر شما حس خوبی از طنز دارید وقتی روی غلتک هستید، بدانید که خانمها عاشق مردهای شوخ طبع هستند. و اگر اهل طنز نیستید، چند جک را به خاطر بسپارید و در موقع مناسب تعریف کنید. بخندانیدش تا او عاشق شما شود.

  1.  به او کمک کنید.

یاریگر

شاید زنها اغلب درخواست کمک از شما نکنند، اما همیشه دلشان می خواهد که شما بتوانید به آنها کمک کنید. در کارهای سخت منزل یا هر فعالیت دیگری، این احساس را بدهید که شما برای کمک به او آماده هستید. زنها احساس می کنند که این یک تضمین بهتری هست و آنها می توانند برای هر کاری به شما تکیه کنند.

  1.   از کارهایش تشکر کنید.

تشکر

گفتن چیزهای خوبی در مورد همسرتان هیچ زیانی به شما نمی رساند. اما اعتماد به نفس او را زیاد کرده و خوشحالش می کند. بیشتر آقایان از همسرشان انتقاد می کنند اگر کار اشتباهی انجام دهد. اما وقتی کار خوبی انجام می دهند، تعریف و تمجید نمی کنند. بنابراین وقتی برای شما لباس زیبا می پوشند، یک سورپرایز را برای شما برنامه ریزی می کنند، برای شما هدیه می خرند یا برای شما غذای مورد علاقه تان را درست می کنند، آنها را ستایش کنید. حتما یک ستاره در چشمهای او خواهید دید.   

  1. هرگز او را حساس ننامید.

حساس

زنها متنفر هستید که مردشان آنها را حساس بنامد. آنها روی مسائلی زیادی حساسیت نشان می دهند، اما دلیلش مهم بودن آن مساله برایشان است. بنابراین به جای اینکه همسرتان را به حساس بودند متهم کنید، درکشان کنید و در صورت امکان مشکلشان را حل کنید.

  1. به لباس پوشیدن خود اهمیت دهید اما زیاده روی نکنید.

لباس پوشیدن

خانمها دوست دارند همسرشان تمیز و مرتب باشد و باهوش به نظر برسد. اما زیاده روی ناراحتشان می کند. هرگز عضلات خود را نمایان نکنید، لباسهای خیلی تنگ یا شورتهای خیلی کوتاه نپوشید. نشان دادن بدن قابل تقدیر نخواهد بود. اینکار را به خانمتان بسپارید.

 حالا که شما همه نکات مهم در ذهن خانمها را می دانید، اظهار کنید، خوشحالش کنید و مرد رویاهایش باشید.


 
فن مذاکره
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، idp

 

ما هر روز صبح به محض اینکه از خواب بیدار می شویم، شروع به مذاکره می کنیم.

هر صبحت بی اهمیت یا با اهیمت بر سر مساله ای کوچک یا بزرگ مذاکره نام دارد.

برای رسیدن به نتیجه بهتر در یک مذاکره می بایست شناخت کاملی از طرف مقابل داشته باشیم. 

شناخت کامل به این معنی است که تشخیص دهیم در حین مذاکره در چه موضعی است.

بعد با توجه به آن موضع انتخاب کنیم که چگونه با او صحبت کنیم تا به نتیجه قابل قبولی برای هر دو طرف برسیم. 

با یک گروه از بچه های همکلاسی در یک کلاس "افزایش مهارتهای شخصی کارشناس" در حال تهیه یک کتاب هستیم.

کتابی که نزدیک به یک سال است تمام نشده به دلیل تنبلی تک تک افراد گروه.

اما من هر بار به این کتاب می پردازم واقعا لذت می برم. 

در واقع در زندگی روزمره خیلی وقتها گوشه هایی از کتاب به یادم می آید که چقدر کاربرد دارد الان درست در این لحظه.

امروز در جلسه ای بودم که طرف مقابل در مود /حالت والد قرار گرفته بود و شروع کرده بود به ارائه آموزش حین جلسه من هم سعی کردم در مود کودک مطیع باشم تا مورد تائید قرار بگیرم.

در ابتدا هنوز متوجه موضوع نشده بودم، داشتم کودک شر می شدم، اما وقتی یاد آموزشهای اون کتاب افتادم، تغییر موضع دادم و مطیع شدم، نتیجه داد... 

 


 
آدم
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

 

"فقط بعضی از انسانها هستند که می توانند آدم باشند."

علی محمد علی محمدیان

 

چند تا معلم توی دنیا مثل آقای محمد علی محمدیان اینکارو می کنه؟

کار خیلی سختی نبوده، احساس همدردی می خواسته، خلاقیت و شجاعت.


 
جمله از من نیست...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده

 

 

تنها یک صدا ارزش گوش سپردن را دارد، و آن صدای راستین قلب من است.


 
گاهی لازمه که...
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 



 
   

 
گاهی لازمه....
آدما گاهی لازمه
چند وقت کرکرشونو بکشن پایین
یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :
کسی نمرده.
فقط دلم گرفته.....
 
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند!!
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.
اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...
آن جا که در میان خاک خوابیدی؛
�سنگ تمام� را می گذارند و می روند ...!
 
کافی است سر به زیر باشی...

گرگ شده اند اینروزها...
کافی است سر به زیر باشی

با بره اشتباهت میگیرند

خیز برمیدارند برای دریدنت...
 
در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...
خالق من �بهشتی� دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛
و �دوزخی� دارد، به گمانم کوچک و بعید؛
و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...
�دکتر علی شریعتی�
 
معجزه....
خــــــــدایا
من اینجا دلم سخـــــت معجزه میخواهد
و تو انگار
معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مـــــــــــبادا ....!!
 
گول دنیا را مخور.....
گول دنیا را مخور......!!
ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند.....
 
یادمان باشد!
یادمان باشد!
هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم
قامت یه‌ نفرو خم میکنه.....
 
لنگه های چوبی درب حیاطمان ...
لنگه های چوبی درب حیاطمان؛
گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛
ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند .
 
نماز دو نفره...
خــــدایا
دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است ...
فقط من باشم و تو !!!!!
 
ما دیگر فقیر نیستیم....
خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم
دیروز پزشک روستا گفت:
چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!
 
گرگ صفتان...
نــه صدایش را " نــازک " میکــرد ..
و نــه دستــانش را " آردی "
از کجــا بایــد به گرگ بودنش شک میکــردم؟!!!!!!!
 
دست گیری...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده
ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد
شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می
گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست
 
آهسته رد شو...
اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،
آهسته رد شو
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...
 
اشتباه
وقتی همه با من هم عقیده می شوند ،
تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام!!!
اسکار وایلد
 

خوشبختی یافتنی نیست
خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.
از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید...
دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد...
 

سخت است...
سخت است فهماندن چیزی به کسی که
برای نفهمیدن آن پول می گیرد.
احمد شاملو
 

آنجا ببر مرا...
آنجا ببر مرا که شرابم نبرده است.
 
نان دادن، کار مردان است
خواجه عبدالله انصاری فرمود:
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است...
 
تجربه...
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
 
نخند!!!

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند

و به تو می‌گوید ارباب ،نخند!

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری ،نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود

و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند ،نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!
 

وجدان
متاسفانه بعضی ها هستند که :
بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
بی آب ، دو هفته ؛
بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
 
کمر شکسته ترینم...
اگر...
اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم...



 
جامعه شناسی خودمانی
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

اینها را بارها در مباحثه با دیگران گفته بودم... خیلی ها فکر می کردند من طرفداری می کنم از احمدی نژاد. اما این جامعه شناس نظر من را خیلی بسیار زیبا گفته که ارزش خواندن و تامل دارد.

××××××

 
کسی پرسید چرا در یک تمدن2500  ساله کسی مثل احمدی نژاد حاکم شد؟
پاسخ من اینبود:
 
  
احمدی نژاد چهره زشت و عریان شده ما ایرانی ها بود. همان دروغ ها همان بلوف های تو خالی، عدم مسئولیت پذیری و نداشتن دانش کافی. ادعای بسیار و دانش اندک. خود را برتر از بقیه دانستن و نظر هیچ کسی را حساب نکردن از جمله ایرادهای ما نیست؟
 
حرف زدن بسیار عامیانه همراه با توهین. خر فرض کردن دیگران و سوء استفاده. آه که ما ایرانیان استاد سوء استفاده هستیم در هر پست و مقامی از استفاده غیر مجاز از پرینتر شرکت تا سوء استفاده از مدرک و رتبه و مقام. پارتی بازی و دور زدن قانون مگر همانی نیست که همه ما تبحر داریم ؟ خوب چرا وقتی رئیس جمهور این کار را می کند عیب است؟
 
توهین به نظرات دیگران و یک طرفه به قاضی رفتن بدون قائل شدن حق دفاع برای دیگران. عیبی که دارد به شکلی آرمانی و نهادینه می شود، بردن آبروی دیگران !!! بگم بگم ها که یادمان نرفته آنهم به بی انصافی تمام چیزی که اصلا ربطی به ماجرای اصلی نداشت. واقعا وقت آن نیست که حرمت هم را نگاه داریم و در بحرانی ترین شرایط آبروی دیگران را حفظ کنیم؟ مگر رسم انسانی غیر از این است.
 
روزی باید بیاید که انقدر راحت به هم تهمت نزنیم چقدر راحت حتی نزدیکانمان را مسخره می کنیم، این قضیه در مورد خود بنده نیز صادق است متاسفانه. مسخره کردن یعنی دور شدن دلها از هم یعنی از بین بردن اعتماد. مگر این نیست که وقتی عصبانی میشویم دیگر هیچ چیز جلوی مان را نمی گیرد ؟
 
می گوئیم رئیس جمهور بی سواد است. مگر هر ایرانی در روز چقدر مطالعه میکند؟ این درست است که ما جزء کم مطالعه ترین مردم دنیا هستیم چرا
انتظار دیگری داریم؟
 
اورا به گالیور تشبیه کرده اند. بله بجای کار کردن به مسافرت رفتن راحت تر است. اما دوست عزیز مگر ما ایرانی ها کار می کنیم؟ چقدر مولدیم؟ مگر استاد از زیر کار در رفتن نیستیم؟ حرافی و توجیه کردن شغل اصلیمان است.
 
وای از دروغ که ایران را ویرانه کرد و وای از خیانت که هربار کشور خواست به جایی برسد خائنین جلویش را گرفتند. چقدر تا به حال خیانت کرده ایم و حق را به خود داده ایم؟
 
راستی چقدر پیش آمده که از پیشرفت دیگران خوشنود شویم و یا آرزوی موفقیت برایشان بکنیم؟ چرا هیچوقت احمدی نژاد از پیشرفت دیگران تعریف نمی کرد و همیشه بدی هایشان را بزرگ می کرد تا خوبی های کوچکش به چشم بیاید.
 
مگر ما مردمی نیستیم که حق کپی رایت را حفظ نمی کنیم و از نرم افزار ها حتی در سطح ملی، رایگان استفاده می کنیم یعنی دست رنج دیگران را
می دزدیم پس چرا از او ناراحت می شویم که کار های دولت های پیشین را به اسم خود بهره برداری کرد؟
 
و تظاهر .... نگوئید که ما استاد تظاهر نیستیم . اصلا آنقدر متظاهر شدیم که خودمان یادمان رفته.
 
آقای رئیس جمهور به یک چیز شهرت زیادی داشت و آن حاشیه رفتن و در رفتن از زیر سوال آنهم به شیوه خودش یعنی سوال در مقابل سوال و عملا زیر بار هیچ کدام از خطا ها نرفتن. خوب من چند بار در زندگیم به خطا هایم اعتراف کرده ام؟
 
من عیبی را در این مرد شماره دو مملکت نمی بینم که در جامعه، در من و تو وجود نداشته باشد.
 
راستی تا به حال در رفع اشکالاتمان کوشیده ایم؟ یا تنها عیب دیگران را دیده ایم؟ حال چگونه توقع داریم که او عیوبش را اصلاح کند؟
 
حالا هم به جای علامه سیاسی شدن بهتر نیست با این بلایی که بر سر کشورمان آمد (آوردیم) دست به کار شویم و از خود شروع کنیم بدون اینکهادعایمان گوش فلک را کر کند.
 

 
رازهایی از بازار مخوف شیشه که نمیدانید!
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر

 گفتگو با یک تولید و توزیع کننده ماده مخدر شیشه


دنبال کردن او، شبیه چشم بسته دویدن در راه پله‌ای پیچ در پیچ به سمت دخمه ای تاریک در اعماق زمین بود. نخستین پله ها رسید به معتادی خمار و سرگردان در پارک هروی دروازه غار که هذیان می گفت و ساقی اش دیر کرده بود؛ پله های بعدی رسید به ساقی که با موتور آمد و جنس را کوبید کف دست مردی ژولیده و شماره اش را به هوای این که مشتری ام گرفتم؛ مقصد پله های دیگر، خرده فروشی بود بزرگتر از قبلی و بعد خرده فروشی قوی تر و .... پله ها سرانجام رسید به فروشنده مواد مخدری که خرده پا نبود و وصل می‌شد به یکی از تولید کنندگان معروف شیشه در تهران.

او شماره تلفنم را گرفت تا آن را به تولید کننده ای که الف. صدایش می کردند، بدهد و گفت اگر تولید کننده اصلی مایل باشد، خودش با من تماس می گیرد.

الف. مدت نسبتا طولانی بعد تماس گرفت. گفت خودش، دلش خواسته پیدایش کنم. گفت گاهی دلش می خواهد از معتادها عذرخواهی کند. گفت می خواهد تجارت شیشه را بگذارد کنار و به کشوری دیگر برود اما این ها همه حرف هایش نیست او در این تماس تلفنی که در چند قسمت و از باجه تلفن های مختلف انجام شد، برای ما درباره بازار پیچیده تولید و توزیع شیشه و آخرین روش های قاچاق آن در داخل و خارج از کشور حرف زد و بعد به میل خودش تلفن را قطع کرد و از آن لحظه مثل سایه ای شد که با پیوستن به تاریکی، ناپدید می شود.

ویژگی حرف های الف، تازگی آنهاست تا آنجا که حتی من هم با وجود یک دهه فعالیت به عنوان روزنامه نگار حوزه اعتیاد و مواد مخدر، بخش هایی از آن را از زبان هیچ تولید کننده یا توزیع کننده مواد مخدر صنعتی دیگری نشنیده بودم.

- رفیق تان که شماره ام را به شما رساند می گفت بیش از 10 سال است در کار تولید و توزیع مواد مخدر هستید. چرا تا به حال گیر نیفتاده اید؟

من همه انواع مواد مخدر را تولید نمی کنم بلکه فقط شیشه می پزم و پخش می کنم. علت دستگیر نشدنم این است که برای خودم یک دایره امنیتی حرفه ای دارم. هر کسی نمی تواند نزدیکم شود. اگر اجازه نمی دادم شما هم پیدایم نمی کردید.

- اگر جای شما بودم اجازه نمی دادم خبرنگاری، پیدایم کند و درباره اسرار کارم که می دانم مجازاتش صد در صد اعدام است بپرسد، شما دایره امنیتی تان را نقض کردید؟

من دیر یا زود کار را کنار می گذارم و از این کشور می روم. می خواهم زندگی تازه ای شروع کنم. خواستم مصاحبه کنم چون گاهی احساس عذاب وجدان می کنم. دلم برای کسانی که از جنسم استفاده می کنند، می سوزد. باور کنید دوست دارم از تک تک شان عذرخواهی کنم اما بعد به خودم می گویم آنها می توانند نخرند، مصرف نکنند. این گفتگوی درونی را همیشه دارم.

- درباره دایره امنیتی که به آن اشاره کردید، بیشتر توضیح می دهید؟

باید از روش هایی استفاده کرد که پلیس کشف شان نکند برای مثال من مدتی با استفاده از خانه های تیمی، شیشه پخش می کردم.

- منظورتان چه نوع خانه های تیمی است؟

منظورم خانه هایی است که در آنها زنان خیابانی تن فروشی می کنند. بیشتر این زن ها، دختران فراری از شهرستان ها هستند. آنها در طول روز با 10 -15 مرد ارتباط دارند اما در آمدشان حتی به 100 هزار تومان هم نمی رسد. من این دخترها را برای دایره امنیتی ام جذب می کردم.
 
 

- دخترها چگونه امنیت شما را تأمین می کردند؟


خلاف، خلاف است! دخترها خلاف می کردند من هم خلاف می کردم چه فرقی می کند کدام مان چه نوع خلافی انجام می دادیم. من برای کار خودم تربیت شان می کردم. آنها پول، سرپناه و غذا می خواستند من همه اش را برای شان جور می کردم تا مدیونم شوند، رفیقم شوند و به من وفادار بمانند.

بعد خانه های جدیدی برای شان اجاره می کردم و اسکان شان می دادم تا برایم کار کنند. کارشان این بود که به مشتری های شان شیشه تعارف کنند و وقتی معتاد می شدند از همانجا شیشه می خریدند. خود دخترها هم معتاد بودند. آن زمان با مردها کار نمی کردم. چون حوصله اسحله کشیدن و بزن بزن و آدم کشتن نداشتم.

- حالا حوصله اش را دارید؟

هنوز هم ندارم ولی به هر حال کارم را که گسترش دادم و به ناچار با مردها هم کار کردم.

- این نوع خانه های تیمی، معمولا در کدام قسمت پایتخت است؟

من معمولا در آپارتمان های شلوغ، خانه های تیمی را راه می اندازم که قابل تفکیک از خانه های دیگر نباشد و رفت و آمد ساکنان شان کنترل نشود.

- شیشه را در همین خانه ها تولید می کردید؟

نه. در این خانه ها فقط مواد را به دست مشتری می رساندم. برای تولید، خانه هایی با اجاره بالا و پول پیش کم می گرفتم، اجاره را تا چند ماه پرداخت می کردم که صاحبخانه طرف خانه اش نیاید و بعد به قول بچه ها در همان مدت کوتاه، به گند می کشیدمش طوری که دیگر نمی شد آنجا ماند. دست آخر هم، خانه را با اثاثش رها می کردم و متواری می شدم.

- لوازم منزل و پول پیشی که باقی می گذاشتید، ضرر مالی برای تان به حساب نمی آمد ؟

در آن چند ماه تولید، دستکم 50 برابر آن پول پیش را درآورده بودم.

- پس این که برخی می گویند فرآیند تولید شیشه بوی بدی دارد و به همین علت کارگاه هایش را در خارج از محیط شهری بر پا می کنند، درست نیست؟


نه خانم! اصلاً باور نکنید که تولید شیشه فرایند سختی دارد. لوازمی که من برای کارم لازم دارم در یک جعبه موز هم جا می گیرد. به راحتی می شود جا به جایش کرد.

