دنياي آبي

اجتماعی

چراغ قرمز
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک

چراغ قرمز

یک موتور نه چندان نو....

پسر کوچولو، پدر، دختر کوچولو و مادر با یک سبد پیک نیک که توش یک فلاکس چای و ۴ تا لیوان و ۴ تا بشقاب و یک سری خرت و پرت دیگه بود... به ترتیب روی یک موتور.

چراغ قرمز

یک ماشین آخرین مدل....

یک آقای خوش تیپ با یک خانم سانتی مانتال،‌ کنار هم.

چراغ قرمز

توی دل مادر روی موتور: هـــــــــی روزگار... ببین چه راحت توی ماشین لم داده اون خانمه... اونوقت ما باید برای پارک رفتن توی یک روز تعطیل، با این موتور فکستنی بسازیم، به روی شوهر هم نیاریم و بهش بخندیم و الکی خوش باشیم.

چراغ قرمز

توی دل خانم سانتی مانتال:  هـــــــــی روزگار... ببین چه خوشند مردم! با این موتورشون کلی خوش می گذرونند. با بچه هاشون می رن پارک و گردش و شوهرشون با بچه ها بازی می کنه... اما من بیچاره آرزو به دلم موند که با شوهرم و بچه هام یک بار برم پارک.... همش میگه: مگه پرستار ندارند؟! بعضی اوقات هم که فرصتی میشه با هم مهمونی بریم یا رستوران، می گه: بدون بچه... بچه دردسره... همیشه هم خشک و رسمی...

چراغ قرمز

لبخندی بین هر دو رد و بدل...

چراغ سبز

حرکت.....