دنياي آبي

اجتماعی

غم برادر
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، احساسی

غم برادر

نمی تونیم دیگران رو کاملاْ درک کنیم تا دقیقاْ خدایی نکرده یه مشکلی عین همون مشکل واسمون پیش نیومده... این عین حقیقته... یاید سعی کنیم دیگران رو کمتر سرزنش کنیم... باید سعی کنیم خودمون رو اصلاْ اصلاْ برتر از دیگران ندونیم... باید سعی کنیم.

سریال او یک فرشته بود منظورش همین بود دقیقاْ!

دو هفته پیش دیدم داداشم بد جوری تو همه. در رو می کوبید به هم.. قیافش آویزون شده بود. حرف نمی زد و شام هم نخورد. رفتم بهش گفتم: داداش جووووون... عزیزم... بگو ببینم چه مرگته   

با کلی ادا و اطوار،‌ گفت که پدر مادر میثم و حسام دعواشون شده. حالا باباشون داره اسبابشو جمع می کنه که بره. (لازم به تذکر است که چند سال پیش از هم جدا شده بودند اما چند وقتی بود که پدر به هوای بچه ها - که البته هر کدوم دیگه الان ۲۰ به بالا سن دارند- اومده بود پیش اونها زندگی می کرد)‌

گفتم: حالا تو چرا ناراحتی؟

گفت: خوب دوستهام ناراحتند دیگه منم به خاطر اونها ناراحتم.

گفتم:‌آخی..... نازی... ولی تو می دونی که اونها شاید به این اندازه ناراحت نباشند... اولاْ که چند سال پیش پدر مادرشون از هم جدا شده بودند... بعدشم که باباش قرار نیست که بره تو خیابون بخوابه... کلی مایه داره... در ضمن اون دو تا تپل الان نفری یه دیس غذا خوردند بعد توی مارمولک  شام نخورده می خوای بخوابی؟!!!

هر چی گفتم به کتش نرفت که نرفت! یه چند روزی حالش گرفته بود.

دیشب دقیقاْ واسه خودم همین اتفاق افتاد و به خاطر یکی از دوستام،‌ کلی بارونی بودم... توی همون حس ناراحتی که بودم یاد داداشم افتادم و موضوع رو مقایسه کردم... دیدم شاید تازه غصه خوردن اون واسه دوستش از حالت غصه خوردن من واسه دوستم خیلی معقول تر بوده... آخه من اصلاْ درست و حسابی جریان این دوستمو نمی دونم چی هست... فقط می دونم که یه مشکلی براش پیش اومده.. همین.

شانس آوردم که داداشم جریان رو نفهمید وگرنه حتماْ کلی یاد آوری می کرد که تو بودی که به من می گفتی فلان و بهمان....