دنياي آبي

اجتماعی

واقعاَ که!!!
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: از زندگی

نمی دونم مردیکه از روی کدوم رفتار من این حدس رو زده بود؟!

جز اینکه یکبار تو کلاس وقتی سرما خورده بود و صداش گرفته بود، داوطلبانه به جاش از روی کتاب خوندم!

یا اینکه به قول خودش خوش برخوردم!

خوب چیکار کنم این لبخند لعنتی رو که روی لبهامه همیشه؟! حتی وقتی هم که ناراحت میشم و بهم بر می خوره، وقتی با طرف رودربایستی دارم بازم روی لبهام می مونه؟! عجیبه واقعاً آدم ترسویی هم که نیستم! انگار زیادی احترام طرف رو نگه می دارم! خیلی زیادی!

چرا این مردهای ایرونی ظرفیت ندارند واقعا؟!!! حالا خوبه یک ۵ سالی از این استاد گرام بزرگترم هاااا و خودشم می دونه! فکر کنم اگر یکی همسن مادرشم بود و بهش یک کم احترام می گذاشت، همین فکر احمقانه رو می کرد!

بچه پر رو می بینه چند بار زنگ زده و من فقط راجع به درس باهاش حرف زدم و  تحویلش نمی گیرم، بر گشته بم می گه: بمیری تو هم با این ارتباط برقرار کردنت!!!!!!!

آخه من کی خواستم با تو ارتباط برقرار کنم؟؟؟؟!!!! مردم چه زرنگند حرف می گذارند توی دهن آدم!!!!

راستی چرا آقایون اینطوری هستند؟؟؟!!!!

دلم می خواست بش زنگ می زدم و می گفتم که اشتباه می کنید، من هرگز نخواستم با شما ارتباط برقرار کنم، مردیکه مدرس خوش خیال! چی فکر کردی؟!

اما یادمه که یک دوست خیلی خیلی مهربون و قدیمی از جنس خودش می گفت: بیشتر آقایون فحش دادن مستقیم خانمها رو هم به عنوان «چراغ سبز» برداشت می کنند دیگه چه برسه به برخورد محترمانه ی اعتراض آمیز!

پس بی خیالش می شم و می گذارمش در انتظار «ارتباط برقرار کردن» از جانب اینجانب!!!

********************************************************

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم                

                                           فروغ فرخزاد