دنياي آبي

اجتماعی

نجات
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حیوانات

نجات

یه گوشه گیر افتاده بود، نه راه پس داشت نه راه پیش. خیلی ترسیده بود. بچه یه حیوون نه چندان زیبا. یه کمی آب ریختم روش. اینور و اونور دوید. اما نمی تونست فرار کنه.

نگاش کردم... پر از ترس بود قیافش. بهش گفتم: تقصیر خودته نباید می اومدی اینجا... رفتم و چند دقیقه بعد برگشتم، حس کردم بیهوش شده یا اینکه خوابیده.. آروم دست کشیدم روش... چقدر نرم بود! شروع کرد به دویدم اما راهی نداشت که بره... مونده بودم باهاش چکار کنم... بزارم اونجا بمونه تا بمیره،‌ خودم جونشو بگیرم...

اونجا حس کردم که قدرت دست منه... من خدام (نعوذ بالله) و می تونم اونو زنده بزارم یا جونشو بگیرم. اونم مثل یه بنده ای که توی یه مخمصه افتاده، راه فرار نداشت و فقط الکی اینور و اونور می رفت. مثل خیلی وقتها که مشکلی پیش می یاد و راه خلاصی نداریم.

تو دلم گفتم:‌من به تو رحم می کنم تا خدا هم در همچین موقعی به من رحم کند.

با یه وسیله از اونجا بیرونش آوردم و بعد در فضای باز رهاش کردم.

وقتی که رهاش کردم، یک کمی ایستاد، عقب رو نگاه کرد (به من) بعد شروع به دویدن کرد و رفت...

حس خوبی داشتم... با اینکه اون جزء حیوانات موذی بود، اما خوشحال شدم که تونستم جونشو نجات بدم.

شاید دیگه همچین فرصتی برام پیش نیاد. مگه من چند بار دیگه می تونم جون یه بچه مارمولک رو نجات بدم!