البته قبول دارم که تولید شیشه هم بوی ناخوشایندی دارد، هم دود قرمزی ایجاد می کند که ممکن است به چشم بیاید و هم بسیار خطرناک است چون بیشتر پیش سازهایش (مواد اولیه تولید شیشه) قابل اشتعال است. در زمانی که تولید شیشه را تمرین می کردم دستکم 4-5 خانه آتش زده ام اما به مرور زمان حرفه ای شدم و حالا آسان مکان مناسب تولید را پیدا می کنم.

مدتی در یکی از برج های معروف تهران خانه ای را به عنوان آشپزخانه (محل تولید شیشه) اجاره کرده بودم و آنجا به آسانی دود شیشه را از طریق دودکشی که در پنجره کار گذاشته بودم به بیرون از کارگاه می فرستادم و بالاتر از طبقه ما هم طبقه ای نبود که ساکنانش متوجه دود شوند اما یکبار در طبقه دوم آپارتمانی کارگاه راه انداختم و به دردسر افتادم.

وقتی مشغول تولید بودم ناگهان همسایه بالایی در زد. وحشت زده بود. گفت؛ اتفاق عجیبی در حمام خانه اش افتاده است. من هم خودم را بی خبر نشان دادم. با هم به حمام خانه شان رفتیم، دیدم همه مان تا کمر در دود قرمز شیشه هستیم! تازه فهمیدم چون بخار شیشه اسیدی است، لوله ای را که با آن، دود را از کارگاه به سمت پشت بام هدایت می کردم، حل کرده و نشت کرده به حمام همسایه بالایی. با وجود اینکه کار تولید نصفه بود، مجبور شدم به سرعت خانه را ترک کنم. تصور کنید اگر همسایه می دانست آن دود چیست و به پلیس زنگ زده بود الان همه ما زمین خورده بودیم. (اعدام شده بودیم)

- جنس را بیشتر در کدام شهرها پخش می کنید؟

تهران، همه شهرهای شمالی، بویژه از رشت تا نور، مشهد و کیش. من همه جا مشتری داشته ام. حتی در خارج از کشور هم مشتری دارم.

- خارج کردن مواد مخدر از کشور باید سخت تر از توزیعش در کشور باشد این طور نیست؟

در هر دوره شیوه خارج کردن مواد متفاوت است. مثلا سه چهار سال پیش شیشه به پایین ترین قیمتش رسید و من و تیم ام ناچار به ترانزیت مواد شدیم، حامل های مان، هیچ سوء سابقه ای نداشتند و غیر حرفه ای بودند. ما، بلیت رفت و برگشت جوان هایی را که می خواستند به تایلند سفر کنند، می خریدیم. 5 میلیون تومان هم اضافه بهشان می دادیم. شیشه را می ریختیم توی پلاستیک، بعد توی انگشت دانه های پلاستیکی جا می دادیمش، بعد پلمپ می کردیمش و به حامل ها می دادیم تا با عسل بخورند.

- هر حامل چقدر مواد مخدر را می بلعید؟

بستگی به ظرفیت خودش داشت. در هر انگشتدانه، 100 گرم شیشه جا می شد. بعضی ها تا 500 گرم هم می خوردند.

- مشتری آنطرف مرز را چه طور پیدا می کردید؟

پول پول را می جورد، آب گودی را! خلافکار، طرف خلافکارش را هرجای دنیا که باشد پیدا می کند. رفقایی در تایلند داشتم که مقیم بودند. آنها جنس را آب می کردند. آنجا سودمان شده بود 20 برابر اما به سود سال های اولیه ای که شیشه وارد ایران شد نمی رسید.

- شنیده ام پارچه های مخصوصی وجود دارد که شیشه جذب الیاف شان می شود و گروهی از قاچاقچیان از این راه، شیشه را آنطرف مرز می فرستند!

پارچه مخصوصی در کار نیست ! قبل از آنکه شیشه به مرحله آخر تولید برسد، هنوز محلول است. زمانی تیمی در تهران فعالیت می کردند به اسم "حوله". اگر دقت کنید وقتی حوله ای را داخل آب می اندازید و بدون چلاندن بیرون می کشیدش، مقدار بسیار زیادی آب جذب می کند.

آنها این حوله را داخل محلول شیشه می انداختند و بیرون می کشیدند و خشک می کردند به این ترتیب شیشه جذب تار و پود حوله می شد. این حوله را می گذاشتند توی چمدان و می بردند آنطرف مرز و آب می کشیدند و آن آب را پخت می زدند تا شیشه استخراج شود. این روش خیلی خوب بود اما حرف تو حرف رفت و به گوش مامورها رسید.
 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

- شما هم از این روش استفاده کرده اید؟


نه من از این روش استفاده نکرده ام. کار را پیچیده نکردم. یادم می آید زمانی، هربار به کیش می رفتم محلول شیشه را، به آسانی توی بطری می ریختم و با خودم می بردم و همانجا پخت آخر را می زدم تا پودر شیشه به دست بیاید. روزگاری هم در تایلند، رستورانی سنتی را اجاره کردم و به بهانه این که نیاز به دوغ سنتی دارم از ایران محلول شیشه را در بطری های دوغ می فرستادم. دوغ ... بسته بندی مناسبی برای کار ما دارد چون در تولیدش از پلاستیک غیرشفاف سفید استفاده می شود و محتویات داخلش معلوم نیست. این روش هم دیگر باب نیست.

- تایلند یکی از مراکز تولید مواد مخدر صنعتی است. چرا قاچاقچی های ما به آن کشورها جنس می فرستند؟

چون جنسی که در ایران تولید می شود برای آنها ارزان تر از جنسی است که از کشورهای دیگر می آید یا در داخل کشور خودشان تولید می شود و ا ز طرفی، ما جنس مان را به قیمت بیشتری از آنچه داخل کشور است می فروشیم یعنی شیشه ای که ما تولید می کنیم برای آنها ارزان است برای ما گران.

- درباره هر روشی برای ترانزیت شیشه توضیح می دهید، می گویید لو رفته است. پس حالا از چه روشی مواد مخدر از کشور خارج می شود؟

واقعاً فکر می کنید من در این باره توضیح می دهم؟! در ضمن من دیگر علاقه ای به ترانزیت ندارم و در داخل کشور کار می کنم.

- آخرین روشی که برای خروج جنس استفاده کردید همان استفاده از بطری های دوغ بود؟

آخرین بار که جنسی به خارج از کشور بردم، یک محموله مشترک بود، یعنی تعدادی از قاچاقچی ها با همکاری هم تصمیم گرفتند مقدار بسیار زیادی شیشه، حدود 600 کیلوگرم را، با طرحی جدید از ایران به مالزی ببرند. 130 میلیون تومان از آن بار هم مال من بود. پودر شیشه را ریخته بودیم بین کریستال ها. در واقع اینطور به نظر می رسید که محموله کریستال از ایران به مالزی صادر می شود.

شیشه را توی ظرف های کریستالی ریخته بودند و در هر جعبه هم چند ظرف کریستالی را شکسته بودند که مثلا نشان دهند بار در طول مسیر شکسته است. در همان خرده کریستال ها هم، شیشه ریخته بودند.

- محموله چگونه لو رفت؟

فکر کنم ما را فروختند. نفهمیدم کار کی بود.

- در صحبت های تان اشاره کردید که در تهران هم شیشه می فروختید. بیشتر در کدام مناطق فعالیت می کردید؟

هر فروشنده ای یک منطقه خاص از تهران را دستش گرفته است. این طور نیست که هرکس هرجا دلش خواست شیشه بفروشد. به همین علت هم بسته به نوع جنسی که دست معتادها می دهیم، شیشه ای های هر منطقه با منطقه دیگر فرق دارند مثلاً در منطقه ای همه سرخوش و گیجند، در منطقه ای دیگر همه بهت زده اند و در جایی همه بیقرارند.

در واقع خلق معتادهای هر منطقه بستگی دارد به اینکه آشپز محله کی باشد و چه جور جنسی با چه جور ناخالصی بدهد دست مشتری. برای مثال بعضی از تولید کننده ها از چاه بازکن چنته و آنتی هیستامین هم به عنوان ناخالصی برای ساخت شیشه استفاده می کنند.

- پاتوق شما دقیقا کجای تهران است؟

من میلیون ها تومان پول خرج کرده ام که کسی مرا نشناسد.

- تا به حال در زندان هم شیشه توزیع کرده اید؟

مواد مخدر در زندان فراوان است. کسی خمار نمی ماند.

- شیشه را چگونه وارد زندان می کنند؟

معمولا زندانی هایی که مرخصی می روند بسته های پلاستیکی را می بلعند و در زندان پس می دهند.

- ولی من درباره روش پرتابی هم شنیده ام.

روش پرتابی مربوط به زندان هایی است که اطراف شان آبادی یا محل گذر نباشد. اینطوری قاچاقچی، مواد را در بسته های کوچک به جوان هایی که تازه خدمت آمده اند، می دهند و آنها در ساعت های خاصی بسته ها را از این طرف دیوار به سمت حیاط زندان پرتاب می کنند. زمان بندی باید دقیق باشد و زندانی ها در آن ساعت معین، در حیاط زندان باشند تا بلافاصله مواد را بردارند.

- چرا مواد مخدر جدید نمی تواند بازار شیشه را کساد کند؟

شیوا، یاما و کروکودیل مثال هایی از مواد مخدر جدید است که نتوانسته جای شیشه را بگیرد چون بدن معتاد ایرانی تحمل چنین موادی را ندارد. به معتاد ایرانی اینجور چیزها نمی سازد. تولید کننده مواد مخدر باید مشتری اش را بشناسد.

- تا چه مقطعی تحصیل کرده اید؟

من فارغ التحصیل رشته کارگردانی تاتر هستم.

- چند ساله اید؟


32 ساله ام.

- پیش از تولید شیشه چه کار می کردید؟


فروشگاه ... داشتم. به شهرستان می رفتم و کالا می آوردم.

- چه شد که به فکر تولید شیشه افتادید؟


خب! تولید شیشه از کار خودم آسان تر بود و سودش آنقدر زیاد است که اصلاً نمی شود مقایسه کرد. من یک دهه پیش با پول تولید و توزیع شیشه سه ماشین لوکس و سه خانه در فرشته خریدم و علاوه بر این در بسیاری از استان ها زمین هایی را خریداری کردم. حالا دیگر وضع مثل گذشته نیست. سود کار کمتر شده....

- چرا سودش کمتر شده است؟


در گذشته من 10 میلیون سرمایه اگر می گذاشتم، 120 تا 130 میلیون تومان به دست می آوردم. اخیراً سودم کم شده است. یعنی حالا به طور متوسط با چهار ساعت کار، یک به پانزده، سود می کردم یعنی با چهار ساعت کار در روز، یک میلیون تومانم، 15 میلیون تومان می شد. در چهار ساعت بعدی باز همین سود را به دست می آوردم.

- چرا اخیراً سود کم شده است؟


از یک طرف، دست زیاد شده است و هر خلافکاری، راه و چاه آشپزخانه زدن را یاد گرفته است. از طرفی دیگر، خیلی از کهنه کارها از اعدام وحشت دارند. در گذشته قانونی برای تولید و عرضه شیشه وجود نداشت. قاچاقش، مثل قاچاق دارو بود و جرایم مربوط به شیشه جزو جرایم پزشکی به حساب می آمد.


- به طور متوسط در روز چه مقدار مواد مخدر تولید می کنید؟


تازگی ها هفته ای 20 کیلو تولید می کنم. همه روزها کار نمی کنم. مواد اولیه باید جور باشد و خودم هم رله باشم؛ روی فرم باشم. این کار حاشیه های زیادی دارد. باید مراقب باشم. از وقتی دایره امنیتی ام را قابل نفوذ تر کرده ام مجبورم اسلحه حمل کنم. چندی پیش رفته بودم مشهد بار شیشه تحویل بدهم، 7-8 روز زندانی ام کردند. می خواستند فرمول ساخت مواد به سبک خودم را از زیر زبانم بکشند. گفتم حتی اگر مرا بکشید، نمی گویم.

- چرا شما را نکشتند؟


من جزو 20 قاچاقچی حرفه ای کشور هستم. تیم دارم. کشتنم به این آسانی نیست.

- خودتان هم شیشه مصرف کرده اید؟


نه معتاد نیستم.

- مظنه مواد مخدر در تهران دست تان هست ؟

من در تولید و توزیع شیشه متخصص هستم و درباره انواع دیگر مواد مخدر چیزی نمی دانم. آخرین قیمتی که از شیشه دارم کیلویی 16 میلیون تومان است اما خرده فروشی اش، گرمی 30 هزار تومان تمام می شود. دیگر کسی با سوت (مقیاس سنجش و خرید ماده مخدر شیشه که یک دهم هر گرم می شود) شیشه نمی فروشد.

خرده فروش ها هم، گرمی می فروشند که هم جنس شان بیشتر فروش برود، هم خطرش کم تر باشد. معتاد این طوری از دست مان در نمی رود. وقتی یک گرم شیشه دارد فکر ترک نمی افتد. با خودش می گوید بگذار این یک گرم را تمام کنم به عنوان بازی آخر(اصطلاحی که معتادان برای آخرین بار مصرف مواد مخدر پیش از ترک استفاده می کنند!) اما بیشترشان بازی آخر ندارند. آن یک گرم که تمام می شود، نوبت یک گرم بعدی است و به همین منوال همیشه مصرف می کند به خیال این که بازی آخر است.

- تا به حال وسوسه نشده اید مصرف کنید؟


عوارضش را دیده ام. یکبار با رفیقم که شیشه ای بود سوار ماشین بودیم. بی خوابی های شیشه، دیوانه اش کرده بود. پشت چراغ قرمز، ناگهان از ماشین پیاده شد. دوید طرف خودروی بغلی. راننده را کشید پایین. با سلاخی (چاقوی سلاخی) 10 بیست بار کوبید روی فرق سرش. من فقط فواره زدن خون را می دیدم. آنقدر سریع اتفاق افتاد که کسی نتوانست واکنش نشان بدهد. بعد دوید سوار ماشین شد و گفت فرار کنیم.

من پایم را گذاشتم روی گاز و در رفتیم. کسی نتوانست ردمان را بگیرد. وقتی به او گفتم چرا طرف را خط انداختی (چاقو زدی) گفت "همین بود! همین بود! برادر زنم بود. می خواستم بکشمش." به او گفتم من برادر زنش را دیده ام آن بنده خدا نبود. اما اصرار کرد که خودش بود! بعد فهمیدم این حالت هایش مربوط به توهم شیشه است. خیلی ها را به شکل برادر زنش می دید و می خواست بهشان آسیب بزند. یکبار هم رفیقی داشتم جلوی چشم خودم مشغول مصرف بود، یکهو بلند شد پایپ را انداخت هی داد کشید "آمدند ، آمدند ..." تا خواستیم بجنبیم دوید و خودش را از طبقه دوم انداخت تو حیاط. انگار توهم زده بود که مأمورها ریخته اند توی خانه. من توهم زده های شیشه را زیاد دیده ام. به همین علت مصرف نمی کنم. چیزی از مغز نمی ماند.



