دنياي آبي

اجتماعی

آخ سارا!
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم
  • آخ سارا!

  • بعضی وقتها که مریض می شدم و تلفنی باهاش حرف می زدم.. می گفت: مریض شدی؟ آخ جون یک حلوا افتادیم.

  • وقتی توی مراسمش.. بهم حلوا تعارف کردند.. بغض آب شده ام فوران کرد....

 

  • یک خاطره از سارا

یک روز از طرف مدرسه ما رو برده بودند موزه. وقتی از موزه اومدیم بیرون. سارا رفت طرف یک ماشین مدل بالای پارک شده کنار خیابون توشو نگاه کرد و گفت: واای چقدر نازه!  وای چقدر خوشگله!  قوربونش برم!! چه مامانیه! فداش بشم!  در حین گفتن این جملات دستاشو تو هم کرده بود و کلی ادا و اطوار در می آورد.

من و بقیه بچه ها و همچنین دبیر همراهمون که کلی کنجکاو شده بودیم .. رفتیم که ببینیم که سارا چی دیده همه دور ماشین حلقه زدیم و توشو نگاه کردیم. اما هیچ چیز جالبی توش نبود. نه عروسکی... نه مجسمه ای... هیچی..

به سارا گفتم: چی رو می گی سارا؟! دوباره ماشینو نشون داد و گفت:‌اوناهاش نمی بینی چقدر خوشگله!

نگاه کردم.. اما باز چیزی ندیدم..

گفتم: چی رو می گی؟!

گفت: عکس خودمو می گم افتاده توی شیشه ماشین!

من و همه بچه ها منفجر شدیم از خنده. دبیرمون هم که دیده بود رفته سر کار یک لبخندی زد و گفت زود باشید سوار شید دیر شده!

روحش شاد.