دنياي آبي

اجتماعی

باران تاریک
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر

آنکه آواز مرا آزرد و رفت

 بهترین تصنیف من را برد و رفت

 

 رفت و گرداب نگاهم را ندید

 رفت و طوفان های آهم را ندید

 

 وای بر آن روز سرد پر غبار

 وای بر آن جاده ی بغض انتظار

 

 من نگاهم سرد و باران خورده بود

 او تبسم بر لبش پژمرده بود

 

 من به عطر هوش خود الکل زدم

 گونه ی خود را برایش گل زدم

 

 این ریای لحظه ی لبخند بود

 این برای گریه ی من پند بود

 

 ناگهان لرزید دست کینه ام

 زخم هق هق باز شد در سینه ام

 

 او لبم را دید لرزان در سلام

 او به بغضم خیره شد در ازدحام

 

 من به گوش خود صدایش می زدم

 سنج ویرانی برایش می زدم

 

 در خزان آخرین دم های او

 گریه کردم بر عزیزم های او

 

 ای مسافر های هایم را ببین !

 زخمی لنگ صدایم را ببین !

 

 بی تو چون تنها شدم با درد من

 با عزیزم ها چه خواهم کرد من

 

 بی تو من با داغ خود دق می کنم

 بی تو احساس شقایق می کنم

 

 قطع کن ای آسمان یک لحظه برف

 ای عزیزم ها بگیریدش به حرف

 

 عشق من ! آتش مزن افکار من

 صبر کن اندازه ی سیگار من

 

 من تو را گم کرده ام دستم بگیر

 من تلاطم کرده ام دستم بگیر

 

 عین بغض سرد دلگیران شدم

 از خداحافظ مگو ، ویران شدم

 

 مثل خنجر تلخ و خونسردی برو

 ای خداحافظ تو نامردی برو

 

 ای خداحافظ خدا لالت کند

 روی نعش گریه غسالت کند

 

 آه چشم پرغبارم را ببین

 وای دست سوگوارم را ببین

 

 من پر از آه تو در آیینه ام

 سر بنه ای مهربان بر سینه ام

 

 من طنین گریه در گوش توام

 من تشنج های آغوش توام

 

 امشب ای کابوس لب ! پیشم بمان

 بر سر بالین تشویشم بمان

 

 من به دنبال سفر زین می کنم

 جاده ها را بی تو نفرین می کنم

 

 بی تو باید زندگی را چید و مرد

 بی تو باید عشق را نوشید و مرد

 

 بی تو لکنت بی تو لعنت بر عبور

 بی تو نفرین بر درختان صبور

احمد عزیزی