 
بیزنس درجه یک علی آقا
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: "این مغازه واگذار می‌شود" ..... خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار تو ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود.
ـ مغازه کوچک دم در ورودی مترو
ـ چایی شیرین و ساندویچ نون و پنیر تو ظرف یکبار مصرف که سرپایی هم میشد خوردش.
بله کارها ردیف شده بود. اجاره مغازه که رسمی شد لوازم رو مستقر کرد و شروع کرد به کار.
تابلو زد: "صبحانه علی آقا"، مردم هم ازهمون روز اول استقبال خوبی نشون دادن.
یه چایی داغ و خوشمزه و خوش طعم با نون سنگک و پنیر تبریز. ظرف ٣ یا ۴ دقیقه یه صبحانه خوب می‌خوری، قیمت هم مناسب بود.
آقا چند روزی نگذشت که جلوی در مغازه به اون کوچیکی "صف" می‌بستن! گاهی ١٠ ـ ١۵ نفر تو صف بودن. به قول امروزی‌ها؛ بیزینس عالی ..... توپ! مردم راضی، "علی آقا" هم خوشحال.
تا حالا شنیدین یکی از بس کارش خوب باشه مردمو کلافه کنه؟ !؟!
"ای داد و بیداد، حالا چیکار کنم؟ این جاشو نخونده بودم!!!"
می‌دونین چی شده بود؟ خوب صبحانه علی آقا کارش گرفته بود، متقاضی زیاد بود و صف گاهی طولانی میشد و اون ته صفی‌ها کفرشون در میومد تا نوبتشون بشه. تقریبا یه عده این قدر معطل می‌شدن که قید صبحونه علی آقا رو می‌زدن و دلخور، سر صبحی گشنه، تو صف وایستاده، صبحانه نخورده، ول می‌کردن و می‌رفتن!
شهرت خوبی که بهم زده بود داشت لطمه می‌دید ..... "چیکار کنم؟" به هر راهی بگین زد؛
ـ یه شاگرد گرفت (تو جا به اون تنگی) که چایی‌ها رو ریخته و آماده داشته باشه.
ـ یه بسته‌بندی سفارش داد که یه چایی و یه ساندویچ باهم توش بود که حملش راحت بشه.
ـ قیمتاشو آورد پایین‌تر که واسه مردم بصرفه‌تر باشه ..... ولی مشکل صف و معطلی داشت جدی جدی شاخ میشد .....
"اینطوری نمیشه ..... باید هرطور شده از شر این مشکل خلاص شم وگرنه اسممو عوض می‌کنم". خیلی فکر کرد. روز و شب داشت مرور می‌کرد که چه کاری رو می‌تونه سریع‌تر انجام بده؟ ولی دیگه از این سریع‌تر نمیشد تا این که .....
یه روز شروع کرد وقت گرفتن که از اول رسیدن مشتری تا رفتنش، هر کاری متوسط چقدر طول می‌کشه؟
ـ سلام و احوالپرسی ۵ ثانیه
- گرفتن سفارش مشتری ١٠ ثانیه
- تحویل سفارش مشتری و بسته بندی ١۵ ثانیه
- گرفتن پول و دادن بقیه پول مشتری ٢۵ ثانیه .....!!!!
نتیجه‌گیری مهم سوم: "صبر کن ببینم! یعنی تقریبا نصف وقت من با هر مشتری سر پول دادن میره؟ یعنی اگه یه راهی پیدا کنم که مشکل پول دادن، بقیه پول، پول خورد و …. رو حل کنم دو برابر سریع‌تر می‌فروشم؟ و صف دو برابر سریع‌تر جلو میره؟ خوب اگه اینجوری یاشه، هیچکس دلخور نمی‌ذاره بره. عالی میشه!"
"خوب چیکار کنم؟ کوپنی‌اش کنم؟ اول ماه به هر کی کوپن بدم؟ ..... نه بابا، کسی وقت این کارا رو نداره. چوب خط بزنم و آخر ماه ار هر کی پول بگیرم؟ نه جانم، اینم که صرف نمی‌کنه، کافیه چند نفر نیان تسویه کنن، مگه من چقدر سود دارم؟ آخه این روزا به هیچکی هم که نمیشه اعتماد کرد ....."
"صبر کن ببینم ..... چرا نمیشه؟ ..... عجب فکر بکری! ..... آخ جااااااان، پیدا کردم!"
"اعتماد" کردن به مشتری در روزگار بی‌اعتمادی!
فرداش "علی آقا" رفت بانک و چند دسته اسکناس ١٠٠ و ٢٠٠ و ۵٠٠ تومنی گرفت، دو تا جعبه درست کرد و توی هر کدوم مقداری از اون اسکناس‌ها رو گذاشت. جعبه‌های پول خرد رو گذاشت یه قدری اونورتر، کنار گیشه‌ای که چایی و ساندویچ رو تحویل می‌داد. تصمیم خودشو گرفته بود. با خودش می‌گفت: "من که دزدی نکردم و پولم حلاله ..... ملت هم که با من پدرکشتگی ندارن که پولمو بخورن ..... پس اگه من بهشون اعتماد کنم کار خطایی نیست، تازه اگر صدی چند نفر هم پول ندن ایرادی نداره خودم هم اگه روزی یکی دو نفر بیان و چایی مجانی بخوان که بهشون میدم پس چه فرقی می‌کنه؟"
لحظه بزرگ ..... مشتری اول اومد:
ـ سلام علی آقا صبح به خیر!
ـ سلام عزیز جان خوب هستین انشااله؟
ـ بله، سلامت باشین.
ـ یه چایی شیرین، یه نون پنیر؟
ـ آره جونم.
ـ میشه ۴٠٠ تومن، بفرمایین ..... قابلی هم نداره.
ـ چشم، الان تقدیم می‌کنم ..... (جیب‌هاشو می‌گرده، کیفشو بیرون میاره .....) الان تقدیم می‌کنم.
ـ لازم نیست عجله کنی جونم، یه جعبه اونجا گذاشتم، پول خورد هم توش هست، لطفا خودت پولتو بریز اون تو، باقیشو بردار و برو به سلامت، روز خوبی داشته باشی.
ـ شوخی می‌کنی؟ دستم انداختی؟
ـ نه جون داداش خودت برو ببین.
(مشتری اول با ناباوری رفت سمت جعبه و .....)
دومی:
ـ سلام علی آقا
ـ سلام خانم بفرمایین؟
ـ یه چایی ٢ تا نون پنیر لطفا
ـ چشم .....
چند روز اول تا مردم بفهمند که "علی آقا" چه تغییر مهم و جالبی در کارش داده یه کم طول کشید. حتی بعضیا بیشتر از معمول طول دادن تا مطمئن بشن که درست فهمیده‌اند.
ولی از روز سوم و چهارم مردم اصلا میومدن که خودشون به چشم خودشون این پدیده عجیب غریبو ببینن و اصلا از این نون و پنیر و چایی شیرین بخورن تا باورشون بشه.
از همه مهم‌تر این بود که "علی آقا" چاره کارو پیدا کرده بود. فکرش واقعا درست کار کرده بود و صف تقریبا دو برابر سریع‌تر جلو می‌رفت.
فروش علی آقا دو برابر شد و ..... سودش بیشتر از دو برابر! بگو چرا؟
خوب معلومه! این روزها ١٠٠ تومن پولی نیست. خیلی‌ها از این که علی آقا به مشتری‌هاش این قدر احترام گذاشته بود و بهشون اعتماد کرده بود که پولشون رو خودشون بدن و بقیه‌اش رو هم خودشون بردارن این قدر خوششون اومده بود که اصلا قید بقیه ١٠٠ تومن رو می‌زدن و دستخوش و انعام می‌ذاشتن و می‌رفتن. این سود خالص بود و کم هم نبود!
هیچکس "علی آقا" رو از این خوشحال‌تر و شادتر ندیده بود.
مشتری‌ها هم، همه از دم، روزشون رو با یک اتفاق ساده دلپذیر شروع می‌کردن. بعدها داستان‌های زیادی دهان به دهان شد که چقدر مشتری‌های علی اقا در طول روزشون برخوردهای بهتری با مردم دیگه داشته‌اند و دلیلش یک آغاز خوب با "علی آقا" و اعتماد و روی خوش او بود.
 
 
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!
کاش در باور هر روزه مان 
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار 
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان 
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد

 
هی روزگاااااار
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده

بارها و بارها و بارها اینو تجربه کردم هااا

 

اما بازم از آدم دروغ گو می پرسم چرا دروغ گفتی؟!!!!!!!

 


 
نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با جولی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، عشق

 


همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید . او خواب درستی نداشت ،او تنها در روز کمی میخوابید و بسیار به سرعت در طول روز خسته میشد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، او زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، او دیگر از خود مراقبت نمیکرد . او حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد. من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت ...

اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن . میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم . او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم و هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . من به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . من او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم . شما آن را باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد . او هر روز احوالش بهتر شد. او وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد .

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم : زن بازتابی از رفتارِ مَردش است.

 

اگر شما زنی را تا نقطۀ جنون دوست بدارید ،او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.

 


 
خاطره ای از آرون گاندی
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند:
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: "ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم."  بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، "اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم." ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، "در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل میراندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر میکنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه میکنیم، مجازات میکرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم.  تصوّر نمیکنم.  از مجازات متأثّر میشدم امّا به کارم ادامه میدادم. امّا این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است.
این است قوّۀ عدم خشونت.
 

 
آرزو
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده


 

در دبستانی، معلّمی به شاگردانش می‌گوید مطلبی بنویسند از آرزوهایشان،هر چه دل تنگشان می‌خواهد بنویسند.  شاگردان مداد در دستان کوچکشان، شروع به نوشتن می‌کنند و آرزوهای ریز و درشت را از درون سینه بر روی کاغذ روان می‌سازند، گویی دل کوچکشان تنگ بود و آرزوها دیگر در لانۀ دل نمی‌گنجید و اینک که فرصتی یافته بودند از آن تنگنا خارج می‌شدند و روی کاغذ می‌دویدند.
آموزگار کاغذها را جمع کرد و در کیفش گذاشت و سپس شاگردان را گفت که بروند؛ به خانه‌هایشان، نزد پدر و مادرشان و خودش نیز روانۀ منزل شد تا به کارهای خانه برسد و چون کارها به پایان رسید، نگاهی به مقاله‌ها انداخت تا نمره‌ای بر پایین صفحه بگذارد تا هر یک از دانش‌آموزانش بدانند در نظر معلّم چقدر نوشته شان ارزشمند بوده استیکی از برگه ها او را سخت منقلب ساخت و عواطفش را برانگیخت و اشکش سرازیر گشت. همسرش در همان لحظه وارد شد و دید که اشک از دیده وی جاری است. پرسید: تو را چه می شود؟ اندوهگینی! زن پاسخ داد این انشاء را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته است. گفتم آرزوهایشان را بنویسند و او اینگونه نوشته است. چقدر دردناک است
مرد کاغذ را برداشت و خواند.  متن انشاء اینگونه بود:
من می‌خواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. می‌خواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی.  می‌خواهم که جایش را بگیرم. جای تلویزیونی را که در منزل داریم بگیرم.  می‌خواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانواده‌ام اطراف من حلقه بزنند. می‌خواهم وقتی که حرف می‌زنم مرا جدّی بگیرند؛ می‌خواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم می‌خواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن می‌رسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم می‌خواهد پدرم، وقتی از سر کار برمی‌گردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بی‌توجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم زیاد چیزی از تو خواسته باشم.  فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم
انشاء به پایان رسید. مرد نگاهی به همسرش انداخت زن آرام  گفت، 
"این انشاء را پسرمان نوشته است


 
تامل
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند،
بعد چشمشون به یه گردو می افته
دولا میشن تا گردو رو بردارن
الماسه می افته تو شیب زمین
قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره
میدونی چی می مونه؟
یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ....
و یه دنیـــــا حســـــــرت

 
رازهایی در مورد زنها (از گروه مارشال مدرن)
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده



(سه چیز- یک زن را مانند ملکه میسازد):
١-وقتی که پول در دستهاش باشه
٢-وقتی که لباس سفید عروسی میپوشه برای دوماد
٣-وقتی که اولین بچش به دنیا میاد و برای اولین بار مادر میشه.


(سه چیز-زن را به گریه میاندازد):
١-حرفی که جریحه دارش کند
٢-از دست دادن کسی که دوستش داره
٣-مرور کردن خاطره هایی که خوشحال کننده بوده براش و حالا از دستش داده

(سه چیز-که زن به آن احتیاج دارد):
١-آغوشی که از قلب و با محبت باشه
٢-حرفی زیبا که انگیزه هاش را بالا ببره
٣-وقتی داشته باشه برای استراحت و تجدید قوا

(سه چیز -زن را میکشد):
١-زنی بر او ارجحیت داشته باشد
٢-داغون شدن آیند ه اش
٣-رفتن پدر و مادر و پسرش

(سه چیز-زن به آن افتخار میکند):
١-زیباییش
٢-اصل و نسبش
٣-کارنامه و مقام اجتماعیش

(سه -حالتِ زن که اخطار به دیگران به حساب میآید و دیگران را مترساند و تعجب میکنند):
١-سکوتش
٢-جرأت آنیَش
٣-سرد شدنش در یک آن

(یک چیز-راز زن را فاش میکند):
نوع نگاه کردنش

(سه چیز-زن را وادار میکند که از زندگی شخصی برود بدون برگشت):
١-خیانت
٢-نا امید و ضربه به او زدن
٣-عدم وجود امنیت

زن (قوت تحملی)را دارد که مرد را شگفت زده میکند!
سختیها را تحمل میکند...
و غم و اندوهی را تحمل میکند که با خود خوشبختی و عشق به همراه دارد...
میخندد وقتی که میخواهد جیخ و فریاد بزند!
ترانه میخواند وقتی میخواهد گریه کند!
گریه میکند وقتی که خوشحال است!
و میخندد وقتی که میترسد!
عشقش بدون شرط است!
ولی......یک رفتار بد دارد؛و آن این است که او ارزش خود را در نزد دیگران نمیداند!
 
 
 

 
عزیزم دوستت دارم
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر


 


 

عزیزم، دوستت دارم
پس از 11 سال، زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود، به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله، موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: "عزیزم، دوستت دارم."
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه، اگر او وقت می گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
....
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.



 
تا حالا شده این جوری به حرفای خدا گوش کنید؟؟؟!!!
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، مذهبی

 

سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد  که من  نه تو را رها  کرد ه ام و نه با  تو دشمنی کرد ه ام. (ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم  تا  به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس  30)  

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام(انبیا 87) 

و  مرا به مبارزه طلبیدی  و چنان توهم زده شدی که  گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت   داری. (یونس  24) 

و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی   بگیرد نمی توانی از او پس بگیری  (حج 73)

پس چون   مشکلات از  بالا  و پایین آمدند و  چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت  و تمام  وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان  بردی چه گمان هایی ( احزاب 10)

تا زمین با  آن فراخی بر تو تنگ آمد  پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به  سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118)

وقتی در تاریکی ها  مرا  به زاری خواندی که اگر تو را برهانم  با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  باز  مرا  با دیگری در عشقت شریک کردی (انعام  63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و  رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید  از من ناامید شده ای. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)

غیر از من  خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر 26) 

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام  باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)

مرا  به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را  در  آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره  به هم فشرده می کنم تا  قطره ای باران از  خلال آن  ها بیرون آید و به خواست من  به تو اصابت کند تا  تو فقط  لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود  (روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم  تا به  آن آرامش  دهم و روز  بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم  و  تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام  60)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت  می دهم  (قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه  با هم باشیم (فجر 28-29)

تا یک بار دیگه  دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

و آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یادت هستم (بقره 152)

 


 
ضرب المثل ماست ها را کیسه کرد از کجا اومده؟
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است.
مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.
ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه !
مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه.
اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم.
حال کدام می خواهی؟!

 

مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم ببستند.
سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش ببستند.
سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی ماست داخل آب بکنی!
چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، همه ماست ها را کیسه کردند

 

 


 
عشق با بازگشت!
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، fb ، عشق

 

ما اغلب برای دیگرانی که میشناسیم و یا حتی دوستشان داریم, در قبال چیزی کاری انجام می دهیم یا لطفی می کنیم.

مثلا" کادوی تولد میدهیم و انتظار داریم که در قبالش کادوی تولد بگیریم.

مثلا" محبت می کنیم و انتظار داریم محبت ببینیم.

اما اگر برای کسی که انتظار برگشتی ازش نداشتیم, کاری انجام دادیم, حقیقی تر است... ماندگارتر است... از لحاظ درونی راضی کننده تر است. و این رضایت خاطر باعث قوی شدن عشق درونی ما می شود به خودمان و دیگران و جامعه...

 

مثل این ویدئوی بسیار زیبا

 

گسترش عشق آرامش می دهد. آرامشی که در جامعه کنونی ما گمشده.

آرامش جامعه ی ما در پشت سایه های خودخواهی های شیک و با کلاسمون نابود شده.

ما با کلاسهای امروزی فاقد عشق واقعی به دیگرانی هستیم. اینگونه آرامش دیگران و خودمان را خدشه دار می کنیم.

اما هنوز هم می توان ...

هنوز هم دیر نشده...

می شود سعی کرد...

می شود کوچولو کوچولو...

ذره ذره شروع کرد...

 

مهربانی

مثال بزنید از محبتهای بی دریغی که دیده اید یا انجام داده اید.

 


 
صمیمیت
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

شما می دانید میان دو نفر که زن و شوهر هستند و همدیگر را دوست دارند فرض و اساس این هست که ان چیزی که اسمش صمیمیت است یعنی در آنچه اسم ان ارتباط هست خودش را نشان می دهد .

یعنی ارتباطی که مبتنی بر صمیمیت است معنایش است که اولا من هرچه را حس میکنم و احساس میکنم و باور دارم و عقیده و نظر من است اول می گویم ، بعد درباره اش فکر میکنم . بعد تصمیم میگیرم که در ان تجدید نظری بکنم یا تغییرش بدهم .

روزی که شما اول باید فکر بکنید و بعدا حرف بزنید معناش این هست که با آدمی که در ارتباط هستید صمیمی نیستید . صمیمیت شرطش این است که من اول حرف میزنم بعدا خودم متوجه میشم اشتباه است . اشکال دارد . گرفتاری دارد .
...

به همین جهت است که در صمیمیت که در گفتگوی میان زن و شوهر هست کسی نمیخواهد چیزی را ثابت کند . هیچ کس نمیخواد ثابت کند که باهوش تر است . هیچ کس نمیخواهد ثابت بکنه که دیگری نادان است . هیچ کس نمیخواهد در گفتگو از خودش دفاع کند. هیچ کس نمیخواهد در گفتگو به دیگری حمله کند. هیچ کس حالت حمایتی به خودش نمیگیرد . هیچ پشیمانی در بیان مطالب ندارد .

علتش هم این است که آنچه رو که حس و احساس کرده بیان کرده است.
 
دکتر هلاکویی

 
 
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
پدر پولدار،پدر بی پول
 
رابرت کیوساکی نویسنده کتاب پدرپولدار، پدر بی پول می گوید: علت عمده ای که باعث می شود غالب مردم در تنگناهای مالی بسر ببرند این است که آنان سالهای سال عمر خود را در مدارس بسر می برند اما در خصوص پول هیچ چیز یاد نمی گیرند. نتیجه این است که مردم فقط یاد می گیرند برای پول کار کنند. ... اما هیچ گاه یاد نمی گیرند چه کنند تا پول برایشان کار کند.
 
رابرت با گذر از فراز و نشیب های بسیار در زندگی توانست در سال 1996 در سن 47 سالگی به استقلال مالی رسیده و خود را بازنشسته کند. وی در این سال کتاب پدر پول دار، پدر بی پول را نوشت که به مدت سه سال پرفروش ترین کتاب نیویورک تایمز و وال استریت ژورنال بود. موفقیت این کتاب سبب شد تا شرکت پدر پول دار تاسیس شود. این شرکت یک موسسه بین المللی آموزشی است که به آموزش تجارت و سرمایه گذاری در هفت کشور جهان مشغول است و ده ها هزار نفر دانشجو دارد. پس از تاسیس شرکت پدر پول دار به دلیل نگرانی فراوانی که رابرت از خلا در حال رشد میان ثروتمندان و فقرا داشت، به خلق بازی گردش پول پرداخت که به آموزش پول و مفاهیم مالی اختصاص دارد. وی درباره ایده خلق این بازی می گوید: من در طول سالهای تحصیلی ام به این نتیجه رسیده که بهترین شیوه یادگیری، تمرین و تکرار است. پس به فکر بازی ای افتادم که بتواند در کنار جذابیت و سرگرمی، مفاهیم مالی، سرمایه گذاری و حسابداری را به افراد بیاموزد. آموزش چنین مفاهیمی با مطالعه کتاب و یا شرکت در کلاس های آموزشی ممکن است برای فرد کمی کسل کننده و دشوار باشد.
 

