دنياي آبي

اجتماعی

یک عدد خواستگار!
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی

 

یکی از دوستهای مامان که خیلی دنبال کار خیره و تا الان زورش به من نرسیده نیشخند یک خواستگار جدید معرفی کرده بود به مامان.

مامان هم طبق معمول اول تصمیم گرفته بود خودش صحبتهای اولیه رو انجام بده ببینه مناسب هست که به من بگه یا نه.

خلاصه بعد از چند بار صحبت کردن مامان تشخیص داده بود که بد نیست من یکبار ایشونو ملاقات کنم.

شماره منو داده بود به آقا که به من زنگ بزنه. ایشون هم تماس گرفتند و دوباره همه سوالهایی که از مامان پرسیده بود از من سوال کرد. از جمله قد و وزن.  من هم متقابلا" پرسیدم ازش. گفت: قدم 172 سانتی متر و وزنش یادم نیست اما خیلی تاکید داشت که قبلا وزنش زیاد بوده و الان رژیم گرفته خوب شده!

خلاصه از من دعوت کردند که بعد از افطار با هم بریم کافی شاپ! من هم گفتم نه دیروقت میشه بهتره که روز بریم و ماه رمضون بودن هم اشکالی نداره.

حالا بماند که به هنگام صحبت تلفنی از صدای رمانتیک من که می تونه باعث شکفتن ذوق شعر گفتنش بشه کلی تعریف کردخوشمزه و کلی هم "جان، جان" گفت که هر دوش وقتی بار اول و دوم با یکی صحبت می کنی و چیزی بینتون هنوز ایجاد نشده حس یک آدم دخترباز حرفه ای رو بهم می ده! 

خلاصه روز موعود قرار شد ایشون بیاد دنبالم. تاکید کرد با فلان ماشین (مدل بالا) می یام.

سر ساعت مقرر رسیدم به محل قرار.

همچین که سوار ماشین شدم مارک عینک آفتابیش که گوچی بود خورد تو چشمم!

تصمیم گرفتم اصلا عینک خودمو از چشمم در نیارم که علی رغم شیشه هاش که هنوز خوب مونده دسته هاش داغون شده!

یک تی شرت سفید مارک آدیداس با سه خط سبز فسفری روی شانه هاش پوشیده بود با شلوار سرمه ای رنگ که این یکی مارکش معلوم نبود البته نیشخند. دستبند طلاش هم که فکر کنم نیم کیلویی وزن داشت!خنثی

تازه وقتی رسیدیم به پارک مقصد و پیاده شد دیدم که چقدر تیپش ناهماهنگه!ناراحت

حسم این بود: فقط میخواسته مارک بپوشه!متفکر

 علاوه بر این قدش 172 که هیچ شاید 167 هم نبود با یک شکم گنده! که البته خیلی مهم نبود، ولی از آنجایی که خودش رو جور دیگه ای توصیف کرده بود، نشاندهنده ی اعتماد به سقف ایشون بود. دروغگو

 از اول تا آخرش همه صحبتهاش راجع به پول بود. که حاضره دو برابر حقوقمو بده و من بشینم توی خونه. که خانم باید توی رفاه کامل باشه که همه دارائیشو به نام همسرش می کنه و ...

وقتی منو دید نظرش راجع به کافی شاپ به رستوران تغییر پیدا کرد و کلی ناراحت شد که چرا توی ماه رمضان هستیم و نمیشه بریم یک رستوران خوب ناهار بخوریم با هم. اما دعوت کرد که فردا شبش اگر کاری ندارم حتما با هم بریم افطار که من هم محترمانه دعوتش رو رد کردم.  

البته این آقا اصلا شغل آزاد نداشت. بلکه شغلش فرهنگیانه هم بود. ولی رفتار و گفتارش با شغلش هماهنگ نبود. و یکسری مشکلات خاص داشت توی زندگیش.

من هم طبق معمول جواب رد رو تقدیم کردم به آقا.قهر