دنياي آبي

اجتماعی

ساعت: ۲۱:۳۰
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: داستانک ، غم

ساعت: ۲۱:۳۰

نیمکت ایستگاه اتوبوس.

آخرین اتوبوس، آماده حرکت.

نیمکت ایستگاه اتوبوس.

زنی با مانتویکی، روسریکی و شلوارکی.

- خدایا! یه کاری کن امشب بتونم توی یه جای گرم و نرم (خنک)‌بخوابم. توی خیابون خوابیدن خیلی سخت می گذره.

ساعت:۲۱:۳۵

آخرین اتوبوس، آماده حرکت.

دخترکی با سازکی.

- چه خوب شد رسیدم به این اتوبوس.

تلاقی دو نگاه

زنی با مانتویکی، روسریکی، شلوارکی و لبخندکی

- فکر نکنم خیلی از من کوچکتر باشه. کاشکی منم یه خونه گرم و نرم داشتم و با عجله می خواستم به خونه برسم.

دخترکی با سازکی و اخمکی.

- واه واه... زنیکه..... چه لبخندی می زنه!!! اینان که جامعه رو نا امن می کنن.

ساعت:۲۱:۴۰

آخرین اتوبوس،حرکت.

مردکی با دندانهای زردکی لبخند زشتکی.

-حتماْ اهلشه که تا الان اینجا نشسته، زنم که رفته قهر. همه چی جوووور...

زنی با مانتویکی، روسریکی، شلوارکی و آهکی.

ساعت:۲۱:۴۵