 
یک مادرشوهر آینده اینو نوشته
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، آقایان

 

 
فقط یک نقل قول...
از مادرهایی که اجازه می دهند فرزندشون عاشق باشه و اونقدر بزرگوار هستند که عاشقی فرزندشون براشون قابل تحمله و ترس از دست دادن فرزندشون رو بعد از عاشق شدنش ندارند. به جای ایجاد تردید و بدبینی توی شادی عشقش شریک می شوند:
××××××××
پســـرم!
پسر ِخوبم
میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!
... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....!
که تو حاصل عشقی
پســ ـرم...
مامانت برای تو حرف هایی داره
حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...
عزیزدلم!
یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموه.
روزهایی میرسه که بهونه میگیره.
بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!"
 و اون میزنه زیر گریه....
زن ها موجودات عجیبی هستن پسرم...
موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درشون بیاری...
باید برای اینجور وقتها آماده باشی.بلد باشی. باید یاد بگیری
 که نازش وبکشی...
عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من!!!ناز کشیدن شاید کار مسخره ای
 به نظر برسه اما باید یاد بگیری....
زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره...
میدونی؟
این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...! خیلی پاپی‌
دلیل گریه ش نشو...همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی
 تا بخوای راه حل نشونش بدی....
گاهی فقط باید بشنویش. بذاری توی بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش و بگیری
 و ببریش بیرون یه هدیه کوچولو براش بگیری و بگی که چقدرخوشگله!.
 ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی ...یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو
 آب کنی نه که از غصه آبش کنی......
اگر هم که پای فاصله درمیونه کافیه  نازش کنی .. بهش زنگ بزنی باهاش
 حرف بزنی... اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو .باز هم صداش
کن!!!عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!
بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا 
فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه.
 برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه و...
زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایسادی رو فراموش نمیکنن
 و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...
پسرم!!!! این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو ،
دخترکی که روزی زن میشه. مادر میشه.
مادر تو

 
چرا آخه؟
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حیوانات ، آموزنده ، غم

 

 
به مسئولیت انسانی خود در برابر محیط زیست آگاه باشیم و در طبیعت آشغال نریزیم...
 

 

 

 

 

 

 


 
خرد جمعی
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

در یک روز پاییزی در سال ١٩٠۶ دانشمند انگلیسی "فرانسیس گالتون" خانه خود را در شهر پلیموت به مقصد یک بازار مکاره در خارج شهر ترک کرد. گالتون ٨۵ ساله آثار کهولت را رفته‌رفته در خود احساس می‌کرد اما هنوز از ذهنی خلاق و کنج‌کاو برخوردار بود، چیزی که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست یابد. دلیل شهرت وی یافته‌های او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت. در آن روز خاص گالتون می‌خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره سالیانه‌ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعین احشام خود را از گوسفند و اسب و خوک و
 غیره برای ارزش‌یابی و قیمت‌گذاری به آنجا می‌آوردند.

حضور دانش‌مندی مانند گالتون در چنان جمعی غیرعادی می‌نمود. ولی باید توجه داشت که گالتون به دو چیز بسیار علاقه‌مند بود. یکی اندازه‌گیری پارامترهای فیزیکی و ذهنی و دیگری مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عین حال پسرخاله داروین نیز بود شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی، مشخصه‌های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره جامعه
 هستند.

آن روز او در حالی که در میان غرفه‌های نمایش‌گاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسید که در آن مسابقه‌ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ۶ پنس می‌پرداخت و ورقه‌ای مهر شده را تحویل می‌گرفت. در آن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می‌نوشت. نزدیک‌ترین تخمین به واقعیت برنده مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق می‌گرفت.

٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بیازمایند. افراد از همه تیپ و طبقه‌ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک‌ترین نظر را به واقعیت می‌داد تا کشاورز و مردم عامی بی‌تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله‌ای که بعدا در مجله علمی "طبیعت" منتشر کرد به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب‌دوانی، بدون کم‌ترین دانشی در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده‌هایی از دوستان، روزنامه‌ها و این طرف و آن طرف بر روی اسب‌ها شرط می‌بستند.

اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که میانگینِ نظر افراد چیست. او می‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته می‌شود در صورتی که متخصص نباشند از واقعیت به دور است. او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل کرد. پس از این که مسابقه به انتها رسید و جوایز پرداخت شد، ورقه‌هائی را که افراد بر روی آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولین مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد.

مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه یک سری منحنی آماری دست به محاسبه میانگینِ نظرات زد. او می‌خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثریت قاطع را تشکیل می‌دادند.

میانگینِ نظرات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می‌کرد. تخمینِ جمع بسیار به واقعیت نزدیک بود. گالتون نوشت نتایج نشان می‌دهد که قضاوت‌های جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیش‌تری نسبت به آنچه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می‌توانست گفته باشد.

در خصوص قضاوت "خرد جمعی" ذکر این مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحیح و غلط. اطلاعات صحیح (از آن رو که صحیح‌اند) هم‌جهت‌اند و بر روی یکدیگر انباشته می‌شوند اما خطاها در جهات مختلف و غیرهم‌سو عمل می‌کنند. لذا تمایل به حذف یکدیگر دارند. نتیجه این می‌شود که پس از جمع نظرات آن‌چه که می‌ماند اطلاعات صحیح است.

اقتباس از کتاب تحقیقی "خرد جمعی"
نوشته: جیمز سورویس‌کی


 
درسته!
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده
 
When A Person Laughs too Much Even for Stupid Things, Be Sure That Person Is Sad Deep Inside.
وقتی یه نفر خیلی میخنده،حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده،بدونید اون از درون خیلی عمیقا غمگینه
 
 
 When A Person Sleeps A lot, Be Sure that Person Is Lonely.
 
اگه یه نفر خیلی می خوابه،بدونید که تنهاست
 
 
When A Person Talks Less, And If He Talks, He Talks Fast Then It Means That Person Keeps Secrets.
اگه یه نفر کم حرف میزنه و وقتی هم که حرف میزنه سریع حرفشو میگه و بعد دوباره سکوت میکنه بدونید که رازی تو سینه اش داره
 
When Someone Can't Cry Then That Person Is Weak.
وقتی یه نفر نمی تونه گریه کنه بدونید که  ضعیفه
 
When Someone Eats In an Abnormal Way Then That Person Is In Tension.
وقتی یه نفربا یه روال غیرعادی و با حجم زیاد غذا میخوره بدونید که تحت تنش قرار داره
 
 
When Someone Cry On Little Things Then It Means He Is Innocent & Soft Hearted.وقتی یه نفر واسه چیزای کوچیک گریه میکنه یعنی رقیق القلب و معصومه
 
When Someone Gets Angry On Silly Or Small Things It Means He Is In Love.
وقتی یه نفر سریع و سر چیزای کوچیک عصبانی میشه یعنی درگیر عشقه
 
 
So True, Try To See All These In Real Life, U Will Find All...
اینا جمله های حکیمانه نیستند، حقیقت های ساده ی روانشناسی هستند.به دنیال این حقیقت ها در جامعه ی اطرافتون باشید،پیداشون خواهید کرد
 
Try to understand people..
سعی کنید اطرافیانتون رو درک کنید

 
موفقیت
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

جامعه ما آدم‌های موفق را دوست دارد. همینطور ماجراهای آدم‌های موفق را دوست دارد. به نظرمان زندگی ما در مقابل این داستان‌ها نیاز به تغییر دارد. آیا نباید ما هم "موفق" باشیم؟

من هیچ خانه‌ای نساخته‌ام. هیچ کتابی ننوشته‌ام. مدرک دکترا نگرفته‌ام. ثروتمند نیستم. بازنده و ناتوان نیستم، اما این احساس نیز مرا رها نمی‌کند که بیشتر از این‌ها جا دارم و بهترین چیزی که از دستم بر می‌آمده را انجام نداده‌ام.

احساس "به اندازه کافی خوب / موفق نبودن" امروزه در بین انسان‌ها بسیار گسترده است. دیگران خانواده‌های خوشبخت‌تری دارند، مسافرت‌های بهتری می‌روند، محبوب‌ترند ـ دیگران موفق‌اند و ما (انگار) در جاده موفقیت به دنبال آنان می‌لنگیم. این حس خود کم‌بینی، چندان بی‌دلیل نیست: امروزه، بیشتر از هر زمان دیگری، امکان مقایسه خود با دیگران به وجود آمده است. به دلیل وجود رسانه‌ها، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی شناخت بیشتری نسبت به زندگی دیگران پیدا کرده‌ایم، و به نظر می‌آید که آن‌ها در زندگی به چیزهای بسیار بیشتری نسبت به ما دست پیدا کرده‌اند. در گذشته، گروه انسان‌هایی که خود را با آنان مقایسه می‌کردیم، کوچک‌تر و قابل کنترل‌تر بود. آن زمان تنها خانواده، دوستان، همسایگان و برخی آشنایان دیگر بودند که اساس مقایسه ما را می‌ساختند. امروزه اما ما با روند زندگی‌های بی‌شماری رو‌به‌رو می‌شویم.

خود را با دیگران مقایسه کردن در وهله اول امری طبیعی است و این نیز طبیعی است که در این مقایسه، ما خود را با بالاتر از خودمان مقایسه می‌کنیم و نه با پایین‌تر از خود. وقتی مشاهده می‌کنیم که دیگران به چه چیزهایی دست یافته‌اند، الهام می‌گیریم که از آن‌ها تقلید کنیم. اما نیرو گرفتن از چنین مقایسه‌هایی، تنها زمانی به وجود می‌آید که نتیجه مقایسه برای ما آن چنان منفی نباشد. هنر در اینجاست که با وجود تمام مقایسه‌ها، ارتباط‌‌مان با خودمان (خود ارجاعی) را از دست ندهیم، به این معنی که از این مقایسه‌ها به حرکت درآییم، بدون آنکه راه خود را گم و فراموش کنیم.
شین لوپز (
Shane Lopez) روانشناس موسسه گالوپ می‌گوید: " انسان‌های خود ارجاع خود را مانند یک لنگر می‌دانند. به بازدهی و کارکرد خود توجه دارند، اما خود را دایم با افراد بسیار موفق‌تر از خودشان مقایسه نمی‌کنند. آنها می‌توانند از دیگران الهام بگیرند، اما با آنان رقابت نمی‌کنند، چرا که مقیاس اصلی خودشان هستند. آن‌ها راهی را که دیگران می‌روند را بسیار بهتر از راه خودشان نمی‌بینند. هدف‌های کاملا شخصی و مختص به خودشان را دارند و این اهداف را از چشم دور نمی‌دارند."

اما در زمانه امکان مقایسه‌های بی‌پایان، در کنار خود ماندن کار چندان آسان نیست. به سرعت خود را موظف می‌بینیم که دیگران "از خودمان بهتر" را دنبال کنیم. اگر احساس "من-باید / می توانستم -خیلی- بهتر از - اینی که – هستم - باشم" بیش از حد بر ما مسلط شود، قربانی "سندرم رقابت" (
contendersyndrome) شده‌ایم. در این حالت، این نگرانی بر ما چیره می‌رود که از امکانات خود به اندازه کافی بهره نمی‌بریم، که در "متوسط بودن" جا خوش کرده‌ایم، در حالی که دیگران با نتایج عالی به سرعت از ما جلو می‌زنند. یک سردبیر هر چقدر هم که موفق باشد، اما (تاسف می خورد که) خود کتابی ننوشته است! کاری که (اینطور فکر می‌کند) از بسیاری نویسندگان که نوشته‌های‌شان را منتشر کرده بهتر بلد است. یک پرستار در شغل خود بسیار عالی است، اما خب، دکتر نشده است! و یک مکانیک با یک کارگاه کوچک (اما موفق) و تعداد کارمندان معدود، خود را به چشم یک بازنده می‌بیند.

این احساس که پتانسیل‌های درونی خود را به اندازه کافی به کار نبرده‌ایم، زمانی ایجاد می‌شود که فاصله زیادی بین "خود جاری" یا خود واقعی ( آنچه الان هستم)، "خود ایده آل" ( آنچه دوست دارم باشم) و "خود اجباری" یا خود مفعولی ( آنچه دیگران توقع دارند که باشم) به وجود می‌آید. به عنوان مثال وقتی در زمان نوجوانی دایم از والدین و اطرافیان بشنویم که: " کمی به خودت بیشتر زحمت بده، تو می‌توانی خیلی بهتر از اینی که هستی باشی، تو می‌توانی مقام خیلی بالایی به دست آوری"، یا وقتی که خود را بیش از اندازه تحت تاثیر و سلطه جبرهای موفقیت اجتماعی قرار می‌دهیم.

جامعه ما عاشق داستان‌های موفقیت است. اگر هم زمانی موضوع ناموفق بودن را مطرح کند، تنها برای این است که آنرا باز به یک داستان موفق ختم کند. فیلم‌های هالیوودی مثال‌های خوبی در این باره هستند. داستان واحدی در شکل‌های مختلف نمایش داده می‌شود: هر کسی می‌تواند موفق باشد، اگر تنها بخواهد. آنگاه می‌تواند بر بدترین شرایط نیز پیروز شود. به خصوص اسطوره "از ظرف شور تا میلیونر" به کرات در این فیلم‌ها تکرار می‌شود.

اما این داستان‌ها تنها از طریق فیلم‌های سینمایی به ما نمایش داده نمی‌شوند. رسانه‌ها بارها و بارها افراد حقیقی‌ای را به ما معرفی می‌کنند که با همه سختی‌ها به موفقیت رسیده‌اند. مانند گزارشی در مورد زنی
۳۰ ساله که تنها سرپرست دو فرزند و با درآمدی ناچیز، بدون گرفتن کمکی از پدر فرزندان یا خانواده خود، توانست زندگی خود را بچرخاند و در کنار آن تحصیل دانشگاهی خود را به پایان برساند. نتیجه‌ای که البته بسیار قابل تحسین است. چیزی که اما در گزارش به آن اشاره‌ای نمی‌شود این است که در تمام این مدت این زن متحمل چه فشار سنگینی شده است. پیامی که در گوش مخاطب باقی می‌ماند این است که: ببین چه کارهایی از آدم بر می‌آید اگر فقط بخواهد. چند زن با شنیدن چنین داستانی، به خود با دیده یک انسان شکست خورده نگاه کرده‌اند؟ چند زن با خود فکر کرده‌اند: من که از پس زندگی روزمره خود و بچه‌هایم نیز به سختی بر می‌آیم، چه طور می‌توانستم دانشگاه هم بروم؟ کجای کار من اشتباه است؟ آیا من به عنوان یک مادر موفق‌ام؟ آیا باید بیشتر به خودم زحمت بدهم؟
چنین داستان‌هایی نادر اما بسیار مورد توجه‌اند و به نقطه حساسی از ذهن ما دست می‌اندازند. نتیجه‌ای که بسیاری از جوانان و نوجوانان از برنامه‌هایی مانند سوپر استار می‌گیرند این است که: من هم می‌توانم یک سوپر استار باشم، من هم می‌توانم موفق باشم، فقط باید باور کنم و کله‌شق باشم، هیچ چیزی ناممکن نیست!

آنچه امروزه در مقوله موفقیت نابود کننده است این نکته است که: موفقیت باید ادامه پیدا کند -از همین فردا! کسی که موفق بوده است، اجازه ندارد کندتر حرکت کند، اجازه ندارد روی آنچه انجام داده و به دست آورده استراحت کند. اگر چنین کند، به سرعت افراد موفق‌تر، از او سبقت خواهند گرفت و او دیگر نه "موفق"، بلکه در بهترین حالت "متوسط" خواهد بود. زیگهارد نکل (
SieghardNeckel) جامعه شناس درباره موفقیت می‌گوید: "هنوز آن‌را به دست نیاورده، باید بعدی را شکار کنیم، اگر می‌خواهیم که به دست آورده را از دست ندهیم. فرد در تلاش برای دستیابی به موفقیت، در یک فرار به سمت جلو زندانی است. موفقیت شبیه به یک دوچرخه شده است؛ یا حرکت می‌کند، یا می‌افتد."
کسی که پروژه‌ای را با موفقیت به پایان رسانده است اجازه دوره آرامش طولانی ندارد، بلکه باید فورا به سراغ تکلیف بعدی برود و البته باید در آن هم موفق باشد، حتی الامکان موفق‌تر از دفعه قبل. کسی که در آخر سال نتیجه خوبی را برای بخش داشته باید برای سال بعد هدف بالاتری داشته باشد. کسی که کارش موفق بوده، در هر رشته و شاخه‌ای می‌خواهد باشد، از او انتظار می‌رود کار بهتر و موفق‌تری ارائه دهد. اگر مسافرت‌مان خوب بوده، بعدی باید خیلی بهتر باشد. اگر فرزندمان نمره خوبی بگیرد، باید همیشه نمراتش خوب باشد. اگر در سال گذشته سالم و سر حال بوده‌ایم، باید سال بعدی بهتر از این باشد....

آیا امکانی برایمان وجود دارد که از این فشار اجتماعی برای موفق بودن رهایی پیدا کنیم؟ شاید به این شکل که تصور و دید خود را نسبت به موفقیت گسترش دهیم. چرا که موفقیت تک چهره‌ای نیست و تنها آن چیزی نیست که جامعه به ما معرفی می‌کند.

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست. وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد. وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود.

موفقیت تنها در این نیست که کارهایی بس بزرگ انجام دهیم. کاملا بر عکس: موفقیت‌های کوچک و شخصی هستند که بسیار مهم‌اند! ما موفقیم وقتی که یک دستور غذا را به خوبی آماده می‌کنیم، یک مشتری را راضی نگه می‌داریم، کسی را خوشحال می‌کنیم. ما موفقیم وقتی که اختلافی را حل می‌کنیم، بلیط یک کنسرت محبوب را به دست می‌آوریم، یا به دوستی کمک می‌کنیم. متاسفانه این موفقیت‌های کوچک در برابر رقابت بر سر موفقیت‌های عظیم تا به امروز زیاد به حساب نیامده‌اند، کسی به جز خودمان آنها را نمی‌بیند، برای آن‌ها به ما آفرین نمی‌گوید، حقوق بیشتر نمی‌دهد یا رتبه بالاتری نمی‌گیریم. اما برای این موفقیت‌ها احتیاج نداریم که از کسی سبقت بگیریم یا حتی کسی را به زمین بزنیم، نباید دایم سریع‌تر و بهتر باشیم، و نباید به خاطر آن‌ها با تعجیل از دالان زندگی عبور کنیم. ما در زندگی موفقیم وقتی بتوانیم بر طبق ارزش‌ها و تصورات خودمان زندگی کنیم و به آن‌ها برسیم. آنگاه به کسی احتیاج نداریم که بر شانه ما بزند و تحسین‌مان کند و پاداش‌مان دهد. ما خود بهتر می‌دانیم که چه کاری انجام داده‌ایم، چرا که کاری را انجام می‌دهیم که برای
ما مهم و درست است.

با تلخیص، نوشته اورزولا نوبر(
Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس


 
 
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

علامت اول: تماس چشمی

یک مثقال مکالمه دو نفره به یک من صحبت یک نفره می ارزد.
ناشناس

چگونه متوجه می شوید که فرد مقابل به صحبت های شما گوش می دهد؟ اولین و مهم ترین علامت تماس چشمی است و دیگر هیچ. اگر کسی به شما نگاه نمی کند، آن فرد به حرف های شما گوش نمی دهد.

