دنياي آبي

اجتماعی

تپش
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

 تپش

دستمو محکم نگهداشته بود روی سینش.

گفت: ببین چه تند تند می زنه.

گفتم: آره، انگار می خواد بپره بیرون. احتمالاْ توی سینت خیلی جاش تنگه.

آروم از گوشه چشمش اشکی روی گونه های گوشتالوش غلطید و گفت: آخه هیچوقت نه خودم هواشو داشتم و نه اطرافیانم. کوچکتر که بودم، وقتی شیطونی می کردم و اینور و اونور می دویدم، زمین که می خوردم، بابام می اومد اول یکی می زد تو گوشم که چرا زمین خوردم . درد زمین خوردن جاشو می داد به درد کتک بابام.

یک کمی که بزرگتر شدم، عاشق معلمهای مدرسمون شدم. واسشون شعر می نوشتم. دوستشون داشتم. مادرم یه روز اومد تو مدرسه، منو جلوی همه اونهایی که دوستشون داشتم و ازشون خجالت می کشیدم، ضایع کرد. هم توی دوره راهنمایی هم توی دوره دبیرستان.

بزرگتر که شدم، عاشق شدم... عاشق یه پسری که .......... اما پاش وایسادم.... اومد خواستگاری...... به خاطر قولی که داده بودم، تا آخر وایستادم جلوی مامانمینا که می گفتن: این پسره روانیه... این زن نگهدار نیست.... این عصبیه.... این....

اما رو قولم وایسادم تا آخرش.... رفتم سر خونه و زندگیم که فقط ۴ ماه طول کشید.... وقتی برگشتم خونه مامانمینا، یه جای سالم توی صورتم نمونده بود.

برگشتم و همونجا موندم.... می دونم اشتباه کردم،‌ شاید خیلی چیزها رو هم پیش بینی می کردم... اما..... خوب اشتباه کردم... زندگیمو خراب کردم...

حالا خانوادم که هر کدوم هر روز یه چیزی می گن... درست مثل بچگیهام وقتی می خوردم زمین... دیگه درد به دوش کشیدن مطلقه بودن،‌ جاشو داده به درد نیش زبون خانوادم....

اشک گوله گوله آروم و بی صدا از چشماش می ریخت پائین.

دستشو توی دستم فشار می دادم. حالا قلبش آرومتر شده بود... شاید چون یه کم از بارشو ریخته بود بیرون.

آروم بوسیدمش... چی می تونستم بهش بگم جز اینکه با گریه هاش همراهی کنم...

بهش گفتم: به خدا توکل کن... خدا بهت کمک می کنه.... خدا دستتو می گیره...

هق هقش بیشتر شد....

گفت: خدا هم انگار منو فراموش کرده... خودش می دونه که من چقدر وفادار بودم..... به عهدم وفا کردم.... به شوهری که با من مثل ..... رفتار می کرد، تا آخرین لحظه وفادار بودم.....

بهش گفتم: خدا هیچ وقت بنده هاشو فراموش نمی کنه... اونها رو که بیشتر دوست داره، سخت تر آزمایش می کنه... تو هم می تونی از این آزمایش سربلند بیرون بیای... من مطمئنم... تو یه دختر قوی هستی که در برابر همه مشکلات به تنهایی ایستادی، روز آرامشت در راهه.... فقط یه کم صبر کن.

دیگه هیچی نگفت... هق هقش آروم شد.... به یه نقطه ای اون دور دورها خیره شده بود.. تو چشماش برق امید رو دیدم... 

منم دیگه هیچی نگفتم...

براش دعا می کنم. براش دعا کنید.