دنياي آبي

اجتماعی

چیزی شبیه معجزه!
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: احساسی ، از زندگی

 

چند ماه پیش از شرکت یک وام نسبتا زیاد گرفتم که به صورت یکهویی بر گردونم.

کم کم داره موعد برگشتش نزدیک میش و من باید راهی پیدا می کردم برای جایگزینیش.

 

توی شرکت یک صندوق قرض الحسنه داریم بین کارمندها که ماه گذشته دور جدید پرداخت وام بر اساس قرعه کشی قرار بود شروع بشه. همکارها می دونستند که من باید به زودی اون مبلغ وام رو به شرکت عودت بدم. بنابراین به چند تا از خانمها به طور شوخی و جدی گفتم که شما که فعلا نیاز به این وام ندارید، اگر جلوتر از من اسمتون دراومد"باید" جاتونو به من بدید. دو - سه نفر با کمال میل قبول کردند... بعضی ها فقط سکوت کردند.

اما یکی از خانمها با یک قیافه ی ابرو بالا انداخته ی دست به سینه گفت: "حالا اگر تو نفر هفتم /هشتم شدی امکانپذیره، اما اگر نفر بیست و دوم شدی، نمیشه که"

گفتم:" نه دیگه اگر کسی می خواد ایثار کنه باید اساسی ایثار کنه"

یکی از بچه ها که اونجا بود گفت: "برای من فرقی نداره چندم بشی وام من مال تو!"

اما اون خانم همچنان توی قیافه موند! و از فرداش شروع کرد به گفتن اینکه:‌ "خدا کنه من اول بشم... وااای کی قرعه کشی می کنید ...من منتظرم... و ..."

بهش گفتم: "لازم نیست این حرفها رو بزنی، من قطعا نوبت وام تو رو نمیخوام، خیالت راحت باشه"

 

من واقعا" ته دلم توقع نداشتم کسی نوبتشو به من بده  و برای این موضوع دائما دعا می کردم.

 

روز قرعه کشی، اسم من اولین نفر بود به لطف خدا!

و شما حدس بزنید اون خانم قیافه چندمین نفر؟

×××

و من منتظر معجزات بزرگتری هستم!

 

miracle

 

 "آمین"