دنياي آبي

اجتماعی

ناناز
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: از زندگی ، شاد

 ناناز

وقتی توی ماشین کنارم نشست، بی تعارف یکراست رفت سراغ دستم، دستمو توی دستش گرفت، بیشتر با ناخنهای دست چپم بازی می کرد، با دست چپش هر کدوم از ناخنهامو توی دستش می گرفت و یه کمی می کشید بعد نوازش می کرد...

چه احساس خوبی داشتم، چشمامو بسته بودم و از این کارش لذت می بردم، نفسم توی سینه حبس شده بود...

اصلاْ به صورتم نگاه نمی کرد، از اول تا آخرش مشغول دستم بود... منم یک کمی دستشو نوازش دادم، چقدر نرم بود دستش، کاملاْ معلوم بود که کار نکرده و زحمت نکشیدس..

صورتش خیلی قشنگ نبود، اما لمس دست من با اون دقت، خیلی لذت بخش بود.. چقدر دلم می خواست ببوسمش اما روم نمی شد..

یک کمی جلوتر که پیاده شد، باز هم به صورتم نگاه نکرد... فکر کنم فقط ناخنهام براش جالب بود...

مادرش که اصلاْ هیچ توجه خاصی بهش نداشت... از پشت بچه رو بغل کرده بود و طوری بود که بچه دستش از دو طرف باز شده بود...

وااای چه حس خوبی بود وقتی اونجوری با ناخنهام بازی می کرد اون نی نی کوچولووو...

******

چند تا از دوستهای خوبم لطف کردند و چند نکته مهم دیگه رو هم ذکر کردند. دیدم بد نیست اینجا اونها هم در ادامه پست قبلی، مطرح بشه.

صباح عزیز گفت: مهم نیست که کجایی، مهم اینه که دلت کجاست. (صباح توی ژاپن زندگی می کنه و همیشه از مراسم و آداب و رسوم اونها توی وبلاگش می نویسه.)

لیندا جونم گفت: مهم نیست که چقدر زندگی کنی، مهم اینه که چطور زندگی کنی.

جی بیس عزیز گفت: مهم این نیست که تو در همه دنیا یک نفری، مهم اینه که ممکنه برای یک نفر همه دنیا باشی.

نسیمی از فضا ی عزیزم گفت: مهم نیست که چقدر اشتباه می کنی، مهم اینه که با زندگی حال کنی.