دنياي آبي

اجتماعی

Moral Story - داستان اخلاقی
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نویسندگان دیگر ، یک ترجمه

One old man was sitting with his 25 years old son in the train. Train is about to leave the station. All passengers are settling down their seat..

As train started young man was filled with lot of joy and curiosity. He was sitting on the window side. He went out one hand and feeling the passing air. He shouted, "Papa see all trees are going behind". Old man smile and admired son feelings. Beside the young man one couple was sitting and listing all the conversion between father and son. They were little awkward the attitude of 25 years old man behaving like a small child.

Suddenly young man again shouted, "Papa see the pond and animals. Clouds are moving with train". Couple was watching the young man in embarrassingly. Now its start raining and some of water drops touches the young man's hand. He filled with joy and he closed the eyes. He shouted again,” Papa it’s raining, water is touching me, see papa".

Couple couldn't help themselves and ask to old man. Why don't you visit the Doctor and get treated your son. Old man said," Yes, We were coming from hospital only. Today only my son got the eyes first time in life".

Moral of story is "We must not come to any conclusion until we know all facts".

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

نتیجه اخلاقی داستان: " ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کنیم."