دنياي آبي

اجتماعی

عزیز
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: از زندگی

به صورت سفیدتر از همیشه اش نگاه می کنم، نوازشش می کنم، مثل همیشه لطیف و شیرین است.

یادم نمی آید هیچوقت اینقدر ساکت دیده باشمش.

همیشه در حال صحبت کردن و خندیدن و آواز خواندن بود یا موقع درد فریاد می کشید. حتی وقتی منتظر میشد تا گوشی تلفن را به مادر برسانم، آواز می خواند. هیچوقت اینقدر آرام ندیده بودمش.

روی تخت سپید، سپیدی اش زیاد به چشم نمی آید.اینجا همانجائی است که همیشه از بودن در آن وحشت داشت.

حالا نه می تواند تکان بخورد نه حرف بزند از بس که آرامبخش می خورانندش.

مامان می گوید: حرف بزن، صدایت را می شنود. اما صدایم در نمی آید، چه بگویم؟

فقط مراقب بودم موقع بوسیدنش اشکهایم روی صورتش نریزد که احساس کند گریه می کنم برایش.

صورتش هنوز هم زیباست. یادم می آید داستانهایی را که از شیطنتهایش می گفت. اما اما اینبار لبخندی به لبم نمی آید.

 

مادربزرگم سخت بیمار است.