چند بار با خود فکر کرده اید یا شاید گفته اید، به خصوص به فرزندان تان که "وقتی با تو حرف می زنم به من نگاه کن!" آیا می دانید چه قدر عذاب آور است وقتی با فردی صحبت می کنید، و او به شما نگاه نمی کند، و چه قدر احساس راحتی می کنید وقتی که به شما نگاه می کند؟

تجربه پیشنهادی برایان

در اینجا به تجربه کوچکی اشاره شده که نشان می دهد تماس چشمی در برقراری ارتباط با فرد دیگر چه قدر مهم است. ابتدا به فردی که با او صحبت می کنید، یا کسی که با شما صحبت می کند، مستقیم نگاه کنید. سپس اجازه دهید نگاه خیره تان لحظه ای از او جدا شود، به فردی که صحبت می کند دیگر نگاه نکنید.

او چنان سریع عکس العمل نشان خواهد داد که گویی در همان موقع فرش کلام را از زیر پایش کشیده اند. فرد به محض این که از نگاه کردن به او دست بکشید، در وسط جمله حرفش را قطع می کند. این اتفاق هر بار رخ می دهد.

تجربه شخصی ران درباره خطرات از دست دادن تماس چشمی

در روزهای اول بازیگری، به عنوان بخشی از آموزش، مربی شمشیربازی به نام استنلی کوقان داشتم. او مربی خوب، متواضع و تا حدودی ساکتی بود. اما وقتی کلاه مربی گری اش را بر سر می گذاشت، همه را به وحشت می انداخت. وای به حال کسی که موقع اصلاح کردن یا آموزش دادن یک حرکت دفاعی یا حمله به سمت دیگری نگاه می کرد. با انگشتانی که از ساعد پرقدرتش نیرو می گرفت ناگهان چانه ات را در مشتش می گرفت و در حالی که استخوان های چانه ات زیر فشار خرد می شد، آهسته سرت را به طرف خودش برمی گرداند و به آرامی می گفت: "وقتی با تو صحبت می کنم به من نگاه کن؛ لطفا!" اقرار می کنم که بعد از دو بار تذکر همیشه این کار را انجام دادم.

به گوینده مستقیم نگاه کنید

تماس چشمی مستقیم برقرار کنید. این روش اساسی به افراد نشان خواهد داد که به آنها گوش می دهید. هر چه بیشتر تماس چشمی داشته باشید، به نظر می رسد که بیشتر درگیر صحبت های فرد مقابل هستید.

تماس چشمی تا چه حد درست است؟ برای گوش کردن، چیزی به اسم خیلی زیاد وجود ندارد: به طور مطلوب، باید صد درصد باشد. اگر به دفعات زیاد یا به مدت طولانی روی خود را برگردانید، مطمئنا عکس العمل های منفی در فرد مقابل ایجاد خواهید کرد که با خود فکر خواهد کرد، "خسته شدم، او از من خوشش نمی آید." یا: " او به حرف های من علاقه ای ندارد."

با تماس چشمی ضعیف هیچ تفکر مثبتی به وجود نمی آید. برای این که با جذبه به نظر برسید، باید هنگام گوش کردن تماس چشمی بسیار خوبی برقرار کنید.

راهکارهایی برای جذب دیگران

در گفت و گوی بعدی خود عکس العمل "به موقع" را تمرین کنید. اگر می خواهید با جذبه باشید، حواس تان باید "آنجا باشد." چه یک دقیقه را با فرد مقابل صرف کنید، چه یک ساعت، خود را موظف بدانید که در آن لحظه کاملا متمرکز باشید. اگر حواس تان جمع نباشد نمی توانید با جذبه باشید.

تصمیم بگیرید عادت تماس چشمی مستقیم را هنگام گوش کردن در خود تقویت کنید. هنگام صحبت کردن با افراد یک موقعیت اجتماعی یا تجاری را انتخاب کنید. وقتی دیگران صحبت می کنند، اطمینان حاصل کنید که چشم های تان به چشم های آنها نگاه می کنند نه به برآمدگی بینی، پیشانی، یا پشت گوش چپ شان. توجه خود را متمرکز کنید. اجازه ندهید چیزی حواس تان را پرت کند. وسوسه نشوید که در اتاق به دنبال گروه مهم تر و مطلوب تری بگردید. به صندلی ها یا میز غذا نگاه نکنید؛ اجازه دهید که چشم ها و توجه تان فقط متعلق به آنها باشد تا این که صحبت شان تمام شود.

تکنیک تماس چشمی متمرکز را با اعضای خانواده خود نیز در منزل تمرین کنید. وقتی احساس کردید به طور طبیعی و به راحتی به دیگران با دقت توجه می کنید، آن وقت است که می توانید از تماس چشمی خوب به تماس چشمی برتر تغییر موضع دهید. در کارهای فرد با جذبه و متبحر همیشه یک "باید" وجود دارد. این مبحث در فصل 11 با عنوان "حرکت دادن چشم" دنبال خواهد شد.

علامت دوم: حرکت دادن چشم

علت آن که دو گوش و فقط یک دهان داریم این است که بیشتر گوش کنیم و کمتر حرف بزنیم.
زنو از آتن، 350 سال قبل از میلاد مسیح

برای تماس چشمی برتر، در هنگام گوش کردن به مهارت دیگری نیاز دارید تا به طبیعی بودن آن بیفزاید. همچنین کمک می کند تا احتمال به وجود آمدن ترس ناشی از تماس چشمی کمک می کند تا احتمال به وجود آمدن ترس ناشی از تماس چشمی عمیق از بین برود. علاوه بر این، از عمق ارتباط شما با شخص و درگیر شدن شما با صحبت های او حکایت می کند. این مهارت "حرکت چشم" نامیده می شود.

حرکت چشم چیست؟ حرکت چشم عبارت است از عمل ساده تغییر جهت نگاه خود از یک چشم فرد به چشم دیگرش وقتی به حرف های او گوش می دهید. اگر می خواهید حرکت چشم را در عمل ببینید، دفعه بعد که تلویزیون را تماشا می کنید با دیدن صحنه عاشقانه ای که در آن دختر جوانی به چشم های مرد جوانی نگاه می کند، صدای تلویزیون را کم کنید. وقتی دختر به چشم های او خیره می شود، نگاه کنید که چطور چشم های دختر از یک چشم مرد به چشم دیگر او حرکت می کند. مرد هم همین طور عمل می کند. دختر حتی یک مثلث حرکتی بین چشم ها و لب های او ایجاد خواهد کرد که باعث می شود تماس چشمی بسیار صمیمی و حسی شود. حرکت متقابل چشم های شان به آن دو می گوید که چقدر ذهن و احساس آنها کاملا و فعالانه متوجه یکدیگر است.

گوش کردن واقعی در مقابل گوش کردن ظاهری

شاید شما عکس این توجه کامل را تجربه کرده باشید. فردی به شما نگاه کرده و به احتمال قوی تماس چشمی صد درصدی برقرار می کند، ولی شما می دانید "چراغ ها روشن هستند اما کسی در خانه نیست." فرد مقابل درگیر گوش کردن ظاهری است. او به شما گوش نمی دهد؛ چشمانش نگاه براق و خیره ای داشته و بلافاصله بدترین سوءظن را در شما ایجاد می کند که او واقعا نه به شما و نه به آنچه که می گویید علاقه دارد.
نتیجه آن نگاه خیره چه چیزی است؟ این نگاه فاقد فعالیت چشمی است. این چشم ها به نظر می رسد در یک جا قفل شده و فقط به شما دوخته شده اند. هر چه بیشتر آنجا بنشینید، احساس ناراحتی و حتی عصبانیت بیشتری می کنید.

چشم های تان را تکان دهید

اگر می خواهید مردم متوجه شوند که گوش می کنید، باید چشم های تان را تکان دهید. درست مثل زمانی که به تلویزیون نگاه می کنید، هر چقدر فعالیت چشم بیشتر باشد به نظر خواهد رسید که بیشتر درگیر شده اید و هر چه فعالیت چشمی کمتر باشد به همان نسبت درگیری کمتر است.

نامزد ریاست جمهوری و شخصیت سیاسی مردم آزار، راس پرت نمونه کاملی از "نبود فعالیت، نبود درگیری" بود. هر زمان که او را در تلویزیون می دیدید، چه در حال صحبت کردن و چه در حال گوش کردن، چشم هایش را به ندرت تکان می داد: به نظر می رسید اصلا چشمک نمی زند. او فقط زل می زد. این چشم های خیره و فاقد فعالیت نشان می داد که به نظریات دیگران اهمیتی نمی دهد؛ او ارزشی برای آنچه به او گفته می شد، قائل نبود: فکرش ساخته شده بود. او فقط به چیزی که قصد داشت در آینده بگوید، علاقه داشت.

راهکارهایی برای جذب دیگران

وقتی در هنر برقراری تماس چشمی طولانی مهارت کافی را به دست آوردید، شروع به تمرین و یادگیری تکنیک حرکت چشم در منزل کنید. دفعه بعد که به صحبت های کسی گوش می دهید، تمرکز کنید. دفعه بعد که به صحبت های کسی گوش می دهید، تمرکز کنید و چشم های خود را مابین چشم های او به دفعات پس و پیش کنید. البته در این کار افراط نکنید؛ طوری به نظر نرسد که گویی تیک گرفته اید! بعد از کمی تمرین، به سرعت متوجه خواهید شد که نیازی نیست سعی کنید چشم تان را حرکت دهید؛ این حالت به خودی خود اتفاق می افتد.

اگر نگران این هستید که چند وقت یک بار چشم های خود را حرکت دهید، کافی است که به یک شنونده خوب و دقیق نگاه کنید. به افرادی که در گفت و گوهای دو نفره، برخوردهای اجتماعی، یا حتی در تلویزیون شرکت دارند، نگاه کنید. روشی که آنها از چشم های شان استفاده می کنند، به شما ایده خوبی از حرکت مناسب چشم خواهد داد.

حرکات چشم یکی از بهترین علامت هاست که به گوینده می گوید فرد مقابل علاقه شما را به دست آورده است. اکنون اجازه دهید به روش دیگری برای بیان جذبه بپردازیم.

علامت سوم: کج کردن سر

اعتماد به نفس در گفت و گو سودمندتر از هوش و ذکاوت است.
فرانسوا دولا روشفوکو

حرکاتی که با بدن و سر خود ایجاد می کنید، تاثیر بیش از حدی بر افراد دیگر می گذارد.

چطور کنجکاوانه نگاه کنید

اگر موقع گوش دادن به حرف کسی سرتان را گاه و بی گاه کمی به یک طرف کج کنید، باعث می شود که نگاه تان عمیق و جس و جوگرانه به نظر برسد؛ به نحوی که گویی با توجه عمیق تری به گوینده نگاه می کنید. اگر هنگام گوش دادن به صحبتی که از نظر گوینده مهم است این تکنیک را به کار ببرید، خیلی دقیق و با توجه به نظر می رسید. او این حرکت کوچک را حمل بر جذابیت بی اندازه شما می داند.

راهکارهایی برای جذب دیگران

دفعه بعد که کسی با شما صحبت می کند، به خصوص درباره چیزی که از نظر او مهم است، سعی کنید سرتان را به یک طرف کج کنید. قبل از آن که این تمرین را روی کسی امتحان کنید جلوی آینه انجام دهید تا ببینید چطور به نظر می رسید.

یک قانون دیگر: هنگام گوش کردن سرتان را کج و هنگام صحبت کردن سرتان را صاف کنید.

سپس این سه روش را که تا اینجا آموخته اید با هم ترکیب کرده و تمرین کنید: از تماس چشمی مستقیم در گفت و گو با هر شخصی استفاده کنید، نگاه خود را از یک چشم به چشم دیگر او حرکت دهید و وقتی کسی با شما صحبت می کند سر خود را به چپ یا راست کج کنید.

تمام این علامت ها بخشی از سیستم علائمی است که افراد مشهور برای گفتن: "حواسم کاملا به چیزی است که شما می گویید" استفاده می کنند. این علائم شاخص های کوچک اما موثری از عمق گوش کردن و میزان درگیری شما در گفت و گو است.

علامت چهارم: تکان دادن سر

شادترین گفت و گو زمانی است که در آن نه رقابت و نه خودبینی بلکه تبادل آرام و بی صدای احساسات طرفین اتفاق افتد.
ساموئل جانسون

تکان دادن سر یکی دیگر از تکنیک های موثر هنگام گوش دادن به صحبت های دیگران و با جذبه نمودن در نظر آنهاست. بعضی افراد به طور غیرارادی تمایل دارند سرشان را تکان بدهند؛ بعضی افراد هم سرشان را اصلا تکان نمی دهند. اگر به عکس العمل های افراد هنگام گوش دادن به صحبت کسی نگاه کنید، خواهید دید که تکان های سر چقدر می توانند باارزش باشند. در صورت نبود این تکان های سر، جذابیت و انرژی شنونده به طور چشمگیری کاهش می یابند.

تجربه شخصی ران درباره افزودن "سرتکان دادن" به تکنیک گوش دادن

روزی یکی از گزارشگران تلویزیونی در خانه ام با من مصاحبه می کرد. او با یک فیلم بردار پشت سرش وارد خانه شد که به محض مستقر کردن لامپ هایش اداره دفترم را به دست گرفت. ما در این اثنا با هم گپی زدیم و او پیش زمینه ای از سوالاتی که می خواست از من بپرسد در اختیارم گذاشت؛ سپس صحبت هایش را شروع کرد.

در حین صحبت متوجه شدم که فیلم بردار دوربینش را فقط روی من تنظیم کرد و حتی یک بار هم از گزارشگر تصویر نگرفت. با خودم فکر کردم: "اگر همین طور ادامه پیدا کند، به این گفت و گوی یک نفره خاتمه خواهم داد. فقط من و صدای گزارشگر در زمینه بودیم." آن روش کار اصلا مرا راضی نمی کرد.

وقتی گفت و گو تمام شد، گزارشگر به فیلم بردار گفت که از عکس العمل های او هم تصویر بردارد. من کنجکاوانه نگاه کردم و سپس پرسیدم: "چرا عکس العمل های خود را جداگانه ضبط می کنید؟" او جواب داد: "من می خواستم مصاحبه را در دفتر شما انجام دهمم و برایم مقدور نبود که دو دوربین، یکی برای شما و یکی هم برای خودم، بیاورم. حالا می توانم آنها را موقع ویرایش به نوار اصلی اضافه کنم."

من گیج و مبهوت نگاه می کردم، سپس ادامه داد: "اگر بخواهم عکس العمل های هر دوی مان را بگیرم چاره ای ندارم جز این که آنها را جداگانه ضبط کنم." او لبخندی زد و گفت: "ما به این عکس العمل ها "سرتکان دادن" می گوییم."

من گفتم: "سرتکان دادن؟ اما این عکس العمل ها تصنعی به نظر نخواهد رسید؟"

او خندید و گفت: "نه، اگر به خوبی انجام شوند، می توانم به شما قول بدهم که ذره ای هم باعث ناراحتی بیننده ها نخواهد شد."

اعتراف: من خودم مصاحبه را در تلویزیون دیدم و باید بگویم از این که "سرتکان دادن های" او آنقدر طبیعی و قابل اعتماد به نظر می رسید، شگفت زده شده بودم.

سه روش تکان دادن سر

تکان های سر شاخص های موثری هستند برای این که نشان دهند چقدر عمیق گوش می کنید، به چه چیزی فکر می کنید و چه احساسی دارید. در واقع تکان های سر سه نوع مختلف هستند: آهسته، سریع و خیلی سریع. هر کدام مفهوم و کاربر خاص خود را دارند. بیشتر افراد آنها را تشخیص می دهند.

نوع اول، تکان دادن سر به صورت خیلی آرام است که بدین معناست: "من دارم صحبت هایت را دنبال می کنم؛ درباره آن فکر می کنم." تکان دادن آرام سر لزوما به این معنا نیست که من با تو موافقم.

نوع دوم، تکان دادن سر کمی سریعتر است که می گوید: "درست می فرمایید، موافقم."

نوع سوم، تکان دادن خیلی سریع است که می گوید: "موافقم و از چیزی که می شونم به هیجان آمده ام."

آنها را روی دوستان خود امتحان کنید و نتیجه را ببینید.

راهکارهایی برای جذب دیگران

تکان دادن سر به افراد دیگر خبر می دهد که شما فردی با محبت و صمیمی هستید و به آنها توجه می کنید؛ این تکنیک عامل مهمی برای جدب کردن است. هنگامی که افراد دیگر صحبت می کنند، عادت تکان دادن سر و تایید کردن آنها را در خود تقویت کنید. وقتی فراموش می کنید سرتان را تکان دهید و بدون حرکت فقط گوش می کنید، این حالت می تواند آرامش گوینده های بیشتری را به هم بزند.

علامت پنجم: زبان کل بدن

به خاطر داشته باشید که در یک گفت و گو شما بیشتر از طرف مقابل به آنچه که باید بگویید علاقمند هستید.
اندرو اس.رون

وقتی می نشینید، نحوه قرارگیری بدن و طرز نوشتن، میزان علاقه شما را به شخصی که صحبت می کند و آنچه که می گوید، نشان می دهد. وقتی به طرف شخص متمایل می شوید، مثل این است که با بدن تان می گویید: "از نظر من فرد با جذبه ای هستی؛ تو مرا با نیرویی مغناطیسی به سوی خود می کشی." به عقب رفتن شاید به این معنا باشد: "من خسته ام، ترجیح می دهم به یک دوجین کاری که باید انجام دهم فکر کنم تا این که با تو صحبت کنم."

همه چیز به حساب می آید

به عنوان شرط اول، سعی کنید کل بدن خود را به سمت فرد مقابل متمایل کنید. اگر پاهایتان را روی هم می گذارید، پا و زانوی بالایی خود را به طرف فرد مقابل بگیرید. مطمئن شوید که دست های تان باز هستند و از دست های خود برای تاکید هنگام صحبت کردن استفاده کنید. بدین صورت تصویر روشنی از صداقت و پذیرش خلق می کنید.

وقتی می ایستید، باید فاصله ای بین خود و فرد مقابل ایجاد کنید. برای این که تصمیم بگیرید چه فاصله ای مناسب است، عکس العمل های خود را زمانی که مردم به شما خیلی نزدیک شده یا از شما خیلی دور می شوند، بررسی کنید. سپس آنچه را که از موقعیت یابی خود نسبت به دیگران آموخته اید، به کار ببندید. اگر فرد بخواهد به شما نزدیک تر شود، از او خیلی فاصله می گیرید؛ اگر بخواهد از شما فرار کند، به دایره آسایش او حمله می کنید.

