دنياي آبي

اجتماعی

صدای ساکت!
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

صدای ساکت!

هر سه تا پسر تقریباْ همسن و سال بودند. بین ۲۳ تا ۲۵ سال. با شور و هیجان زیادی با هم حرف می زدند. منم رفته بودم تو نخشون.

اتوبوس رو گذاشته بودند روی سرشون.... بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند. گاهی هر سه تاشون همزمان حرف می زدند و می خندیدند.

بلند بلند می خندیدند... از ته دل.... قهقهه می زدند.... اما...

اما من هیچ صدائی نمی شنیدم... هی دقت کردم... عمیق شدم،‌ اما صدایی نمی آمد. اونها می خندیدند... اما صداشون در نمی اومد... ولی من می دیدم که می خندیدند...

نه.. نمی تونستم بشنوم.. نه من و نه هیچ کس دیگه... هیچ کس دیگه هم توی اتوبوس نمی شنید.... ولی اونها می خندیدند...

اونها حرف می زدند و می خندیدند... اما با زبان اشاره....اونم با چه شور و هیجانی...

می تونستند یک اتوبوس رو بگذارند روی سرشون با اون قهقهه هایی که من می دیدم... اما صداشون در نمی اومد... در نمی اومد... نمی اومد....