دنياي آبي

اجتماعی

همیشه عاشق
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی ، عشق ، مادربزرگ

عزیز، مادربزرگم، تا جایی که یادم می یاد همیشه عاشق بود.

 

اولین عشقش پسر عمه ی شیطونش بوده که بعد از ازدواج بهش خیانت می کنه و عزیز نمی تونه تحمل کنه.

از رنج غم جدایی و اینکه عاشق جلوی چشمش با یار دیگر خوش بوده, و از اونجایی که یکی یکدونه خانواده بوده، خانواده رو مجبور می کنه که به تهران نقل مکان کنند.

 

در تهران با پدربزرگم ازدواج می کنه. هیچوقت نشنیدم که بگه عاشق پدربزرگم بوده. اما یادمه همیشه عاشق یکی از دوستاش بود. دوستهای همجنسش.

البته عشق معنویش هم "حضرت عباس" (ع) بود.

همیشه از نهایت وجودش برای عشقش مایه می گذاشت. گاهی بیشتر از بچه هاش به عشقش اهمیت می داد. و معشوقهاش هم اکثرا اونقدرا که اون بهشون اهمیت می داد بهش اهمیت نمی دادند و سعی می کردند تا جایی که میشه ازش استفاده کنند. هر کس به نوعی ... مادی ... معنوی ... و همیشه خیانت معشوقهاش باعث جدائیشون بود.

 

عزیز تا لحظه ی آخر زندگیش عاشق بود.

تازگیها عاشق زن همسایه شده بود. "افسانه"

و در اوج بیماری زیر لب اسمشو صدا می زد و گاهی اطرافیان رو با اون اشتباه می گرفت.

مادربزرگم عاشق پیشه بود.