دایره های ارتباط

سه دایره هم مرکز را تصور کنید که شما در مرکز آن قرار دارید. دایره اول، تقریبا دو قدم از شما تا شخص دیگر فاصله دارد. این دایره فضای خصوصی یا صمیمی است که به والدین و اعضای عاطفی خانواده اختصاص دارد. اگر به عنوان یک آشنای تجاری یا اجتماعی به این فضا تجاوز کنید، مسلما فرد مقابل را ناراحت خواهید کرد. شاید عکس العمل شما این باشد که فرد سعی دارد با "نزدیک شدن" شما را تهدید کند.

دایره دوم، دو تا شش قدم از شما فاصله دارد و فضای مناسب برای آشنایی اجتماعی یا تجاری است. اگر می خواهید با جذبه باشید، مطمئن شوید که در این فاصله، نه نزدیک تر و نه دورتر می ایستید، می نشینید و صحبت می کنید.

دایره سوم، هشت تا ده قدم از شما فاصله دارد. این دایره فاصله محفوظ یا ایمن است که مابین شما و افراد غریبه استفاده می شود. هر حرکت ناگهانی از سوی فرد ناشناس از این فضا به فضای اجتماعی شما، یعنی نزدیک تر از هشت قدم، به شما هشدار و اعلام خطر خواهد داد.

تجربه شخصی ران درباره ایجاد منطقه آسایش

حیوانات وحشی به ویژه مراقبند که دایره های آسایش خود را سالم و دست نخورده نگاه دارند. من و همسرم در سفر به کشور نامیبیا، از مکان خاصی به نام ساحل اسکلتی دیدن کردیم. به ما گفتند بین 250 تا 350 هزار فوک در زمان معینی در ساحل، آفتاب می گیرند یا در دریا شنا می کنند.

حرکاتی که با بدن و سر خود ایجاد می کنید، تاثیر بیش از حدی بر افراد دیگر می گذارد.

چطور کنجکاوانه نگاه کنید

اگر موقع گوش دادن به حرف کسی سرتان را گاه و بی گاه کمی به یک طرف کج کنید، باعث می شود که نگاه تان عمیق و جس و جوگرانه به نظر برسد؛ به نحوی که گویی با توجه عمیق تری به گوینده نگاه می کنید. اگر هنگام گوش دادن به صحبتی که از نظر گوینده مهم است این تکنیک را به کار ببرید، خیلی دقیق و با توجه به نظر می رسید. او این حرکت کوچک را حمل بر جذابیت بی اندازه شما می داند.

راهکارهایی برای جذب دیگران

دفعه بعد که کسی با شما صحبت می کند، به خصوص درباره چیزی که از نظر او مهم است، سعی کنید سرتان را به یک طرف کج کنید. قبل از آن که این تمرین را روی کسی امتحان کنید جلوی آینه انجام دهید تا ببینید چطور به نظر می رسید.

یک قانون دیگر: هنگام گوش کردن سرتان را کج و هنگام صحبت کردن سرتان را صاف کنید.

سپس این سه روش را که تا اینجا آموخته اید با هم ترکیب کرده و تمرین کنید: از تماس چشمی مستقیم در گفت و گو با هر شخصی استفاده کنید، نگاه خود را از یک چشم به چشم دیگر او حرکت دهید و وقتی کسی با شما صحبت می کند سر خود را به چپ یا راست کج کنید.

تمام این علامت ها بخشی از سیستم علائمی است که افراد مشهور برای گفتن: "حواسم کاملا به چیزی است که شما می گویید" استفاده می کنند. این علائم شاخص های کوچک اما موثری از عمق گوش کردن و میزان درگیری شما در گفت و گو است.

علامت چهارم: تکان دادن سر

شادترین گفت و گو زمانی است که در آن نه رقابت و نه خودبینی بلکه تبادل آرام و بی صدای احساسات طرفین اتفاق افتد.
ساموئل جانسون

تکان دادن سر یکی دیگر از تکنیک های موثر هنگام گوش دادن به صحبت های دیگران و با جذبه نمودن در نظر آنهاست. بعضی افراد به طور غیرارادی تمایل دارند سرشان را تکان بدهند؛ بعضی افراد هم سرشان را اصلا تکان نمی دهند. اگر به عکس العمل های افراد هنگام گوش دادن به صحبت کسی نگاه کنید، خواهید دید که تکان های سر چقدر می توانند باارزش باشند. در صورت نبود این تکان های سر، جذابیت و انرژی شنونده به طور چشمگیری کاهش می یابند.

تجربه شخصی ران درباره افزودن "سرتکان دادن" به تکنیک گوش دادن

روزی یکی از گزارشگران تلویزیونی در خانه ام با من مصاحبه می کرد. او با یک فیلم بردار پشت سرش وارد خانه شد که به محض مستقر کردن لامپ هایش اداره دفترم را به دست گرفت. ما در این اثنا با هم گپی زدیم و او پیش زمینه ای از سوالاتی که می خواست از من بپرسد در اختیارم گذاشت؛ سپس صحبت هایش را شروع کرد.

در حین صحبت متوجه شدم که فیلم بردار دوربینش را فقط روی من تنظیم کرد و حتی یک بار هم از گزارشگر تصویر نگرفت. با خودم فکر کردم: "اگر همین طور ادامه پیدا کند، به این گفت و گوی یک نفره خاتمه خواهم داد. فقط من و صدای گزارشگر در زمینه بودیم." آن روش کار اصلا مرا راضی نمی کرد.

وقتی گفت و گو تمام شد، گزارشگر به فیلم بردار گفت که از عکس العمل های او هم تصویر بردارد. من کنجکاوانه نگاه کردم و سپس پرسیدم: "چرا عکس العمل های خود را جداگانه ضبط می کنید؟" او جواب داد: "من می خواستم مصاحبه را در دفتر شما انجام دهمم و برایم مقدور نبود که دو دوربین، یکی برای شما و یکی هم برای خودم، بیاورم. حالا می توانم آنها را موقع ویرایش به نوار اصلی اضافه کنم."

من گیج و مبهوت نگاه می کردم، سپس ادامه داد: "اگر بخواهم عکس العمل های هر دوی مان را بگیرم چاره ای ندارم جز این که آنها را جداگانه ضبط کنم." او لبخندی زد و گفت: "ما به این عکس العمل ها "سرتکان دادن" می گوییم."

من گفتم: "سرتکان دادن؟ اما این عکس العمل ها تصنعی به نظر نخواهد رسید؟"

او خندید و گفت: "نه، اگر به خوبی انجام شوند، می توانم به شما قول بدهم که ذره ای هم باعث ناراحتی بیننده ها نخواهد شد."

اعتراف: من خودم مصاحبه را در تلویزیون دیدم و باید بگویم از این که "سرتکان دادن های" او آنقدر طبیعی و قابل اعتماد به نظر می رسید، شگفت زده شده بودم.

سه روش تکان دادن سر

تکان های سر شاخص های موثری هستند برای این که نشان دهند چقدر عمیق گوش می کنید، به چه چیزی فکر می کنید و چه احساسی دارید. در واقع تکان های سر سه نوع مختلف هستند: آهسته، سریع و خیلی سریع. هر کدام مفهوم و کاربر خاص خود را دارند. بیشتر افراد آنها را تشخیص می دهند.

نوع اول، تکان دادن سر به صورت خیلی آرام است که بدین معناست: "من دارم صحبت هایت را دنبال می کنم؛ درباره آن فکر می کنم." تکان دادن آرام سر لزوما به این معنا نیست که من با تو موافقم.

نوع دوم، تکان دادن سر کمی سریعتر است که می گوید: "درست می فرمایید، موافقم."

نوع سوم، تکان دادن خیلی سریع است که می گوید: "موافقم و از چیزی که می شونم به هیجان آمده ام."

آنها را روی دوستان خود امتحان کنید و نتیجه را ببینید.

راهکارهایی برای جذب دیگران

تکان دادن سر به افراد دیگر خبر می دهد که شما فردی با محبت و صمیمی هستید و به آنها توجه می کنید؛ این تکنیک عامل مهمی برای جدب کردن است. هنگامی که افراد دیگر صحبت می کنند، عادت تکان دادن سر و تایید کردن آنها را در خود تقویت کنید. وقتی فراموش می کنید سرتان را تکان دهید و بدون حرکت فقط گوش می کنید، این حالت می تواند آرامش گوینده های بیشتری را به هم بزند.

علامت پنجم: زبان کل بدن

به خاطر داشته باشید که در یک گفت و گو شما بیشتر از طرف مقابل به آنچه که باید بگویید علاقمند هستید.
اندرو اس.رون

وقتی می نشینید، نحوه قرارگیری بدن و طرز نوشتن، میزان علاقه شما را به شخصی که صحبت می کند و آنچه که می گوید، نشان می دهد. وقتی به طرف شخص متمایل می شوید، مثل این است که با بدن تان می گویید: "از نظر من فرد با جذبه ای هستی؛ تو مرا با نیرویی مغناطیسی به سوی خود می کشی." به عقب رفتن شاید به این معنا باشد: "من خسته ام، ترجیح می دهم به یک دوجین کاری که باید انجام دهم فکر کنم تا این که با تو صحبت کنم."

همه چیز به حساب می آید

به عنوان شرط اول، سعی کنید کل بدن خود را به سمت فرد مقابل متمایل کنید. اگر پاهایتان را روی هم می گذارید، پا و زانوی بالایی خود را به طرف فرد مقابل بگیرید. مطمئن شوید که دست های تان باز هستند و از دست های خود برای تاکید هنگام صحبت کردن استفاده کنید. بدین صورت تصویر روشنی از صداقت و پذیرش خلق می کنید.

وقتی می ایستید، باید فاصله ای بین خود و فرد مقابل ایجاد کنید. برای این که تصمیم بگیرید چه فاصله ای مناسب است، عکس العمل های خود را زمانی که مردم به شما خیلی نزدیک شده یا از شما خیلی دور می شوند، بررسی کنید. سپس آنچه را که از موقعیت یابی خود نسبت به دیگران آموخته اید، به کار ببندید. اگر فرد بخواهد به شما نزدیک تر شود، از او خیلی فاصله می گیرید؛ اگر بخواهد از شما فرار کند، به دایره آسایش او حمله می کنید.

دایره های ارتباط

سه دایره هم مرکز را تصور کنید که شما در مرکز آن قرار دارید. دایره اول، تقریبا دو قدم از شما تا شخص دیگر فاصله دارد. این دایره فضای خصوصی یا صمیمی است که به والدین و اعضای عاطفی خانواده اختصاص دارد. اگر به عنوان یک آشنای تجاری یا اجتماعی به این فضا تجاوز کنید، مسلما فرد مقابل را ناراحت خواهید کرد. شاید عکس العمل شما این باشد که فرد سعی دارد با "نزدیک شدن" شما را تهدید کند.

دایره دوم، دو تا شش قدم از شما فاصله دارد و فضای مناسب برای آشنایی اجتماعی یا تجاری است. اگر می خواهید با جذبه باشید، مطمئن شوید که در این فاصله، نه نزدیک تر و نه دورتر می ایستید، می نشینید و صحبت می کنید.

دایره سوم، هشت تا ده قدم از شما فاصله دارد. این دایره فاصله محفوظ یا ایمن است که مابین شما و افراد غریبه استفاده می شود. هر حرکت ناگهانی از سوی فرد ناشناس از این فضا به فضای اجتماعی شما، یعنی نزدیک تر از هشت قدم، به شما هشدار و اعلام خطر خواهد داد.

تجربه شخصی ران درباره ایجاد منطقه آسایش

حیوانات وحشی به ویژه مراقبند که دایره های آسایش خود را سالم و دست نخورده نگاه دارند. من و همسرم در سفر به کشور نامیبیا، از مکان خاصی به نام ساحل اسکلتی دیدن کردیم. به ما گفتند بین 250 تا 350 هزار فوک در زمان معینی در ساحل، آفتاب می گیرند یا در دریا شنا می کنند.

 


 
آاااافرین
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، اخلاقی

 

جهت انتشار فرهنگ صحیح نشستن آقایان

 

 نشستن صحیح آقایان در تاکسی

 

چند وقت پیش یک آقاهه کنارم توی تاکسی هم کیف داشت و هم یک کیسه دستش بود اما مثل آدم نشسته بود. اینجانب هم دیدم جای تشویق داره... با تشکر از ایشون!

 

اگر اونجوریشو نشون می دیم، اینجوریشم نشون می دیم نیشخند

 

 


 
تغییر
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آموزنده

 

کلیپ جالب زیر نشاندهنده تغییر فرهنگ مردم با استفاده از یک روش سرگرم کننده هست.

درست مثل روشهای مورد استفاده در ایران!نیشخند

The Dreaded Stairs

 


 
قشنگه
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

جبران خلیل جبران

 قسمتی از سخنان زیبا و ماندگار جبران خلیل جبران شاعر و هنرمندل بنانی که در عمر کوتاه 48 ساله ( 1883 تا 1931 ) خویش راز های بسیاری را با آینده گان در میان گذاشت باز میگویم و بدین شکل یادش را گرامی دارم.


1- چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق .
و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.


2- چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
  شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.

3- تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی:

در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک،
که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند،
و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند.


4- نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان :

جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .
از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید .


5- نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :

و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش.


6- این کودکان فرزندان شما نی اند،

آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .
از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ،
اما از شما نباشند.
به آنان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که ایشان را افکاری  دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن.


7- شما چون کمانید که فرزندتان  همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها

شوند و به پیش روند.
و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در  دوردست نشیند.
پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار،
چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند.


8- دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز ندک
باشد ،  که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.


9- سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباترآن
ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید .
و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض.


10- و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟

آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.


11- حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر
باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.


12- و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و

پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای
بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!.


13- وقتی حیوانمی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:

نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای
در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ،
زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد.
خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی
(در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.


14- هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :

دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد.
شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .
عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ،
و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.


15- اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با

محبت به تلاش برخیزید ، می توانید  ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه
همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید.


16- شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه

ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی
نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.
زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را
تنها نیمه سیر کند،
و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عصاره ای مسموم سازد ،
و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق
نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

کار تجسم عشق است.



17- به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان
چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد.


18- اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی
  شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط .


19- کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن
تبرئه شود
. آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد.
انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان
پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان
مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده.


20- شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی

کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟


 
چوپان دروغگو
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

حکایت چوپان دروغگو به روایت زنده یاد احمد شاملو

کمتر کسی است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود.

حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: آی گرگ! گرگ آمد و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد کمک! گرگ آمد دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: کمک کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الی آخر. . .

احمد شاملو که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد.

می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که :

گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوتر مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید.

مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان.

گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: آی گرگ! گرگ آمد صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند !

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی!!! را صادر کرد.

گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد کمک کنید! گرگ آمد از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود...!

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست...

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این تاکتیک جنگی !!! گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها دروغگو جا زده و معرفی کرده‌اند.

خب البته این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده‌ایم! چه؟

اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید حالا دیگر بهانه‌ای ندارید...!


 
اینه!
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

گاهی در تثبیت رفتارها و عادات نادرست نزدیکان و اطرافیانمون بی تقصیر نیستیم. مثلاً وقتی الکی به کسی اعتماد به نفس زیادی تزریق می کنیم و باعث می شویم طرف مقابل احساس خودبرتربینی خود را افزایش و بسط دهد و اصلا ایرادها و اشکالاتش را متذکر نمی شویم.

اینگونه برخورد چند تا دلیل متفاوت می تواند داشته باشد:

 

1- علاقه شدید به طرف مقابل

2- مهربانی بیش از اندازه خودت

3- ترس از طرف مقابل

4- احترامی که برای طرف مقابل قائل هستیم

5- خود کم بینی  

6-کم دانشی

 

گاهی لازمه با وجود یک یا تمام دلایل فوق و با شناخت طرف مقابل از روی دوستی کمی به ایشان خاطر نشان کنیم که دست بالای دست بسیار است و برتری های انسانی موقت و قابل ارتقاء هستند. برای اقدام به این عمل با توجه به شرایط و موقعیت و نسبت طرف مقابل از روشهای مختلف زیادی می شود استفاده کرد مثل:

 

1- افزایش دانش در زمینه مربوطه

2- مطرح کردن قضایا به صورت دوستانه

3- اشارات ظریف و غیر مستقیم

4- استفاده از افراد با نفوذتر

5- انتقاد به جا

6- ایراد گرفتن راستکی و الکی

7- حال گیری موضعی

8- حال گیری اساسی

 

اگر طرف مقابل علی رغم استفاده از ترفندهای فوق الذکر همچنان اصرار به احساس خودبرتربینی حاد نمودند، از روشهای خشونت بار دیگری نیز می توان بهره جست که البته اینجانب از ذکر آن معذورم.

 


 
آیا می دانید؟
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، مذهبی

 

می دانید چرا خانمها به دستورات دینی کمتر اهمیت می دهند؟

به دلیل اینکه از وقتی یادمان می آید گفته اند که در بهشت حوری نصیب آقایان می شود اما هیچکس نگفته که در بهشت فرشته غلمان هم وجود دارد برای خانمها!نیشخند

 

*** خودم هم تازگیها شنیده ام!

 

 


 
شما انتخاب کنید!
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: اعتراض ، آموزنده ، از زندگی

 

این:

 

زباله هااا

یا این؟

زباله


 
سوء ظن
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

در بیشتر مواقع آدمها به علت نکات مثبت اکتسابی یا ذاتیشان مورد سوء ظن قرار می گیرند.

مثل: زیبایی، پولداری، خوش اندامی، دانش، خوش لباسی، خوش برخوردی و ...

آدمهای بی خاصیت کمتر مورد سوء ظن هستند.

بهتر است وقتی دیگران در هر موردی به شما سوء ظن دارند، اول با دید مثبت نگاه کنید و دریابید که به علت نقطه قوت موجود در شما به این سوء ظن رسیده اند. بعد با یافتن این نقطه قوت می شود کمی تا قسمتی سوء ظن طرف مقابل را برای خود قابل تحمل و با طرفندهای ویژه برای طرف مقابل برطرف نمود.

لطفا در هنگام شنیدن غیبت از نوع سوء ظن، جهت مثبت بودن و خواباندن شر شیطان سعی کنید نقطه قوت طرف غایب را یادآوری نمائید و پافشاری کنید که این نقطه قوت دلیل بر بد بودن طرف مقابل نیست.

