دنياي آبي

اجتماعی

یک خاطره!
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: از زندگی

یادش به خیر پارسال همین موقعها بود که رفتیم کیش برای بازدید از نمایشگاه نفت و گاز از طرف شرکت مآموریت اداری.

از شرکت ما فقط سه تا آقای دیگه غیر از من توی این ماموریت بودند. مدیرعامل- رئیس مستقیم خودم و یک همکار آقای جوان!

از اونجائی که همه با هم نرفته بودیم، خوشبختانه تا رسیدم اونجا همکار آقای جوان دو سه ساعت بعد از اونجا برگشت.

هتل محل اقامت من هم که با بقیه متفاوت بود از این لحاظ هم راحت بودم.

اما برای ناهار مدیر عامل همه رو دعوت کرد به رستوران شاندیز غروب. همه ی کارمندهای شرکت رو به اضافه ی همکارهای قدیمیشون توی شرکت نفت و گاز.

چشمتون روز بد نبینه. یکدفعه دیدم که با ۱۶-۱۷ تا آقای مسن سال (کوچکترینشون اقلاْ ۱۵ سال از من بزرگتر بود) توی رستوران نشستم.

همش سعی می کردم اعتماد به نفس خودمو حفظ کنم و اصلاْ به روی خودم نیارم. مدیرعامل  برای ناهار شیشلیک با استخون (که خوردنشم سخته) سفارش داد و من هم که نمی خواستم کم بیارم، مثل بقیه آقایون همونو سفارش دادم.

واای چه ناهار دلپذیری همراه با چه زجری نوش جان کردم!

هر چند که اونها هم با من عادی برخورد می کردند، اما خوووووب دیگه حس چندان خوبی نداشتم.

خدا پدر خانم کتایون ریاحی رو بیامرزه که وسط ناهار ما با یک عده اومدند اونجا برای ناهار و توجه آقایون رو جلب کردند.

بعد از ناهار آقایون تصمیم گرفتند که برند توی فضای باز و چای رو اونجا بنوشند.

از اونجائی که من رو فرستاده بودند آخر میز (اولین نفر) آخرین نفری بودم که از جام بلند شدم و ضمن اینکه چشمم به کتایون ریاحی بود داشتم آروم آروم می رفتم سمت در رستوران که یکهو متوجه شدم همه ی آقایون جلوی در توی یک صف طویل ایستادند و از اونجائی که  Ladies first! منتظرند که اول من از در خارج بشم. هم خندم گرفته بود، هم خجالت می کشیدم و حرصم هم دراومده بود که ای بابااااا

خلاصه رفتیم توی فضای باز و روی اون تختهای کذائی آقایون چای و میوه رو میل نمودند و موقع رفتن شد.

از اونجائی که رستوران شاندیز غروب خیلی دور از شهر بود و ساعت مناسبی هم نبود، هیچ ماشینی برای برگشت نبود،‌ مجبور شدیم کلی منتظر بشیم (اونم ایستاده) تا یکی یکی ماشین بیاد.

بعد همین آقایون Ladies first! همشون زودتر از من سوار شدند و اینجانب بعد از حدود یکساعت و نیم ایستادن! با آخرین ماشین به سمت هتل رفتم.

اینجا بود که معنی Ladies first!  رو خیلی خیلی خوب درک نمودم!

خلاصه اونقدر اونروز حرص خوردم و خجالت کشیدم که خاطره ی این سفر تا ابد برام به یاد موندنی شد.