دنياي آبي

اجتماعی

سارا!
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

همیشه جلوتر از من!

اون موقع ها که کلاس اول دبیرستان با هم آشنا شدیم. خیلی خوشم اومد ازت. شاگرد زرنگ.. شیطون.. با ایمان... وروجکی بودی...

همیشه دلم می خواست مثل تو باشم. خیلی دوست داشتنی بودی. همه دوست داشتن. همه...

بعدش که داشنگاه قبول شدی.. بازم جلوتر از من بودی. همون سال اول. یک رشته خوب.

رفتی سر یک کار خیلی خوب... بازم بهتر از من.

توی عشق و ازدواج و زندگی مشترکت هم جلوتر از من بودی و موفق.

بعد توی دست و پنجه نرم کردن با بیماریت هم .... چی بگم.. همه اطرافیانت گریه می کردن و تو می خندیدی. یادته سارا. من که خیلی جلوی خودم و می گرفتم. اون موقع ها هم شیطونی می کردی. هیچ وقت یادم نمی ره. یادته وقتی یک مشکلی برام پیش اومده بود می گفتی اگر جای من بودی چکار می کردی. راستی اگر جای تو بودم از همون روز اول که می فهمیدم سرطان دارم حتماْ روحیه مو می باختم.

باز هم تو...

حالا همه که جلوتر از من رفتی اونور آب...

این انصاف نیست. تو که انسان کامل و موفقی بودی.. تو که خوب بودی و به هر کی دستت می رسید خوبی می کردی.

چرا خدا باید تو رو از ما بگیره. ای خدای خسیس. خوبها رو برای خودش می خواد.

سارا! می خوام بدونی هر روز به یادتم.

می خوام بدونی همیشه یاد حرفهات می افتم. یاد شیطونیهات. نصیحتهات. خوبیهااات.

اما اینو بدون که همیشه دلم می خواد جای توی بودم. حتی حالا که خیلی زود رفتی اونور آب!

گریم می گیره وقتی می خوام برات فاتحه بخونم. باورم نمیشه! هنوز باورم نمیشه! سارا منتظر فاتحه من نباش!