دنياي آبي

اجتماعی

مرگ خودش!
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: داستانک ، غم

نشسته بود و پیکر بی جان خودش را نگاه می کرد. از شدت شوکی که از مرگ خودش به او دست داده بود،‌ زبانش بند آمده بود... نه می توانست گریه و زاری کند و نه کار دیگر. دیگران با نگرانی نگاهش می کردند اما هیچ کس حرفی نمی زد.

یادش می آمد که خودش چقدر به او اصرار کرده بود که مراقبش باشد. چقدر به پایش افتاده بود...

هیچ نمی گفت و فقط نگاهش می کرد...

می اندیشید که: خودش،‌ می دانست که او چه زجری کشیده. چه چیزها را پشت سر گذاشته! شاید او را درک می کرد که مجبور به کشتن خودش شده است.

اما نمی خواست خودش را از دست بدهد. از دور لکه های سفیدی دید که کم کم می آمدند و هر چه نزدیکتر می شدند،‌ بزرگتر می شدند.

۶ لکه سفید بودند. نزدیکتر آمدند... فرشتگانی نورانی بودند و زیبا. نزدیک جسد خودش که رسیدند، خم شدند تا آن را ببرند.

زبانش باز شد. فریاد زد:‌ نه! نبریدش ... او مال من است... جان من است... کجا می بریدش؟ زجه می زد و فریاد می زد. فرشته ها لبخند زنان جسد خودش را در بر گرفتند.

التماس کرد به پایشان افتاد: نبریدش... نبریدش...

یکی از فرشته ها که از همه زیباتر بود،‌ انگار که دلش به رحم آمده باشد،‌گفت: تو او را کشتی،‌ تو لیاقت نگهداری از او را نداشتی. حالا ما او را به جایی می بریم که به آن تعلق داشت. تو باید تنها بمانی. آن موقع که به تو اصرار می کرد: این راه را نرو... بن بست است... به حرفش گوش نکردی و رفتی... مگر ندیدی که هر چه جلوتر می روی،‌ ضعیف تر میشود؟ مگر التماسهایش را نشنیدی؟ مگر جان دادنش را ندیدی؟ اما یک قدم هم برنگشتی تا نجاتش دهی. حالا دیگر راه برگشتی نیست. جانی برایش نمانده. 

مادرش با آشفتگی در آغوشش گرفت: کی را نبرند؟ با کی هستی؟ 

فریاد زد:‌نمی بینی مادر؟ دارند می برندش... وجودم را ... خود بی گناهم را می برند!