دنياي آبي

اجتماعی

فال
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

دنیای فال و فالگیری دنیای عجیب و جذابی است.

فکر می کنم هر کدام از ما هر از چند گاهی به آن سر زده ایم.

ساده ترین آن فال حافظ.

یا حتی استخاره کردن هم به نوعی فال است.

من هم هر از چند گاهی سری به یک فالگیر جدید می زنم.

چند روز پیش میهمان یکی از دوستان خیلی خوبم بودم. بعداز ظهر پیشنهاد دادم که سری به یک فالگیر که چند وقت پیش دوستانم تعریفش را کرده بودند، بزنیم.

دوستم با اینکه اصلا اعتقادی ندارد، با نهایت لطف قبول کرد که با من همراه شود و حتی فال هم بگیرد.

حالا بماند که به دلیل اینکه راه را بلد نبودیم و من هم روی گم شدن به دلیل دیر رسیدن خیلی حساسم، سر راه از چند صد نفر آدرس گرفتیم.

بنده خدا دوستم که کنارم نشسته بود، مجبور بود این ماموریت سخت را انجام دهد و به درخواست من، حتی از یک راننده که داشت از پارک می اومد بیرون هم آدرس پرسید!

خلاصه مکان! را پیدا کردیم و در زدیم و وارد شدیم.

آپارتمان بزرگی بود که پس از وارد شدن، وارد یک محوطه بزرگی شدیم که کاملا تاریک بود و پر از مبلمان. ما روی صندلیهای یک میز ناهار خوری گرد 5 نفره نشستیم. کسی تحویلمان نگرفت.

یک خانومی از توی آشپزخانه سمت راست که نات اوپن بود، پرسید چند تا قهوه. گفتم 2 تا.

جلوی این قسمت تاریک، یک قسمت روشن بود که در آن 2 خانوم روی مبلهای تختخوابشو لمیده بودند و مشغول دیدن PMC بودند. دو تا دختر کم سن تر هم از اتاق خوابها به جمع آنها اضافه شدند.

اون صحنه به نظرم آشنا می اومد و  انگار قبلا آنجا را دیده بودم!

خلاصه بعد از خوردن قهوه، یکی از خانمها که سن بیشتری داشت، رفت داخل آشپزخانه و ما را صدا زد.

اول من رفتم.

شروع کرد به پرسیدن اسم، وضعیت تاهل و ......!!!!!!

اصلا نیم نگاهی هم به فننجان قهوه ننداخت!

بعد با ورق شروع کرد به فال گرفتن!

که باید نیت می کردی و بعدا ایشون از روی نیت بلند گفته شده! پاسخ می داد.

یکجور شبیه مشاوره بود!

اصلا شباهتی به فال نداشت.

باز فالگیرهای قبلی اقلا یه عالمه خالی می بستند و حداقل یک چندتایی از توش درست در می اومد، آدم خودش را گول می زد که راست می گویند

ولی این خانوم حتی این زحمت را هم به خودش نداد!

از اتاق که اومدم بیرون، دلم می خواست به دوستم بگم نرو تو. ولی دیگه قهوه خورده شده بود و فایده ای نداشت.

خلاصه هر دومون ناراضی از اون مکان اومدیم بیرون.

موندم اون دوستهایی که از ایشون تعرفی کردند دیگه چه سرخوشهایی بودند!