دنياي آبي

اجتماعی

عزیزم
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: عشق ، داستانک

 

"عزیزم" صدایش می زد.

نه از این "عزیزم" هایی که مردم به در و دیوار می گویند، از آن "عزیزم" ها که از ته دل می آید و قسمی از جان را منتقل می کند، مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

اما "عزیزم" فقط نگاهش می کرد.

نگاه کافی نبود. قرار بود "عزیزم" هم حرف بزند. اما فقط با عجله غذا می خورد و دست نوازش را به شدت نوک می زد.

از وقتی بیماری اش اوج گرفت، "عزیزم" هایش را "عزیزم" با نگاهی مبهوت پاسخ می داد.

اما او همچنان "عزیزم" را با جان می داد.

نفس های آخر جانی نمانده بود برای "عزیزم" گفتن.

فقط نگاهی نفس گیر...

و تمام.

در هیاهوی لحظه های پس از سکوت، صدای آشنایی طنین انداز شد.

"عزیزم"

"عزیزمی" مهربان، گرم، آرامشبخش و دلنشین.

که از نوک نوک طلا فوران می کرد.

درست شبیه طنین صدای گذشته ی سکوت اکنون!