دنياي آبي

اجتماعی

برای لبخند!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: از زندگی

 

چند روز پیش رفته بودم مطب یک دکتر که یک منشی لولو داره! یعنی این منشی خانم که خیلی هم مسن هست، در حد بی نهایت استرس وارد می کنه به طوری که همه ازش به معنای واقعی حساب می برند. استرس

مطب دکتر مذکورهمیشه فوق العاده شلوغ است و هر بار باید کلی معطل بشی تا نوبتت بشه. من اینبار خواهش کردم نوبت من اولین باشه. ولی وقتی رفتم اونجا چهار تا بیمار قبل از من اونجا بودند که به همه گفته شده بود اول وقت بیان!

خسته از محل کار، با یک قیافه ی مغموم و گرفته و یادآوری خاطره ی دفعه ی قبلی و نگران از اینکه کی نوبتم میشه، نشستم منتظر. دو نفر از اون بیمارهای خانوم با همسرانشون اومده بودند. هر دو زوح آخر خوش تیپ و مایه دار به نظر می رسیدند. مخصوصا یکیشون که از حرفهاشون فهمیدم از کیش اومدند و به معنای واقعی ظاهرشون کیشی بود.گاوچران

منم که از سرکار رفته بودم با یک مانتو شلوار معمولی و بدون اطو. با یک کفش طبی که داداشم همیشه مسخرش می کنه! با یک جوراب آبی با گل گلهای زرد و صورتی که وقتی پامو رو هم می انداختم به شکل ضایعی پیدا میشد. خلاصه حال و هوا و روحیم کلی با تیپم هماهنگ بود و هر دو داغوووون!منتظر

اینجور موقعها هم که همه بیکارند، فقط همدیگرو برانداز می کنند.

یک مدت که گذشت، بیمارهای جدید اومدند و مطب یک کم شلوغتر شد. من هم با بغل دستیم که بینیشو پیش همین دکتر جراحی کرده بود، شروع به صحبت کردم.

خانم کیشیه که همسرش مدتی بود که خسته شده بود و رفته بود بیرون از مطب، پرسید شما هم بینیتو اینجا عمل کردی؟

- نه من عمل نکردم.

- ولی بینیت خیلی قشنگه. مثل عمل کرده ها می مونه!

- ممنون.

هر چند که قبلا هم اینو شنیده بودم، اما از اونجا که آخر اعتماد به نفسم، تو دلم فکر کردم این خانومه مهربون گشته ببینه من چه چیز مثبتی دارم ازم تعریف کنه!ابرو

بعد از یک مدت که خسته شدم و خواستم برم بیرون قدم بزنم، طبق معمول گوشی بنده خدا از توی جیبم افتاد زمین توی اون سکوت! خجالتبرش داشتم و فوری رفتم توی راهرو!

دیدم یک خانومه که قبلا توجهمو به خاطر صورت زیبا و دوست داشتنیش جلب کرده بود، دنبالم اومد بیرون و گفت: ببخشید خانم شما ازدواج کردید؟

- نه مجردم!

- قصد ازدواج دارید؟

- فکر کنم شما سن منو خیلی کمتر حدس زدید. (طبق تجربیات قبلیم می دونستم)

-مگه شما چند سالتونه؟

- 35 سالمه (با یک کم تخفیفنیشخند)

- تعجببرادرم 29 سالشه!

- دیدید گفتم؟

- باشه حالا .........

- فکر خوبی نیست به نظرم.....

بعد از رفتن خانومه به داخل مطب و شروع کردم به قدم زدن توی راهرو و به این فکر می کردم که چه تجربه ی خاطره انگیزی شد امروز توی این مطب!

در آخر هم که خانوم کیشیه با اصرار نوبتشو داد به من و رفتم پیش دکتر، دکتر هم داروهایی تجویز کرد و گفت که با این داروها بهتر میشی اما باید جراحی کنی تا مشکل به طور کامل از بین بره!

صرفنظر از جراحی که دکتر تجویز کرد، روز متفاوتی بود. هورا