دنياي آبي

اجتماعی

سارا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، غم

سارا

الان یک ساله که ازت خبری ندارم... چه زود گذشت... یک ساااااال.  می خوام برو بچه های دوران دبیرستان رو جمع کنم. اگر خدا بخواد با هم بیایم به دیدنت.

دیشب اومدی به خوابم و خیلی باهام حرف زدی... حیف که یادم نمی یاد چی گفتی... اما یادم می یاد که مثل همیشه شنگول و شیطون بودی. کلی خوشحالم که یاد من کردی.

چقدر سخت بود زنگ بزنم خونه مامانتینا و زمان مراسم تو رو بپرسم از خانوادت... اون دفعه که می خواستم زنگ بزنم آدرستو بگیرم، خیلی بهم سخت گذشت.

انگار همین دیروز بود که اومده بودیم خونه مامانتینا که برات دعای توسل گرفته بودن. چقدر خوشحال شدی وقتی عکسهای عروسیتو که برات درست کرده بودم، به همکارات نشون می دادی... واای سارا... چقدر نحیف شده بودی این آخریا...

حتماْ تنبلی رو کنار می زارم و سعی می کنم مثل خودت با جدیت بچه ها رو جمع کنم که بیایم توی مراسمت... همه رو می یارم تا ذوق زده بشی... همه اونهایی رو که مطمئنم سالهاست ندیدیشون... قول می دم سارا...