دنياي آبي

اجتماعی

حتی درخت!
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: از زندگی

انگار وقتی پس از مدتی به درخت تکیه می دهی، درخت چیزی فراتر می شود از یک تکیه گاه! انگار که فهمیده باشد به هر کسی نمی شود تکیه کرد، انگار که از این اعتماد راضی و خوشنود و دلگرم می شود و خودش را جزئی از تو می داند، با تو یکی می شود و آنچنان با تو در می آمیزد که نفست را - حیاتی ترین نیازت را- از او می دانی نه از خودت!

****

بار اولی که حس کردم درختها هم نفس می کشند، خیلی کوچک بودم. یادم هست که خیلی هیجان زده شده بودم. به پدرم گفتم: این درخت نفس می کشد.

پدرم خندید و گفت: نه درخت نفس نمی کشد.

گفتم: اما من حس می کنم نفس کشیدنش را.

پدرم گفت: نفس خودت است.

من باور نکردم اماااا... با خودم اندیشیدم: حتماً پدر نمی داند!

****

 انگار گاهی حس درختها از خیلی از آدمها زیباتر و قویتر است! خیلی خیلی