دنياي آبي

اجتماعی

مردان شجاع ما!
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: از زندگی ، آقایان

 

چند ماه پیش نیمه شب از صدایی شبیه به صدای تیراندازی یا ترقه اندازی پشت هم بیدار شدم. حدود نیم ساعتی توی رختخواب موندم و بلند نشدم اما دیدم نه انگار تموم شدنی نیست. بلند شدم از پنجره نگاه کردم دیدم که خونه دو تا همسایه اونور تر آتش گرفته. فوری به آتش نشانی زنگ زدم و تا آدرس رو گفتم، گفتند می دووونییییم.

خلاصه بعد از گذشت یک ربع دیگه گروه آتش نشانی رو دیدم که بالای پشت بام خانه ی آتش گرفته رسیده بودند. و با فاصله از در ورودی خر پشسته آتش زیبا رو نگاه می کردند.

 

هر چند دقیقه یکبار یکیشون می گفت: "برو ، برو، برو!" پشت سر هم.. اما کسی از جاش تکون نمی خورد. و دوباره "برو، برو، برو! تکرار می شد!

آتش به وضع ترسناکی به سمت بالا زبانه می کشید و آتش نشانهای شجاع ما! از ترش پاشونو تو نمی گذاشتند.

 

آتش نشان

خدا رو شکر ساختمان غیر مسکونی بود و موجود زنده ای در آن موقع شب داخل ساختمان نبود. اما موندم یعنی اگر انسان داخل اون آتش گیر افتاده بود، این آتش نشانهای شجاعمون یعنی باز هم همینطوری به تماشای آتش می نشستند یا طور دیگه ای برخورد می کردند؟!

خلاصه بعد از فرو کش کردن آتش، آتش نشانهای شجاع وارد ساختمان شدند. راستش اون موقع من هم حاضر بودم برم توی ساختمون .... حداقل برای برطرف کردن حس کنجکاوی که خوب بود!

بیشر اوقات به حرف دوستم فکر می کنم که اگر یکروز اون زلزله بزرگه که قرار بیاد تهران، بیاد اونوقت چی میشه؟

با این امدادگران شجاعمون خدا به خیر کنه!