دنياي آبي

اجتماعی

بی فردا !
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: شعرکی

می آمدی دوباره باز

با دستهای خالی از پرواز

نگاهت همیشه بدون فردا

باز می بست دلم را به رویا

ز بی فردایی سرگشته و حیران

لب باز می کردم به گفتن فلان و بهمان

برایت چه ساده بود انگار

فراموشی در خماری یار

با رفتنت هر چند چو کابوس

زندگیم گردیده بدون فانوس

شبهایم گردیده چون روز

بی خواب و سرگشته با سوز

همراهی می کندت دلم با آه

تا لحظه ی رسیدن به آخر راه

 

"شاعر بعد از این"