دنياي آبي

اجتماعی

موفقیت
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، آموزنده

 

جامعه ما آدم‌های موفق را دوست دارد. همینطور ماجراهای آدم‌های موفق را دوست دارد. به نظرمان زندگی ما در مقابل این داستان‌ها نیاز به تغییر دارد. آیا نباید ما هم "موفق" باشیم؟

من هیچ خانه‌ای نساخته‌ام. هیچ کتابی ننوشته‌ام. مدرک دکترا نگرفته‌ام. ثروتمند نیستم. بازنده و ناتوان نیستم، اما این احساس نیز مرا رها نمی‌کند که بیشتر از این‌ها جا دارم و بهترین چیزی که از دستم بر می‌آمده را انجام نداده‌ام.

احساس "به اندازه کافی خوب / موفق نبودن" امروزه در بین انسان‌ها بسیار گسترده است. دیگران خانواده‌های خوشبخت‌تری دارند، مسافرت‌های بهتری می‌روند، محبوب‌ترند ـ دیگران موفق‌اند و ما (انگار) در جاده موفقیت به دنبال آنان می‌لنگیم. این حس خود کم‌بینی، چندان بی‌دلیل نیست: امروزه، بیشتر از هر زمان دیگری، امکان مقایسه خود با دیگران به وجود آمده است. به دلیل وجود رسانه‌ها، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی شناخت بیشتری نسبت به زندگی دیگران پیدا کرده‌ایم، و به نظر می‌آید که آن‌ها در زندگی به چیزهای بسیار بیشتری نسبت به ما دست پیدا کرده‌اند. در گذشته، گروه انسان‌هایی که خود را با آنان مقایسه می‌کردیم، کوچک‌تر و قابل کنترل‌تر بود. آن زمان تنها خانواده، دوستان، همسایگان و برخی آشنایان دیگر بودند که اساس مقایسه ما را می‌ساختند. امروزه اما ما با روند زندگی‌های بی‌شماری رو‌به‌رو می‌شویم.

خود را با دیگران مقایسه کردن در وهله اول امری طبیعی است و این نیز طبیعی است که در این مقایسه، ما خود را با بالاتر از خودمان مقایسه می‌کنیم و نه با پایین‌تر از خود. وقتی مشاهده می‌کنیم که دیگران به چه چیزهایی دست یافته‌اند، الهام می‌گیریم که از آن‌ها تقلید کنیم. اما نیرو گرفتن از چنین مقایسه‌هایی، تنها زمانی به وجود می‌آید که نتیجه مقایسه برای ما آن چنان منفی نباشد. هنر در اینجاست که با وجود تمام مقایسه‌ها، ارتباط‌‌مان با خودمان (خود ارجاعی) را از دست ندهیم، به این معنی که از این مقایسه‌ها به حرکت درآییم، بدون آنکه راه خود را گم و فراموش کنیم.
شین لوپز (
Shane Lopez) روانشناس موسسه گالوپ می‌گوید: " انسان‌های خود ارجاع خود را مانند یک لنگر می‌دانند. به بازدهی و کارکرد خود توجه دارند، اما خود را دایم با افراد بسیار موفق‌تر از خودشان مقایسه نمی‌کنند. آنها می‌توانند از دیگران الهام بگیرند، اما با آنان رقابت نمی‌کنند، چرا که مقیاس اصلی خودشان هستند. آن‌ها راهی را که دیگران می‌روند را بسیار بهتر از راه خودشان نمی‌بینند. هدف‌های کاملا شخصی و مختص به خودشان را دارند و این اهداف را از چشم دور نمی‌دارند."

اما در زمانه امکان مقایسه‌های بی‌پایان، در کنار خود ماندن کار چندان آسان نیست. به سرعت خود را موظف می‌بینیم که دیگران "از خودمان بهتر" را دنبال کنیم. اگر احساس "من-باید / می توانستم -خیلی- بهتر از - اینی که – هستم - باشم" بیش از حد بر ما مسلط شود، قربانی "سندرم رقابت" (
contendersyndrome) شده‌ایم. در این حالت، این نگرانی بر ما چیره می‌رود که از امکانات خود به اندازه کافی بهره نمی‌بریم، که در "متوسط بودن" جا خوش کرده‌ایم، در حالی که دیگران با نتایج عالی به سرعت از ما جلو می‌زنند. یک سردبیر هر چقدر هم که موفق باشد، اما (تاسف می خورد که) خود کتابی ننوشته است! کاری که (اینطور فکر می‌کند) از بسیاری نویسندگان که نوشته‌های‌شان را منتشر کرده بهتر بلد است. یک پرستار در شغل خود بسیار عالی است، اما خب، دکتر نشده است! و یک مکانیک با یک کارگاه کوچک (اما موفق) و تعداد کارمندان معدود، خود را به چشم یک بازنده می‌بیند.