باشد که رستگار شوید.نیشخند


 
نوشته‌های ماهاتما گاندی
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده ، اخلاقی

 من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم 
 
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر  باشم،
 
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،  
 
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است  
 
و تو هم به یاد داشته باش :
 
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ،

من را خودم از خودم  ساخته‌ام، 
 
تو را دیگرى باید برایت بسازد و  
 
تو هم به یاد داشته باش  
 
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است
 
،
 
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
 
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
 
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى  
 
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه  
 
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .
 
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.  
 
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،  
 
چرا که ما هر دو انسانیم.  
 
این جهان مملو از انسان‌هاست ،  
 
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.  
 
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،  
 
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.  
 
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،  
 
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،  
 
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،  
 
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،  
 
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
 
من قابل ستایشم، و تو هم.
 
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
 
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى  
 
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،
 
با نقابى متفاوت،  
 
اما همگى جایزالخطا.
 
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،  
 
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.
...


 
شانس
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر

ریچارد وایزمن
روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟

مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد.

می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟

آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند.

صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند.

نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.

برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.

 

با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.

به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست.

به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت."

این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود.

با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیرمنتظره را مختل می کند.

در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند.

برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن  دوستان خوب را از دست می دهند.

آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند.

افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند.

تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند..

اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند،

 ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.

ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است،

و رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.

در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.

از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود.

این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.

یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.

و بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم.

 

چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند

 

به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.

 

با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید.

 

هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید.

 


 
پروژه بسیار جالب یک دانشجو!!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت..
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

3-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

6-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!

 
استعفا
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خوام به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود.

وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم،‌وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ....

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران و به...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

نویسنده: سانتیا سالگا

*****

-یعنی هیچ کسی جواب سوال پست قبلی منو نمی دونه؟!!!

 


 
آموزش بلاگ رولینگ
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آموزنده

با توجه به درخواست چند نفر از دوستان، این پست رو به آموزش و طرز استفاده از سایت بلاگ رولینگ اختصاص می دهم. (البته تا اونجائی که بلد هستم)

قبل از آموزش متذکر می شوم که این سایت هنوز توسط بعضی از آی- اس- پی ها فیلتر است.

مورد استفادۀ این سایت، قراردادن لینک دوستان به شکل دلخواه در وبلاگ است به همراه خدماتی که همراه آن ارائه می دهد. از جمله: هر وبلاگی که به روز شود و در بلاگ رولینگ اعلام نماید، لینکش بالاتر از لینک بقیه دوستان قرار می گیرد و در صورتی که تمایل داشته باشید، عکس کوچکی را می توان در کنار لینکهای به روز شده قرارداد.

مرحلۀ‌ اول:عضویت

در ابتدا به سایت مراجعه نموده و روی  Create an account کلیک نمائید. بلافاصله صفحۀ‌ جدیدی باز می شود. که در آنجا آدرس پست الکترونیک و رمز دلخواهتان برای ورود به سایت بلاگ رولینگ را باید اضافه نمائید.  پس از اتمام این مرحله با این پیغام مواجه خواهید شد که:

Check your mail. Your new user activation code has been mailed to you. You MUST visit the URL in the email for your account to become active.
یعنی باید به ایمیل خود مراجعه نموده و از آنجا اکانت بلاگ رولینگ رو فعال کنید.
داخل ایمیل، لینکی هست که با کلیک کردن روی آن صفحه ی جدیدی باز می شود. با این نوشته ها:
You currently do not have any BlogRolls.

To create a new BlogRoll click here

مرحله ی دوم: ایجاد رول

بعد از اینکه روی قسمت مشخص شده کلیک کردید، صفحه ای با این عنوان باز می شود:

create a new blogroll

در اینجا دو کادر خالی وجود دارد، در کادر اولی، نامی برای رول خود انتخاب نموده و در کادر دوم، آدرس وبلاگ خود را وارد نموده و روی دکمه کلیک نمائید.

مرحله ی سوم: اضافه نمودن لینکها

صفحه ی جدیدی برای شما باز خواهد شد. که در آن یک جدول با نامی که شما برایش انتخاب کرده اید، وجود دارد. روی Add Links کلیک نموده و لینکهای خود را در آن اضافه نمائید.

*** لازم به ذکر است که جهت وارد نمودن اسامی وبلاگها به زبان فارسی، باید هر بار که لینک جدیدی را اضافه می کنید، از منوی view-  به بخش encoding رفته و Unicode (UTF-8) را انتخاب نمائید و سپس مشخصات و اسم هر لینک را وارد و ذخیره نمائید.

مرحله ی چهارم: استخراج کد

بعد از اتمام اضافه کردن لینکها، به بخش Get Code وارد شوید. در آنجا چند فرمت کد وجود دارد. فرمت OPML معمولاْ با بیشتر کدهای صفحه همخوانی دارد. کد مورد نظر را کپی و در قالب وبلاگ خود -بخشی که می خواهید لینکها نمایش داده شوند- وارد نمائید.

مرحله پنجم: تنظیمات

جهت تنظیمات نحوه ی نمایش لینکها، به preferences رفته و در آنجا تنظیمات دلخواه را انجام دهید.

موفق باشید

سوالی بود در خدمتم.

سوال: کدوم کد که لینکهارو از توی یک صفحه جداگون باز میکنه؟

پاسخ: در بخش اضافه کردن لینکها، جلوی یکی از کادرهای خالی نوشته شده: target در کادر مقابل آن تایپ کنید: blank_ و Set as default target را فعال کنید.

****

با نظرخاطره جون خیلی موافقم

سلام
اگرهمه باور میکردند چقدر خوبه کار همه وبلاگ نویس ها راحت میشد

 

 

URL:  khaterehkh.blogsky.com


 
اینو ببین!
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

مورچه ی پر کار

باز هم روت میشه بگی: زیاد کار می کنی؟!


 
تفاوت دخترها با خانمها
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

دخترها تمام وقت خود را آزاد می گذارند تا «آقا» با آنها تماس بگیرد و برای قرار برنامه ریزی کند.

خانمها برنامه ریزی می کنند و به شکل دوستانه ای زمان مناسب را به «آقا» پیشنهاد می دهند.

**********

دخترها می خواهند که «آقا» را کنترل کنند.

خانمها می دانند که اگر «آقا» واقعاْ به آنان تعلق داشته باشد، نیازی به کنترل ندارد.

**********

دخترها «آقا» را برای تماس نگرفتن، بازخواست می کنند.

خانمها آنقدر سرگرمی دارند که متوجه عدم تماس «آقا» نمی شوند.

**********

دخترها از تنها شدن می ترسند.

خانمها از تنهایی به عنوان زمانی برای رشد شخصی استقبال می کنند.

**********

دخترها «آقا» ی خوب را ندیده می گیرند.

خانمها «آقا» ی بد را ندیده می گیرند.

**********

دخترها «آقا» را مجبور می کنند به خانه برود.

خانمها طوری رفتار می کنند که «آقا» می خواهد به خانه برود.

**********

دخترها نگران زیباییشان برای «آقا» یشان هستند.

خانمها می دانند که به اندازه کافی برای هر «آقا»یی جذاب و زیبا هستند.

**********

دخترها سعی می کنند تمام وقت «آقا» را پر کنند. (حتی برای رفت و آمد دوستان «آقا» هم محدودیت قائل می شوند.

خانمها می دانند که یک کمی فاصله ارزش «لحظات با هم بودن» را بیشتر می کند و سعی می کنند این فاصله را با بودن با دوستان خود ایجاد کنند.

**********

دخترها فکر می کنند گریه ی «آقا» از ضعف اوست.

خانمها شانه و دستمال خود را تقدیم «آقا» می کنند.

**********

دخترها می خواهند که لوس ِ «آقا» باشند.

خانمها متقابلاْ برای «آقا» راحتی و آسایش کافی را بدون ترس از دست دادن او فراهم می کنند.

**********

دخترها قلبشان را به یک «آقا» می دهند و بقیه «آقا»یان را وادار می کنند که بهای آن را بدهند.

خانمها می دانند که او («آقا» ی قبلی) فقط یک «آقا» بود، مثل بقیه.

**********

دختران عاشق می شوند و بعد از آن علاوه بر چشم پوشی از تمام ایرادات «آقا»،فقط مهربانی می کنند.

خانمها می دانند که گاهی «آقا»یی که شما را دوست دارد، بدون اوقات تلخی، شما را بیشتر دوست نخواهد داشت.

**********

***ا ین یک ترجمه بود.

*** هرگونه کپی برداری با ذکر منبع آزاد است.


 
زن ذلیل؟!
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

هستید یا نیستید؟

می خواهید طرفتان باشد یا نباشد؟

اصلاً می خواهم بدانم تعریف شما از زن ذلیل بودن، چیست؟

متأسفانه در فرهنگ ما جا افتاده که هرگاه مردی به زنش احترام بگذارد، زن ذلیل است!

مگر نه اینکه خارج از خانواده و در جامعه هر گاه به دیگران احترام گذاردی، می توانی از آنها توقع احترام داشته باشی؟

همه می دانیم هر گاه به کسی محبت کنی، می توانی انتظار محبت متقابل از او داشته باشی.

اگر حقوق دیگران را رعایت نکنی، چگونه انتظار داری دیگران حقوق تو را رعایت کنند؟

هان؟

درست نمی گویم؟

مگر نه اینکه مرد از همسرش انتظار محبت و احترام به عقاید و نظرات خود دارد؟ پس چرا زن نباید اینگونه باشد؟

می خواهم بدانم آیا شده تا به حال کسی را «زن ذلیل» خطاب کنید؟

مطمئنم که بیشتر شماها جوابتان مثبت است. فرقی نمی کند جنسیتتان هم!

خودم مستقیماً اصلاً و ابداً اما غیر مستقیم ....شاید... یادم نیست...

کاش مردها می دانستند انجام کارها یا انجام ندادن کارهایی برای اینکه دیگران به آنها «زن ذلیل» نگویند، باعث می شود که چه چیزهایی را در ذهن و قلب همسرشان از دست بدهند! چیزهایی که ارزششان به مراتب خیلی بیشتر و بهتر از «زن ذلیل» نبودن است.

مطمئناً آنها که روابط خوبی با همسرشان دارند، مورد حسادت اطرافیان هستند و این لفظ کریه، کمک شایانی برای رسیدن به اهداف حسادت طلبانۀ حاسدان می کند.

و چه آدمهای دهن بین و سست نفسی که زندگیشان را از ترس ملقب شدن به این صفت، از دست می دهند.

گاهی مردها قلباً نمی خواهند بد رفتار کنند و بالعکس می خواهند با محبت باشند، اما به خاطر دیگران، فقط به خاطر غریبه ترها، نزدیکترینشان را می آزارند.

شما که اینرا می خوانید، بیائید از امروز این لفظ را فراموش کنیم.

نه جدی و نه شوخی در مورد هیچ کس به کار نبریم!

بگذارید این واژه به تاریخ بپیوندد تا قدمی برای ثبات کانون خانواده برداشته شود.

*****

توجه توجه: منظورم غلام حلقه به گوش نبود، محبت و احترام متقابل همین!


 
خواص گیاهان
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، جمله های من

اگر «خوشبختی» فروشی بود، پولدارترها خوشبخت تر بودند.

حالا که نیست!

***************

کمتر کسی هست که تا کنون راجع به خواص سیر نشنیده باشد. گذشته از مفید بودن این گیاه برای انواع امراض، در زیبایی هم کاربرد دارد.

از سیر می توان جهت تقویت ابروها استفاده کرد.

استفاده کردن از سیر بر روی ابروها باعث می شود که ابروهایی که بر اثر مرور زمان ریخته یا در اثر نازک کردن ابرو، به کندی رشد می کند، تقویت شود.

طریقه استفاده: هر شب مقداری از سیر را تراشیده (با چاقو یا ناخن) و روی ابروی خود بمالید. حداقل ۱۵ دقیقه بو و سوزش احتمالی آن را تحمل کنید. برای شستشو از آب ولرم استفاده کنید و به ملایمت تکه های سیر را از روی ابروی خود بشوئید.نتیجه را بعد از یکماه خواهید دید.

صد در صد تضمینی است. 


 
بازی و ریاضی!
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 1 x 8 + 1 = 9

 12 x 8 + 2 = 98

 123 x 8 + 3 = 987

 1234 x 8 + 4 = 9876

 12345 x 8 + 5 = 98765

 123456 x 8 + 6 = 987654

 1234567 x 8 + 7 = 9876543

 12345678 x 8 + 8 = 98765432

 123456789 x 8 + 9 = 987654321

 

 1 x 9 + 2 = 11

 12 x 9 + 3 = 111

 123 x 9 + 4 = 1111

 1234 x 9 + 5 = 11111

 12345 x 9 + 6 = 111111

 123456 x 9 + 7 = 1111111

 1234567 x 9 + 8 = 11111111

 12345678 x 9 + 9 = 111111111

 123456789 x 9 +10= 1111111111

 

 9 x 9 + 7 = 88

 98 x 9 + 6 = 888

 987 x 9 + 5 = 8888

 9876 x 9 + 4 = 88888

 98765 x 9 + 3 = 888888

 987654 x 9 + 2 = 8888888

 9876543 x 9 + 1 = 88888888

 98765432 x 9 + 0 = 888888888

 

 Brilliant, isn't it? 

 And finally, take a look at this symmetry:

 

 1 x 1 = 1

 11 x 11 = 121

 111 x 111 = 12321

 1111 x 1111 = 1234321

 11111 x 11111 = 123454321

 111111 x 111111 = 12345654321

 1111111 x 1111111 = 1234567654321

 11111111 x 11111111 = 123456787654321

 111111111 x 111111111=12345678987654321


 
رابطه موش با بیکاری
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده ، شاد

 

رابطه نداره؟

صبر کن الان ربطش می دم:

 

در سالهای اخیر بارها و بارها مشاهده کرده ایم که شهرداری دورانهای متعددی از سال را دوران "مبارزه با موش" نامگذاری کرده. سم ریخته اند، تله گذاشته اند، موشها را کشته اند و زندانی و تبعید کرده اند اما همچنان جمعیت موشها (مثل جمعیت تهران – دور از جون شما-) رو به فزونی است .

 

چیزی که به نظر من دولت و شهرداری از آن غافل است، "بسیج همگانی" است. بارها و بارها شاهد بوده ایم که ملت غیور ایران هر گاه تصمیم به کاری بگیرد، از نوع همگانی، آنچنان بسیج می شود که بیا و ببین و بخور و ببر!

 

البته این بسیج همگانی هم همچین الکی - پلکی  راه نمی افتد. باید یک ریشه ای در فرهنگ یا مذهب ما داشته باشد. 

 

از آنجایی که کشتن موش در گذشته چندان با اهمیت نبوده، در فرهنگ ایرانی نمی توان ریشه ای  برای بسیج شدن پیدا کرد.

 

از طریق دین هم که موش به نظرم نجس است – نمی شود کار زیادی کرد، به دلیل اینکه موشها داخل جویهای خیابان هستند و به ندرت به داخل منازل می آیند. هر چه باشد در جویها به اندازه کافی خوراکیهای خوشمزه وجود دارد. چرا بیان توی منازل مردم مستضعف که خودشان هیچی ندارند که بخورند.

 

چند مورد گزارش ورود موش به منزل شنیده ام که بلافاصله خانواده دست به دست هم داده، موش را محاصره سیاسی- اقتصادی- اجتماعی – مکانی کرده اند و به بیرون فراری داده اند. (هرچند که ما ایرانیها در برابر این محاصرات امریکائی خم به ابرو نمی آوریم، اما اگر بخواهیم کسی را محاصره کنیم، دمار از روزگارش در می آوریم- دیگر چه برسد به یک موش بی نوا-)

 

 

خوب حالا که از این دو راه به جایی نرسیدیم، پیشنهاد من راهی است که به عقل جن هم نمی رسد (ولی به عقل من رسیده )

 

بهتر است شهرداری جهت انجام کارهای اداری خود، قانونی بگذارد که برای انجام کار فلان یا بهمان چند تعداد موش مرده تحویل دهید تا کارتان انجام شود.

 

باور کنید که این فکر بکری است. 

 

 

تصور کنید:

 

1- جهت گرفتن پایان کار ساختمان== 50 عدد موش مرده

 

2- جهت گرفتن اجازه ساخت هر واحد == 50 عدد موش مرده

 

3- جهت دریافت جواب سلام از هر کدام از کارمندان == 3 عدد موش مرده

 

البته این میزان بنا بر تصمیمات شهرداری محترم قابل تغییر می­باشد.

 

بعدش دیگه خودتون تصور کنید صحنه حمله مردم به موشهای بیچاره رو! دماری از روزگارشون در آرند که نسلشون ور بیفه و از روزگار محو بشه!

 

در این بین همه که فرصت موش گیری رو ندارند، مسلماً تعدادی افراد بیکار به موش گیری، تن در خواهند داد و بابت هر موش مرده، مبلغی رو از خریدار دریافت خواهند کرد.

 

بدون شک افراد سودجویی هم پیدا خواهند شد که شروع به پرورش موش و بعد هم کشتن و تحویل اونها به خریداران خواهند کرد. 

 

آگهی بازرگانی رو داشته باشید: " تحویل هر تعداد موش مرده در محل، فقط با یک تلفن"

 

این آگهی از تلویزیون و رادیو مرتباً پخش خواهد شد. بیلبوردها و پیامهای کوتاه تلفنی رو فراموش نکنید.

 

ملاحظه فرمودید: هم مشکل موشها از بین خواهد رفت و هم مشکل بیکاری تعداد زیادی (موش گیری- پرورش موش- سازنده های آگهی های تبلیغاتی) مرتفع خواهد شد.

 

البته تبعاتی هم به دنبال خواهد داشت که در صورت کم شدن و از بین رفتن موشها اینهمه آدم بیکار خواهند شد. بنابراین عده ای متقلب تعدادی موش پرورش یافته را در جویها رها خواهند کرد و الی آخر...

 

اونوقت تعداد نیروهای پلیس هم باید جهت دستگیری این متقلبین افزایش پیدا کنه!

 

می بینید اینجوری کلی از ملت بیکار، کارمند خواهند شد و آمار بیکاری کلی کاهش پیدا خواهد کرد.

 

باور کنید به همین سادگی

 


 
مبارزه
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

تازه چشمهام داشت گرم می شد که یکدفعه مورچه سرشو آورد تو اتاق و گفت: خاله!

