دنياي آبي

اجتماعی

یادش به خیر!
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مذهبی

یادش به خیر ماه رمضانهای زمان بچگیمون چه با صفا بود!

یادمه یکی از همسایه هامون که خدابیامرز موذن مسجد محل بود، همیشه موقع سحر زنگ خونه ی همه ی همسایه ها رو می زد و اگر برق یک خونه روشن نمی شد، آنقدر می زد تا برق خونه طرف روشن بشه و مطمئن بشه که طرف خواب نمونده!

مادرم که عقیده داشت من خیلی ضعیفم واسه روزه گرفتن، معمولاً بیدارم نمی کرد. منم فرداش اونقدر گریه می کردم تا مجبور بشه شب بعدی بیدارم کنه. گاهی هم بیدار می شدم اما از جام جم نمی خوردم تا مادرم بیاد و صدام کنه و اگر صدام نمی کرد، آروم آروم توی رختخواب اشک می ریختم.

گاهی که توی خوندن نماز سستی می کردم، مادربزرگم می گفت: روزه دار بدون نماز مثل سگ دهن بسته می مونه!

خلاصه صفایی داشت گرسنگی و تشنگی کشیدن دوران مدرسه. وقتی از هم میپرسیدیم روزه دار هستیم یا نه طرف واسه اثبات روزه بودنش باید زبونش رو نشون می داد که اگر سفید بود، یعنی روزه بود اما زبون روزه خورا قرمز بود!

نمی دونم حالا که بزرگ شدیم، همه چیز یکجور دیگه شده یا بچه های حالا هم دیگه از اون حسهای ما ندارند!