دنياي آبي

اجتماعی

قرار وب نوشتی!
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی

قرار وب نوشتی!

روز جمعه هفته گذشته چند تا از دوستهای وب نوشتی رو ملاقات کردم. وقتی شروع کردم راجع بهش نوشتن، دیدم یه عالمه شد با کلی اضافات غیر ضروری. بعد تصمیم گرفتم خیلی خلاصه راجع بهش بنویسم.

زحمت برنامه ریزی و هماهنگی رو باربی عزیز کشیده بود.

در مجموع هفت نفر بودیم:

۱- باربی: باید بگم که از عکسی که قبلاْ توی وبلاگش دیده بودم،‌ خیلی باربی تر بود  یک تیپ صورتی و سفید مثل وب نوشتش هم زده بود. مهربان و صمیمی و قوی. درست مثل همون حسی که راجع بهش داشتم. فقط چیزی که یک کمی متفاوت بود،‌ قد بلندش بود(ماشاالله). البته می دونستم که قدش بلنده اما نمی دونستم اینقدر. راستش توی جمع دوستهام قد بلندترینشون حداکثر هم قد منه. ولی وقتی باربی کنارم نشسته بود، احساس کوچولویی بهم دست داده بود.

۲- لیلا: لیلا جون رو نمیشناختم قبلاْ ولی از آشنائیشون خیلی خوشحال شدم. لیلا هم گرم و صمیمی بودند.

۳- ممل: عینهو ممل، کوچولوی دوست داشتنی. در ضمن هر کی هر هنری بلد بود،‌ ممل هم بلد بود.

۴- محمد: یک پسر تپل و با نمک (چون من بزرگترم راحتم دیگه ) سوالهای اساسی رو همه رو محمد پرسید.

۵- محمد: هر چند که قبلاْ باهاش آشنایی نداشتم،‌ به نظرم اومد اسم وب نوشتش خیلی به تیپش می یاد یا اینکه تیپش خیلی به اسم وب نوشتش می یاد.

۶- حمید: به نظر من ظاهرش خیلی بچه مثبتی بود یعنی بیشتر از وب نوشتش.

ظاهراْ موجود خارق العاده جمع از نظر باربی عزیز و حمید، اینجانب بودم. باربی به دلیل اینکه به نظرش من گرم و صمیمی و یک کمی شیطون بودم، تعجب کرده بود (از تو کامنتی که برای حمید گذاشته بود، فهمیدم). این آقا حمید هم که وقتی منو دید،‌ همچین با تعجب منو نگاه کرد. بعد هم گفت: من فکر نمی کردم شما اینقدر بزرگ باشید. منم بهش گفتم:‌ ببخشید شرمنده.

خلاصه جای همتوووووون خالی.... خیـــــلی خوش گذشت... دست باربی عزیز درد نکنه که زحمت هماهنگی این قرار رو کشیده بود.

 راستش شنیدن خبر سقوط این هواپیما خیلی ناراحتم کرد. تصور اینکه اونها با چه شادی سوار شدند و با چه دلهره ای لحظه های سخت آخر رو گذروندند، حالمو بد می کنه. به همه بازمانده ها تسلیت می گم.