- جانم؟ بیا تو (تا اومد تو برق اتاق رو روشن کرد) خاموش کن. (خاموش کرد و بعدش دوید و رفت بیرون) چرا رفتی؟

- می ترسم تاریکه!

- من که هستم... (بازم سرشو آورد تو ولی توی اتاق نیومد نیامد)‌ ببین خاله تو نباید بترسی تو دیگه بزرگ شدی.

- پاندا هم که از من بزرگتره از تاریکی می ترسه!

- خوب نیست خاله جون! تو باید با ترست مبارزه کنی! (سرشو برد بیرون از اتاق و چند دقیقه بعد)

- خاله - مبارزه کنم -  یعنی چی؟

- یعنی با اینکه از تاریکی می ترسی، ولی بری توی تاریکی تا یواش یواش ترست از بین بره. فکر نکن بزرگترها از هیچ چیزی نمی ترسن، بزرگترها با ترسشون مبارزه می کنند  و کم کم ترس از یادشون میره!

(آروم و متفکر سرشو از داخل اتاق برد بیرون و هیچی نگفت)

باز هم ترسید.... اما می دانم مبارز خوبی می شود!

پ. ن: عکس مورچه و پاندا


 
تفاوت خانمها و آقایان!
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

موثرترین راه برای آرام کردن خانمها همدردی کردن و دلداری دادن آنهاست نه راهنمائی کردن و راه نشان دادن!

توجه کنید:برای خانمها دلداری دادن بهتر است از راهنمائی کردن!‌

خانمها در مواجهه با شنیدن درد دل یکی از هم جنسان خود با توجه به غریزه ی ذاتی، معمولاْ همان راه دلداری دادن را در پیش می گیرند! اما آقایون با توجه به غریزه ی ذاتی خودشان که دقیقاْ برعکس خانمها است، راهنمائی کردن را در پیش می گیرند و این در اغلب موارد (خصوصاْ بین زن و شوهرها) باعث بحث می شه.

البته بعضی موارد هم هست که خانمها می خواهند مشورت کنند و مسلماْ نوع مطرح کردن مشکلشون متفاوت خواهد بود!

آقایون فقط مواقعی مشکلشون رو مطرح می کنند که نیاز به راهنمائی و مشورت داشته باشند و در اغلب موارد دلداری دادن کمکی به برطرف کردن نگرانیشون نمی کنه!

نکته: علت اصلی اینکه آقایون دهن بین تر از خانمها هستند هم در اینه! (آقایون لطفاْ این جمله را خصومت آمیز تلقی نکنید این فقط یک بحث روانشاسی است)

دانستن این مسئله و رعایت کردن آن، کمک بسیار زیادی به بهبودی روابط بین دو جنس مخالف اعم از خانواده، همکار، همسر و...می کند.

به همین سادگی، باور کنید !


 
حکمت!
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

کوچک که بودم، روزی از مادرم خواستم که پیراهنی که نسبتاً گران قیمت بود برایم خریداری کنه. مادرم قبول کرد اما گفت باید پولشو خودت بدی. گفتم: من که اینقدر پول ندارم. گفت: باشه بهت قرض می دم، هر موقع پول داشتی، قرضت رو بده.

 

منم قبول کردم و صاحب اون پیراهن شدم. هر وقت پول تو جیبی می­گرفتم، بیشترشو به مادرم می دادم و یک کمشو برای خودم بر می­داشتم.

 

یادمه که اون روزها خیلی سخت می­گذشتند. بعضی وقتها از رفتار بی­رحمانه مادرم ناراحت می­شدم. اما همه قرضم رو ادا کردم و یادمه آخرین قسط رو که پرداخت کردم، از خوشحالی بال در آوردم. شکل پیراهن رو هنوز هم خیلی خوب یادمه.

 

حالا که بزرگتر شدم، می­فهمم که اون موقع مادرم درس زندگی به من می­داد و سختگیری­اش از روی حکمت بود و خوشحالم که چنان رفتاری با من داشت.

 

          ای مهربانتر از مادر! حکمتت را از این آزمونهای سخت، تو خود دانی و بس!

       شاید روزی آنقدر بزرگ شوم که بتوانم با تمام وجود شکرگزار آزمونهایت باشم.


 
بگو: دوستت دارم!
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: آموزنده ، از زندگی

بگو: دوستت دارم!

نمی دونم چرا بیشتر آقایون ایرانی، به همه به جز همسرشون خیلی راحت می گن که: دوستت دارم.حتی بعضی وقتها که طرف با دوست دخترش ازدواج می کنه، قبل از ازدواج هزار بار می گه. اما بعد از ازدواج انگار نه انگار.

شاید آقایون فکر می کنند که:

 ۱- نباید به طرف رو داد!

 ۲- این لوس بازیها چیه!

۳- تکراری شده!

۴- نیازی نیست بگم،‌ رفتارم که اینو نشون می ده!

۵- اصلاْ همسرمو دوست ندارم که بگم!

یا موارد دیگه که الان به ذهنم نمی رسه.

(شما هم اگر دوست داشتید، توی کامنت مواردی اضافه کنید، من با کمال میل با ذکر نام به این مطلب اضافه خواهم کرد.)

پاسخها از نظر من :

۱- حواستون باشه که طرفتون کیه. طرفتون همسرتون هست که قرار شده با هم یکی بشید و هر چقدر به اون بها بدید، به خودتون بها می دید. و همیشه هم مطمئن باشید که بازتاب بیان این جمله تو زندگیتون درخشان خواهد بود.

۲- بیان این جمله یا مثل این در فرهنگ قدیم ما رایج نبوده و مرد سالاری قدما،‌ این اجازه رو بهشون نمی داده. اما حالا زمونه عوض شده. این خانمها اون خانمهای قدیمی نیستن که با یه لقمه نون که سر سفرشون ببرید، رضایت کامل داشته باشن. فکر می کنید لوس بازیه؟ خوب باشه با همسرتون یه رابطه لوس منشانه داشته باشید، مگه چی میشه؟ از همسرتون نزدیکتر دیگه کی هست که بتونید باهاش کاملاْ راحت باشید و از حالت جدی بیائید بیرون؟

۳- اصلاْ تکراری نمیشه. هیچوقت. مگر روزی سه بار غذا می خوریم، تکراری شده؟ یا اینکه اگر این کار تکراری شده رو انجام ندیم،‌ چه صدمه های جسمی می خوریم. اونم غذای روحه. باید روح همسرتون رو طور مرتب و مداوم تغذیه کنید تا هیچوقت گرسنه نشه. چون خدای نکرده پیامدهای بدی خواهد داشت.

۴- درسته که رفتارتون اینو نشون میده، اما بیانش هم خالی از لطف نیست و کامل کننده رفتارتون هست و بدون بیانش، احساستون رو کاملاْ به همسرتون نرسوندید.

۵- در حالتی که همسرتون رو دوست ندارید، دو حالت وجود داره: الف- یا نمی خواهدی دوستش داشته باشید. ب- یا اینکه می خواهید دوستش داشته باشید،‌ اما راحت نیست براتون.

در حالت الف که بهتره هر چه زودتر قیدشو بزنید و هم اونو راحت کنید و هم خودتونو.

در حالب ب،‌ لازمه یه کم دروغ بگید (از نوع مصلحتی)‌ بهش به دروغ بگید که دوستش دارید و خواهید دید که معجزه خواهد شد. چون اون باورش می شه و با شما با محبت بیشتری برخورد می کنه و در نتیجه شما محبت بیشتری می بینید و جذب می شید و این سیکل ادامه پیدا می کنه و زندگیتون شیرین میشه.  

این توصیه ها بر مبنای تجربیات شخصی و برداشتهای شخصی اینجانب و گفتگو با چندین تن از خانمهای شوهر دار (حتی شاید همسر خود شما) است. ‌

امیدوارم روش فکر کنید و عمل هم یادتون نره. در ضمن اینو یادتون باشه که همیشه اولین بار کار سختیه بقیش راحت تره.

خوشبخت باشید همتووووووووووون 


 
گرگ و میش
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

گرگ و میش

همه ما درونمون دو موجود قوی داریم. یکیش گرگه و یکیش میش.

این دو تا موجود متضاد، به خوبی و خوشی در وجود ما کنار همدیگه زندگی می کنند. اما بعضی وقتها زور یکیشون بیشتر میشه.

به نظر من اگر بخواهیم می تونیم کنترلشون کنیم. خیلی راحت میشه بفهمیم که در هر زمان کدومشون قویترند.

وقتی که دلت می خواد بدجنسی کنی،‌ همون موقع است که گرگه پر زورتر شده و اگر هم گاهی بزاری بعضی ها هر بلایی خواستن سرت بیارن و تو هیچ دفاعی نکنی، اون موقعی که میشه قویتر شده.

در صورت بروز هر کدام از این حالتها، میشه جلوشو آگاهانه گرفت.  

بعضی ها در حالتهای مختلف،‌ یکی از این دو موجود درونشون قوی میشه. مثلاْ خارج از خونه میش هستند و توی خونه گرگ! یا بر عکس.

خودم در حالت معمولی بیشتر موقع ها میش میش هستم... اما خیلی دلم می خواد بعضی وقتها هم گرگ باشم... دارم تمرین می کنم... شما هم امتحان کنید. اگر زیاد گرگ هستید، میش بودن را تمرین کنید و اگر خیلی میش هستید، گرگ بودن را تمرین کنید.


 
شیشه در بغل سنگ
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

امروز توی خبرها خوندم که یه دختر ۱۲ ساله که توسط چند تا مرد  اسیر شده بوده و نظر سوء بهش داشتن، توسط ۳ تا شیر نجات پیدا می کنه. شیر پاکتی نه ها!!! شیر جنگل.

اون سه تا شیر از اون دختر محافظت می کنند تا وقتی که پلیس و خانواده دختر می یان و اون سه تا شیر، دختر رو مثل یه هدیه تحویل اونها می دن.

کارشناسا گفتن که احتمالاْ به علت گریه دختر، که شبیه به صدای توله شیر هست، این اتفاق افتاده.

اما من می گم که:::::

گر نگه دار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

 


 
چند سخن
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: جمله های من ، آموزنده

 

چند سخن حکیمانه از حکیمه المرضیة الاول

 

مهم نیست که چقدر در آمد داشته باشی، مهم اینه که خرجت کمتر از دخلت باشه.

مهم نیست که چقدر زیبا باشی، مهم اینه که چقدر زیبائیها رو می بینی.

مهم نیست که چقدر دارا باشی، مهم اینه که به دارائیهای دیگران نظر نداشته باشی.

مهم نیست که چقدر آزاد باشی،‌ مهم اینه که آزاده باشی.

مهم نیست که چقدر بدی دیدی، مهم اینه که چقدر بدی می تونستی بکنی و نکردی.

مهم نیست که  دیگران چقدر دوستت دارند،‌ مهم اینه که چقدر دیگران رو دوست داری.

مهم نیست که چقدر  از دیگران محبت می بینی،‌ مهم اینه که چقدر به دیگران محبت می کنی.


 
مراقب چشمهایتان باشید
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

هیچ شده تا حالا با یه نگاه به صورت کسی شخصیتشو حدس زده باشید؟

مطمئناْ وقتی برای اولین بار کسی رو می بینید، از شخصیت طرف چیز زیادی نمی دونید. اما بعضی وقتها یه نفر همون بار اول توی دلتون جا پیدا می کنه و از یه نفر دیگه هم با اینکه نمی شناسیدش،‌ همینجوری الکی بدتون می یاد..

توی یه مجله خوندم که آدما هر کدومشون در اطرافشون هاله هایی از انرژی دارند. که برای هر کسی خاص خودش است. اگر دو نفر هاله های اطرافشون شبیه به هم باشه، خیلی زود جذب هم می شن. حتی یادمه توی اون مجله عکس مخصوصی از دو نفر گرفته شده بود که هاله های دورشون رو با رنگهای مختلف نشون داده بود و هر رنگی یه معنی خاصی داشت.

اما به نظر من رفتار آدمها روی خطوط صورت و خصوصاْ حالت چشمها اثر می گذاره... مدتی روی این موضوع فکر کردم که::: وقتی یه نفر به دنیا می یاد،‌ یه قیافه ثابت داره...اما شخصیتش بعداْ شکل می گیره و خیلی چیزها اکتسابیه... اما بعد یاد این موضوع افتادم که دانشمندا کشف کردن که بعضی از خصوصیات شخصیتی افراد، توی ژنهاشون هست... و خودم این رو علناْ توی بچه های خواهرم دیدم... اونی که تقصه از همون دوران نوزادی هم تقص بازی در می آورد.

ولی به هر حال طرز فکر اشخاص هم خیلی تاثیر داره... بعضی ها بزرگ که می شن با کوچیکیاشون خیلی فرق دارن و این بر اثر تربیت و کسب شخصیتهای مثبت یا منفیه..

همیشه وقتی کسی رو برای اولین بار می بینم... سعی می کنم از روی چشماش شخصیتش رو حدس بزنم. و باید بگم که تقریباْ همیشه درست از آب در می یاد... اون تقریباْ هم به خاطر اینه که شخصیت بارز افراد توی صورتشون نشون داده می شه... اما جنبه های شخصیتی کمرنگتری هم توی وجود هر کسی هست... مثلاْ یک نفر ممکنه آدم فوق العاده موذی باشه که از چشماش معلومه... اما بعضی وقتها هم مهربون باشه...

ما می تونیم با تغییر طرز فکرمون روی خطوط صورت و چشمهامون اثر مثبت داشته باشیم... پس مراقب چشمهایتان باشید.

 


 
رویا
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

 

اخیراْ چند تا کتاب خوندم از نویسنده های مختلف مثل پائولو کوئیلو که خیلی تاکید دارند روی رویاها. مخلص کلام همشون (خصوصاْ پائولو کوئیلو) اینه که رویاها بخشی از واقعیت هستند و میشه با پیگیری اونها رو تبدیل به واقعیت کرد.

بعضی ها از انرژی مثبت و منفی حرف می زنند و می گن که تفکر مثبت روی زندگی اثر مثبت داره و تفکر منفی هم اثر منفی. بعضی ها می گن با فکر مثبت میشه زندگی رو از این رو به اون رو کرد.

به نظر من خلاصه خلاصه همه این حرفها این ضرب المثل خودمونه: «خواستن توانستن است» مسلماْ چیزی رو که آدم می خواد اول بهش فکر می کنه یعنی توی رویاشه و بعد برای رسیدن بهش راههای مختلفی رو بررسی می کنه اینم همون انرژی مثبت می تونه باشه و اگر پیگیری کنه حتماْ به همش می رسه...

اون موقع که کوچیکتر بودم و به هیچکدوم از این چیزا آگاهی نداشتم یه رویاهایی داشتم... رویاهای خوب و بد... الان می تونم بگم که تقریباْ به همه رویاهام رسیدم... حتی شکستی که توی زندگیم داشتم... نتیجه همون رویاهاست...همیشه به یه همچین تجربه ای فکر می کردم...

شاید بهتر باشه رویاهامونو هرس کنیم تا زندگی بهتری داشته باشیم..


 
خواهش می کنم بگو
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، آموزنده

بگو دیگه. آخه چرا توی دلت نگه می داری؟ اصلاْ کار خوبی نمی کنی؟ خودتو آزار می دی و بعد هم بقیه رو.

بهش بگو که از حرفش ناراحت شدی. بگو که این رفتارش رو دوست نداری. بگو و بخواه که برات توضیح بده. روشنت کنه. یا تو قانع می شی که اشتباه برداشت کردی یا اون قبول می کنه که کارش نادرست بوده. اگر هم هیچکدوم قانع نشدید... یکی رو پیدا کنید که حرفشو قبول دارید واسطتون بشه.

می دونی اینجوری رابطتون قشنگتر می شه؟ می  دونی اعتمادتون بیشتر می شه؟ همدیگر رو بهتر می شناسید؟

اینجوری خیلی وقتها می فهمی که اون حرفی رو که تو ازش ناراحت شدی برای طرف بیان کننده همون معنی رو که تو برداشت کردی.. نمی ده.

بعضی وقتها حتی طرف (زنتون.. شوهرتون.. دوستتون.. مادرتون.. خواهرتون و ...)‌ می خواسته با اون حرف محبتشو به تو ابراز کنه اما تو بد برداشت کردی. باور کن راست می گم. برای من پیش اومده.

بعضیها این ناراحتیهای مختصر رو توی دلشون نگه می دارن و رو هم می ذارن. کم کم تبدیل به یک عقده ی بزرگ می شه. این عقده خیلی وقتها باعث جدائیها میشه.

باور کنید اونی رو که الان خیلی دوستش دارید اگر بهش بگید که از فلان حرف یا فلان رفتارش ناراحت شدید.. احتمال کمرنگ شدن دوستیتون.. عشقتون خیلی کمتره.. خیلی...

فکر اینکه آتو ندم دست طرف رو هم از ذهنت بیرون کن. اونیکه می خواد آتو بگیره از تو هم رفتن تو هم می فهمه که ناراحت شدی و بهت برخورده. پس وادارش کن تا توضیح بده.. یا معذرت بخواد.

یکی از راههای تقویت پیوندها همینه.


 
نکته های پند آموز!
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آموزنده ، نویسندگان دیگر

 

* نباید نگران باشی، چرا که نگرانی بی­ثمرترین عمل انسان است.

 

نباید از چیزی بترسی، چرا که بیشتر چیزهایی که از آن می­ترسیم هرگز اتفاق نمی­افتد.

نباید حسادت بورزی، چرا که سنگین ترین بار زندگی انسان است.

باید با هر مشکلی در زمان وقوع آن مبارزه کنی، چرا که در هر زمان فقط از پس یکی برمی­آیی.

نباید مشکلات را با خود به رختخواب ببری. چرا که همبستر بی­ارزشی است.

نباید از مشکلات دیگران وام بگیری، چرا که خودشان بهتر از تو با آن کنار می­آیند.

نباید با گذشتة خوب یا بد خود زندگی کنی، چرا که برای همیشه رفته است. به آنچه هم اکنون در زندگی­ات پیش می­آید تمرکز کن و شاد باش.

* باید شنوندة خوبی باشی، چون فقط زمانی که خوب گوش می­دهی، عقاید متفاوت با عقاید خودت را می­شنوی.

نباید گرفتار ناکامی­ها باشی، چرا که 90% آن در غصه خوردن است و فقط با طرز فکر خوش­بینانه تغییر می­کند.

* باید همیشه شکرگزار نعمتهای خدا باشید حتی از کوچکترین آنها چشم­پوشی نکن، چرا که تعدادی نعمتهای کوچک در مجموع سازندة نعمتی بزرگ هستند.

ترجمه توسط :من