این احساس که پتانسیل‌های درونی خود را به اندازه کافی به کار نبرده‌ایم، زمانی ایجاد می‌شود که فاصله زیادی بین "خود جاری" یا خود واقعی ( آنچه الان هستم)، "خود ایده آل" ( آنچه دوست دارم باشم) و "خود اجباری" یا خود مفعولی ( آنچه دیگران توقع دارند که باشم) به وجود می‌آید. به عنوان مثال وقتی در زمان نوجوانی دایم از والدین و اطرافیان بشنویم که: " کمی به خودت بیشتر زحمت بده، تو می‌توانی خیلی بهتر از اینی که هستی باشی، تو می‌توانی مقام خیلی بالایی به دست آوری"، یا وقتی که خود را بیش از اندازه تحت تاثیر و سلطه جبرهای موفقیت اجتماعی قرار می‌دهیم.

جامعه ما عاشق داستان‌های موفقیت است. اگر هم زمانی موضوع ناموفق بودن را مطرح کند، تنها برای این است که آنرا باز به یک داستان موفق ختم کند. فیلم‌های هالیوودی مثال‌های خوبی در این باره هستند. داستان واحدی در شکل‌های مختلف نمایش داده می‌شود: هر کسی می‌تواند موفق باشد، اگر تنها بخواهد. آنگاه می‌تواند بر بدترین شرایط نیز پیروز شود. به خصوص اسطوره "از ظرف شور تا میلیونر" به کرات در این فیلم‌ها تکرار می‌شود.

اما این داستان‌ها تنها از طریق فیلم‌های سینمایی به ما نمایش داده نمی‌شوند. رسانه‌ها بارها و بارها افراد حقیقی‌ای را به ما معرفی می‌کنند که با همه سختی‌ها به موفقیت رسیده‌اند. مانند گزارشی در مورد زنی
۳۰ ساله که تنها سرپرست دو فرزند و با درآمدی ناچیز، بدون گرفتن کمکی از پدر فرزندان یا خانواده خود، توانست زندگی خود را بچرخاند و در کنار آن تحصیل دانشگاهی خود را به پایان برساند. نتیجه‌ای که البته بسیار قابل تحسین است. چیزی که اما در گزارش به آن اشاره‌ای نمی‌شود این است که در تمام این مدت این زن متحمل چه فشار سنگینی شده است. پیامی که در گوش مخاطب باقی می‌ماند این است که: ببین چه کارهایی از آدم بر می‌آید اگر فقط بخواهد. چند زن با شنیدن چنین داستانی، به خود با دیده یک انسان شکست خورده نگاه کرده‌اند؟ چند زن با خود فکر کرده‌اند: من که از پس زندگی روزمره خود و بچه‌هایم نیز به سختی بر می‌آیم، چه طور می‌توانستم دانشگاه هم بروم؟ کجای کار من اشتباه است؟ آیا من به عنوان یک مادر موفق‌ام؟ آیا باید بیشتر به خودم زحمت بدهم؟
چنین داستان‌هایی نادر اما بسیار مورد توجه‌اند و به نقطه حساسی از ذهن ما دست می‌اندازند. نتیجه‌ای که بسیاری از جوانان و نوجوانان از برنامه‌هایی مانند سوپر استار می‌گیرند این است که: من هم می‌توانم یک سوپر استار باشم، من هم می‌توانم موفق باشم، فقط باید باور کنم و کله‌شق باشم، هیچ چیزی ناممکن نیست!

آنچه امروزه در مقوله موفقیت نابود کننده است این نکته است که: موفقیت باید ادامه پیدا کند -از همین فردا! کسی که موفق بوده است، اجازه ندارد کندتر حرکت کند، اجازه ندارد روی آنچه انجام داده و به دست آورده استراحت کند. اگر چنین کند، به سرعت افراد موفق‌تر، از او سبقت خواهند گرفت و او دیگر نه "موفق"، بلکه در بهترین حالت "متوسط" خواهد بود. زیگهارد نکل (
SieghardNeckel) جامعه شناس درباره موفقیت می‌گوید: "هنوز آن‌را به دست نیاورده، باید بعدی را شکار کنیم، اگر می‌خواهیم که به دست آورده را از دست ندهیم. فرد در تلاش برای دستیابی به موفقیت، در یک فرار به سمت جلو زندانی است. موفقیت شبیه به یک دوچرخه شده است؛ یا حرکت می‌کند، یا می‌افتد."
کسی که پروژه‌ای را با موفقیت به پایان رسانده است اجازه دوره آرامش طولانی ندارد، بلکه باید فورا به سراغ تکلیف بعدی برود و البته باید در آن هم موفق باشد، حتی الامکان موفق‌تر از دفعه قبل. کسی که در آخر سال نتیجه خوبی را برای بخش داشته باید برای سال بعد هدف بالاتری داشته باشد. کسی که کارش موفق بوده، در هر رشته و شاخه‌ای می‌خواهد باشد، از او انتظار می‌رود کار بهتر و موفق‌تری ارائه دهد. اگر مسافرت‌مان خوب بوده، بعدی باید خیلی بهتر باشد. اگر فرزندمان نمره خوبی بگیرد، باید همیشه نمراتش خوب باشد. اگر در سال گذشته سالم و سر حال بوده‌ایم، باید سال بعدی بهتر از این باشد....

آیا امکانی برایمان وجود دارد که از این فشار اجتماعی برای موفق بودن رهایی پیدا کنیم؟ شاید به این شکل که تصور و دید خود را نسبت به موفقیت گسترش دهیم. چرا که موفقیت تک چهره‌ای نیست و تنها آن چیزی نیست که جامعه به ما معرفی می‌کند.

موفقیت تنها این نیست که برنده باشیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که موفقیت در این است که رها کنیم، که پیش خود اعتراف کنیم که هدف برای‌مان قابل دسترسی نیست. وقتی که تشخیص دهیم دنبال کردن آن هدف بدون نتیجه و هدر دادن انرژی است، دوراندیشان خوبی باقی می‌مانیم. آنگاه می‌توانیم این حس آرامش‌بخش را تجربه کنیم که وقتی راهی به روی‌مان بسته می‌شود، راه دیگری نمایان می‌گردد. وقتی یک هدف دست‌نیافتنی را رها می‌کنیم، جا برای هدفی جدید باز می‌شود.

موفقیت تنها در این نیست که کارهایی بس بزرگ انجام دهیم. کاملا بر عکس: موفقیت‌های کوچک و شخصی هستند که بسیار مهم‌اند! ما موفقیم وقتی که یک دستور غذا را به خوبی آماده می‌کنیم، یک مشتری را راضی نگه می‌داریم، کسی را خوشحال می‌کنیم. ما موفقیم وقتی که اختلافی را حل می‌کنیم، بلیط یک کنسرت محبوب را به دست می‌آوریم، یا به دوستی کمک می‌کنیم. متاسفانه این موفقیت‌های کوچک در برابر رقابت بر سر موفقیت‌های عظیم تا به امروز زیاد به حساب نیامده‌اند، کسی به جز خودمان آنها را نمی‌بیند، برای آن‌ها به ما آفرین نمی‌گوید، حقوق بیشتر نمی‌دهد یا رتبه بالاتری نمی‌گیریم. اما برای این موفقیت‌ها احتیاج نداریم که از کسی سبقت بگیریم یا حتی کسی را به زمین بزنیم، نباید دایم سریع‌تر و بهتر باشیم، و نباید به خاطر آن‌ها با تعجیل از دالان زندگی عبور کنیم. ما در زندگی موفقیم وقتی بتوانیم بر طبق ارزش‌ها و تصورات خودمان زندگی کنیم و به آن‌ها برسیم. آنگاه به کسی احتیاج نداریم که بر شانه ما بزند و تحسین‌مان کند و پاداش‌مان دهد. ما خود بهتر می‌دانیم که چه کاری انجام داده‌ایم، چرا که کاری را انجام می‌دهیم که برای
ما مهم و درست است.

با تلخیص، نوشته اورزولا نوبر(
Ursula Nuber) ، مجله روانشناسی امروز (Psychologie Heute)، مارس